خانه / از هر دری سخنی / قانون جذب و انتظارات نامعقول در زندگی – از توهم تا واقعیت

قانون جذب و انتظارات نامعقول در زندگی – از توهم تا واقعیت

۱

سال ۱۸۹۱ بود که در انگلستان، ملاک برتری انسان‌ها و کسب توجه اجتماعی، به داشتن تجملات و اشرافی‌گری‌ تغییر کرد. تجملات شد یکی از ملزومات اجتماعی. هر کس که حداقلی از امکانات زندگی را نداشت، مردم دید مثبتی به او نداشتند.

چه شد که اینطور شد؟

تمدن هزار ساله غرب، هر روز ریشه می‌دواند. رشد می‌کرد. به مدد پیشرفت، نیاز انسان‌ها تا حد زیادی برطرف شد. نیاز به ثروت، غذا، دانش، کالای مصرفی، امنیت جسمی، امید به زندگی، افزایش پیدا کرد. این‌ها همه یک روی سکه پیشرفت تمدنی غرب بود. در عوض، اضطراب انسان‌ها از موقیت و جایگاه خود در جامعه، افزایش یافت. زیرا ملاک برتری انسان‌ها، فاکتورهای تازه‌ای به خود گرفته بود. قدیم‌ترها،ملاک برتری، داشتن ژن خوب بود و بس. اشراف‌زاده، برتر بود و سایرین در جایگاه برابری بودند. اما به تدریج، ورق برگشت.

همه این‌ها دست به دست هم داد تا مسیر گذشته‌‌ای که دنیا تابحال طی کرده، وارد مرحله تازه‌ای شود. یک سبک زندگی جدید!

گذشته‌ای که افراد زیردست تا ابد زیر دست می‌ماندند. و افراد اشراف‌زاده، همواره در اوج!

بخاطر خون رنگی‌تریکه اشراف‌زاده‌ها داشتند، همه پست و منصب‌ها بین خودشان می‌چرخید. رعیت و کشاورز، حتی فکر برتری جویی و تغییر دنیای خودش را نداشت. هر رعیت، همه دنیا را همینی می‌دید که می‌بیند. آن شرایطی که زاده شده. آن را پذیرفته بود و دیگر تقلایی برای تغییر و تجربه کردن سبک زندگی تازه نداشت. هوس جا پای اربابان گذاشتن چنان دور از ذهن و احمقانه جلوه می‌کرد که اکنون از گاوی بخواهی صحبت کند و با چرتکه حساب‌کتاب کند.

به تدریج و با پیشرفت‌‌هایی که در جامعه انسانی حاصل شد، جریانی شکل گرفت بعنوان تفکر برابری انسانی. چرا که افراد اشراف‌زاده‌ها در غرب و یا خان‌‌زاده‌ها در ایران، همه موقیت‌های بالای اجتماعی و حتی حق تحصیل را از آن خود کرده بودند و افراد رده پایین هم که هیچ! ورودشان به اینجاها ممنون بود!

برابری انسانی، تلاش کرد تا طبقه متوسط و پایین‌تر از متوسط جامعه را بشوراند. در حقیقت همه تلاش این تئوری، مقابله با حق اشرافی‌گری برای بهره‌مندی از امکانات اجتماعی بود. تلاشی برای حذف سهمیه اشراف‌زادگی.

طرفداران این جریان فکری، تاکید کردند که نیروی انسان‌ها نامحدوداست. مفاهیمی که کمک می‌کرد هر کسی خیال تغییر موقعیت را در سر بپرورد. آن را دور از ذهن نداند.

۲

کم‌کم امکان تحصیلات برابر و به دور از تبعیض در مدرسه، برای همه فراهم شد و به برابری انسانی رنگ واقعیت بخشید. رادیو، تلویزیون، اینترنت هم به کمک آمدند. با تبلیغات، با گزارش‌ها، نمونه‌های بیشتری از تغییر زندگی‌ها را برجسته کردند و آن را به همگان نشان دادند. کم‌کم همه دریافتند که می‌توانند پا جای بزرگان بگذارند و بدانند همچین کار شاقی هم نیست!

۳

اما چرا این تغییرات و متفاوت بودن‌ها برای‌مان بزرگ شد؟

درنمودار توزیع نرمال، دو سر طیف مقدار اندکی است. خیلی کم.

توزیع نرمال
نمودار توزیع نرمال – به اقلیت دو سر طیف دقت کنید!

ولی در عوض، اکثر فراوانی توزیع نرمال را وسط نمودار تشکیل می‌دهد.

اکثر افراد جامعه در میانه این نمودار به سر می‌برنند. همان وسط. اکثر ما انسان‌ها، همان وسط هستیم. مثل هم! من، شما، اطرافیان‌تان، خیلی‌ها…

درصد اندکی از افراد جامعه هستند که توانایی‌های خارق‌العاده دارند که یک سر طیف‌اند. سر دیگر طیف، افرادی‌اند که فاقد هر گونه توانایی‌اند و شاید عقب‌مانده ذهنی باشند.

ما با رویارویی با افراد هر دو سر این طیف، برانگیخته می‌شویم. با یکی زبان به تحسین می‌گشاییم و با دیگری زبان به ترحم. چون برایمان تازگی دارد. مگر می‌شود منظره‌ای جذاب را هر روز ببینی و به آن عادت نکنی؟

+بد نیست ببینید:[نگاهی به کتاب هنر همچون درمان]

خوراک رسانه‌های اجتماعی، سر استثنایی و خارق‌العاده این طیف است. با بیشتر نشان دادن این اقلیت در رادیو و تلویزیون، فکر می‌کنیم حتما همه مردم استثناء هستند و ما فردی کودن و عادی هستیم.

ولی نمی‌دانیم که عادی بودن، معمولی‌ترین چیزی‌ست که این دنیا به خود دیده. عادی بودن، همان اندازه خوب و نرمال و در دسترس است.

۴

بیایید نگاهی به یک اصل روانشناسی در مورد حسادت بپردازیم.

چیزی که حسادت ما را بر‌می‌انگیزد، بزرگی افرادی که به آن‌ها حسادت می‌ورزیم نیست، بلکه نزدیکی ما به آن‌هاست.

من هیچوقت به آلبرت اینیشتن حسادت نبرده‌‌ام! نکردم حال خودم را مشوش کنم که چرا او نظریه نسبیت را گفت و من بجایش نگفتم! به او احساس خشم ندشتم و ندارم.

اما نسبت به دوست نزدیکم حساسم! از قیافه‌اش، از طرز راه رفتن‌اش، از جلب توجه‌اش، از سلام و احوال‌پرسی‌اش، از استعدادش در رشته‌ای که دلخواه منست، با همه این‌ها ناخودآگاه برانگیخته می‌شوم و در حال مقایسه خودم هستم. شاید حاصل این مقایسه، حسادت و ناراحتی باشد. شاید هم حاصل‌اش چیزی از جنس خوشحالی است.

باری! اینکه چه مقدار کافی باشد را هم از گروه مرجعی می‌گیریم که بیشترین نزدیکی با آن‌ها را داریم. شنیده‌ایم که هر کسی میانگین ۵ نفری است که بیشترین ارتباط را با آن‌ها دارد. این ۵ نفر، همان گروه مرجع است. توجه کردن بیش از حد به افراد یک سر طیف و استثناءها، آن‌ها را بیشتر به گروه مرجع‌مان وارد می‌کند و گروه مرجع برای سنجش خودمان، رنگ و بوی استثناءهایی را می‌گیرد که در حداقل‌اند. رادیو، تلویزیون، خبر، اینترنت ‌هر کدام به نوبه خود می‌توانند بر طبل این استثناءگرایی بکوبند.

آلن دوباتن در یکی از تحلیل‌های خود نقل قول می‌کند:

اگر همه چیز برابر باشد، کوچک‌ترین تفاوت‌ها بزرگ می‌شود. ولی اگر نابرابری، قانون عمومی باشد بزرگترین نابرابری‌ها هم برایمان جلب توجهی نمی‌کند.

با این جمله، به یاد جمله‌ای افتادم که دوباتن در کتاب جُستارهایی در باب عشق مطرح می‌کرد. که اگر مردم دنیا نمی‌دانستند چیزی به اسم عشق وجود دارد، اصلا عاشق نمی‌شدند! چنانکه در زمان‌های خیلی قدیم، عشق را چیزی منفی برای آدمیزاد و برای پیشرفت‌اش می‌دانستند و مردم از داشتن آن پرهیز داشتند!

۵

این مقدمه‌ای طولانی بود بر قاون جذب! چگونگی شکل‌گیری‌اش. اینکه چطور ما را وادار می‌کند برای تغییر موقعیت و داشته‌های بیشتر تلاش کنیم. واصلا چرا این کار را می‌کند. چرا آمد و از کجا آمد. طبقه متوسط را شوراند تا میل به تغییر و چیزهای بیشتر را بزرگ‌تر کند.

قانون جذب آمد و انسان‌ها را برای برخاستن از شرایط کنونی و گرفتن نقشی تازه در زندگی تشویق کرد. جملات تأکیدی آورد. مفاهیم موفقیت را بیان کرد. از قدرت ذهن گفت. از حل کردن مشکلات! از لزوم داشتن احساس خوب برای ادامه زندگی. اینکه هیچگاه نگذار احساس‌ات بد شود!

اما این وسط چیزی گم شد.

آن چه بود که در اکثر افرادی که قانون جذب می‌خوانند مشترک است و یک عده را از آن زده می‌کند؟! برخی‌ها گمان می‌کنند فقط این‌ها توهم است و با ان به مقابله می‌پردازند؟!

آیا به راستی چنین است؟

چیزی مهم‌تر

برای بهتر شدن و تغییر زندگی، کسی منکر احساس خوب نیست. ولی احساس بد، به همان مقدار ارزشمند است که وجود احساس خوب.

باید بدانیم که احساس، لزوما ملاکی برای تعیین خوب یا بد بودن نیست. خوب و بد بودن را منطق و راه‌‌حل‌های ملموس زندگی مشخص می‌کنند.

۶

اوایل ورود به دانشگاه بود که دوره‌ ۹ ماهه یکی از اساتید قانون جذبی را خریدم. سودای پیشرفت و به مدارج بالا رسیدن داشتم. می‌خواستم در آینده‌ها، انسان ناچیزی نشوم و تا حدی پیشرفت کنم که استعداد و توانایی‌ام را بهتر نشان دهم. جایی باشم که حق‌ام است. همه این‌ها مشوق و انگیزه من شد تا ۹ ماه از عمرم را شب و روز وقف این آموزش‌ها کنم.

نمی‌خواهم ارزش همه آن‌ها را زیر پا بگذارم چون این کم لطفی‌ست. تابحال اندیشه‌هایم متأثر از این‌ها شده و در این شکی نیست. اما نکته‌ای منفی وجود داشت. در آن آموزش‌ها، داشتن احساس خوب چیزی مهم شناخته می‌شد. نه چیزی مهم، بلکه همه چیز بود! هر چه احساس خوب بیشتر، موفقیت بیشتر، و کائنات بیشتر به میلت می‌چرخد.

اما این درست نیست. لزوما درست نیست.

جمله قبلی‌ام را دوباره می‌گویم: احساس بد، به همان مرتبه ارزرشمند است تا وجود احساس خوب.

خوش‌بینی بیش از حد و افراط در داشتن احساس خوب در زندگی، به انکار مشکلات منجر خواهد شد. رمز پیشرفت و زندگی بهتر، رویارویی با رنج و مشکلات و شناخت صریح و شفاف کاستی‌هاست. این کار، هزینه‌اش بد شدن احساسات ما شاید برای مدت‌هاست. مارک منسن در کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها می‌گوید:

تا وقتی خودمان را مجبور می‌کنیم که همیشه خوش‌بین بمانیم،‌ وجود مشکلات زندگی‌مان را انکار کرده‌ایم. وقی مشکلان‌مان را انکار کنیم، فرصت حل آن‌ها و آفریش شادی را از خود گرفته‌ایم. مشکلات به زندگی‌مان معنا و اهمیت می‌دهند. پنهان کردن خودمان از مشکلات، یعنی پیش بردن یک زندگی بی‌معنا؛ حتی اگر به ظاهر لذت‌بخش باشد.

زیاده‌روی برای استثناء شدن، نپذیرفتن اینکه ما عادی هستیم و تاحدی باید از خود انتظار داشته باشیم، افراط در احساس مثبت و حق به جنبی، اصرار کردن به اینکه من مرکز کائنات‌ام و دنیا برای من می‌چرخد، پنهان کردن درد‌‌ها با جملات تأکیدی و سرخوشی‌‌های لحظه‌ای‌اش، انگیزه ما برای تغییر را می‌گیرند.

۷

قانون جذب با همه خوبی‌اش، با همه تعلیماتی که برای تغییر می‌دهد، گاهی از سم هم بدتر است.

قانون جذب، گاهی انسان‌ را متوهم می‌کند. آنقدر متوهم می‌شوی که نمی‌فهمی خوشبختی زندگی در همین عادی بودن است. در همین استثنائی نبودن. همینکه زندگی‌ات را با دوستانی بگذارنی که از ته دل دوستشان داری و از مصاحبت با آنان شادمان می‌شوی، هرچند که آه در بساط نداشته باشی و به ایده‌آل ذهنت نرسیده‌ای. ایده‌آل‌هایی که نطفه‌‌شان در برخی جملات تأکیدی نهفته است که بارها به خود می‌گوییم و خوشبختی را برای همیشه از خود سلب می‌کنیم.

می‌شود از قانون جذب، باید برای بهتر شدن استفاده کرد. برای اینکه بدانیم ما انسانیم و باید آزمایش خطا کنیم. اما با ذهنیتی مثبت.

ذهنیت مثبت را از دید محمود انوشه، محقق و استاد برجسته دانشگاه‌ بیان می‌کنم. در برنامه کتاب‌باز، استاد انوشه دعوت شده بود. برنامه‌اش را می‌دیدم. تعریف زیبایی از مثبت‌اندیشی بیان کرد. اینکه بدانیم برای هر مشکلی راه حل وجود دارد. و بلافاصله پس از آن گفت: بنظر من در نظام کائنات خداوند، همه مشکلات در دو دسته قرار می‌گیرند. محال است از این دسته‌بندی خارج شود. یا قابل حل‌اند. یا قابل تحمل.

گاهی وقت‌‌ها فراموش می‌کنیم قابل تحمل بودن هم یک راه حل می‌تواند باشد. تا دیگر برای حل کردن چیزی دست و پا نزنیم و خودمان را همانطور که هستیم بپذیریم.

سخن دکتر انوشه را می‌توان اینطور ترجمه کرد. برای ثروت‌مند شدن، دو راه وجود دارد. یکی اینکه آنقدر به در و دیوار بزنی تا موفقیت بیشتر کسب کنی و دستاوردهایت برایت پول بیاورند. همان‌هایی که همیشه در قانون جذب می‌خوانیم که به کم قانع نباش! در هیچ چیزی به کم قانع نباش! ولی راه دیگر اینست که انتظارت را کاهش دهی تا با همینی که الان هستی، احساس ثروت‌مند بودن کنی.

خوشبختی، ‌لزوما با بدست آوردن بدست نمی‌آید. گاهی رها کردن هم خوشبختی می‌آورد. رهایی از بند ایده‌آل‌های نامعقول در زندگی.

مواظب افزایش بی‌جا و افراطی انتظارات‌مان با تعالیم قانون جذبی باشیم. می‌شود بهتر از قانون جذب استفاده کرد.


پی‌نوشت: برای نوشتن این متن از کتاب‌های اضطراب جایگاه (آلن دوباتن) و هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها (مارک منسن) استفاده شده است.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

رضا امیرخانی

فشاری از درون به تو

رضا امیرخانی جایی در آن گوشه‌موشه‌های رمان ارمیا می‌نویسد: « هیچ وقت سعی نکردم نویسنده …

۹ نظر

  1. Avatar

    سلام منم یکی از خواننده های جدید وبسایت شمام…
    کاهش انتظار واقعا سخته… درواقع کسی میتونه به این مرحله برسه که خیلییی به خودش و زندگیش شناخت داره. من فکر میکنم هرکسی‌توانایی این کار رو نداره. قانون جذب چرا محبوب شد؟ چونکه با ایده آل های ادما سروکار داره و ادم ها هم کمال پرستن.
    من خودم خیلی دوستدارم از قانون جذب استفاده کنم ولی نمیتونم…
    میترسم بقول شما توهم برم‌داره و نتونم با زندگی واقعیم کنار بیام.
    با این قسمتش ک میگه تصور کنید و حس مثبت بدید و ارزوها رو بنویسید موافقم… ولی یه چیزی داره ک نمیذاره … شاید همین ترسیه ک گفتم…

    بنظرتون واقعا کسی ک اول راهه و کلی هدف داره ، میتونه دست بکشه از ایده آل هایی ک تو ذهنشه؟
    درس موفقیت ازدواج همسر ایده آل و….

    من دوستدارم اگر میشه شما پیشنهاد بدید برای منی که تازه اومدم و میخوام درست تصمیم بگیرم برای اهداف و آرزوهام…

  2. Avatar

    سلام محمد جواد عزیز اولا باید بهت تبریک بگم برای خونه مجازی زیبات
    اما درباره ی اون گفتوگویی که توی متمم داشتیم باید بگم که منم فکر می کنم تا حدود زیادی تو این موضوع مثل هم فکر می کنیم
    منم دقیقا زمانی با این تفکر جذب اشنا شدم که ۲ سالی از دوران دانشجویی ام گذشته بود و جز تاریک ترین روزایی بود که داشت برام می گذشت. اون موقع واقعا به روشنایی نیاز داشتم حالا این که این روشنایی برای خورشید باشه(حقیقی و دائمی) یا یه چراغ نفتی کوچولو(مصنوعی و موقت) تو اون روزای تلخ من نیاز به یچیزی داشتم که ازش تغذیه کنم و چه چیزی بهتر از شِکَر که منبع انرژی خیلی زیادی داره و اعتیاد اورم هست ولی خودتم می دونی که مصرف زیادیش مخربم هست…!
    واقعیتش این قانون جذب بعد ی مدت باعث شد که من حتی ۵ صبحم تو خوابگاه پاشم و براش تلاش کنم دقیقا مثل اون ۹ ماه تلاش تو ازشم پشیمون نیستم چون با دید هزینه فرصت که بهش نگاه می کنم .
    اما چون من ادم شکاکی ام خیلی زود به منبع این چراغ نفتی نگاه کردم و خودمو مجبور کردم که راهمو به سوی خورشید پیش بگیرم تو هم این تصمیمو گرفتی ولی خوب خیلیا به خودشون شک راه نمی دن و موندن کنار این چراغ رو به گشتن و خستگی کشیدن برای پیدا کردن و ریسک دوباره گم شدن توی تاریکی ترجیح می دن.
    اما یه چیز دیگه که با خوندن این متن خصوصا قسمت اخرش منو به فکر واداشت این بود : انتظارات رو کاهش بدهید.!
    من خیلی در این باره فکر کردم و ی چیزایی دستگیرم شده که تا حدودی خودم رو باهاش قانع کردم که دوست دارم نظر تو هم بدونم :
    ایا رمز زندگی خوب واقعا همینی هستش که می گه انتظارات رو کاهش بده یا همونی که بودا می گه :هیچ چیزی نخواه یا همونی که بوکوفسکی می گه : سعی نکن.
    به نظرم این طرز فکر بیشتر برای کسایی هستش که اهدافشون رو از درون نمیشناسن که البته اکثر ما همینطوری هستیم و با هدفایی که از جامعه و خانواده و محیط و رسانه و کلی چیزای دیگه مدام بهمون تزریق میشه سپری میکنیم و کلی براشون جون می کنیم و تلاش می کنیم و اخرشم میرسیم به این ادمای موفقی که شاد و خوشبخت نیستن و اصلن زندگی نکردن.
    چرا ؟ چون پیدا کردن هدف واقعی خیلی سخته چون برا هر کسی کاملا یکتاست و فرمول خاصی ام نداره . به خاطر همینم هست که توی اکثر دوره های جذب تلاش می کنن تا به ادم هدف القا کنن یا توی حتی توی این نتورکی ها مثلا می گن فلان ماشین و فلان خونه و فلان همسر و…. اره واقعا این هدفا به منزله داستان خر و هویج هستس ادم باید عاقل باشه و هیچ انتظاری نسبت به این هویج نداشته باشه.
    ولی این داستان نمی تونه اهمیت هدف رو زیر سوال ببره
    بنظر هدف واقعی برای هر کسی وجود داره که باید بگردی و تلاش کنی و پیداش کنی و بعد اون دیگه مسیر زندگیت مشخص می شه و اینطوری تو خورشید واقعی خودتو پیدا می کنی.
    به نظرم حالا باید از خودت انتظار داشته باشی . چون از روی تجربه می گم برای عمل کردن نیاز به انتظار داری . همیشه باید یه فشاری برای تلاش کردن به خودت بیاری. همیشه باید یچیزی رو بخوای تا بتونی تلاش کنی و بهش برسی اگه تا ۸۰ درصد از خودت انتظار داشته باشی می تونی ۶۰ درصد تلاش کنی . واقعیتش اینه که ادم باید فشار بکشه و تلاش کنه تا تغییری انجام بشه. یا توی فیزیک می گن برای انجام دادن کار باید یه پتانسیلی باشه من اون پتانسیل رو انتظار از خود می دونم.
    انتظار داشتن از خودت سخته به ادم فشار میاد به ادم استرس می ده ولی خوب همین استرس تورو به تلاش وا می داره.
    اما ی نکته دیگه هم اینه که این هدف واقعی تو از نوع مقصد نیست بلکه از نوع رسیدنه از نوع مسیره
    موفق باشی
    عذر می خوام بابت طولانی شدنش ؛ بیشترش خشت خامه خوشحال میشم نظرتو بدونم

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      امیرحسین جان!
      بحث ما در متمم بهانه‌ای شد تا در این چاردیواری نُقلی باز هم هم‌‌دیگه‌رو ملاقات کنیم :)) خوش‌اومدی به این‌جا!
      حرفای قشنگیو که زدی رو درک می‌کنم. در زندگی، نمیشه بدون هدف بود. هدف که حذف بشه، امید گرفته میشه و آدمیزاد بدون امید، یه مرده‌ی متحرکه.
      در این راستا، میدونم که کتاب “هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها” و “اوضاع خیلی خراب است” از مارک منسن میتونه بهت کمک کنه. حاصل خوندن این کتاب‌ها، باعث شد من به مقوله کاهش انتظار بیشتر فکر کنم.
      بگم که اصلا نمیشه منکر هدف شد. همین سایت، حاصل یه هدف‌گذاریه که پیش از تعطیلات کرونا داشتم و به لطف تعطیلی و قرنطینه، راه‌اندازیش کردم. هدف،‌به زندگی معنا و ارزش میده. معنا و ارزشِ زندگی هم امید رو بدنبال داره. اما امیرحسین! من فهمیدم فاصله‌ی بین هدف‌گذاری تا توهم یه موی باریکه. همین باعث میشه گاهی چیزی فراتر از محیطی آرزو کنیم که در واقع خیلی غیرمنطقیه، ولی حاضر نیستیم این رو قبول کنیم. این‌ها، به انسان استرس مضاعف میده و همین باعث سرخوردگی بیشتر میشه. ولی کاهش انتظارات، میتونه عاملی برای شروع زودهنگام به سمت اهداف بزرگتر باشه. آدمیزاد، هیچوقت از رنج کشیدن رها نمیشه بلکه هر بار رنجش با رنجی دیگه جایگزین میشه. رسیدن به یه هدف، یعنی داشتن هدفی بزرگتر و تلاش برای تحمل رنجی با ارزش بیشتر. می‌بینی که با کاهش انتظارات، عملا به سمت هدف راحت‌تر میشه حرکت کرد و موفق‌تر شد. و از طرفی،‌حال خوب هم مضاعف میشه. چرا که من اگر انتظارم از خودم رو بیارم پایین و خودم رو شخص استثنایی ندونم، راه برای انجام اشتباهات و تکمیل یادگیری‌م باز میشه. چون در غیراین‌صورت، فرد استثنایی درذهن من، یعنی کسی که همیشه تک هستش و نباید اشتباه کنه! می‌بینی که با یه انتظار بالا و غیرمنطقی، کیفیت فدای کمیت شده و این یعنی پسرفت بجای پیشرفت!
      مارک منسن میگه انسان حتی در بهترین حالت، بازهم ذهنش یه چیزاییو منفی برداشت می‌کنه و بهش میگه اثر نقطه آبی! این اثر، طی آزمایشی روی گروهی از انسان‌ها اثبات شده. این یعنی محاله روزی برسه که همه‌چی بر وفق مراد باشه. چون ذهن یه‌جورایی توهمِ منفی‌برداشت‌کردن رو داره و این یعنی رنج مداوم! بخوایم نخوایم!
      باری، اگر کاهش انتظار باعث شروع کردن راحت‌تر و سریع‌تر به سمت هدف بشه، ارزشمنده! چون این روزها، اثر این رو در زندگیم بیشتر حس می‌کنم.
      چه وبلاگ قشنگی‌ هم داری امیرحسین! ایشالا بیشتر بهش سر می‌زنم ازین به بعد. نظرم رو بخودش جلب کرد!
      سرزنده باشی 🙂 و پر از شوقِ رسیدن به هدف‌هات با تکیه بر منطق و امید

      • Avatar

        بابت خوش امد گویی گرمت ممنونم.
        بابت معرفی کتاب هم ممنونم . سبک نوشتاری مارک منسون واقعا خیلی رک و دوست داشتنی و امروزی هستش ایده هاشم واقعا جذابه.
        در باره ی irannutshell.ir هم باید بگم که خوشحالم که به دلت نشست راستیتش این وبلاگ تنها برای من نیست ، بلکه حاصل ی گروه از دانشجو هایی هستش که همه مون توی جای اشتباه (یعنی مهندسی) همو شناختیم و قرار بود خیلی فعال تر باشه ولی فعلن بچه ها مشغول کارای فارغ التحصیلی هستن و منم ازین فرصت برای یادگیری بیشتر استفاده می کنم. احتمالا بعد تموم شدن تراژدی امتحانات فعالیت مونو از نو شرع کنیم.

  3. Avatar

    ..::هوالرفیق::..
    سلام محمدجواد عزیز،
    طبق روتین همیشگی‌ام هر از گاهی به وبلاگ دوستان سر می‌زنم. خواستم بنویسم چقدر قالب فعلی که برای وبلاگت انتخاب کردی خوب است. ایول!

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      امیرعلی جان؛
      یکی از مزایای زدن سایت و نوشتن، آشنا شدن با افرادی مثل تو بود.
      ممنون که با حضورت رنگ می‌پاشی به زیر و بم این نوشته‌ها:))

  4. Avatar
    مصطفی حبیبیان

    محمدجواد سلام!
    من از خواننده‌های جدید وبلاگت هستم.
    موضوعی که به اون اشاره کردی تا حد زیادی قابل قبوله. افراط در هر مسئله و موضوعی باعث به‌کنار رفتن، نادیده گرفته‌شدن و گاهاً از دست‌دادن تمرکز بر روی مسائل دیگه میشه. شاید تو هم مثل من با افراط و تفریط به‌طور «پیوسته» در هر موضوعی موافق نباشی. امّا این بحث‌های روانشناسی، انگیزشی و موفقیت که گاهاً در نوشته‌هات به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم بهشون می‌پری، بعضی اوقات ممکنه کسانی، برای مدتی محدود، ناچار به پذیرش اون‌ها به شکلی که خیلی باهاش موافق نیستی بشن. از این نمونه‌ها در اطرافیانم دیدم و خودم هم جزء کسایی هستم که برای ایجاد یک تغییر عمده، در ابتدا، جذب این سبک از مطالب شدم و برای مدتی سعی کردم چشمم رو به‌روی مشکلات ببندم و یا حداقل کمی کمتر به‌شکلی که هستن، بهشون توجه داشته باشم و عمدۀ تمرکز و توجه خودم رو بر روی راهکار و امکانات فعلی برای حرکت و شروع دوباره قرار بدم. دوست نوعی من، که یک طلاق سخت، یک ضربه‌ی عاطفی، یک شکست تحصیلی یا اقتصادی و یا یک برهه‌ی زمانی انزواطلب رو پشت‌سر گذاشته و شاید برای مدتی این رو در خودش نبینه که بتونه به جریان همیشگی زندگی برگرده، به‌نظر من برای مدتی نیازمند این دسته از مطالب با شیبی تنده؛ به‌نوعی که مثل یک دوست دستش رو بگیرن، احساسی خوب -هر چند کاذب- بهش القاء کنن و بهش کمک کنن که اون پروسه‌ی ناامیدی و گاهاً افسردگی رو که قرار بود مدت‌ها و شاید سال‌ها به‌طول بیانجامه رو تسریع ببخشه. این بدیهیه که مطلقاً چشم رو به روی مشکلات عمده و دغدغه‌های زندگی بستن ظلم به خود و روال عادی زندگی محسوب میشه؛ ولی فردی که از این مطالب به عنوان یک شروع دوباره و گذر از یک دوران سخت استفاده می‌کنه، باید اون‌قدری موجّه باشه که مشکلات زندگی خواه‌ناخواه با ما هستند و خواهند بود و نمیشه اون‌ها رو با خوندن یک کتاب به‌کلی کنار گذاشت. بعضاً فردی که به این دسته از کتاب‌ها رو میاره، در شرایط وقت، به‌تنها چیزی که فکر می‌کنه اینه که راهی برای بستن چشم خودش بر مشکلش پیدا بکنه. البته همونطور که قبل‌تر گفتم، چشم‌بستن نه به‌مثابه‌ی ندیدن، بلکه به‌شکلی که باعث بشه جنبه‌ی احساسی و آزاردهندۀ اون مسئله برای ما در لحظه کم‌رنگ‌تر بشه.
    من به شخصه به عنوان کسی که به این‌جور کتاب‌های روانشناسی علاقه‌منده، غالباً در همین چند کتاب معدودی که خوندم، این ادعا که هیچ مشکلی وجود نداره، تو یک انسان استثنائی هستی، کائنات همه به چرخ تو می‌رقصه و غیره، خیلی ملموس نبوده و تمرکز اصلی مطالب کتاب و صحبت‌های نویسنده بر این موضوع بوده که سعی کنیم وجود مشکلات، شکست‌های سخت، زندگی‌ای نامنظم، روابطی ناپایدار و افراد دشوار پیرامون خودمون رو بپذیریم و با راهکارهایی که نویسنده مطرح می‌کنه برای بهبود این دسته از دغدغه‌ها دست‌به‌کار بشیم؛ این‌که شکست ما در یک موضوع کاری نکنه که باقی عمر خودمون رو به‌صورت راکد یک‌جا بشینیم و به بهبود شرایط و یا حتی به یک هدف‌گذاری جدید فکر نکنیم. قبول دارم که در این کتاب‌ها تا حدی سوگیری وجود داره، اما به‌نظر من با بینشی صحیح قابل پذیرشه و میشه ازش به‌خوبی بهره برد.

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      مصطفی عزیز؛
      از اینکه کامنتی با این کیفیت و تحلیل رو برام نوشتی، خوشحال شدم. تک تک کلماتش رو خوندم. یه بار دیگه هم خوندم. سه باره هم خوندم. سعی کردم منظورت رو درک کنم. این پاسخ رو، از درکی می‌نویسم که از حرفات ایجاد شد. اگر برداشتم اشتباه بوده، تو اصلاحش کن.
      مصطفی حان! اول از همه بگم اگر ما دیدگاه نویسنده‌ایو می‌خونیم، حالا می‌خواد در قالب یک کتاب، در قالب یک نوشته، تحلیل یا هرچی باشه، در حقیقت داریم با “دیدگاه شخصی نویسنده در اون مورد” آشنا می‌شیم. یک کتاب یا نوشته، درستِ مطلق نیست و قطعا باید دیدگاه سایرین رو هم شنید. نویسنده‌ای در یک کتاب، دیدگاه شخصی‌ش رو داره بیان می‌کنه. پس یک کتاب، یک نوشته، یک تحلیل، نظر شخصی یک فرده و خواننده مطلب باید این رو یادش باشه.
      من هم با نظرت موافقم. در سخت‌ترین لحظات زندگی، کسی منکر اون لحظه‌های سخت و نیاز ما برای احساسات تسکین دهنده نیست. حتی ما در بیمارستان برای تسکین درد، مورفین می‌زنیم. پس چه جسمی چه روحی، نیاز داریم به چیزهای تسکین‌دهنده از خارج بدن‌مون.
      در اون لحظات واقعا نیازه که کسی بیاد و دستت رو بگیره و بقول خودت اون احساس کاذب رو در ما ایجاد کنه تا به زندگی عادی برگردیم. من هم خیلی وقت‌‌ها ازش استفاده کردم. برام مفید بوده. در متن هم گفتم کم‌لطفیه اگر این رو فراموش کنم. چون بیشتر از ۹ ماه شاید حدود ۱سالونیم مداوم فکرم همین موارد بوده. و این‌ها رو حس کردم در برهه‌ای از زمان. و البته افراط‌هایی که بعدش رخ می‌ده رو هم دیدم و ازش ضربه خوردم.
      تم فکری من، برای حرفام در نوشته‌هام، بیشتر برای پس از برگشت به حالت تعادل روحی در زندگیه. و سعی کردم مطالب خودم رو از حیطه انگیزشی صرف که سرخوشی موقتی تزریق می‌کنه، دوری کنم. چون این‌‌ها در این برهه زمان، دغدغه من نیستن. بیشترین دغدغه من، دست‌وپنجه نرم کردن با مسائل زندگی در حالتیه که احساسات سخت و بد اولیه رفته و حالا بین دوراهی هستیم که باید چه کرد. همه این مطالب، تلاشی اول از همه برای کمک به خودم بوده. که بتونم توی این دوراهی کار درست رو انجام بدم. نمی‌خوام تسکین‌دهنده‌های موقتی تا این مرحله هم ادامه‌دار باشن و تاریخ انقضاشون بگذره. و فقط مارو عقب بندازن.
      اینجا، یه نیم‌نگاهی هم به بیان کردن این بینش‌ها و فیدبک گرفتن از افرادی مثل تو دارم :)) و ممنون که با حوصله می‌نویسی و من رو به فکر وادار می‌کنی.
      بنظر من باید قدر همه چیو دونست و در جای خودش از هر کدوم استفاده کرد. اما تمرکز من بر قسمت دیگری از این استفاده‌هاست. و این دلیلی بر نادیده‌گرفتن سایر کاربردها نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *