خانه / دانشجوی طبابت / از بخش داخلی – اولین تجربه‌‌ی CPR برای برگرداندن به زندگی
cpr احیا

از بخش داخلی – اولین تجربه‌‌ی CPR برای برگرداندن به زندگی

طبق معمول، در سالن نه‌چندان عریض بخش داخلی فوق‌تخصصی قدم می‌زدم. گوینده از بلندگوهای سالن، کدهایی را بیان می‌کند. اینترن را فرا می‌خواند، رزیدنت را صدا می‌زند. خدمه‌ای را پیج می‌کند. کاری، قسمتی، لنگ می‌ماند و این‌جور صدا می‌زنند.

کد ۹۹ را فعال کردند. گرچه چیزی از معنا و مفهوم سایر کدها نمی‌دانستم، ولی کد ۹۹ را خوب در ذهنم حک کرده بودم.

ایستادن قلب از تپش، صاف شدن خط نوار قلب و نزدیک شدن به سوت پایان سفر زندگی، می‌شود علتی برای به صدا درآمدن کد ۹۹. کدی برای شروع پروسه‌ی «احیا کردن». برای شروع CPR. برای انسانی که دارد با زندگی خداحافظی می‌کند. یا شاید زندگی، او را بدرقه می‌کند تا آگاهی‌اش، به صفر برسد و درد و رنج‌ها به زیر صفر. گاهی وقت‌ها، مرگ تنها چاره و‌ آخرین چاره برای درد و رنج‌هاست. ولی برای او چنین بود؟‌ نمی‌دانم.

-کد ۹۹ به داخلی ۴.

این پیام گوینده‌ی سالن بود. تازه از اتاق بیمار بیرون آمده بودم. نوت روزانه را گذاشته بودم. کارم تمام شده بود. شرح حالی باقی نمانده بود بگیرم. این روزها بخش آن‌قدر که باید و شاید، شلوغ نیست. پس زودتر از ساعت مقرر، سرت خلوت می‌شود.

نمی‌دانستم «داخلی ۴» کجای آن ساختمان دو طبقه‌ی بیمارستان است. یکی از اینترن‌ها داشت می‌آمد. خودم را به او رساندم.

-داخلی ۴ کجایه دکتر؟ می‌تونم خودمو بهش برسونم؟
-طبقه‌ی پایین، کنار راه‌پله‌، زده بخش مسمومیت.
همونجاس.

متوجه شدم.

نمی‌دانستم می‌رسم یا نه. نمی‌دانستم باید بدوم یا اینکه بی‌خیال به قدم زدنم ادامه دهم. شاید اگر حتی قصد رفتن کنم، دیر برسم. شاید نرسم. شاید تا برسم، مریض را احیا کرده‌اند یا از احیا کردنش ناامید شده‌اند و پایان احیا را اعلام کرده‌اند. اما نباید بروم؟ امتحان کردنش که ضرری ندارد. باید می‌رفتم. حسی در من داد می‌زد که برو. نمان. وقت دویدن بود. به خودم که آمدم، دیدم رسیده‌ام به راه‌پله و بخش مسمومیت. طبقه همکف. از طبقه دوم رسیده بودم به طبقه همکف. از شدت ذوق و شوق، نفهمیدم چطور رسیدم. مثل مرغ سرکنده رفتم داخل بخش. تابلوی بخش را با اطلاعاتی که اینترن طبقه‌ی بالا گفته بود تطبیق دادم. خودش بود. خودش است!

از بخت خوش من، یکی از دوستان همشهری اینترن کشیک بود. می‌شناختمش. چشمانم برق زد. او را صدا زدم. گفتم کد ۹۹ برای کدام بیمار خورد؟ می‌توانم برسم به احیا؟ یک آری گفت و با حرکات دستش راهنمایی‌ام کرد.

-برو اتاق آخر. دارن احیاش می‌کنن. خیلی امیدی بهش نیست. سرطان داشته متاستاز کرده و بعیده برگرده. end stage!

خودم را رساندم همانجا. دیدم دارند با مشت و دستکش سینه‌اش را فشار می‌دهند. پیرمردی حدودا ۸۰ ساله با موهای صورت فراوان و ژولیده.

اپی‌نفرین می‌زدند. خط دستگاه مانیتور قلب صاف شده بود. گاهی قلبش تاکی‌ آریتمی می‌کرد و فلاتر (حرکات نامنظم و سریع قلبی که کار قلب را برای خون‌رسانی به بدن، نارسا می‌کند.).

کنار این صحنه، تخته‌شاسی به‌دست، ایستاده بودم. رزیدنت ارشد رو به من کرد.

-استاژری؟
-بله خانم دکتر!
-دستکش کن برو کمک پرستارا. نمی‌خوای یاد بگیری؟
-چرا! چرا! الان…

از خدا خواسته دنبال دستکش گشتم.

دستکش آوردند.

پوشیدم.

رفتم وسط تیم احیا.

 احیا CPR

قبل از این چند باری احیا را روی مولاژ (آن آدمک پلاستیکی بدون جان برای آموزش مهارت‌های بالینی) انجام داده بودم. دستانم را از آرنج صاف کردم. مچ‌ها را روی هم انداختم. دست راست، روی دست چپ. از بازو آن‌ها را بالا پایین می‌کردم روی قفسه‌ی سینه‌ی مریض. نمی‌گذاشتم راستیِ آرنج بشکند. باید اینطور نیرو را می‌رساندم به قفسه‌ی سینه‌ی بیماری که قلبش به روال نرمال نمی‌زند.

بارها فشار دادم. چند بار. فشار. فشار. حرکات رفت و برگشتی. خستگی می‌آورد. حس می‌کردم پیشانی‌ام خیس عرق شده، سرد شده. شنیده بودم احیا کردن خسته می‌کند. حالا خستگی‌اش را احساس می‌کنم. شیرین است. یک خستگی شیرین. یک فرسودن تن و جان برای هدفی دلنشین. برای یادگیری و کسب تجربه؛ برای نجات دادن، هرچند موقت. هرچند می‌دانی اگر به زندگی هم برگردد،‌ در آینده نزدیک، شاید همین فردا،‌ دوباره کد بشود و دوباره برود زیر مشت و ضربه‌های ما برای احیا. هرچند زندگی‌اش به نخی نیمه‌جان بند باشد.

لوله‌ای از دهان به ریه‌هایش رسانده بودند برای تنفس با آمبوبگ. هوا را اینطوری می‌رساندند به ریه‌ها.

قلب اما بدقلق بود. هنوز رام نشده بود. خیال نداشت اهلی شود. بی‌اعتنا بود به تلاش‌های ما.

برای ماساژ قلبی، جا را با اینترن و پرستارها عوض می‌کردیم. هر وقت خسته می‌شدیم، یکی جای دیگری را می‌گرفت. ۴ باری نوبت من شد. ماساژ دادم. ولی انگار امیدی به بازگشت نبود. با وجودیکه زیر فشار دست‌هایمان چندین دنده از سینه‌ی بیمار شکسته بود تا حرکات قفسه سینه راحت‌تر شود و فشار دست‌ها بهتر به قلب برسد، ولی بازنگشت. قلب، اعتنایی نکرد.

جان، رفته بود که برنگردد. دست از جان شسته بود.

کار، تمام.

ختم CPR.

کسی حالا جان داده و روی تخت دراز به دراز افتاده.

نیم‌نگاهی به او انداختم و نفسی از چاه سینه‌ بیرون دادم. سینه‌ام سبک‌تر شد. با چشمانی قفل شده روی بدن بدون جانش، دستکش‌ها را در آوردم، انداختم درون سطل زباله.

از اتاق بیرون آمدم.

یکی پیش چشمم زندگی را خداحافظی گفته بود. ولی همراهانش نبودند. کسی نبود برایش گریه کند.

این غریبی موقع رفتن و جان دادن‌،‌ دلم را آزرده کرد. درد داشت. درد داشت در تنهایی بروی و کسی چشم به راه بازگشتت نباشد. گویا همراهان هم میلی به بازگشتش نداشتند. این را از زبان یکی از پرستاران شنیدم.

+۱۱

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

physical examination

روایتی شخصی از سه ماه بخش داخلی – آنچه تغییر کرد

می‌گویند زمان مقوله‌ای نسبی است. تند و کند گذشتن عقربه‌های ساعت، نه پدیده‌ای صرفا مکانیکی …

۷ نظر

  1. Avatar

    محمد جواد این درد آزاردهنده ی حاصل از فقدان یک بیمار رو چطور تحمل کردی؟ درسته مریض خودت نبوده درسته از ابتدای حضورش در بیمارستان ندیده بودیش و … اما برای موندنش در این دنیا و نجاتش تلاش کردی در واقع در یکی از حساس ترین لحظات ملاقاتش کردی .. نمیدونم چطوری تاب آوردی؟ فکر میکنم اولین تجربه ات بوده که یک انسان در مقابل چشمات از دنیا رفته .. نمیدونم ..شاید وقتی برگشتی خونه ساعت ها به اون لحظه فکر کردی و اون صحنه جلوی چشمات بوده شاید با خوندن کتاب خودتو مشغول کردی ..نمیدونم ؟ خیلی وقتا به این فکر کردم چطور میشه تاب آورد ؟ خیلی وقتا به خودم رجوع کردم به عواطفم و .. میدونی دلت رو باید گنده کنی تو پزشکی ! هم نباید ابدااا مرگ یک انسان عادی بشه برات و هم باید طوری رفتار کنی که خودت رو جمع و جور کنی و برسی به دیگر بیمارهات و تسلی بدی خانواده ی داغدار رو ! هر چند که غم انگیز تر بود پایان ماجرای زندگی پدربزرگی که ازش گفتی و کسیو نداشت گویا .. روحشون قرین رحمت .
    آهان اینو یادم رفت! کار قشنگی بود اینکه در حد چند کلمه توضیح دادی اصطلاحات پزشکیو .. فکر کنم اونسری که از دق طحال پرسیدم این ایده سروکله اش پیدا شد 🙂

    ۰
  2. Avatar

    سلام محمد جواد… ممنون که برامون مینویسی… :))

    ۰
  3. Avatar

    مرسی گه لحظه به لحظه خاطرات رو با توصیف عالی برای ما بیان می کنی.پر قدرت ادامه بده:)))

    ۰
  4. Avatar

    سلام و درود،من یه سوالی ازتون داشتم، از چه راهی میتونم ازتون بپرسمش؟ همون ایمیلی که در بخش ارتباط با من قرار دادید؟

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *