خانه / معنای زندگی / فیلم se7en – یک خطای شناختی: اعتمادبنفس بیش از حد
Se7en

فیلم se7en – یک خطای شناختی: اعتمادبنفس بیش از حد

فیلم را که تمام کردم، نمی‌دانم چرا این قسمت از شعر «با چشم‌ها» از دفتر مرثیه‌های خاک شاملو برایم مرور می‌شد. ذره ذره ذره به یادم می‌آمد. قطره قطره‌اش را می‌چشیدم و هضم می‌کردم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود.

(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتا
   با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

شاملو بخشندگی و حیات را در آفتاب می‌دید. با آن دل گشاده و دست باز خورشید در برابر عطا کردن و نان دادن.

به گمانش این دنیا، با حضور آفتاب می‌ارزد که بماند و زندگی ادامه داشته باشد.

اما فضای کدر و کبود فیلم seven، آفتابی نداشت که بتاباند. دنیا جای خوبی نبود. دنیا ارزش زندگی نداشت. نمی‌ارزید خون حیات را در رگ‌های کودکی دیگر بدمی و به دنیا بیاری‌اش. نمی‌ارزید. باید سقط می‌شد. باید در میانه‌ی راه رحم مادر و کره‌ی خاکی،‌ نیست می‌شد. فضای تیره و تار فیلم، نمی‌گذارد و نمی‌پسندد کسی دیگر پا بگذارد به این جهان. این جهان مرده‌ است و مردمانش انگار مردگانی بیش نیستند.

باری. فضای رادیکال و تند و تیز کارگردان حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. خوبی هنر هم همین است. خنجرش را درمی‌آورد و چنان در دل عرف و شناخته شده‌ها فرو می‌کند که جریان عامه‌ی نگرش‌ها را از نفس می‌اندازد.

هنر، راه بیان این تیرگی‌هاست.

نباید آزرده شد. باید گوش داد.

فیلم‌ seven،‌ حرف‌ زیادی برای گفتن دارد.

بیان موشکافانه‌اش کار من نیست. صادقانه بگویم که صلاحیت اظهار نظر کارشناسی درباره‌ی سکانس به سکانس فیلم ندارم.

چندتایی نقد فیلم را خواندم و کلیپ‌هایش را مرور کردم.

همزمانی‌ این فیلم با مطالعه کتاب thinking, fast and slow از دنیل کانمن برایم جالب بود. فارسی‌اش می‌شود «تفکر، سریع و کند».

خم و چم این همزمانی، مرا بر آن داشت که از دیدن این فیلم و پیام مختصری که دریافت کردم بیشتر بنویسم.

+«تفکر، سریع و کُند» – تردیدی بر منطقی بودن انسان در تصمیم‌گیری

دو کارآگاه در فیلم، به دنبال حل کردن معمای قتل‌هایی زنجیره‌ای هستند.

قاتل شخصی افراطی‌ست و معتقد به باورهای مسیحیت که دارد بصورت نمادین، برای هر گناه کبیره در مسیحیت، کسی را به قتل می‌رساند.

هفت گناه کبیره داریم و هفت نفر که مرتکب این گناه‌ها شده‌اند. و قاتل با کشتن این افراد «ظاهراً» گناهکار، گناهشان را انگار پاک می‌کند.

یکی چاق است و پرخور. یکی تنبل است و یکی دیگر مغرور. دیگری شهوت‌ران است و کسی دیگر طمع‌کار. می‌ماند دو گناه دیگر یعنی حسادت و خشم.

صحبت من فراتر از این گناه‌هاست.

شخصیت‌ دو کاراگاه هم جالب است.

سامرست و میلز، همکارانی هستند که درگیر پیدا کردن قاتل شده‌اند. دنبال سرنخ هستند.

سامرست وقتی می‌فهمد قتل‌ها ربطی به هفت گناه مسیحیت دارند و در آثار ادبی به این‌ها اشاره شده، بجای فکر کردن‌های بیخودی، می‌رود و ادبیات می‌خواند.

ادبیات می‌خواند تا قاتل را بهتر درک کند؛ داستان‌هایی که درباره این هفت گناه نوشته شده‌اند.

سامرست می‌داند که رژیم محتوایی و اطلاعاتی هر کس،‌ مدل ذهنی او را می‌سازد و شکل می‌دهد. از زیبایی این قسمتش هر چه بگویم کم گفته‌ام.

+یک مدل ذهنی نسبت به زندگی – پادکست رواق

اینکه دانسته‌هایمان را «همه چیز»‌ ندانیم و به دنبال درک دنیای دیگران از عینک متفاوتی باشیم.

دنیل کانمن در کتابش (تفکر، سریع و کند) می‌گوید ما برای دانسته‌ها و باورهایمان شک و تردید را نمی‌پسندیم. بقول معروف «آنچه می‌بینید همه‌ چیزیست که هست.» والسلام.

انگار تمایلی به پیدا کردن جزئیات بیشتر، مدارک بیشتر یا کندوکاو درباره حقیقت نیست. حقایق، انگار دفن شده‌اند در نیم‌مثقال خاطرات گذشته‌مان که معلوم نیست چقدر تیره و تار هستند، مبهم هستند. و اینکه چقدر نامنسجم و ناپایدارند.

تصمیمات، از خاطرات و برداشت‌های گذشته تأثیر می‌گیرند. بار احساسی مثبت و منفی خاطرات، سایه می‌اندازند روی تصمیم‌گیری و انتخاب کردن موقعیت‌های زندگی.

تمایل «سامرست» به دور شدن از قفس ذهنی‌اش و ورود به دنیای ذهن دیگری، برایم دلنشین بود.

قسمت قشنگ داستان در انتهای آن رقم می‌خورد. بدون شک این پایان دلنشین در فیلم، به ماندگاری‌اش کمک بسیاری کرده.

«میلز» کارآگاه دیگر است که قاتل زنجیره‌ای را جایی گیر آورده و با او تنهاست. و در انتها، قاتل حسادت خودش را به مسئله‌ای شرم‌برانگیز و شخصی‌تر در زندگی میلز بیان می‌کند. میلز هم خشمگین می‌شود و قاتل را به قتل می‌رساند.

Se7en

آدمیزاد عجیب است.

می‌تواند درگیر کاری می‌شود که هزاران بار از آن دست می‌شویَد و اعلام برائت می‌کند. خیلی به خودمان غره نشویم. آنقدری پتانسیل داریم که وحشی‌ترین حیوان روی زمین شویم.

هندوانه زیر بغل خودمان می‌دهیم و هیتلر و استالین و صدام و… را ایزوله می‌کنم از خودمان؛ از اینی که هستیم. درمورد آزمایش میلگرام بارها نوشته‌اند.

این پست از وبلاگ یاور مشیرفر را خیلی می‌پسندم. مرتبط به این بحث است.

+خلاصه کتاب و نکات خواندنی کتاب «اثر شیطان» اثر فیلیپ زیمباردو

David Fincher، کارگردان فیلم seven، می‌خواهد بگوید مرز بین انسانیت و وحشی‌گری از مو هم باریک‌تر است.

و از سخنان دنیل کانمن در کتابش فهمیدم ذهن ما،‌ این خطای شناختی را دارد که خودش را برتر ببیند و اشرف مخلوقات! یک خطای شناختی که خیلی جاها یقه‌مان را می‌گیرد: overconfidence bias

اینکه خودمان را مستعد سیاه‌شدن ببینیم، بد نیست. اتفاقاً تلنگر زیبایی‌ست برای من. اینکه با دست باز و ذهنی بازتر زندگی کنم. راحت‌تر حق بدهم و برخی لکه‌های ننگ در زندگیِ «من، تو، او» را درک کنم.

به گمانم این حق دادن و درک کردن، دست ما را بازتر می‌کند که به صلح درونی برسیم.

حق دادن به معنای تأیید کردن نیست.

شاید اولین گام برای همدردی و تسلای دل‌های دردمند، «حق دادن» باشد.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

Thinking-Fast-Slow

«تفکر، سریع و کُند» – تردیدی بر منطقی بودن انسان در تصمیم‌گیری

چرا مدت زمان کوتاهی از لذت شدید را به مدت زمان طولانی از شادی متوسط …

۴ نظر

  1. Avatar
    سیدمحمدمجتبی سیدمحسنی

    سلام محمدجواد.
    این نوشته‌ات برای من متفاوت و جالب بود.
    این که آدم جسارت داشته باشه تا از چارچوب‌های ذهنی خودش فراتر بره؛ و از منظرِ “آنِ دیگری” به مسائل نگاه کنه، شهامتِ «خروج از منطقه امن ذهن و باورهای سابق» رو می‌طلبه. دقیقا مثل کاری که کارآگاه سامرست انجام داد …(خواست دنیا رو از عینک قاتل ببینه تا رفتارهای بعدیش رو پیش‌بینی کنه.)
    جالبی این امر هم اینه که وقتی سعی کنیم با مدل ذهنی طرفِ مورد نظرمون به مسائل نگاه کنیم، کمتر سورپرایز میشیم و خیلی از اتفاقات و تصمیمات شخص رو قبل از انجام دادن اون‌ها می‌تونیم حدس بزنیم… پس قضاوت‌های ناسالم ما بعد از دیدن اون رفتارها یا شنیدن اون حرف‌ها خیلی کمتر میشه؛ چون از قبل یه شناختی راجع بهش داشتیم.

    این رو هم می‌دونیم که قضاوت کردن اجتناب‌ناپذیره و وقتی این رو پذیرفتیم؛ میشه گفت: قضاوت به‌جا در زمان درست، باعث کاهش قضاوت‌های بی‌جا در آینده می‌شه.

    ممنون از خودت و این نوشته‌ات.
    چایی بزن به بدن، دل‌انگیز.😉
    ☕☕
    کاش ایموجی نبات هم موجود بود.😉

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      مجتبی؛
      همیشه بک چیزی برام خیلی مهم بوده. اینکه ما آدما، برای رفتارمون هزاران دلیل نهفته داریم و هر کسی، شایسته‌ی درک شدنه.
      انگار ناچاریم که از طریق گذشته و حال، آینده‌ی افراد رو درک کنیم و لمس کنیم.

      • Avatar
        سیدمحمدمجتبی سیدمحسنی

        چه خوب که همیشه برات مهم بوده.
        من هم اخیرا به این باور رسیدم. وقتی درمورد خودم هم فکر میکنم، می‌بینم که گذشته و نحوه تربیت و برخوردهایی که باهام شده چه‌قدر روی الانِ من اثر گذاشته.
        منظورم قربانی بودن نیستا؛ اتفاقا دقیقا برعکسش. این که اگه یه‌سری ویژگی‌های خوب دارم، معنیش این نیست که همه‌اش(یا حتی مقدار زیادیش) کار خودم بوده. پس باید از محیط و شرایط هم سپاسگزار باشم و سعی کنم این خوبی‌ها رو با بقیه هم تقسیم کنم.
        حتی آدم‌ها و فرهنگ و جامعه‌ای که خواسته یا ناخواسته سر راه‌مون قرار می‌گیرند خیلی اثرگذارند.
        به عنوان مثال کسی که توی یه خانواده سنتی مذهبی به دنیا اومده، زندگی مدرن چه‌قدر میتونه براش چالش برانگیز باشه …
        به همین خاطر وقتی که این موضوع رو برای خودم کشفش کردم، احساس پذیرش بیشتری نسبت به آدم‌ها و کسانی که باهاشون سروکار دارم پیدا کرده‌ام.
        هرچند که قبول کردن و احترام گذاشتن به یک‌سری نگرش‌ها و روش‌ها، کار من نیست و نمیتونم بپذیرم؛ اما سعی خودم رو میکنم تا درکش کنم و مثل سامرست، از جهان‌بینیِ طرف مقابلم، دیدگاه‌ها و عقایدش رو ببینم و شاید (برای خودم) نقدشون کنم.

        و یه سوال بی‌ربط محمدجواد.
        توی کامنت‌ها گزینه‌ی بولد و ایتالیک و آندرلاین موجود نیست؟
        اگه باشه عالیه.😉

        • محمدجواد یعقوبی
          محمدجواد یعقوبی

          با حرفات موافقم مجتبی ! :))
          ودن که هست. آره. حالا که گفتی از این به بعد بیشتر استفاده می‌کنم ؛)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *