خانه / دانشجوی طبابت / مرگ، به رنگ بیمارستان
سوگ مادر مرگ بیمارستان

مرگ، به رنگ بیمارستان

یادداشت‌ِ روز ششم فروردین‌ماه سال ۱۳۴۳:

دیشب دَم خواب مریضی را به درمانگاه آوردند و مرد. درمانگاه زیر اطاق مامان است. ناگهان فریاد و شیون کسان مرده برخاست. های های گریه می‌کردند. مامان ناراحت شد. کمی نشستیم و بعد خوابیدیم ولی ناراحتی مامان همچنان ادامه دارد. قلبش ناراحت است و اندکی درد می‌کند. امشب هم ساعت ۷/۵ یک ناخوش بدحال در همین بخش مرد. قلبش مریض بود، تنگی ننفس داشت و اوره، چهل‌وچندساله بود و چهار تا بچه داشت. وقتی آدم در بیمارستان است مرگ مثل خفاش دوروبرش پرسه می‌زند. گرچه مرگ در خودِ انسان است نه پیرامون او. ولی معمولاً در این‌جاها بیشتر احساس می‌شود.

«سوگ مادر» شاهرخ مسکوب را می‌خوانم. طبق قانون نانوشته‌ای، قرار است هر صفحه را با بغض و گریه زیر و رو کنم. هر صفحه، شده انبانی از درد و رنج جدایی نویسنده از تعلقی همیشگی؛ یعنی مادر.

هر کلمه‌اش بوی گلاب می‌دهد. انگار آب‌پاشی را پر عطر گل‌محمدی کرده‌اند و ریخته‌اند روی کلمات. کتاب را که باز می‌کنی،‌ جلد کتاب را که می‌بینی،‌ بوی گلاب می‌دهد. جنس گلاب‌هایی که در محافل ختم، قطره قطره می‌ریزند روی دستان شرکت‌کنندگان به قصد و نیت تبرک. دست‌ها را بر هم می‌مالند و قطره‌های معطر را فرو می‌کنند به منافذ پوستی، می‌سایند به لباس و می‌کشند به صورت.

این کتاب، قرار است کوهی از غم و اندوه را به من هدیه دهد. با اندوهش انس و الفت ویژه‌ای دارم. فکر از دست دادن مادر، برای من جانکاه است و سخت. اما چه چیزیست که مرا سوق می‌دهد به خواندن این کتاب؟ چه چیزی مرا شیفته‌ی غمِ بی‌امانش می‌کند؟ چرا؟ چرا با دست خودم، خودم را در کوره داغی می‌اندازم که «سوگ مادر» باشد؟ شنیده بودم برخی رهایی را در دل شکنجه می‌یابند. اما این چه رهایی‌ست که من با درد کشیدنم دنبال تجربه‌اش هستم؟

حیرانم. من هم در پاسخ این سوالات حیرانم. دنبال چیزی درونم هستم که نمی‌دانم چیست.

در این سوختن و ساختن، در این غم کشیدن و بغضی که در گلویم ناله می‌کند، دنبال چه هستم؟

من هیچ نمی‌فهمم از این کتاب جز بغضی خموش که با هر کلمه‌اش درگیرم می‌کند. غم. غم. غم.

من این غم را مثل سُرمه به چشم‌هایم می‌کشم. نمی‌دانم چرا. ناکجاآبادی از این غم و غصه، برایم خواستنی است.

سوگ مادر مرگ بیمارستان

شاهرخ مسکوب را به عشق مادری‌اش می‌شناسند. اسطوره‌شناسی ارزنده است که خدمت فراوانی به زبان و ادبیات فارسی با تحقیقات ارزشمندش کرده. ادبیات‌شناسان او را بهتر از من می‌شناسند. همینکه دریافتم برای زبان مادری‌اش، فارسی، کار کرده و زحمت کشیده، مهرش به دلم افتاد. تعلق خاطر خاصی پیدا کرده‌ام به ادبیات، زبان فارسی. مثل یک ثروت معنوی برایم ارزشمند شده.

و این شعر ناصرخسرو شده ملکه ذهنم: «من آنم که در پای خوکان نریزم / مر این قیمتی در لفظ دری را»

باری. «سوگ مادر»، حاصل یادداشت‌های شاهرخ مسکوب است. در روزگاران واپسین با مادر بودن.

رسیده‌ام به یادداشت سوم. روز ششم عید نوشته شده. برای شاهرخ، عید آن سال ناسازگار است. بخاطر بستری مادرش در بیمارستان.

سال ۴۳. روزگارانی ابری و خاکستری در تاریخ معاصر. نمی‌دانم غلظت ابری بودن آسمان سیاست و اجتماع و اقتصاد و علم و دانش، آن سالیان بیشتر بوده یا این روزها. هر چه که هست، روزگاری غریبی بنظر می‌رسد.

مادرش، جگرگوشه‌اش، سکته قلبی می‌کند. روی تخت بستری است. از اتاق بغلی مادر در بیمارستان، صدای ناله و شیون بلند می‌شود. گریه، گریه، گریه. ناله و فغان و فریاد. صدای دلخراش ضجه‌های بازماندگان و سوگواری برای التیام داغی که با از دست دادن عزیزی بر دل نشسته. مرگ، تلخ است. مثل بادامی تلخ که حلاوت کام‌ات را به هم می‌زند.

روی تخت بستری هستی. بیماری از تخت مجاور چشم از جهان می‌بندد. درد را افزون‌تر می‌کند.

+درد

ناله‌های بازماندگان چه‌ها که نمی‌کند با بیماران بستری که در تخت‌های مجاور خوابیده‌اند. دل‌شان را خون می‌کند.

ذهن ما نیستی و مرگ را نمی‌پذیرد. بقا برایش اولویت اول را دارد. دین و آیین‌های الهی با خلق جهان بعد مرگ سعی کرده‌اند این باگ و حفره‌ی کارکردی ذهن بشر را پر کنند. صدها افسوس! زمان‌هایی می‌رسد که این وعده‌ هم راهی به جایی نمی‌برد.

ذهن، در باور کردن معنای مرگ و نیستی و نابودی، ناتوان است.

و سخت‌تر از آن، تزریق فکر مرگ به بیمارانی است که برای زنده ماندن دست و پا میزنند. شکنجه‌ای بی‌نهایت است که ببینند کسی با درد آن‌ها، مشابه شرایط آن‌ها از میان رفت. که ببینند شاید تلاش‌هایشان برای بهبود و زنده ماندن بی‌نتیجه بماند. شاید دارد با آخرین نفس‌هایش وداع می‌کند.

برای یک بیمار که بستری می‌شود، بیمارستان منشأ طیف وسیعی از رنج‌های روحی و جسمی‌ست. بماند کسی هم در اطرافش از دنیا برود و تاب ماندن نداشته باشد.

سخت است. سخت.

حتی فکرش هم ترسناک است.

مثل خنجری‌ست که خراب شود بر ساختمان دل و سینه. روح زخمی‌اش را می‌خراشاند و پاره می‌کند.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

شکلات

اگر به ابتدای دانشگاه برمی‌گشتم – برای محمدمجتبی

عادت دارم با نگاه و مدل ذهنی خودم حوادث بخش و بیمارستان و رشته‌ام پزشکی …

۲ نظر

  1. Avatar

    سلام
    اینطور که نوشتی کتاب فوق العاده ای باید باشه اما راستشو بخوای من هنوز جرات خوندنش رو ندارم . من طاقت این شکنجه را ندارم…….

    به امید بهبودی مادر
    ان شااله شفای عاجل

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      حسبن‌جان؛
      من از کتابش خیلی لذت میبرم بخاطر حسی که بهم میده.
      مادر من خداروشکر حالشون خوبه. توی این کتاب، شاهرخ مسکوب از مادرش میگه. و مادرشون ناخوش‌احوال‌ بودن.
      ممنون از کامنتت که بهم انرژی دادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *