خانه / وبلاگ نویسی / اندر حکایت وبلا‌گ‌نویسی: یاد گرفتن از کار و با کار – محمود دولت‌آبادی
شروع کار

اندر حکایت وبلا‌گ‌نویسی: یاد گرفتن از کار و با کار – محمود دولت‌آبادی

با روز شدن شب‌ها و شب شدن روزهایم، در اطراف خودم به فراخور زمان و مکان، کسانی می‌بینم که وقتی به من برمی‌خورند، این را می‌پرسند که چطور باید شروع کنیم و از چه باید شروع کنیم؟ نطفه‌ی اولیه‌ی سخن چطور بسته شود و این سخن و کلمات، راه به کجا ببرند؟

گویا این حس کامل بودن از ابتدا و وسواس بهتر بودن، آن‌ها را از برداشتن قدم اول باز داشته و می‌دارد!

خواستن برای کامل بودن، برای دقیق بودن از ابتدای هر کاری، و برای نتیجه و ثمر‌بخش‌ شدن کارهای شروع شده، چیزی‌ست که هر کام از ما دنبالش می‌کنیم.

بخواهی نخواهی یک اینطور میلی در آدمی هست که راه صدساله را یک شبه بپیماید وگرنه این میل، تبدیل به یک ضرب‌المثل نمی‌شد. پیمایش راه صد ساله در یک شب، کم و بیش در هر زمانی خاطرخواه دارد و چیزی غریب نیست برای خوی و خصال یک انسان. چرا که انسان قدرت تخیل دارد و این قدرت تخیل، گاهی عامل رنج اوست و عامل تفاوت او از یک موجود دیگر.

یک داستان از کودکی

هنوز هم آن داستان سال‌های کودکی‌ام را یادم است که به گو‌ش‌‌مان می خواندند.

یکی از جنگویان بزرگ و خوش‌نام، بالا رفتن مورچه را از یک ارتفاع دید و تلاش‌های مکرر مورچه برای پیروز شدن را ردیابی می‌کرد. نمی‌دانم حالا اسم آن جنگجو چه بود و خیلی هم نیازی نیست بدانیم چه بود. لُب کلام ارزشش بیشتر از این حرف‌هاست. به گمانم تیمور معروف بود یا اسکندر این بزرگ جنگجویی که ازش دم می‌زنم. بهرحال؛ بالا پایین رفتن همیشگی یک مورچه را در راه حمل کردن دانه تا خانه‌اش را می‌بیند و شکست‌ها و تلاش‌هایش را هم. و تهش هم مورچه راه خود را پیدا می‌کند و دانه را به خانه می‌رساند.

جنگجوی قصه‌ی ما به خودش می‌گوید که آیا از این کم‌ترم؟ و سوالش چاره می‌شود و دوباره به میدان عمل برمی‌گردد.

این‌جا،‌ آن مورچه قدرت تخیلی ندارد و این جنگحو، سرشار از تخیل است.

جای شگفت است که گاهی تخیل چوبی می‌شود لای چرخ پیشرفت کردن‌های ما!

تخیل اینکه یک شکست، می‌توانست روی دیگری داشته باشد در این سکه‌ی استخاره‌ی اتفاقات زندگی! و می‌توانست روی خوش‌تر و بهتر سکه به نام ما بیفتد. ولی نشد و اکنون من شکست خورده‌ام. پس گوشه‌نشینی می‌کنم و ترجیح می‌دهم از تلاش کردن دست بکشم!

کلیپی از محمود دولت‌آبادی در شبکه‌ی اجتماعی اینستاگرام می‌دیدم که قفل این را برایم گشود. چیزی که آدم در کار کردن بدست می‌آورد و یاد می‌گیرد، خیلی بیشتر از کتب علمی و متن‌های نگاشته شده می‌تواند دست‌یار باشد.

+پیشنهاد مطالعه:[۱۱ رمز زندگانی که از محمود دولت‌آبادی آموختم]

+پیشنهاد مطالعه:[حرف زدن یا فکر کردن؟ – نگاهی به سخنان محمود دولت‌آبادی]

+پیشنهاد مطالعه:[اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر- جدیدترین شاهکار محمود دولت‌آبادی]

آدمیزاد است که می‌تواند از کار، با کار و در کار شناخته شود.

حالا هر کاری که می‌خواهد باشد. خواه کشیدن خطی نستعلیق بر سینه‌ی سفید یک کاغذ برای بهبود خمِ شکمِ حرف جیم! شاید کشیدن طرح و نقشی از صورت کسی دیگر. شاید هم چیزی از جنس نوشتن. نوشتن و همین وبلاگ‌نویسی!‌

بد نخواهد شد اگر خواستن‌هایمان را در ابندای مسیر واقع‌بینانه بچینیم و برای رسیدن به ته هر چیزی، عجله نکنیم.

درصد قابل توجهی از آدم‌های اطراف ما و خودمان هم، انسان‌های نابغه و خاص از لحاظ استعداد و عمل نیستیم. انسان‌های عادی هستیم و این نه شرمی دارد نه غمی!

ما با همین عادی بودن‌مان است که شناخته می‌شویم و با همین تلاش‌های پشت پرده و بی‌رمقی‌های پسِ سختی‌های زندگی و جا زدن‌های مقطعی‌مان است که شناخته می‌شویم.

ما انساینم.

احساس داریم.

خسته می‌شویم. از شکست‌ها خسته می‌شویم.

از نشدن‌ها کلافه می‌شویم و در جا می‌ایستیم.

شده مدت زیادی در شوک نشدن‌ها در جا می‌ایستیم. ایستاده می‌گرییم. ایستاده له می‌شویم و شکست می‌خوریم. کمرمان هم زیر بار مشکلات و سختی‌ها و نشدن‌های ابتدای مسیر خم می‌شود.

همه چیز شاید برود. همه چیز.

نشدن‌ها و نشدن‌ها و نشدن‌ها. چه واژه‌های ترسناکی‌‌اند این‌ها!

همه به یک میزان از نشدن‌ها می‌ترسیم. همگیِ‌ ما. که این ترسیدن‌ هم اقتضای خوی آدمی‌ست و طبیعت جنس آدم!

اما فقط یک قدم باید که به جلو گذاشت و شروع کرد. نترسید از نشدن‌ها. نترسید از بدی‌های مسیر.

شروع کار

۲۹ اسفند ۹۸ بود که این وبلاگ را شروع کردم و حتی نگذاشتم نوشتنش به روز اول سال جدید کشیده شود. معتقدم سال نو و رند شدن تاریخ، یک بهانه است و من بهانه‌های قوی‌تری از شروع سال تازه و صفر شدن کنتور شمارش روزهای سال داشتم.

پس همان روز مطلبی نوشتم و این نوشته‌ها را شروع کردم. در این مسیر، پستی و بلندی‌های زیادی داشتم. از دنبال مطلب گشتن‌ها و خسته شدن از نوشتن. تا اینکه به اکنون رسیده‌ام و می‌توانم ادعا کنم در زمان ریختن این پست روی صفحه‌ی کیبورد، ۶ ماهی‌ست که درگیر نوشتن وبلاگ هستم به طور جدی.

در این مدت، به جرئت می‌توانم بگویم چیزهایی یاد گرفته‌ام از نوشتن و از بیان مطلب و از شرح چیزهایی که هست، که صدها ساعت شرکت کردن در دوره‌های آموزشی دیگر نمی‌تواند جایش را بگیرد.

وبلاگ‌نویسی که با دیدن یک دوره ‌آموزشی کوچک درمورد کار با وورد پرس از سایت فرادرس شروع شد و سپس، مطالعه‌ی سری درس‌های تولید محتوی و سئو در سایت متمم.

مطلبی هم درمورد سایت متمم نوشته‌ام می‌توانید از این لینک بهش دسترسی داشته باشید. (+)

همه‌شان سنگ بناهایی بودند برای من که بنای این وبلاگ را شروع کنم. البته که دل‌گرمی‌های شاهین کلانتری عزیز هم پر از تأثیر بود و جا دارد حسابی بهش دست‌مریزاد گفت بابت همه‌ی انگیزه‌ای که در نوشتن به من داد!

دیگر نیازی به کار اضافه نبود و مهم، جنم من برای شروع کردن و نوشتن بود که چنین هم شد. و اکنون اصلا بابتش پیشمان نیستم و حس می‌کنم به موقع کار نوشتن را شروع کردم.

به گمانم هر از گاهی که به گذشته‌ات نگاه میکنی و پشیمان نباشی از وقتی که برای فعالیتی گذاشته‌ای، این میتواند نوعی دلیل ساده‌ برای حس کردن خوشبختی در روزگاران نچندان دلچسب باشد.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

تعجب‌گذاری‌های بی‌مورد

به لطف فضای وبلاگ و وبلاگ‌نویسی، هر روزه با افرادی ارتباط می‌گیرم که در این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *