خانه / زندگی با کتاب / رمان کلیدر- یک شاهکار شیرین
کلیدر

رمان کلیدر- یک شاهکار شیرین

در سال‌های دبیرستان بود که جرقه‌ای‌ برای خواندن این رمان بزرگ در ذهنم زده شد.

گاهی جرقه‌های کوچک، حرف‌های کوچک، عشق‌های ریز،‌ گرمی‌های نچندان سوزدار و پررمق، چنان مؤثر واقع می‌شوند که از این رو به آن رویت می‌کنند و بعدها تأثیرات شگرفی در زندگی‌ات می‌گذارند.

یک دبیر ادبیات،‌ یک معلم…

داستان از همینجا شروع می‌شود.

معلم‌های زیادی در زندگی‌ام داشته‌ام و به گمانم ارزش زندگی هر کسی، در ارزشمندی افرادی‌ست که دور و اطرافش را گرفته‌اند و با آن‌ها خو گرفته.

در آن سالیان دور مدرسه رفتن‌ها، که بعنوان ((دانش‌آموز)) از رفتنش ناگزیر بودیم،‌ معلم‌هایی بودند که این رفتن ناگزیر ما را با حضور خود روشن‌تر کردند و مسِ وجودمان را به طلا تبدیل کردند. کیمیاگری!

بعد گذشت ۶ سال، هنوز هم حرف‌‌های دبیر ادبیاتم را که از روی عشق حرف می‌زد در ذهنم باقی مانده.

عشقی که به کلیدر داشت و در کلاس‌ها، لالوی درس دادن‌هایش گذر‌ه‌هایی می‌زد و ذهن ما را بازتر می‌کرد. آشنایمان می‌کرد با دنیای ادبیات و صنعت نوشتن و کتاب‌هایی که خوانده.

کلیدر

از همینجا بود که یاد و نام کلیدر در ذهنم زنده شد.

اما داستان به همینجا ختم نمی‌شود.

داستان از جایی شروع می‌شود که کتاب نونِ ‌نوشتن را شروع به خواندن کردم. نقطه‌ی عطف کتاب‌خوانی من همین کتاب نونِ‌ نوشتن دولت‌آبادی بود.

آن زمان‌ها بود که تازه با نوشتن و وبلاگ‌نویسی هم انس گرفته بودم.

می‌خواندم کتابش را و این لذت از نوشتن و عشق به نوشتن، توجهم را به حرف‌های نویسنده‌ی آن کتاب (محمود دولت‌آبادی) دوچندان می‌کرد.

اینجا بود که بین حرف‌های دولت‌آبادی متوجه تشابهی شدم. تم فکری‌اش با تم فکری‌ام یکسان بود. انگار یکی را پیدا کرده‌ بودم که مثل من بیندیشد و مثل من فکر کند. من خودم را در حرف‌هایش پیدا می‌کردم و این شیفتگی، با خواندن حرف‌ها و نقطه‌نظرهایی که به زیبایی بیان می‌کرد،‌ دوچندان می‌شد.

همین بود که مرا کشاند سمت کلیدر و دیگر نتوانستم تاب بیاورم نخواندنش را!

۳۰۱۶ صفحه را به شوق دولت‌آبادی و نظر و بینشش در مورد زندگی و جهان و مردم و کار خواندم.

+۱۱ رمز زندگانی که از محمود دولت‌آبادی آموختم

حدودا ۵ ماهی طول کشید این خواندن و زمانی که تمام شد، اندیشه‌ای که در این رمان می‌گذشت،‌ چنان در ذهنم رخنه کرده بود که فکر می‌کنم تا عمر دارم تحت تأثیر نقطه‌نظررهایش هستم.

چیزهایی که می‌توانند مسیر زندگی را شکل دهند. توصیفات. بینش‌ها. خواسته‌ها. دنیابینی. زیبا نویسی‌ها.

گاهی غرق در توصیفات طبیعتش می‌شدم و انگار خودم دارم آن صحنه‌ها را در عمرم تجربه می‌کنم.

+شرحی بر جلد ۱ کلیدر – جوشش احساس در قلب زندگی

+شرحی بر جلد ۲ کلیدر- توصیفاتی بر عاشق و معشوق، پریشا‌ن‌حالی و طبیعت

+شرحی بر جلد ۳ کلیدر- درخشش زلال طبیعت، نیستی و مرگ، دیر گذشتن زمان، یکی‌شدن با کار

گاهی غرق توصیف خلق و خوی مردم می‌شدم و احساسات خودم را در برهه‌های مختلف زندگی با آن تجربه می‌کردم. احساسات تشویش و نگرانی و شادی و دو‌دلی و تردید و یقین را پیدا می‌کردم. چیزهایی که دلم برایشان تنگ شده بود.

درست است که یک رمان بیش نبود. ۳۰۰۰ صفحه که بیشتر نیست. اما آنقدر ارزشمند بود که بیرزد اینقدر از زندگی را به پایش بریزی.

+چگونه از کتاب‌های چند جلدی و سنگین خسته نشویم؟

همین طول کشیدن‌ها، باعث می‌شود رابطه‌ی تو با کتاب نزدیک‌تر شود و تأثیرپذیری‌ات بیشتر.

رمان خوب خواندن و کتاب خوب خواندن،‌ آنقدر مفید و مؤثر است که انگار چندین بار فرصت زندگی کردن را داشته‌ای. چون با کتاب‌های خوب رشد می‌کنی. قد می‌کشی.

+انگیزه‌‌ی کتاب‌خوانی – کاری لوکس یا حل کننده‌ی گره‌ها؟ – ۶ دلیل من برای مطالعه

+کتاب الکترونیکی یا کاغذی؟ ۴ فاکتور مؤثر در انتخاب نوع کتاب

چه زیباست این قد کشیدن‌ها!

+آیا هر کتابی ارزش خواندن دارد؟ – نگاهی به قانون استرجن

+چرا کتاب می‌خوانم؟ ۱۳ دلیل من برای عشق ورزیدن به کتاب‌ها

من ۵ ماه درگیرش بودم. ۵ ماه تمام!

می‌توانم جان‌مایه‌ی این رمان را همین تکه از کتاب بیاورم که می‌گوید:

«دوره کار تو به سر آمده، گل‌محمد! تو از آن مردمی هستی که به خودت واقف شده‌ای و خودت را یافته‌ای. فرق تو با آن جماعتی که ریششان را به دمب گاوشان گره زده‌اند، همین است. تو خودت را شناخته‌ای و به خودت یقین داری؛ تو باور کرده‌ای که آدمی. این را هم باور کرده‌ای که بزرگی به ارث و آوازه نیست؛ تو خودت هستی، اینست که از میان برداشته می‌شوی. نمی‌توانی از میان برداشته نشوی.
تو خودت را در شمار آورده‌ای و به خودت باور پیدا کرده‌ای؛ و در چشم آن‌ها که برخلایق حاکمند گناهی بزرگ‌تر از این نیست. حاکمان آن جماعتی را می‌توانند قبول داشته باشند که گاوشان از خودشان جلوتر راه می‌رود؛ اما تو‌‌… تو با آن‌ها فرق داری.»

آگاه شدن به حال خود.

این روزها به عناوین مختلف این خودآگاهی به تاراج می‌رود و انگار منافع یک عده در گروِ همین به تاراج رفتن آگاهی‌هاست.

خود را در چه پیدا می‌کنیم و خود را با چه معنی می‌کنیم؟ به دنبال چه هستیم؟ افسارمان دست خودمان است یا دست بیگانه؟ افساری داریم اصلا؟ ول هستیم یا بسته؟ پایبند یا رها؟ منجمد و منعقد یا گریزان از خمودگی و رخوت و سستی؟

من با این فکرها در این رمان روبرو بودم. یک رمان اجتماعی که تا حدی مردم را هم هدف قرار می‌دهد. یک رمان اخلاقی، رفتاری، مبارزه‌ای و اجتماعی. و این‌ها بود که علاقه‌ی من بودند و مرا نزدیک می‌کردند و ترقیب می‌کردند به پایان دادنِ آن!

از خلق و خوی مردم گفتم. خود را بیگانه ندانیم. ماهم جزو همین مردم هستیم. و از هم‌رنگ ‌ان‌ها شدن،‌ نمی‌توان خیلی وقت‌ها فرار کرد. نمی‌شود حساب خود را از ان‌ها جدا کنی جرا که با ا‌ن‌ها یکی هستی و اکثر وقت‌ها از آنان تأثیر می‌گیری.

در کلیدر،‌با چه مردمانی روبرو هستیم؟‌

کلیدر

چه کسانی‌ست که نویسنده آن‌ها را به تصویر می‌کشد و می‌خواهد که تف و نفرین نثارشان کند؟

مردمانی که هیچ کاری نمی‌کنند. نمی‌گذرند. عبور نمی‌کنند. کسی را هم نمی‌گذارند عبور کند و بگذرد. کاری برای سرنوشت‌شان نمی‌کنند. یکسره دست به دعا دارند و چاره‌ی مشکل‌شان را در آسمان‌ها می‌جویند و این درحالی‌ست که ذره‌ای حتی تکان نمی‌خورند و زحمتی به حرکت دادن کپل خود از جایشان نمی‌دهند. بی‌هیچ هدفی، صرفا دستور می‌گیرند و سرسپرده‌ی یک عده افراد نالایق و سیاستمداری هستند که آن‌ها را می‌چاپند و دم نمی‌آورند.

عادت کرده‌اند به این زندگیِ ننگ و سست و بی‌همه‌چیز. عادت کرده‌اند. فعلِ ((عادت کردن)) را در این رمان صرف می‌کند نویسنده! صرف می‌کند برای من و تو و ما.

به چه چیزهایی عادت کرده‌ایم؟ چیست عادت‌کرده‌های ما؟! می‌ارزند عادت‌‌هایی که داریم؟ میرزند به همه‌ی این زندگانی؟‌ میرزند که دمبشان را بگیری و پشت همان‌ها، به دنبال همان‌ها طی طریقت کنی در این زندگی؟

و من…آنقدرکه از ترس می ترسم، صد برابرش از ننگ ترس می ترسم. بگذار… شاید این بار هم با سرافرازی زنده ماندیم.
((کلیدر-محمود دولت‌آبادی))

این مردم چه کسانی هستند؟

حاضرم قسم بخورم که ما مردم هنوز صغیر هستیم و هنز به کفیل محتاجیم.
.
یکی کمی فکر کن گل‌محمد؛ این از سیل و زلزله هم وحشتناک‌تر است. ملتفت هستی، گل‌محمد؟ این مردمی که من می‌شناسم هنوز به خود نیامده،‌ هنوز خودش را به حساب نمی‌آورد. برای همین هم نمی‌تواند از خود بگذرد، نمی‌تواند خودش را فدای خودش بکند. هیچ امیدی به خودش ندارد. هیچ چیزی را از خودش نمی‌داند. خیال می‌کند و به خیال خودش ایمان دارد که از تصدق سر دیگری دارد زندگی می‌کند. همین است که نمی‌تواند از خودش بگذرد. چون خودی ندارد و باوری به خودش ندارد. یک لقمه‌ی زمین؛ فقط یک لقمه زمین! آن‌ هم مال خودش نیست و به او قبولانده‌اند که نمی‌تواند و نباید مال خودش باشد. می‌فهمی یعنی چه؟!‌ هیچ چیز ندارد؛ هیچ چیز! و هیچ چیز را نمی‌خواهد از کسی بگیرد؛‌ چون به او حقنه کرده اند که نباید به دارایی دیگران نگاه بکند! در این دنیا از چکمه و سرنیزه می‌ترسد، و در آن دنیا از آتش جهنم! فقط می‌ترسد، فقط می‌ترسد! برای همین ریشش را به دمب گاوش گرده زده و دنبال گاوش می‌رود؛ ‌دنبال گاوش می‌رود!‌ گوش به من داری! رعیت به دنبال گاوش می‌رود؛ یعنی که از گاوش پیروی می‌کند!

کجاها باید دل به دریا زد و برای تغییر جنگید؟ کجاها باید حرکتی کرد؟

اصلاً لزومی دارد حرکت کنی؟ یا باید نشست؟

این ۳۰۰۰ صفحه، حال و هوای همین سوال‌ها را دارد. سوال‌هایی که پاسخ دقیقی به تو نمی‌دهد ولی به فکرت می‌برند. در کنار شخصیت‌پردازی‌های فوق‌العاده و حرفه‌ای‌گری نویسنده،‌ قلمش تو را به فکر وادار می‌کند بلکه به دنبال چیزی محکم‌تر باشی در این زندگی. ساده نپذیری و ساده هم رد نکنی. سخت نپذیری و سخت هم رد نکنی.

این رمان،‌ جرقه‌ای برای داشتن فکرهایی برای دغدغه‌های ارزشمندتر است. دغدغه‌هایی فراتر از همین شعاع مرزهای شخصی و درونی ما. همین محدوده‌های شخصی در زندگی.

بهانه‌ای برای پا را فراتر نهادن در این دنیا.

فراتر از ((من))گرایی‌ها و حرکت به سمت ((جمع))گرایی‌ها.

بهانه‌ای برای حرکت بیشتر به سمت تفکر سیستمی.

هر کداماز ما در همان‌دم که خودش است، ‌دیگران هم هست. زنده و مرده‌ی ما با همدیگر است، ‌ما همه‌مان یک تن هستیم. یک جان هستیم.
((کلیدر.محمود دولت‌آبادی))

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

سلوک محمود دولت آبادی

برای «سُلوک» – اثری از محمود دولت‌آبادی

برخی کتاب‌ها هست که در دست می‌گیری‌شان، و با هر کلمه، با هر حرف و …

۳ نظر

  1. Avatar

    دوست من سلام.
    همیشه نوشته هایت مرا به شگفت وامیدارد نه از برای شگفت آور بودنش بلکه موضوع کل داستان یعنی نوشتن، مرا اینقدر مبهوت خودش میکند که جان تازه ای در روح جنگاور کمی خسته ام می دمد.
    امیدوارم بمانی
    بخوانی
    بنویسی
    و همیشه بخندی…..

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      محمد؛
      کامنت سرشار از لطف تو، روح تازه‌ای در کالبد خسته‌ی این روزهایم دمید. زنده باشی!

      ۰
  2. Avatar

    بهت تبریک میگم که بالاخره تمومش کردی 🙂 واقعا هم علاقه میخواد و هم بستگی به قلم نویسنده داره که کسی کتابهای چندجلدی و قطور رو بخونه و لذت ببره .اطلاع نداشتم از اینکه محتوای این کتاب چه سوالات قابل تأملی رو دربرداره ،ممنونم ازتون.
    و حالا بخش زیادی از این حس و حال خوب و شادی و دانش تازه ای که به اندوخته ی دانش هاتون اضافه شده رو ، (اگر خواستید و تنها یه پیشنهاده )،میتونید اگر هنوز راه ارتباطی با آن دبیر محترم داری باهاشون در میون بذاری و یه قدردانی و حال خوب هدیه بدی بهشون:) که باعث این نگرش جدید در شما شدن ،چون بخاطر دارم از بعضی از معلم های عزیزم که با عشق آموزش میدادن و یسری از جملاتشون در زندگیم تاثیر داره و اون حس خوشحالی معلمم که وقتی متوجه میشد یکی از دانش آموزانش به حرفش گوش داده و وقتی دیده بود ایشون رو بهشون گفته که اون جمله ی شما در زندگیم تاثیر داشته و..و هنوز لبخند و حس شادی معلمم رو بیاد دارم ، برای این پیشنهاد کردم.
    موفق باشی

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *