خانه / زندگی با کتاب / برای «سُلوک» – اثری از محمود دولت‌آبادی
سلوک محمود دولت آبادی

برای «سُلوک» – اثری از محمود دولت‌آبادی

برخی کتاب‌ها هست که در دست می‌گیری‌شان، و با هر کلمه، با هر حرف و با هر سخن انگار دوباره زاده می‌شوی. با کلماتش زنده می‌شوی و انگار خودِ حقیقی‌ات را روایت می‌کند.

«سُلوک» دولت‌آبادی، از این کتاب‌ها بود. گرچه کتابی داستان‌محور است و رمان‌گونه، اما ارتباط عمیقی با آن برقرار کردم.

و در این وبلاگ، بارها و بارها از شیفتگی‌ام به قلم محمود دولت‌آبادی گفته‌ام.

و این عکس پایین،‌ نمایی از کتاب‌های دولت‌آبادی‌ست که در کتابخانه‌‌ی شخصی‌ام دارم. جز رمان روزگار سپری شده مردم سالخورده که هنوز شروع نشده، باقی‌شان را با لذتی وصف‌نشدنی ورق زده‌ام. بخصوص کلیدر را: +رمان کلیدر- یک شاهکار شیرین

کتاب محمود دولت‌آبادی
کتاب‌هایی که از محمود دولت‌آبادی مطالعه کرده‌ام.

و اکنون، «سٌلوک».

ارتباط گرفتن با چیزی، شاید دست تو نباشد. انگار مثل چاله‌ای هستی که آب‌های دور و برت، به درون حفره‌اش روانه می‌شود.

مثل دشتی که باریدن باران،‌ آب را بر سطحش جاری می‌کند. و گودال‌ها به خودی خود پر می‌شوند.

آب، راه خودش را می‌رود. آب، برای چاله. چاله‌ای فروافتاده و آبی که جاری‌ست، روان است، تا خواه‌ناخواه در حفره‌اش بریزد.

«سُلوک» مثل جریان آب بود که روی زمینی صاف و مسطح جریان داشت. و من مثل چاله‌هایی بودم که در این سطح صاف، جا خشک کرده و تشنه‌ی آب بودم.

«سُلوک» مرا در بر گرفت. و من هیچ تلاشی نکردم که مانع‌اش شوم تا جذبم کند.

«سُلوک»، آمد.

شاید نوشتن مقدمه‌ای بصورت دستنویس در ابتدا و انتهای خواندن این کتاب، شوق و ذوق مرا از مطالعه‌اش نشان می‌دهد. درمورد این دستنویس‌هایم روی کتاب‌ها، کم‌وبیش گفته‌ام.

این پست را هم در اینستاگرامم منتشر کرده‌ام که مرتبط با «سٌلوک» بود. درمورد همین دستنوشته‌هایم در صفحه اول کتاب.

داستانی از زبان عاشقی زخم‌خورده.

و گفتگوهای این مار زخمی با خودش. با زندگی و جهانیانی که دارند نفس می‌کشند.

حرف‌هایش درد‌آلود است و جانکاه. اما، جذاب است و شیرین.

جملاتش را با تمام وجودم لمس کرده‌ام. هایلاتشان کرده‌ام و نگاهشان می‌کنم. می‌خوانم‌شان. حظ می‌کنم. لذت می‌برم.

انگار برایم آشنا بودند.

وقتی از تنهایی می‌گفت و نگاهش به زندگی. وقتی از دوری می‌گفت و وصال. وقتی از نشدن‌ها می‌گفت و شدن‌ها. آن آرزوهای برباد رفته که روزی‌روزگاری مثل یک کاخ بلورین، برای صاحب‌شان زیبا بودند.

کاخی زیبا و جذاب اما شیشه‌ای. زیرا به راحتی می‌توانستند بشکنند و نابود شوند.

این «شکنندگی» مرا جذب می‌کرد. در آن ذوب می‌شدم. حل می‌شدم. یکی می‌شدم.

پس،‌دست می‌گذاشت بر پشت دست قیس و آرام می‌فشردش. لحظه بسیار کوتاه و گذرا بود، ‌اما چنان بود که احساس شود تمام ذرات حواس خودش را دستا دست به سلسله اعصاب مرد منتقل کرده است.
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

و این سخن عاشقانه به کسی که انگار عمری است دنباله‌رو او بوده‌ای و در جستجوی او. تازه پیدایش شده، اما حضورش برایت غریب نیست. مثل یک آشناست انگار.

در نبودت هم، منِ نوزاد،‌ از آغاز به جستجوی تو بوده‌ام سرگردانِ کوچه‌ها و خیابان‌ها در یک خانه به دوشیِ مستمر و در سفری‌که خوب به یاد می‌آورم از کدام زاویه‌ی ذهنم آغاز شده بود؛ و چون طالع شدی نفس کشیدم و با خود گفتم آی… سرانجام آمد!
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

کاغذبازی
کاغذبازی شماره ۱۵ – منتشر شده در اکانت شخصی‌ام در اینستاگرام

چرا باید قبول کرد که حتماً دو آدم می‌بایست در عمرِ یکباره یکدیگر را دیده و شناخته باشند تا بتوانند درجایی و لحظه‌ای همدیگر را بجا بیاورند؟ نه، لزوماً اینطور نیست. چنانچه قیس پیش از پیدایش عینیت یافته‌ی «او» به جستجویش می‌پوییده است، می‌تواند نیز کسی در آینده‌ی «من بزید و مرا در اکنونم بجا بیاورد».
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

آی‌آدم… زیبایی یک وصف است، یک صفت، تو وصف و صفت نبودی، تو معنا… -نه! – تو خود حیات بودی. نَفَس تو، نَفَس تو، نَفَس‌های تو…
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

وقتی از ابهام‌ها می‌گوید:

«… چگونه باز کنم، ‌چگونه بگشایم رازِ این زاویه از هستی آدمی را که نمی‌شناسم و می‌شناسم، که می‌شناسم و نمی‌شناسم.»
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

ابهام‌هایش در راه شناختن خود. و چیزی که باید باشد و نیست. نباید‌ها و بایدها. همه‌شان با هم و در هم. چه تلخ‌اند این ابهام‌های در مسیر شناخت خود.

فرسوده‌ام این تن، این روح،‌ این وجود را شاید مگر برسم به پاسخ چیستم؟‌ چه هستم؟ اما نشد،‌ نشد،‌ نمی‌شود! در هر آنِ خود که غور می‌کنم چندان و چنان جهان‌هایی بر من گشوده می‌شوند که هیچ پایانی برآن متصور نیست.
نه؛ بیهوده است و چنین تلاش بی‌ثمری را نباید برخود تحمیل کنم که می‌دانم تمام کتاب‌های عالم در توضیح همین نکته ناتمام مانده‌اند.
و چه سود از نوشتن،‌ از سپردن راهی که پایانی‌ش نیست؟‌ و نرفتن چه؟ ایستادن؟‌ماندن! نه؛ این یکی دیگر غیرعملی‌تر است از آن یک. از آن‌که نمی‌شود ماند و کی شدنی تواند بود اگر آدمی فلج شده باشد حتی؟
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه‌اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم؟
آری… انسان در ذهنش زندگی می‌کند،‌ انسان در ذهنش می‌میرد، قیس در ذهنش هست که هست.
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

کاغذبازی
کاغذبازی شماره ۱۶ – منتشر شده در اکانت شخصی‌ام در اینستاگرام

و جایی که باید محرم بود و شنید. خود واقعی‌ات را برای کسی که محرم است بگشایی و عرضه کنی. از این محرم‌ها، چندتا در زندگی‌مان داریم مگر؟!

و آدمی هرگز روح خود را از نگاه خود پنهان نمی‌دارد اگر با خویش در ریا نباشد؛ و انسان مگر چند چشم محرم می‌شناسد تا بتواند دل-باطن خود را در پرتو نگاه‌ها وابدارد بی‌هیچ پرهیز و گریز؟
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

و برای بیان عشق و راز عشق.

گنگ نیستم، ‌اما گنگ هم هستم. نه آن‌که هیچ‌کس زبان تو را نفهمد، ‌می‌فهمد. اما زبان راز، زبان راز را چه کسی می‌فهمد؟ آخر راز که سخن ندارد،‌ چه بیانی؟ آن هم در صراحت عریان این زمان از سِر اعظم عشق چگونه می‌توانی سخن بگویی؟!
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

چیزها به گذر تقویم عوض نمی‌شوند؛‌ و جان‌ها در یکدیگر حلول می‌کنند و باقی می‌مانند. باقی‌اند.
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

و بیان این حس تنهایی. تنهایی. دنیایی که تنهاییم و در جستجوی کسی، چیزی، جایی…

تنها،‌تنها،‌تنها می‌مانیم؛ تنها می‌مانیم، ‌تنها ماندم، مانده بودم. جاهای خالی در مغزم،‌ در قلبم، و در زبانم که سخن نمی‌گفت. با که بگوید چه شد؛ و برای چه بگوید؟ انسان مادامی‌که در بطن فاجعه گرفتار است، گمان می‌برد که نزدیکان او را می‌بینند،‌ و همه چیز پیرامون او را می‌شناسند.

و یک جمله‌… یک حرف. یک سخن. کلی شرح و تفصیل در یک جمله.

همین یک عبارت،‌ کتابی‌ست برای خودش:

آه،‌ هزار سخن می‌گویی تا سخن عشق نگفته باشی.
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

بسیار در ذهنت می‌گذرد که «حس‌هایم را گم کرده‌ام؟!» چرا؛ چنین است و خود نمی‌دانی آیا ورای حس‌هایت،‌ خودت را گُم نکرده‌ای؟
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

و این جلوه‌ی‌ مرگ و کجایی‌اش. اینکه کجا و چرا مرگ می‌آید و اصلاً مرگ برای آدمیزاد چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ کی‌ می‌آید و اصلاً چطور قدم برمی‌دارد و نزدیک می‌شود؟

انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی‌‌شود.
«سُلوک – محمود دولت‌آبادی»

پی‌نوشت: در این وبلاگ، پستی هم نوشته بودم که از این کتاب الهام گرفته بود:

+تکه‌های جا مانده از تو

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

people-talking

آن «دیگری»، دریایی از حس و تمنا

مرگ هر انسان مردن یک فرد نیست، مرگ جهان‌هایی‌ است که درون او می‌زیسته‌اند.«یوگنی یفتوشنکو» …

۲ نظر

  1. Avatar

    سلام آقای یعقوبی.
    ممنونم ازتون به خاطر این پست زیبا و جمله های زیبای محمود دولت آبادی.
    پست هایی که میزارید آدم یا حداقل منو به زندگی امیدوار میکنه بهم انگیزه میده برای ادامه مسیرم.
    هر وقت از درس و کتابای درسی و کنکور خسته میشم میام یه سری به وبلاگتون میزنم ببینم پست جدیدی گذاشتین یا نه.
    یه جمله از آقای دولت آبادی واقعا قشنگ بود مخصوصا اونجایی که میگن آدم تو ذهنش زندگی میکنه.:
    «من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه‌اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم؟
    آری… انسان در ذهنش زندگی می‌کند،‌ انسان در ذهنش می‌میرد، قیس در ذهنش هست که هست.»

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      محمدجان؛
      از لطفی که به من و این وبلاگ داری ممنونم 😉
      امیدوارم در مسیر مطالعه کنکور هم موفق باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *