خانه / معنای زندگی / «تفکر، سریع و کُند» – تردیدی بر منطقی بودن انسان در تصمیم‌گیری
Thinking-Fast-Slow

«تفکر، سریع و کُند» – تردیدی بر منطقی بودن انسان در تصمیم‌گیری

  • چرا مدت زمان کوتاهی از لذت شدید را به مدت زمان طولانی از شادی متوسط ترجیح می‌دهیم؟
  • چرا از مدت کوتاهی رنج شدید اما قابل تحمل، بیشتر از مدت طولانی درد متوسط می‌ترسیم؟
  • چرا بار احساسی باخت‌ بیشتر از برد است؟ چرا جنبه‌‌های منفی بیشتر از جنبه مثبت، ذهن را درگیر می‌کند؟
  • چرا ناخوشی متوسط و طولانی مدت را اگر انتهایش خوب باشد می‌پذیریم، ولی شادی طولانی‌مدت را که احتمالاً پایان خوشی نداشته باشد را نمی‌پذیریم؟
  • چرا تمایلی به عدم قطعیت نداریم؟ چرا می‌خواهیم همیشه‌ی خدا همه چیز قابل پیش‌بینی باشد؟
  • چرا از رخ دادن رویدادی نادر بیش از حد می‌ترسیم؟
  • چرا از بین لحظه‌های یک خاطره، فقط آغاز و پایان و نقاط اوج احساسی‌اش یادمان می‌ماند؟
  • چرا پروسه‌ای جذاب با پایان بد، در نظرمان بد جلوه می‌کند؟ چرا قدرت لحظه‌های پایان در تحلیل کل آن خاطره، زیاد است؟
  • آیا «آزادی در تصمیم‌گیری» برای جوامع انسان‌ها، لزوماً نتیجه‌ی خوبی بدنبال دارد؟
  • تصمیم‌های انسان‌، کجاها دست‌خوش تأثیر می‌شوند؟
  • چرا در شرایط تنش و ناراحتی تصمیم‌های نابجاتر می‌گیریم؟
  • ذهن ما برای تصمیم‌گیری و تحلیل دیتاهایش چه کار می‌کند؟ چرا فقط «در دسترس‌ترین» اطلاعات را در تصمیم‌گیری دخیل می‌کند؟
  • چرا بافت محیطی و context روی کیفیت تصمیم‌های ما تأثیر می‌گذارد؟
  • چرا انسان‌ها برای گرفتن تصمیم خوب نیاز به کمک دارند؟
  • چرا مواجهه مکرر با چیزی که دوست نداری، در نهایت به دوست داشتن آن منجر می‌شود؟
  • شهود (intuition) چیست؟ چطور بهبود می‌‌یابد؟
  • «خوشبختی» با «احساس خوب لحظه‌ای» چه فرقی می‌کند؟

افرادی که به منطقی بودن مشکوک هستند، دچار شگفتی نمی‌شوند. آن‌ها به گونه‌ای آموزش دیده‌اند که به قدرت عوامل بی‌اهمیت، به عنوان تعیین‌کننده‌ی اولویت، حساس هستند – امید من این است که خوانندگان این کتاب، این حساسیت را درک کنند.
«دنیل کانمن – تفکر، سریع و کُند– ترجمه فروغ تالوصمدی»

ذهن ما، خانه‌ای نقلی است که چند اسباب اثاثیه را گوشه و کنار خانه گذاشته.

هر بار جای این‌ها را دست‌خوش تغییر می‌کند.

با گذر زمان و کسب تجربه‌های جدید،‌ دکوراسیونش را عوض می‌کند. دیوارها را رنگ می‌زند. به رنگ سرخ و زرد.

از کودکی به کهنسالی، خاطرات و تجربه‌های تازه‌ای کسب می‌شوند. هر خاطره، وسیله‌ای تازه به این خانه‌ اضافه می‌کند.

دیواری را صیقل می‌دهد یا رنگ می‌کند. خط‌خطی می‌کند یا تیره و تار.

و انتهای داستان، هر نفر مغزی دارد که انبار گذشته‌هاست. کرده‌ها و نکرده‌ها. شادی‌ها و خنده‌ها. اشک‌ها و گریه‌ها. غم‌ها و ذوق‌ها. این‌ها هستند که آدمیزاد را می‌سازند.

وسیله‌‌های اتاقک ذهن ما، جابجا می‌شوند. یکی جای دیگری را تنگ می‌کند. تأثیر می‌گذارد بر ذهن ما و کارکردش. چه می‌شوند که تصمیم‌‌های ما خراب می‌شوند؟

دیتاها. آن‌هایی که از دنیای اطراف به ذهن وارد می‌شوند و پردازش می‌شوند؛ یک خروجی ارائه می‌دهد تا با آن متر و معیار بیندازیم. تا دنیا را قضاوت کنیم و «توهمِ فکر کردن» به ما دست دهد.

درمورد کجای کار قرار است صحبت کنم؟

درمورد آن متر و معیارهای دنیایمان. چیزی که ما را از حیوان و لایعقل‌ها جدا می‌کند.

دنیل کانمن در کتاب thinking, fast and slow درمورد چگونگی شکل‌گیری این متر و معیارها، مدلی برای شناخت بهتر تصمیم‌گیری ذهنی ما ارائه می‌کند. دو سیستم: سیستم ۱ و ۲

سیستم ۱ را همان جنبه‌ی غریزی و هیجانی و ذاتی بگیریم. سریع است و شهودی. زود نتیجه می‌دهد اما تضمینی درمورد راستی و ناراستی‌اش نیست.

سیستم ۲ قسمتی‌ست که تحلیل می‌کند و آهسته است. وسواس دارد و سخت پیش می‌رود. تحلیل‌ها، وقت‌گیرند و انرژی محدودی دارد. زود خسته می‌شود.

سیستم ۱، همان حس خوش‌بینی و بدبینی به یک طرح است. سیستم ۱، برای دنیایی پر از بی‌نظمی و شلوغی معنایی می‌سازد و داستان درست می‌کند. درمورد زندگی اطراف، علت و معلول می‌تراشد و برای شانس، ارزش زیادی قائل نیست. به گمانش باید همه چیز بر پایه‌ی علت و معلول باشد. همین علت-معلول‌‌هاست که داستانی منسجم و خیالی درمورد اطراف می‌سازند. و اگر کاری خلاف آن رقم بخورد متعجب می‌شود.

دنیل کانمن می‌نویسد: «دنیا بسیار بی‌معناتر از آن چیزی‌ست که تصور می‌کند. یکپارچگی اغلب از کارکرد ذهن شما حاصل می‌شود.»

همه می‌دانیم که خورشید نور می‌تاباند و دریا، آبی است. ولی حس خوب و بد درمورد دروغ را سیستم ۱ می‌سازد. خوبی و بدی، به اندازه رنگ و تابش خورشید ملموس نیستند. عینی هستند. برخلاف خوبی و بدی که ذهنی هستند و بسته به هر کس،‌ برداشت متفاوتی وجود دارد. داستان منسجم و خیالی، معنا را می‌سازد. و هر کسی درون خودش سیستم ۱‌ای دارد که معنایی منحصر بفرد دارد.

سیستم ۱، حس‌ها را بصورت ناخودآگاه می‌سازد، به سیستم ۲ حواله می‌کند. و اگر سیستم ۲ آن‌ها را تأیید کند، تبدیل به باور می‌شود.

اما شکم‌مان را خیلی صابون نزنیم. زیرا گزینش‌ سیستم ۲، همیشه محکم و قاعده‌مند نیست. خواهیم فهمید که گاهی سیستم ۲ می‌پذیرد، بی‌آنکه بداند پذیرفته! سیستم دو آن قسمت معقول و صددرصد ریاضی مغز ما نیست. خیلی وقت‌ها خطا می‌کند اگر چه اسم تحلیل روی آن گذاشته می‌شود.

سیستم یک، آمار نمی‌فهمد. احتمال حالی‌اش نیست. گیر می‌افتد در احتمالات ناچیز و آن‌ها را بزرگ می‌کند. مرگ ناشی از سقوط هواپیما را محتمل‌تر می‌داند از مرگ ناشی از رانندگی با پرایدهای فزرتی‌مان. زیرا سقوط هواپیما را سهمگین می‌بیند و می‌ترسد. این اغراق کردن باعث می‌شود در احتمال رخدادش بزرگ‌نمایی کند. یا داستان واکسن زدن یا نزدن و ریسک بروز عوارض نادر آن. گرچه احتمال بروز لخته در حد چند کیس در میلیون نفر بود،‌ اما عده‌ای می‌ترسند که جزو همان چند کیس باشند. از این‌ها گذشته، سیستم ۱ جامعه‌ی آماری را نمی‌فهمد. تعداد رخداد را می‌فهمد ولی از جمعیتی که نمونه‌ها از آن گرفته شده‌اند بی‌توجه است. شاید رخداد ۱۰۰۰ مورد سکته قلبی در یک شهر خطرناک بنظر برسد ولی اگر بدانیم آن شهر میلیون‌ها نفر جمعیت دارد، ترس‌مان کمتر می‌شود. زیرا هرچه نمونه‌ی مرجع برای آمارگرفتن بزرگ‌تر باشد،‌ رخداد‌ها کمرنگ‌تر می‌شوند. در پزشکی هم درگیر این نمونه‌های آماری هستیم. هر روش علمی، درگیر این نمونه‌های آماری‌ست.

ما رویدادهای نادر را یا نمی‌بینیم یا بیش از حد ارزش‌گزاری می‌کنیم. هر چه در نگرانی‌مان از رویدادی نادر مبالغه کنیم،‌ هر چه تصویر ما از آن رویداد واضح‌تر باشد (مثل رخداد سونامی در ژاپن) یا اگر بصورت نسبتی ملموس‌تر بیان شود (رخداد یک مورد مرگ از هر ۱۰۰۰۰۰۰ مصرف کننده‌ی دارو) ترس، بیشتر می‌شود.

ترس را باید فهمید. ترس از رویدادهای نادر، گاهی فلج کننده‌اند. حالا بهتر می‌فهمم بهای هر رویداد را به سیستم یک نسپارم. خیلی وقت‌ها مبالغه کردن در رخداد یک حادثه، کار را سخت می‌کند.

سیستم ۱، گیر می‌کند در قالب بیان جملات. احساسی که می‌گیرد و برداشتی که تحویل می‌دهد، بستگی دارد به قالب رساندن پیام.

مثلاً گفتن جمله‌ی « از صد نفر، یک نفر کشته شده.» حس بدتری دارد نسبت به گفتن جمله‌ی « از صد نفر،‌ ۹۹ نفر زنده مانده‌اند.» گرچه نتیجه‌ی انتهایی کار یکی‌ست. و اینجاهاست که حس خوش‌بینی ایجاد می‌کند و بدبینی.

خودمانی‌ترش کنم. نه خوش‌بینی اساسی دارد نه بدبینی. خوش‌بینی و بدبینی،‌ برداشت‌های ناخودآگاه ذهن ما در سیستم ۱ است و لزوماً مبتنی بر حقیقت نیست. گاهی تیرش به سنگ می‌خورد. گاهی آن‌چنان در بند گذشته و خاطرات تلخ و رنج‌های یک تجربه قرار می‌گیریم که بدبینی، اولین حسی است که به سراغ‌مان می‌آید. شاید هم خوش‌بینی این‌چنین باشد.

پس برای خوش‌بینی و بدبینی بهتر است اصالت چندانی قائل نشد. بد نیست دست را برای شنیدن و تجدید نظر کردن در مورد واقعیت‌های زندگی‌ باز بگذاریم.

بدانیم که احساس اولیه درمورد هر چیز که سیستم ۱ آن را می‌سازد، متأثر از محیط اطراف می‌شود.

گاهی آشفتگی محیطی تصمیم‌ها را به گند می‌کشد. گاهی آشفتگی و تنش‌های روحی و روانی، سیستم ۲ را خاموش می‌کنند. و اینگونه است که تصمیم‌ها متأثر می‌شوند از محیط اطراف.

برخلاف تصوری که شاید در ذهن‌مان باشد، کیفیت خاطرات را نه بر اساس طول و مدت‌زمانی که طول کشیده، بلکه بر اساس نقاط آغازی، پایانی و نقاط اوج احساسی‌اش می‌سنجیم.

این جمله دنیل کانمن به ترجمه‌ی فرو تالوصمدی را عیناً نقل می‌کنم که در فصل ۳۵ کتاب بیان شده: آنچه از گذشته می‌آموزیم این است که کیفیت خاطرات آینده‌مان را به حداکثر برسانیم، نه لزوماً تجارب آینده‌مان را. این یعنی استبداد خودِ خاطره‌گرا.

این یعنی مدتی کوتاه، ولی خاطره‌ای گران‌بها را می‌توانیم به انبار خاطرات اضافه کنیم.

لذت‌بخش بودن، لزوماً با طولانی بودن تعیین نمی‌شود. به پایان رساندنِ دیدار با آتش درست کردن لب ساحل و آواز خواندن زیر نور مهتاب، پررنگ‌تر از سفری ده روزه با پایانی پر از جر و بحث است. آن دورهمی با پایان زیبایش، چندین برابر جذاب‌تر جلوه می‌کند از سفر پر زرق‌وبرقی که آخرش به گند کشیده شده.

اهمیت نقاط شروع، میانه و پایان را در پستی از کتاب دنیل اچ‌پینک توضیح داده‌ام. کتاب when. آن‌جا کامل‌تر گفته‌ام که بر اساس تحقیقات علمی،‌ این سه نقطه چقدر اهمیت دارند و یک پایان جذاب، پروسه‌ای تلخ را زیباترین تجربه عمرت می‌کند.

+برای زمان‌سنجی بهتر – perfect timing

همینجا بود که نظرم نسبت به تحمل «درد» تغییر کرد. درد و فرار از درد را بارها تجربه کرده‌ام. گمانم بود که رنج حاصل از سختی‌ را طول مدت زمان تحمل آن‌ها تعیین می‌کند.

ولی بهتر می‌فهمم رنج کشیدنی طولانی ولی هدف‌مند که پایانی دلچسب و دلپذیر به‌دنبال دارد، حس غرور و اعتماد بنفس می‌دهد. نمی‌توان برای آدمیزادگان با رنگ و نژاد و سلیقه‌‌های مختلف، یک نسخه پیچید و به فاز سخنرانی‌های انگیزشی وارد شد. اما گاهی لازم است پروسه‌ای رنج‌آور را برای پایانی دلپذیر تحمل کنیم. نترسیم از مسیر دردناک. تلخی‌اش را با حلوات پایانی شورانگیز، می‌توان شست و به جریان زندگی سپرد. با پایانی باب میلت، دیگر تصوری از رنج‌های مسیر به همان میزان درد به یادت نمی‌ماند.

تنها حلاوت نقطه پایان است که ذهن را جلا می‌دهد. برای هدف‌های بلندمرتبه‌مان در زندگی، می‌توانیم حساب‌شده‌تر و راحت‌تر رنج را بچشیم.

رنج‌، استحاله پیدا کند و متعالی شود.

معنای رنج در زندگی، نیاز به مطالعه و بحث‌های فراتر از این نوشته دارد. فعلا در همین حد به آن بسنده می‌کنم.

سیستم ۱ در پی ساختن دنیایی منسجم و منظم است. عدم قطعیت را نمی‌پذیرد. ذهن ما در ذات خودش تمایل دارد به قطعیت و سیاه-سفید دیدن. رنگ خاکستری در طیف قضاوت‌های ما، انگار محو می‌شود.

این عدم قطعیت در پزشکی هم کاربرد زیادی دارد. نمی‌توان احتمال صد درصدی آورد. همیشه جایی را برای اثر فاکتورهای ناشناخته و پیچیده کنار می‌گذاریم. همیشه دربرابر نتایج جدید متواضعیم. در علم، تعصب یافت نمی‌شود.

+یک مدل ذهنی برای فراگیری پزشکی – how to think in medicine

یا خطر را نادیده می‌گیریم یا در ارزش آن اغراق می‌کنیم. به ارزش هر احتمال و ریسک کردن براساس آن احتمال فکر نمی‌کنیم.

سیستم یک تمایل دارد شواهد (evidence) اندکی جمع کند و در پیش‌بینی‌هایش برای رویدادهای نادر براساس این شواهد اندک،‌ اغراق کند. دو مورد از مرگ ناشی از مصرف یک دارو را عَلَم می‌کند و می‌ترسد.

برایش مهم نیست این دو مورد مرگ، در چه تعداد نفری رخ داده. سیستم یک دوست دارد شواهد کمی برای تصمیم‌گیری و قضاوت‌هایش داشته باشد. زیرا هر چه evidenceها کمتر باشند، راحت‌تر تصمیم می‌گیرد و برچسب می گذارد. و این یک ضعف است در تصمیم‌گیری وقتی شواهد کمتر، تفکر سیستمی را به حاشیه می‌رانند و امکان فکر کردن همه‌جانبه درمورد فاکتورهای یک تصمیم را سلب می‌کند.

برای مسئله‌های پیچیده، راهی جز غلبه کردن بر تنبلی سیستم ۲ برای جمع کردن شواهد بیشتر نداریم. زود قضاوت کردن،‌ راحت‌تر از دیدن و واکاویِ عوامل پنهان است. قضاوت‌هایی که با شواهد کمتر

انگار ذهن ما بسته شده به حداقل شواهدی که از حافظه‌اش جستجو می‌کند. و این شواهد، آنقدر کم‌اند که حس اطمینان می‌دهند.

به گفته دنیل کانمن، اطمینان،‌ حسی است که انسجام اطلاعاتِ موجود در ذهن را منعکس می‌کند. این انسجام، لزوماً به معنای درستیِ معیارهای قضاوت در ذهن ما نیست. کم بودن شواهد و کاهش ضد و نقیض‌ها، می‌توانند انسجام‌های توخالی و پوچ ایجاد کنند. زیرا نقطه مخالفی دیده نمی‌شود. از چشم ما می‌افتد.

کانمن می‌نویسد: «اطمینان ذهنی با انسجام داستانی که شخص [در ذهن خود] ساخته است تعیین می‌شود، نه کیفیت و میزان اطلاعاتی که آن را تأیید می‌کند.»

این یعنی به اطمینان داشتن‌ام موقع تصمیم‌ها تکیه نکنم.

به دنبال حقیقی‌تر بودن شواهد برای گرفتن تصمیم باشم تا اطمینان‌های کاذب ذهنی. شاید تصمیمی از روی شک و احتمال ولی با شواهد قوی،‌ کاراتر از تصمیماتی روی هوا و پرریسک، ولی با اطمینان صددرصدی باشد.

هرچقدر انسجام‌های اطلاعاتی ذهن‌مان را حقیقی‌تر کنیم، تصمیم‌ها پخته‌تر می‌شوند. همینجاست که مفهوم شهود (intuition) به میان می‌آید.

همان اطلاعاتی که در حافظه ذخیره شده تا سیستم یک با آن‌ها، سریع تصمیم بگیرد. اگر این اطلاعات را با آزمایش و خطا تست کنیم، از نتیجه تصمیم فیدبک بگیریم و اطلاعات ذهنی را پخته‌تر و اصلاح کنیم، خودبخود تصمیمات بهتری هم می‌گیریم. این یعنی شهودی که در تخصص‌هایی مثل پزشکی به آن نیاز داریم.

این پست امیرمحمد در مورد شهود و آزمایش و خطا کردن بیشتر به کارتان می‌آید. توضیحات کافی را امیرمحمد داده.

+دوران بالینی (۳): جای چهار انگشت من بر جلد مقوایی کتاب

از این‌ها گذشته، خیلی هم خودمان را تحویل می‌گیریم. کم پیش می‌آید در نادرستی‌مان شک کنیم.

نوعی اعتماد بنفس بیش‌ازحد همیشه ما را تهدید می‌کند. و این اعتماد بنفس، از آن دنیای یکپارچه‌ای ناشی می‌شود که از خودمان ساخته‌ایم. یک شخص بی‌نقص و تمام‌کمال، که مو لای درزش نمی‌رود.

مخلوط شدن «تمایل به قطعیت» و «اعتماد بنفس بیش‌ازحد»، انسان را کر و کور می‌کند. دست‌ها به روی واقعیت بسته می‌شوند. روش و متودهای بهتر در مرداب تعصب و خودپرستی دفن می‌شوند.

سیستم یک از باختن متنفر است. با همه‌ی قوا بدنبال اجتناب از باخت است.

در شرط‌بندی‌ها و موقعیت‌هایی که احتمال باختن بالاست،‌ باز هم دست از تلاش بر نمی‌دارد و به دنبال امتحان شانس است.

شاید این بار، چرخ روزگار طور دیگری چرخید. شاید ورق برگشت.

وقتی احتمال باختن زیاد است، سیستم ۱ کار را خراب می‌کند. پیاپی امتحان می‌کند تا جایی که سرش را بر باد دهد.

پذیرفتن شکست و امتحان مسیری جدید برای سیستم یک تعریف نشده.

باید هوشیار بود.

گاهی نشستن و پذیرفتن شکست و امتحان راهی جدید و رها کردن مسیرهای قدیمی، تنها راه‌حل ممکن است.

برای نتیجه‌گیری و جمع کردن موضوع، به این جمله از کتاب برمی‌گردم:

برای اقتصاددانان رفتارگرا، آزادی هزینه‌ای دارد که از انتخاب‌های نادرست افراد به وجود می‌آید و جامعه‌ای مسئول آن است که هیچ کمکی به این افراد نکرده است.

خیلی روی منطقی بودن ذهن‌مان در تصمیم‌گیری‌‌ها تکیه نکنیم. گرچه توانایی تحلیل و استدلال دارم. قبول دارم نباید این تحلیل‌ها را دست‌کم گرفت. اما برای تصمیم‌گیری‌های زندگی‌مان،‌ خوب است به دیده تردید نسبت به پروسه‌ی گرفتن تصمیم نگاه کنیم.

برخی تصمیم‌ها، بی‌آنکه بفهمیم تأثیر می‌گیرند از فاکتورهایی که کار را خراب می‌کنند.

این پست مروری بود بر لزوم تأکید بر اینکه برای گرفتن تصمیمات بهتر، نیاز به مطالعه داریم و تفکر برای اصلاح کردن روش‌های نادرست فکر کردن.

مقصرش ما نیستیم. شاید حاصل روند تکاملی‌ست که ما را اینطور بار آورده. ولی مسؤلیت بهبود روند تفکر و کاهش دادن خطاهای ذهنی با ماست.

مسیر سختی‌ست.

یاد این قست از شعر شاملو می‌افتم. در دفتر شعری «آیدا: درخت و خنجر و خاطره»:

پرِ پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرتِ دُرناها.

و به هنگامی که مرغانِ مهاجر
در دریاچه‌ی ماهتاب
پارو می‌کشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پر کشیدن،‌ خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن مُردن به رهایی!
آه، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی‌خواند.

جسارت می‌‌خواهد.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

Se7en

فیلم se7en – یک خطای شناختی: اعتمادبنفس بیش از حد

فیلم را که تمام کردم، نمی‌دانم چرا این قسمت از شعر «با چشم‌ها» از دفتر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *