خانه / دانشجوی طبابت / به‌جای بیماران – همدلی با مسیر دشوار کنار آمدن با بیماری
کنار آمدن با بیماری

به‌جای بیماران – همدلی با مسیر دشوار کنار آمدن با بیماری

accepting the disease is a long and difficult process, full of curves and with few straight paths, full of doubts, and very few certainties. I tried to associate the symptoms with diet, with work, with stress, with time and with the pastimes.

پذیرش بیماری یک فرایند طولانی و دشوار است ، پر از پیچ و خم و با اندکی مسیر مستقیم ، پر از شک و تردید و با اندک اطمینان‌ها. من سعی کردم علائم بیماری را با رژیم غذایی ، کار ، استرس ، زمان و سرگرمی همراه کنم.

این جمله از زبان یک بیمار ذکر شده. در نامه‌هایی که پس از رویارویی با بیماری‌اش گرد‌آوری کرده‌اند. این جمله، پس از رویارویی با یک بیماری واقعی نوشته شده از زبان کسی که به تعبیر نسیم‌طالب، «پوستش در بازیِ بیماری گیر کرده.». پای خودش گیر بوده و عمیقاً فهمیده چه می‌گذرد بر یک بیمار.

در کتابی که پر است از احساسات و همدلی با بیمار. آن تکه‌ی گم‌شده از پازل تحصیل پزشکی. همدلی شاید در بین کارآموزان پزشکی و کادر درمان گم نشده باشد، ولی کم‌رنگ‌تر شده. این ادعاییست که در کتاب Narrative Medicine: Bridging the Gap Between Evidence-Based Care and Medical Humanities به نقل از منابع معتبر بیان می‌شود.

بین تکست‌بوک‌هایی که پر شده‌اند از آمار و احتمال و درصد و عدم‌قطعیت، نگاه کردن «انسانی» و پرعاطفه به موجود زنده‌ای که «انسان» باشد، کار دشواری شده. هر انسان دارد تبدیل می‌شود به یک وسیله‌ که جنبه‌های عاطفی و احساسی‌اش به حاشیه رفته. این به حاشیه رفتن آنقدر مهم بوده که این روزها مقالات زیادی در ستایش بازگشتن به عواطف در کادر درمان و آموزش پزشکی صحبت شود.

کتاب جذابی‌ست در نوع خودش.

Narrative Medicine: Bridging the Gap Between Evidence-Based Care and Medical Humanities
Narrative Medicine: Bridging the Gap Between Evidence-Based Care and Medical Humanities

در قامت یک کلمه، حرف زدن از همدلی، ساده است.

با ورود به بخش‌های بالینی، دیدن بیماران همان لحظه‌ی اول است که جذاب است. جذاب نه به معنای اینکه درد را دیدن و به خود پیچیدن مریض برایت زیبا باشد. جذاب به معنی خود کلمه، یعنی جذب‌کننده. چیزی که لحظه‌ای تو را بیرون می‌کشد از فکر و خیالات و رهایت می‌کند در دل ماجرایی که آن بیرون در جریان است. شاید دیدن یک راش روی بدن بیماری که حال عمومی خوبی ندارد. شاید دیدن افت فشار تا مرز کاهش هوشیاری در بیماری که به تازگی در اورژانس پذیرش شده. شاید هم شرکت کردن در یک پروسه‌ی احیا کردن و بازگرداندن به زندگی با ماساژ قلبی و دادن شوک الکتریکی به بیماری که یک انسان است و دلت را می‌سوزاند.

این‌ها یک تفاوت اساسی دارند با جریان روتین روزمره. برایت تازه هستند. حس تازگی، جریان دوپامین مغز را روشن می‌کنند و حال می‌دهد به روحیه‌ی تو.

به یاد دارم اولین لحظه‌هایی که داشتم در قامت یک استاژر در بخش‌ها قدم می‌زدم. همه‌ چیز جدید‌تر از اینی بود که الان می‌بینم.

پوشیدن روپوش سفید و به واسطه‌ی آن صحبت کردن با بیماران، کار جالبی به نظر می‌رسید. پر کردن برگه شرح حال و کشیدن ماجرا از زیر زبان مریض هم کار جذابی بنظر می‌رسید. واقعا هم جذاب بود. کم به یاد دارم از پرسیدن این ریزه‌ماجراها احساس خستگی کنم یا بخواهم دفتر دستک‌ام را زمین بگذارم. گذر زمان را احساس نمی‌کردم. ساعت ۸ صبح به بخش وارد می‌شدم، چشم به هم می‌زدم ساعت ۱۳ شده بود و آماده بودم برای زدن تایمکس و خروج از بخش.

این حالت غریبی نیست. هر کاری، ابتدایش لذت دارد. تازه است. لذت و حال خوبش از تازگی‌اش بر می‌آید. اگر تازه نباشد، می‌شود مثل دیگر کارهایی که در طول روز انجام می‌دهیم. یک غبار روزمرگی و تکرار آن را می‌پوشاند و دیگر آن غریزه‌ی کنجکاوی و تنوع‌طلبی‌ات را ارضا نمی‌کند.

محیط بخش اما محیط سخت و دردناکی‌ست. اگر پشت دیدن اینهمه درد و بیماری انگیزه‌ی عمیق‌تری نباشد، تو را تا مرز افسردگی و خستگی پیش می‌برد. تبدیل می‌شوی به رباتی که می‌نویسد و پرونده پر می‌کند و بیمار را مثل ابزار بی‌احساسی در حرفه‌اش می‌بیند.

بیمار می‌شود مثل ماشینی که کارش به تعمیرگاه کشیده و باید چند قطعه را بالا پایین کنی بلکه ترمیم شود. دیگر نه پای احساسی درمیان است نه حس احترام و ارزشی. همه چیز محو می‌شود. برایت بیمار، انسان نیست. بیمار می‌شود مثل یک گوشت که یک جا افتاده و مثل یک سیستم که جایی از آن مختل شده و تابحال، بارها و بارها در تکست‌بوک‌ها از علایم بیماری‌هایش خوانده‌ایم.

بیماری که تب دارد و مدام اسهال-استفراغ می‌کند، صرفا برای من موجودی بنظر می‌رسد که بدنش مختل شده. بدون برقرار کردن کوچک‌ترین ارتباطی باید اختلال بدنی‌اش را ترمیم کنم.

ارتباطی شکل نمی‌گیرد. چون دید من به او عوض شده. خام شده. کوتاه شده. سطحی شده.

دیگر دردها را نمی‌بینم. عشق‌ها را درک نمی‌کنم. پشت اختلالات بدنی‌اش، احساسات را نمی‌فهمم.

وقتی به مرز این حالت نزدیک می‌شوم، به خودم نهیب می‌زنم. خودم را جمع و جور می‌کنم و سعی می‌کنم قبل از دیدن بیماری، به انسانی که صاحب این بیماری‌ و بدن بیمار است توجه کنم. یک زندگی، یک‌دنیا داستان و دلواپسی و دلبستگی و امید و ترس پشت این لباس‌ها نشسته.

سعی می‌کنم بگو-بخند با بیمار را جدی‌تر بگیرم.

مگر نه اینکه حتی شناختن بیماری و رسیدن هر چه بهتر به منشأ اختلالات، از راه برقراری ارتباط صمیمانه و عمیق بین پزشک و بیمار حاصل می‌شود؟ مگر نه اینکه اگر همدلی و احساسات را از پزشک بگیری، می‌شود مثل یک انسان بی‌رحم و افسرده و غمگین و نامرد که تنها به سود و زیان خودش می‌اندیشد و راه را بر هر فداکاری دیگر و از خودگذشتن و دست گرفتن می‌بندد؟ نه. کسی که آن‌جا روی تخت‌ها دراز به دراز افتاده، جان دارد، قلب دارد، عشق را تجربه کرده، می‌فهمد دل شکستن و نارو زدن یعنی چه، مهربانی را می‌فهمد، زیبایی را می‌فهمد، قوه‌ی زیبایی‌شناختی و قدردانی‌اش هنوز از کار نیفتاده. شاید قلبش منظم نزند یا کبدش ساز مخالف بزند، اما احساس، کارش را درست‌تر از قبل انجام می‌دهد.

سخت است این‌ها را نبینم و به جفت و جور کردن چند مکانیزم دم‌دستی از بدن بپردازم که در تکست‌بوک‌ها خوانده‌ام.

من فقط بیماران را در یک مقطع کوتاه می‌بینم. زمانی که درد دارد، بیمار شده و به سراغ من آمده تا بیماری‌اش کمتر شود. پس از آن را چه؟ بعدش را خبر دارم؟ وقتی نسخه را از دست من می‌گیرد دستگیره‌ی اتاق پزشک را باز می‌کند و می‌رود به زندگی عادی‌اش برسد، آن‌جا را هم می‌بینم؟ می‌دانم چه کسانی نگرانش هستند؟ چه بر سر نزدیکان‌اش می‌آید اگر من عامل وارد کردن یک فشار روانی مضاعف و نگرانی به او باشم اگر توضیحاتم را شفاف ندهم و باری از دل غمگین‌اش برندارم؟

بیماران برای کنار آمدن با دردها، مسیر پر پیچ و خمی دارند.

این دو خط، مرا یاد همه‌ی چالش‌ها انداخت از زمانی که یک فرد سالم، می‌فهمد بدنش به هم ریخته و باید برای سلامتی تلاش کند. در کنار بیماری زندگی کند تا سلامتی از دست‌رفته‌اش را از روی زمینِ دارایی‌های گم‌شده‌ی زندگی بردارد.

چاره‌ای جز نوشتن ندارم. با نوشتن است که این‌ها شفاف‌تر می‌شوند.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

physical examination

روایتی شخصی از سه ماه بخش داخلی – آنچه تغییر کرد

می‌گویند زمان مقوله‌ای نسبی است. تند و کند گذشتن عقربه‌های ساعت، نه پدیده‌ای صرفا مکانیکی …

یک نظر

  1. Avatar
    تا پای جان با رپ پارسی...

    با سلام مطالب سایت شما خوب است ولی ای کاش آنقدر که درباره موسقی سنتی ایرنی تعریف و تمجید کردید درباره موسقی رپ فارس هم مطلبی میزاشتید ما بچه های رپ پارس سال های سال به خاطر اعتقاداتمون فقط فحش خوردیم وفحش خوردیم و برای اینکه اعتقاداتمون رو بگیم و بتونیم در کشور خودمون باشیم به زندان افتادیم شما اگه به زندگی نامه توپاک مراجعه کنید که من اونو پدر رپ جهان میگم اگه بخونید میفهمید که توپاک برای رفتار های نژاد پرستانه که از سوی امریکا بر سیاهپوستان تحمیل می شد اهنگ خود و در اخر هم ترور شد این یعنی هویت موسقی که تو بتونی حرفت رو بزنی نه صرفا بیای فقط اواز سر بدی و از عشق عاشقی بگی ……………. گوشای مریض عفونت کرده………….یاس)

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *