خانه / در مسیر یادگیری / فومو – ترس از دست دادن فرصت‌ها در زندگی
fomo

فومو – ترس از دست دادن فرصت‌ها در زندگی

صحبت کردن از فومو، برایم جذاب است مثل خوردن چای گرم با نبات!

با همه‌گیر شدن شبکه‌های اجتماعی و فرو رفتن در باتلاق جذب توجه، پدیده «فومو» و راه‌حل جالبش نظرم را قاپید.

در بین روزمرگی‌های زندگی، چقدر ترس از دست دادن داریم؟

خودم را می‌گویم. صبح که از خواب بلند می‌شوم، از زمانی که نخ گوشی تلفن همراهم را به اینترنت گره می‌زنم و اعلان‌ها پشت سر هم می‌دوند به بالای گوشی،‌ این ترس بیدار می‌شود. جلوتر، وقتی نوبت به بررسی اخبار می‌شود، دوباره تکرار می‌شود. بعدتر،‌ وقتی کتاب‌های آموزشی رشته‌ام پزشکی را ورق می‌زنم، ترس دارم بخاطر از زیر دست در رفتن مطالب مفید و اثربخش از بقیه عقب بیفتم. بعدش هم وسط بحث‌های گروهی و کلاسی،‌ وقتی نرسیده‌ام بحثی را از «ب بسم‌الله» سررشته‌اش را بگیرم، این ترس از دست دادن شاخ و شانه می‌کشد. موسیقی‌های جذابی که هنوز گوش داده نشده‌اند و شاید دیگر وقت نشود گوش بدهی، شعرها، شعرها، شعرها.

در یک دنیای لبریز از «ترس از دست دادن» به سر می‌بریم.

فومو

این ترس از دست دادن را فومو می‌گویند. فومو، زاییده‌ی تکنولوژی‌ست. حس ترسی که حاصل مخ‌مخ دل است! ((لابد چیزی مهیج‌تر، مهم‌تر و جالب‌تر هست که من ازش بی‌خبرم!)) و طمع رسیدن به آن هیجان، مضطربت می‌کند.

چندین برابر گذشتگان ترس داریم. گذشتگان شاید حسرت‌شان از دست دادن فرصت‌هایی اندک در سرمایه‌گذاری شغلی یا علمی بود. آن هم نه خیلی. شاید یکی دو فرصت. شاید هم کمی بیشتر. اما این روزها، کرور کرور استرسِ فقدان را تحمل می‌کنیم.

حالا سوال این‌جاست که این استرس‌ها می‌ارزند؟ برای چه چیزهایی نگران و مضطربیم و این نگرانی و اضطراب، اصلاً ارزش دارد؟

غالب موارد اینطور است که برای کارهایی که انجام داده‌ایم پشیمان نیستیم. بلکه برعکس، برای کارهایی که انجام نداده‌ایم پشیمانیم.

شاید این انجام ندادن‌ها، همان نخواندن گفتگوی دوستانه‌ای در یک گروه باشد که مدتی پیش از آنلاین شدن من شروع شده؛ ندیدن فیلمی مهیج‌تر در شبکه‌‌ی تلویزیونی دیگر باشد یا نرسیدن به خواندن‌ همه‌ی کتاب‌هایی که در آرزوی خواندن‌شان هستیم. شاید از ادبیات روسیه، تنها به خواندن کتاب‌های تولستوی بسنده کردن اضطراب‌آور باشد چرا که سایر نویسنده‌هایش هم هیجان‌انگیزند. و یا ندیدن فیلم‌های سینمایی معروف کمپانی‌های شرق و غرب که هر روز مثل قارچ رشد می‌کنند. یا نرسیدن به خواندن همه‌ی اشعار حافظ و مولوی و نیما یوشیج و شفیعی کدکنی و سهراب سپهری و هوشنگ ابتهاج.

این‌ها،‌ تکه‌هایی از «فومو»های من بودند.

کمی بیشتر که فکر می‌کنم، اکنون می‌توانم شفاف‌تر بگویم که نیروی محرکه‌ی من برای حضور در شبکه‌های اجتماعی، به همین فومو برمی‌گردد.

شبکه‌های اجتماعی، حس زیاده‌خواهی را در ما تقویت کرده‌اند. حداکثرخواهی و بهترین‌خواهی‌ها. این بهترین‌ خواستن‌ها، حداکثر خواستن‌ها، آن‌چنان در مدل ذهنی ما رسوخ کرده که مثل پتک دارد زندگی عادی ما را خراب می‌کند. آرامشی نذاشته برایمان.

در اینستاگرام، می‌بینیم برخی‌ را که با هزاران نفر در ارتباطند و در آن واحد، با نیمی از آن‌ها از راه پیام متنی خوش و بشی دارند.

چیزی که در کتاب انسان خردمند از یووال نوح هراری یادم است، تعداد انسان‌هایی که حداکثر می توانیم با آن‌ها در ارتباط باشیم، چیزی حدود ۱۵۰ نفر است. این عدد را هم از گروه‌های شامپانزه‌ برداشت کرده‌اند. شامپانزه‌ها هم که جد ژنتیکی ما هستند. ما هم که حاصل تکامل آن‌هاییم.

بالاتر از این تعداد، گروه‌ شامپانزه‌ها از هم می پاشد و گروه‌های شکسته‌شده با تعداد کمتر،‌ هر یک به تشکیل گروه تازه‌ی خود می‌پردازد. تا اینکه مجددا به حد همان ۱۵۰نفر برسد و باز هم بشکند به افراد کوچک‌تر.

هراری بیان می‌کند که راز و رمز پیشرفت بشر، این بود که انسان، توانست با گروه‌هایی بیش از این تعداد همکاری کند و گرد هم بیایند. ملتی درست کنند و آیینی بسازند و همکاری داشته باشند.

+قدم دوم معنایابی(۱): اوضاع خیلی خراب است

اما این در سطح همکاری است. نه روابط عمیق. نه ارتباط گرفتن عاطفی و چندجانبه.

من با کسی همکاری می‌کنم که شناخت کاملی از او ندارم. در یک گروه، اینطوری می‌شود. اما وقتی کار به محدود بودن و عمیق‌ بودن ارتباط‌ها می‌رسد، ‌داستان عوض می‌شود. برای ارتباط داشتن و صحبت کردن، این عدد فراتر از ۱۵۰ نمی‌رود. سخت‌ است اگر ادعا کنیم مثلا یک نفر، با ۲۰۰ نفر رابطه‌ی خیلی نزدیکی دارد! برای خودم که از انگشتان دو دست فراتر نمی‌روند،‌ بقیه را نمی‌دانم! بشخصه توانایی مدیریت کردن بیش از ۱۰ نفر را در روابط عاطفی و عمیقم ندارم.

اما در شبکه‌های‌ اجتماعی خاصه در اینستاگرام، با امکان به وجود آمدن شرایط ارتباط با چندین هزار نفر، این عدد فراتر رفته. هر چند ارتباط در آنِ واحد با چندین هزار نفر ممکن است، اما ارتباط باکیفیت و مؤثری نخواهد بود. عمیق نیست و نیازهای روانشناختی ما تأمین نمی‌شود.

آچارفرانسه‌ی پیچ و مهره‌های «فومو»

حالا که از فومو و ماهیت‌ش صحبت کردیم، اینجا را هم داشته باشید. راه‌حلش شیرین است مثل نبات.

هربرت سیمون برنده‌ی جایزه نوبل اقتصاد راه‌حلی به هم زده. «ارضای بسنده»

به جای دنبال‌کردن سودهای حداکثری، صرفاً به نتایجی بسنده کنیم که «به انداز‌ه‌ی کافی خوب» اند.

با انتظارات افسارگسیخته‌ی این روزها، بسنده کردن به چیزی که به اندازه‌ی کافی خوب است، مثل خوردن آب کرفس، تلخ است و سخت.

اما کنار این سختی، چیز دیگری تسکین‌مان می‌دهد.

توجه ما محدود است.

در کنار محدود بودن توجه، دو مشکل اساسی را یدک می‌کشیم. اول اینکه کیسه‌ی خطاهای شناختی ما پر است و رنگارنگ و در اولویت‌بندی داده‌های ورودی ذهن مشکل داریم. دوم اینکه پردازش این حجم از اطلاعات کاری شاق است و ناممکن.

وقتی صحبت از بازار سهام می‌شود، همین استراتژی گل می‌اندازد. آن‌هایی که هی طمع حداکثر فروختن را دارند، سود کمتری به جیب می‌زنند چون غالبا نمی‌شود همیشه در کف قیمت خرید و در سقف قیمت فروخت.

یا اینکه افرادی که کما‌ل‌گرایی را کنار می‌گذارند و به آنی که کافی‌ست قانع می‌شوند،‌ رضایت بهتری از زندگی دارند.

در بین درس‌های بالینی رشته‌ی پزشکی، حجم درس‌ها آنقدر زیاد و ریز و سنگین هست که خواندن همه‌شان برای یک دانشجوی پزشکی عمومی نه ممکن و نه لازم است. هنری‌ست که این وسط، بدردبخورها و شایع‌ها را یاد گرفت و هر چه ممکن است، از ورود به جزئیات بیماری‌های نادر دوری کرد. دل کند از جزئیات فریبنده و غیرضرور. به همین حد «بسنده کردن»، حس «رضایت» را می‌آورد.

در شبکه‌های اجتماعی،‌ قرار نیست همه‌ی انسان‌های روی کره‌ی زمین را فالو کنیم و اگر کسی از قلم افتاد، آسمان خدا به زمین آمده!

قرار نیست در همه‌ی بحث‌های دیگران شرکت کنیم و نظر بدهیم.

قرار هم نیست همه‌ی استوری‌ها، پست‌ها، نکته‌نظرها، کامنت‌ها، چک شوند.

بسنده کردن به تعدادی از آن‌ها بنا به سلیقه‌ی خودمان، می‌تواند رضایت بیشتری در پی داشته بشد و وقت کمتری بگیرد. شاید تنها دوستان نزدیک و یا آن‌هایی که به حیطه‌ی مطالعاتی و شغلی‌مان مربوط‌اند و یا صرفاً فان که حس خوبی از آن‌ها می‌گیریم؛ یا کلی ملاک شخصی دیگر که می‌شود از حجم زیاد مطالب دوری کرد و «فومو» را کمر‌نگ‌تر کرد در زندگی.

هر چه که هست،‌ ناچاریم فیلتر کنیم و به همان‌ قطره از اقیانوس،‌ قانع باشیم.

این روزها قناعت کم‌رنگ شده! اینطوری به قناعت نزدیک‌تر می‌شویم. «ارضای بسنده» همینش خوب است.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

when

برای زمان‌سنجی بهتر – perfect timing

ما مسئله «کی (when)» را به اندازه‌ی مسئله «چه چیزی (what)» جدی نمی‌گیریم.«دنیل اچ‌پینک – …

۳ نظر

  1. Avatar

    خیلی آموزنده و عالی بود…
    پر انرژی باشی متفکر خوش قلم

  2. Avatar
    سیدمحمدمجتبی سیدمحسنی

    سلام محمدجواد.
    راستش وقتی شروع کردم به خوندن نوشته‌ات، توی ذهنم بود که آخرکار یه کامنت بذارم و مصداق‌ها و چندتا مثال فومو رو ازت بپرسم و یادبگیرم.
    اما خوشبختانه خیلی روان و سلیس مثال‌هایی رو زدی که مفهومش تهِ ذهنم جا خوش کرد.
    راهکاری که در این مورد پایینی دادی، میدونم که برای من بسیار کاربردی خواهد بود.
    “در شبکه‌های اجتماعی،‌ قرار نیست همه‌ی انسان‌های روی کره‌ی زمین را فالو کنیم و اگر کسی از قلم افتاد، آسمان خدا به زمین آمده!

    قرار نیست در همه‌ی بحث‌های دیگران شرکت کنیم و نظر بدهیم.

    قرار هم نیست همه‌ی استوری‌ها، پست‌ها، نکته‌نظرها، کامنت‌ها، چک شوند.”
    مورد دومی رو(مشارکت در بحث‌های دیگران) اخیرا بهش نیاز پیداکردم.
    ممنونم از نوشته‌های پرمغز و آموزنده‌ات.❤️
    این هم یه فنجون چای گرم تقدیم تو بااد.☕

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      مجتبی‌جان؛
      از لطف بی‌نهایتت خیلی ممنونم. اگر به دلت نشسته یا برات مفید بوده، نظر لطف تویه. وگرنه میدونم نقص و ضعف‌های خاص خودشو داره این نوشته‌ها.
      منتظر انتقادات و پیشنهاداتت هستم.
      از تعارف چای هم کلی مرسی ؛)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *