خانه / کوتاه نوشته‌ها / کوتاه‌نوشته‌ها: گشودن تافتنی‌ها. بروزرسانی ۱۷ تیر ۹۹

کوتاه‌نوشته‌ها: گشودن تافتنی‌ها. بروزرسانی ۱۷ تیر ۹۹

نمی‌خواهم که برای ننوشتن، بهانه‌ای داشته باشم. فاصله افتادن بین نوشته‌ها. دست‌ یخ می‌زند و قلم از نفس می‌افتد. قلم بی‌روح می‌شود.کلمات در ذهنت خشک می‌شوند و دیگر سرسبز نیستند. تراوتی ندارند و دیگر تو هم مثل قدیم نیستی. اگر این‌چنین فاصله بیفتد. حس می‌کنم خودم را دارم بین این فاصله افتادن‌ها گم می‌کنم!

این ذره نوشته‌ها، در این پست، قطره قطره هستند. نه یک حجم بزرگ. نه یک انبوه! تکه‌هایی گذران از ذهن‌اند که درصفحه می‌ریزند. تکه‌هایی که مرا به چالش می‌کشند. مجالی برای نوشتن و برون‌ریزی. شیوه‌ای برای در بند کردن پریشانی‌ها.

با نوشتن می‌توانم رها شوم. به راستی که در خود ریختن و به نظاره نشستن، دردی را دوا نمی‌کند.

همین بود که با وجود مشغله‌های فراوان درس‌های دانشگاه و امتحانات، تصمیم گرفتم اینجا را بگشایم تا نوشتن آسان‌تر شود.

پر بارتر شود.

سه‌شنبه ۳ تیر ۹۹

انبوه انتخاب‌ها؛ اندوه محدودیت!

گاهی وقت‌ها، ازانبوه منابع خوشبختی افسرده می‌شوی! مگر می‌شود از منابع خوشبختی هم حس بد بگیری! آری! وقتی می‌بینی کلی چیز هست و تو زورت به همه‌شان نمی‌رسد، حالت یک‌جوری می‌شود. انگار دوست داری همه شوی و به همه چیز دسترسی داشته باشی. همه باشی. همه زمان‌ها. تا یک دل سیر، از مزه هر کدام بچشی! مزه شیرین‌شان را. حلاوت روحت را دوچندان کند.

این‌جور مواقع، میل و رغبتی به کار نداری و به لیست بلند بالایی از حال‌خوب‌کنک‌هایی نگاه می‌کنی که نمی‌توانی به همه‌شان در یک لحظه برسی.

لیست بلندبالا، توانت را بریده. این‌همه برای لذت بردن. مگر می‌شود؟!

خیلی وقت‌ها ذهنم را مشغول می‌کند. چرا نشود همه‌شان را به رگ‌های دلت روانه کنی؟ چرا نشود همه‌شان را به خانه چشمت جای دهی؟ به کاسه سرت مهمان کنی؟ نمی‌دانم!

شعری از سایه می‌خوانم!

آه ای مرغِ شباهنگ، خموش!
بس کن این بانگ و خروش
بشکن این ناله‌ی پر سوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایه‌ی ناز
تازه رفته است به خواب
آری ای مرغکِ اندوه‌پرست
بس کن این شور و شتاب
بس کن این زمزمه… او بیمارست.

تکه‌ای از کلیدر را ورق می‌زنم.

((مرد است دیگر. گاه نمی‌خواهد کسی لرزش بیمناک چشم‌هایش را ببیند. نمی‌خواهد صدای خشک در هم شکستن چیزی را در خود، به دیگری نشان بدهد. تسلیم شکستن نگاه خود، نمی‌خواهد بشود. مرد است دیگر. باخت خود را می‌خواهد از چشم‌ها دور نگاه دارد. ناچاری که وانمودن ندارد! می‌خواهد خود را در خود قایم کند. گم کند. دریغ از تنگنای قفس بر گرداگرد پلنگان! ))

کتابی غیر داستانی می‌خوانم. حالا هر چه که باشد! مهم نیست. کتاب را که در دست می‌گیرم، جان و دلم زلال می‌شود. پاک. شفاف. بی‌کدورت. چنان شفاف که پرتوهای وهم و گمان به آسانی‌ از سدش می‌گذرند. گو به تاریگی گم شود. کتاب در دست من، تاریکی نمی‌شناسد.

یا تکه‌ای از موسیقی شوپن!

JRhodesPianist · Chopin Prelude No. 4 In E Minor, Op. 28

از طرفی، انبوه کارهایند که تو ناگزیر از انجام‌شان هستی. انبوه. سیاهه‌هایی که به غبار عادت رویشان خوابیده. دیگر برایت جذابیتی ندارند. کم‌تر می‌توانی ازشان لذت ببری. مقابله می‌کنند با حضور شیرینی‌ها. چرا که وقتت را می‌گیرند. نقد عمر را به تاراج می‌برند. تاراجی بی‌رحمانه.

کارهای دانشگاه. درس‌های تخصصی‌ات. مسائل روزانه زندگی. شست‌وشو. استحمام. رفت و برگشت از محل کار به خانه. از خانه به محل کار. خوابیدن. بیدار شدن. خوردن. آشامیدن.

و من انگشت حسرت بر زبان می‌گزم. کاش من همه بودم، با تپش‌های هر ثانیه، با هر ضربان نفس در سینه، به تماشای‌تان می‌رفتم. رها از بند تعلق

سه‌شنبه ۱۰ تیر ۹۹

جمع شدنی پس از پخش شدن!

مدتی بود که به برنامه‌های روزانه و هفتگی‌ام متعهد بودم. اول این هفته‌، پیش از آنکه بر ریل‌های ساعت و ثانیه‌‌ی هفت روزِ هفته بتازم و قطار کارهایم را حساب‌شده‌تر به پیش ببرم، به فکر برنامه‌ای روزانه برای خودم بودم.

فشار امتحانات روی هم شده‌ی دانشگاه در این روزها، از طرفی برنامه‌های دیگری که داشتم،‌ مرا مجبور می‌کرد فکری به حال گذران ایام بردارم. اگر ولش می‌کردم معلوم نبود به چه سمتی کشیده شوم و به چه طرفی سوق پیدا کنم. این زمان هم مقوله پیچیده‌ایست. بهتر است نگویم پیچیده. درک آن دشوار است. چون درک‌اش دشوار است، می‌شود پیچیده! حالیا که از درک درست آن عاجزم.

بیش از هر زمانی خود را تحت سلطه و اراده احساسات می‌یابی و اگر افساری به کام و هوس‌های کام نکشی،‌ تو را غرق در سرخوشی‌های لحظه‌ای کودکانه‌اش می‌کند. باز می‌مانی از کارهایی که بیشتر بلندمدتی‌ست و تویِ جوان، به آن‌ها در آینده‌هایت نیاز داری. زندگی‌ات حیف و میل می‌شود اگر چند کار آینده‌دار و بلند مدتی نداشته باشی. البته این حرف من، ‌برخاسته از باور این‌ روزهایی‌ست که نخستین‌ نفس‌های جوانی‌ام را می‌کشم. حالیا که باور یک بزرگسال یا مسن، می‌تواند جز این‌ها باشد.

برایم فیلم دیدن، کتاب خواندن‌های جانبی،‌ شعرخواندن، موسیقی کار کردن، در حکم یک تفریح لذت‌بخش است. هر چند که مقوله‌ی کتاب را شاید هم‌تراز با سایر درس‌های تخصصی بدانم که در دانشگاه می‌خوانم. ولی نمی‌توان همیشه به این‌ کارهای لذت‌بخش تکیه کرد.

گاهی هم باید روتین روزانه‌ات خسته‌کننده باشد تا آینده‌ات را بهتر بسازی. دورتر از این کارها. سختی تعهد به برنامه‌ای دشوار را به جان بخری.

پس از یک هفته تعهد کامل به برنامه‌‌ای نچندان باب دل و خشک، بالاخره مجال آن را یافتم روزکی در اختیار خودم باشم و به کام خواسته‌های دل رفتار کنم. ولی این روزهای استراحت آنچنان مرا در خودش می‌بلعد و غرق می‌کند که نمی‌توانم به راحتی از آن دل بکنم و به سر وقت شروع هفته تازه با تعهدی به برنامه‌ای دیگر بروم. گویا آن عطر و بوی استراحت و مزه‌اش، زیادی به من چسبیده و خیال جدایی ندارد!

سختیِ دل کندن از استراحت و خودکامگی‌ها همانقدر سخت است که کوری بخواهد نخی را در سوراخ سوزنی کند. هی به بن‌بست می‌خورد. دستی به کار نمی‌رود.

اکنون ۳ روزی‌ست که با شروع این هفته، نتوانسته‌ام از گرداب آن استراحت بیرون آیم و کمی احساس کسلی می‌کنم. خستگی که از عدم تعهد به برنامه‌ای شخصی برمی‌خیزد. بخاطر آنکه روز استراحتم زیادی ماندگار شد و نتوانستم به موقع از آن دل‌ بکنم. همان نتوانستنِ انجام دادنِ برنامه‌ای که باید انجام میدادی و ذکر چند و چون‌اش اینجا مهم نیست.

حالیا، گرچه ۳ روز از اول هفته می‌گذرد. ۳ روز را نسبتا حیف و میل کردم! ولی اوضاع رو به بهبود است…

سه‌‌شنبه ۱۷ تیر ۹۹

حرفی بباف و هواش کن!

رضا امیرخانی جایی در آن گوشه‌موشه‌های رمان ارمیا می‌نویسد:

« هیچ وقت سعی نکردم نویسنده شوم. وقتی شروع کردم به نوشتن ارمیا  هنوز فرق بین داستان کوتاه و رمان و داستان بلند را نمی‌دانستم. به زحمت فرق شعر و داستان را می‌دانستم. اما احساس می‌کردم باید این قصه را نوشت. فقط چنین فشاری بود. فکر می‌کنم محتوا بیشتر به ما فشار آورد. به نظر من “چگونه نوشتن” کاری است که آدم به مرور زمان حتما یاد می‌گیرد. اما “چه نوشتن” سوال اصلی است. همیشه از “چه نوشتن” است که یک نویسنده کم می‌آورد…»

همین چه نوشتن‌ها می‌شوند یک مسئله برای من و تو. می‌شوند معیاری که من و تو را معنی کنند تا راحت‌تر بکشانند وسط دایره‌ی قضاوت و مقایسه. که او کیست و در این کاسه‌ی نیم‌وجبی سرش، چه‌ها تاب می‌خورند و بالا پایین می‌رند.

ارمیا را در ۲۲ سالگی‌اش نوشت. اولین رمانش بود و هیچ نمیدانست. اصلا نمی‌دانست که آن اولین شمه‌های ادبیات و داستان‌نویسی چطور اند و قرار است چطور باشند. او چیزی دیگر می‌دید. بهش فشار می‌آورد. نمی‌توانست از دستش خلاص شود و تنها راه، تنها مقصد و فکر و گریز و گزیر، همین نوشتن بود. همین انجام دادنش. بالأخره که باید بیرون‌اش بریزی و چیزی نشخوار کنی. بقول دولت‌آبادی که می‌گفت نشخوار آدمیزاد حرف است! حالا پیش دوست یا دشمن. چه توفیری می‌کند؟! بالأخره که ناچاری از بیان. از گفتن. اگر ناچار باشی، چیزی به ذهن‌ات می‌دود و گرهی را باز می‌کند. تویی بیان‌اش. یالله…

اینجور وقت‌ها، مجال هیچ استخاره و “الله خیر شری” نیست. باید تاس را بپرانی و پس و پیشش کنی. آنقدر تکانش دهی تا ۶ بیاری بلکه باز هم مجال پرتابی و امتحان شانسی داشته باشی. یک‌جورهایی، به گمانم همه‌مان محکومیم به ۶ آوردن. تا فرصتی تازه رخ نشان دهد. حالا یکی عددِ تاسش همین اول کاری به ۳ می‌افتد و دوباره می‌اندازد تا ۶ بیاورد. یکی دیگر هم همین اول کاری تاسش ۶ می‌آید و می‌رود سراغ پرتاب بعدی.

راحتت کنم! هم‌چین‌ها هم دل به ۶ و جایزه‌اش نبند! ۶ بیاوری یا نیاوری، کار بعدی مشخص است. تکان دست برای پرتاب بعدی!

تا عددِ تاسِ بعدی چند باشد…

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

هیچ

«هیچ»

در کنج اتاق کوچکم، اپلیکیشن کست‌باکس را باز می‌کنم. اپیزود ۵۶ «رادیوهیچ» را پخش می‌کنم. …

۹ نظر

  1. Avatar
    کیمیا_دختری_پشت_سد_کنکور⁦⁦☹️⁩😵

    سلام.همیشه وبلاگ اقای قربانیو دنبال میکنم.بعد درس خوندن یکم بهم انرژی میده.کامنتارم ی چک میکنم یهو شمارو دیدم ک عکس دارین زدم روی اسمتون.چندتا از نوشته هاتونو خوندم(ب علت کنکوری بودن اینجانب ک هنوز بعد س سال نتونستم هیچ غلطی بکنممم ک ی کوچولو این رتبه جا ب جا بشه(خااک تو سرم)منم ب چیزی ک میخام برسم نشد؛ همرو نگا کنم😵🤐🥴🥵)ولی همینام ک خوندم جذاب بودن.شمام بی نظیرین.موفق باشین.مراقب کرونام باشین😊.دستاتونم بشورین🧼🧽👐🦠

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      کیمیای عزیز؛
      خسته نباشیدی میگم بهت بابت همه تلاشی که در رسیدن به هدفت به خرج دادی تاحالا. امیدوارم در انتها به هدفی که مدنظرته برسی!
      خوشحالم که اینجایی و با نظرت خوشحالم میکنی.
      قوی باشی. و پر انگیزه

      ۰
  2. Avatar

    سلام محمد جواد جان .
    چقدر جذاب نوشتید ، یجورایی تمام حسایی که دارم اخیرا در مورد خودم رو بیان‌کردید ! عجیب ارتباط برقرار کردم باهاشون ، چون درگیر همین حال و هوام شدیدا ! درکتون میکنم واقعا .

    راستی ! یه جمله که خیلی دوستش دارم و‌ بهش فکر میکنم : ” آنچه جذاب است ، سهولت نیست ، دشواری هم نیست ، بلکه دشواریِ رسیدن به سهولت است ” 🙂
    در پناه حق

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      لعیای عزیز؛
      جمله انتهاییت خیلی زیبا بود. کلی حرف نهفته داخلش داشت.
      نظر لطفته!

      ۰
  3. Avatar

    براتون یه عالمه از اون لیست های بالا بلند خوشبختی و‌ شادی های رنگارنگ آرزومندم:)
    حال خوب کنک هات ماندگار!
    امیدوارم به همه شون برسید
    یا حق

    ۰
  4. Avatar

    چقدر قشنگ مینویسید:)

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *