خانه / زندگی با کتاب / رمان «سال‌های ابری» – حس و حالی خاکستری به قلم علی‌اشرف درویشیان
سال‌های ابری

رمان «سال‌های ابری» – حس و حالی خاکستری به قلم علی‌اشرف درویشیان

۱۶۲۲ صفحه را یک‌نفس خواندم. خوانش نه به معنای یک بار خواندن و رد شدن. بهتر است بجای خواندن بگویم مطالعه. خواندن، کاری یکبارمصرف است. یک دور میخوانی و رد می‌شوی؛ مثل تکرارِ طوطی‌وار کلمات در هم بافته شده.

ولی مطالعه، تو را درگیر می‌کند. غرق می‌شوی و با متن ارتباط احساسی برقرار می‌کنی. زیر قسمت‌های جذاب خط می‌‌کشم. به خط کشیدن زیر قسمت‌های باحال عادت کرده‌ام. موقع خستگی برمی‌گردم، آن‌ها را مرور می‌کنم. نمی‌دانی چه شور و ذوقی دارد این مرورهای گهگاهی‌ام.

معتقدم هر کلمه در رمان، بسته به موقعیت زمانی و مکانی که به کار می‌رود بار معنایی خاصی را یدک می‌کشد. مثلا «در هم لولیدن» با در هم پیچ و تاب خوردن تفاوت فراوانی دارد. شیفته‌ی کلمات متنوع‌ام. کسی که کلمات بیشتری می‌داند، واژه‌های متنوع‌تری در چنته دارد و دامنه لغت وسیع‌تری دارد، ملموس‌تر و حرفه‌ای‌تر منظورش را منتقل می‌کند.

انتقال احساس، کار ساده‌ای نیست.

کلمات متنوعی که در یک رمان به کار می‌روند چه خوب این احساس را می‌توانند منتقل کنند.

گاهی از شدت زیبایی توصیفات این کتاب از علی‌اشرف درویشیان به وجد می‌آمدم. توصیفات طبیعت،‌ خلق‌وخوها، بدبینی‌ها یا خوش‌بینی‌ها، توصیفات شکنجه‌ و درد و رنج زیر شکنجه و دست و پا زدن برای پیدا کردن امید در دل تاریکی.

غروب پاورچین پاورچین می‌آید. ابرهای ریز ریز بنفش از دور در گوشه‌ی آسمان کز کرده‌اند. ناگهان ابرها سیاه می‌شوند. صدها دوات مرکب در آسمان شکسته می‌شود. شب می‌آید.
«سال‌های ابری – صفحه ۳۱۳»

صبح، مثل یک کاسه‌ی دوغ تازه، بر نمد سیاه و سنگین شب پاشیده شده است.
«سال‌های ابری – صفحه ۱۲۸۶»

تکه‌ای ابر، مثل پنبه‌‌ی خون‌آلودی، در پس پای خورشید،‌ که حتما در پشت کوه‌ها مخفی شده، کشیده می‌شود و می‌رود. یاکریمی، تنها، بر هره‌ی دیوار بلند، جفت خود را می‌خواند: کوکو… کوکو… کوکو…
«سال‌های ابری-صفحه ۱۵۸۰»

شب است. تاریکی، مثل چایِ مانده، تلخ و سیاه به در و دیوار ماسیده است.
«سال‌های ابری-صفحه ۱۵۹۰»

و این حس آشنای بچکی موقعی که تابستان تمام می‌شد و باید به مدرسه می‌رفتیم.

بخوانیم؟

تابستان دارد تمام می‌شود. آفتاب می‌چسبد. سایه سوز غریبی دارد. در کنج دیوار کوچه سایه‌های تنبل و بلندی افتده است. سایه‌های پرغصه. از دلم، از سینه‌ام صدای هق هق گریه می‌آید. بچه‌ای روی دیوار شاشیده و شاشش تا وسط کوچه کشیده شده. زنبوری وزوزکنان از کنار گوشم می‌گذرد. زنبور به دیوار می خورد و به زمین می‌افتد. بال‌هایش را جمع و جور می‌کند. شاخک‌هایش را می‌لرزاند. خود را جلو می‌کشد. به لبه‌ تری شاش می‌رسد و به فکر فرو می‌رود.

تا کنون، برداشتن و به دست گرفتن رمانی چهار جلدی، جدی‌ترین تجربه رمان خواندنم بوده بعد کلیدر. پنج ماه درگیر کلیدر بودم. دوست نداشتم تمام شود. انگار هر چه رمان بلندتر باشد وابستگی‌ات به فضای داستان وشخصیت‌ها بیشتر می‌شود. مدت زیادی درگیرت می‌کند و تو بخواهی نخواهی تاثیر می‌گیری. نمی‌خواهد زور بزنی. کافیست ارتباط احساسی بین تو و متن و پیام نویسنده برقرار شود. همین را در خودم تجربه کرده‌ام به معنای واقعی کلمه. همین لزوم برقرار کردن رابطه‌ی احساسی با تک‌تک کلمات است.

+رمان کلیدر- یک شاهکار شیرین

به فضای داستان وارد شوم. داستانی که در کتاب «سال‌های ابری» روایت می‌شود.

«شریف»، قهرمان داستان است. داستان از بچگی شریف شروع می‌شود. به شیوه اول شخص روایت می‌شود و یک «من» که شریف باشد، محور اتفاقات است.

شخصیت‌هایی آمد و شد دارند. دایی و عمو، ننه که مامان شریف است و بی‌بی (مادربزرگ) از عناصر کلیدی داستان است.

رمان سال‌های ابری یک درام اجتماعی تمام‌عیار است که تیره‌روزی جامعه را به نمایش می‌گذارد. نمایش فقر و بدبختی مردمانی که محتاج نان شب هستند.

سراسر داستان پر از زحمت‌های مادر شریف است که خانواده‌ای پرجمعیت را به پیش براند و اسباب حیاتشان را فراهم کند.

پدر شریف رغبتی به مال دنیا ندارد در عین اینکه زحمت می‌کشد. به گمانش پول، چرک کف دست است و خیلی زود تسلیم کلاه‌برداران می‌شود. مغازه‌اش را از چنگش درمی‌آورد و خم به ابرو نمی‌آورد. خانواده‌اش معطل دو قران پول هستند. سنگ مذهب را به سینه می‌زند و برای ساده‌لوحی‌اش دلایل مذهبی می‌تراشد. آن‌ها را خواست خدا می‌داند و فرستاده‌ی خدا.

ننه‌ی بیچاره شکم پشت شکم می‌زایید. بابای شریف هم از پدر شدن همان تشکیل دادن نطفه را خوب بلد بود. عرزه‌ای در سیر کردن شکم بچه‌ها نداشت. کار می‌کرد ولی پولی دستش را نمی‌گرفت. گند اخلاق بود. بچه‌هایش را کتک می‌زد. شریف هم بی‌نصیب نبود از کتک‌هایی که پدر نثارش می‌کرد.

جمعیت خانواده‌‌ی شریف شده بود هشت نفر. دارند زیر فشار فقر دست و پنجه نرم می‌کنند. برای بقا و پول درآوردن می‌جنگند و بارها بجای صرف شام آب‌نمک می‌خورند. با این رمان، گرسنه خوابیدن و جبر در زندگی را احساس کردم.

بچه‌ها فهمیده بودند که نباید انتظاری از دستان پدر داشته باشند. فهمیده بودند باید روی پای خودشان بایستند. کار کنند. تقلا کنند برای زنده ماندن. جوهره‌ی کار کردن بچه‌ها در خانواده، به احساس کودک کار نزدیک بود. کودکانی که پدر بالای سرشان دارند ولی باید جور نالایقی و دست بسته پدر را بکشند. کار کردنی خارج از عرف. کار کردنی به بهای رها کردن کتاب و درس و مدرسه که خرجی روزانه زندگی دربیاید. بچه‌ای که باید به مدرسه برود و کیف و کتابش را بزند زیر بغلش، حالا لنگ دو قران پول است تا بتواند دفتر و قلم و کاغذ مورد نیاز تحصیلش را بخرد. سال به سال لباس عوض نمی‌کنند. کفش‌های پاره‌پوره‌ و کهنه و فرسوده‌شان را از سالی به سال دیگر می‌پوشیدند. هر عید، نوبتی برای یکی از بچه‌ها خرید می‌کردند. یک سال نوبت شریف بود و یک سال نوبت بردار خواهر او که لباس عید بپوشد. یک سال هم کفگیر به ته دیگ می‌خورد و خبری از خرید نبود. نخ و وصله‌ای به آن‌ها می‌زدند و هر جور شده از بین گل و لای و زمین داغ و سرد با آن‌ها رفت و آمد می‌کردند.

کار سختی‌ست.

برای منی که تجربه‌ی پوشیدن لباس کهنه نداشته‌ام دردناک است.

اشک بشیر سرازیر می‌شود و جاده‌ای بر گونه‌های خاک آلودش که از فشار لقمه برجسته شده، درست می‌کند.
«سال‌های ابری – صحه ۷۷۹»

یک مزیت خواندن رمان، دادن شانس حیات و تجربه کردن است بصورت چندگانه. انگار در لحظه به تو فرصت زندگی کردن در چندین کالبد با شرایط مختلف داده شده.

در یک آن، می‌توانی انواع حس‌ها را تجربه کنی.

می‌توانی احساس آن کودک کاری که لباسش سراسر وصله دارد و سال تا سال لباس جدید نمی‌بیند را تجربه کنی هرچند کودک کار نباشی.

به مدد این کلمات هستند که می‌توانی داستان آدم‌های اطرافت را صمیمی‌تر درک کنی. به آن‌ها حق بدهی و آن‌ها را دوست داشته باشی.

کسی را کمتر طرد کنی و زخم تازه‌ای روی زخم‌های گذشته‌اش سوار نکنی.

دست و پا زدن‌های «شریف»، راوی و قهرمان داستان برای پول درآوردن و جمع کردن گندکاری‌های نادانسته‌ی پدرش را می‌دیدم. خودم را جای شریف می‌گذاشتم و با غم‌اش و شادی‌اش ناراحت و شاد می‌شدم. آن دست‌های پردرد و پینه‌ بسته‌اش. آن پوست آفتاب‌سوخته‌اش وقتی زیر جزّ آفتاب کار می‌کرد. هم‌چنین طعنه‌های ریز و درشت آدمیان وقتی او را می‌دیدند.

جلد اول و دوم کتاب به بزرگ شدن شریف در خانواده‌ای ضعیف از لحاظ اقتصادی می‌پردازد. این ۸۰۰ صفحه خلاصه می‌شود در روزمرگی‌های بچگی تا زمانی که شریف وارد دانشسرا می‌شود و بعنوان «معلم» مدرکش را می‌گیرد.

در انبوه این روزمرگی‌ها، تلاش‌های بی‌پایان مادر شریف (ننه) به چشم می‌آید که برای سیر کردن شکم بچه‌ها و خرج روزانه، سوزن به دل پارچه می‌زند و خیاطی می‌کند. اگر به پدر شریف بود خیلی زودتر او را از تحصیل منع می‌کرد و به کار کردن وادارش می‌کرد. پدر می‌گفت درس بدون کار ارزشی ندارد. دل خوشی از درس و مدرسه و کلاس و ریاضی و علوم نداشت.

اما این مادر بود که تحصیل شریف برایش ارزشمند بود.

این فداکاری اشک انسان را درمی‌آورد. فداکاری‌های مادر است که یک انسان درست و اصیل را روانه محیط آموزش و معلمی می‌کند. و چه بسیار استعداد‌هایی که این میان تلف شده‌اند. کسانی که شرایط مناسبی برای رشد کردن نداشتند. دفن شدند در نابسامانی‌های زندگی. اما شریف کنار تلاشی که کرد و رنج و سختی که کشید، یک شانس بزرگ داشت. مادری که کار می‌کرد تا فرزندش درس بخواند.

و نمی‌دانم چه چیزی جای استعدادهای دفن شده‌ی آن‌هایی را خواهد گرفت که فدای دخل و خرج زندگی شده‌اند؟

کسی که می‌توانست برسد ولی بخاطر دست‌بندی‌های شرایط نرسید، راهش به کجا می‌رسد؟ جایش را چه کسی می‌گیرد؟ حیف نمی‌شود؟ حرام نمی‌شود؟ هرز نمی‌رود؟

جای آن استعداد‌های بالقوه که می‌توانست در آدم‌هایی از این کره خاکی شکوفا شوند و جهان را جای بهتری برای زندگی کنند، چه می‌گیرد؟ چه می‌تواند بگیرد؟

جای خالی این خودشکوفایی انسان‌ها که محقق نشد و به پای شرایط سوخت را چه پر می‌کند؟

سال‌های ابری
به زیبایی این‌ها نگرانم!

۸۰۰ صفحه دوم یعنی جلد ۳ و ۴، خلاصه می‌شود در رشد کردن و زندگی کردن برای یک هدف، ایمان و باور. اسم شخصیت داستان هم بیخودی «شریف» گذاشته نشده. «شریف» مرد جوانی است که در جامعه‌ای سراسر فساد و رانت و چاپلوسی و نان به نرخ روز خوردن زندگی می‌کند.

شرافتمندانه هم زندگی می‌کند.

با عشق. عشق به هدف. عشق به مبارزه برای آگاه کردن دانش‌آموزانش در کلاس درس.

به معلم بودنش عشق می‌ورزد. کلاس درس را با حقوق اندکش با شغل‌های دیگر ولی با درآمد بالاتر عوض نمی‌کند.

حالا با بعضی همکلاسی‌هایش همکار شده. آن‌ها هم معلم شده‌اند. ولی از شرایط معلم بودن بیزارند. خسته‌اند از هیاهوهای دانش‌آموزان، از حقوق اندک معلمی و شرایط سخت شغلی. اما شریف خم به ابرو نمی‌آورد. آرمانش را در همین کلاس‌های درس و تلاش برای آگاه کردن ملت می‌بیند.

نویسنده به بهانه‌ی دانش‌آموزان می‌خواهد به من برساند که تربیت کردن بچه‌ها چقدر مهم است و برای آینده‌ها مسؤلیت دارد. نویسنده هم خودش معلم است. انگار داستان زندگی خودش را روایت می‌کند. اتفاقات داستان را که می‌خوانی، انگار زندگی شخصی نویسنده است که حالا در ۱۶۰۰ صفحه به صفحه ریخته‌اند. و چه زندگی شرافتمندانه و مشقت‌باری است.

اسم کتاب که «سال‌های ابری» گذاشته شده با فضایی که در داستان می‌گذرد هم‌خوانی دارد. دلت می‌گیرد از رنج و غمی که خیلی وقت‌ها به حد اعلی می‌رسد. شرافتمندانه زیستن هم هزینه دارد. در جلد ۳ و ۴ چه خوب می‌فهمی که شریف بودن و عزت‌مند زیستن، چه ساده و بی‌سروصدا بین روزمرگی‌ها و تلاش‌های کار و زندگی گم می‌شود.

تا به خودت می‌آیی می‌بینی همه عزتت حرام شده سر در آوردن دو قران پول. چه می‌دانم. جریان زندگی تو را می‌برد که باورهای عامه را به خوردت دهد. تو را مثل دیگران کند. تا با سیستم و چیزی که در سیستم است، یکی شوی. یاد تفکر سیستمی می‌افتم. چه خوب که جریان فکری مردم چیزی شرافتمندانه و اخلاقی باشد. وای از روزی که باور عامه برود به سمت لجن شدن. تا به خودت می‌آیی،‌ می‌بینی در تکاپوی زنده ماندن و حساب‌کتاب دخل و خرج، شده‌ای یکی مثل آن‌هایی که زندگی‌شان بوی کثافت گرفته. که برای زنده ماندن و پست گرفتن و پشت میز نشستن، دست به چاپلوسی و خودفروشی می‌زنند.

اینجاست که سانسور را محکوم می‌کند. و چه زیبا از سانسور حرف می‌زند. محو گفتنش شدم.

کاغذبازی شماره 30
کاغذبازی شماره ۳۰- منتشر شده در اکانت اینستاگرامم

و چه سخت است در این شرایط انسان بودن خودت را حفظ کردن.

این تلاش «شریف»، برای آگاه کردن مردم تنها در کلاس‌های درس خلاصه نمی‌شود. اعلامیه چاپ می‌کند و سر همه‌ی این تلاش‌ها و فعالیت‌های سیاسی‌اش دستگیر می‌شود. شکنجه می‌شود. رنج می‌بیند. ولی خسته نمی‌شود. جا نمی‌زند. عجیب است. عجیب. باید صحنه‌های شکنجه شدنش را از روی کتاب بخوانی تا عمق ایستادگی را درک کنی.

چه کار با من دارد؟ دیگر طاقت آن شکنجه‌ها را ندارم. انسان برای اولین بار که شکنجه می‌شود، همه‌چیز برایش غیرمنتظره است. با پدیده ناآشنایی روبه‌رو می‌شود. مثل کودکی که هنوز نمی‌داند داغ بودن یعنی چه،‌ و به سوی آتش دست دراز می‌کند. اما تکرار شکنجه، مصیبت و دردی از پیش تجربه شده است. می‌دانی با تو چه خواهند کرد. انسان ممکن است در یک تصادف اتومبیل، شدید‌ترین و دردناک‌ترین زخم‌ها را بردارد و آن را تحمل کند،‌ اما تصادف یک لحظه‌ی پیش‌بینی نشده و آنی است. پیش از تصادف، دلهره و نگرانی، جان تو را فرسوده نمی‌کند.
«سال‌های ابری – صفحه ۱۲۸۲»

کاش می‌توانستم بخوابم. یک ماه،‌ دو ماه، یک سال. راستی خرس‌ها چه سعادتمندند که به خواب زمستانی می‌روند. توی یک غار دورافتاده و ساکت. شاید به همین دلیل که هیکلشان بزرگ است. این دلهره‌ها و اضطراب‌های دائم، انسان را آب می‌کند، تحلیل می‌برد و نابود می‌سازد. الان چه‌قدر دلم می‌خواهد سست و بی‌حال باشم و خودم را ول کنم توی فضا، مثل فضانوردی که سفینه‌اش را از دست داده و گم شده و هی می‌رود و هی می‌رود.
«سال‌های ابری – صفحه ۱۲۹۲»

دلم سوراخ می‌شود. این قلب روزی چند بار باید سرعتش به صد و بیست برسد؟ خسته‌ام کرد. خسته‌اش کردم. قلبم را خسته کردم. هر دو از دست همدگیر خسته شدیم.
«سال‌های ابری – صفحه ۱۴۲۲»

و در انتها، از عشق می‌گوید و عاشق شدن.

عشق زندگی می‌دهد و زنده می‌کند.

عشق به آسمان‌ها می‌بردت و سرت را بلند می‌کند.

با عشق، قوی‌تر می‌توانی باشی. سختی‌ها را ساده‌تر می‌توان تحمل کرد و زندگی را با چرخش بهتری می‌توان به پیش برد.

عشق، چیز عجیبی است. هر چه هست، عجیب است و شگفت‌انگیز. می‌شود مثل عامل محرکه‌ای که بین مشکلات راه باز کنی و به پیش بروی. نایستی و قدم‌ها را گرم کنی.

قسمتی از نامه‌ی «شریف» به همسرش که در زندان می‌نویسد را بخوانیم. احساس، عاطفه و دل‌خوش کردن به عشق را در جای‌جای کلماتش می‌توانم ببینم.

بیشتر شب‌ها تو را در خواب می‌بینم. غمگینی و پیراهن سیاهی پوشیده‌ای. ای عزیز من، هر وقت به خوابم می‌آیی، آن پیراهن آبی قشنگت را بپوش و غمگین نباش. خواهش می‌کنم چون اگر چه من در این گوشه‌ی دور از تو، در پشتِ دیواره‌های بتونی و آهنی و قفل‌های پولادی نشسته‌ام، اما در دلم هزاران ستاره، هزاران لاله، می‌درخشند و می‌شکفند.
تو در دلم هستی. در کنارم هستی در فکر و اندیشه‌ام هستی. پس دنیا با من است. زمانه با من است.
بلند می‌شوم و با خودم حرف می‌زنم، «عزیزم، دلم می‌خواست پنجاه تا بچه‌ی کوچک و بزرگ داشتیم و همه‌شان را با خودت به ملاقاتم می‌آوردی. از میله‌ها بالا می‌رفتند. جیع و داد می‌کردند و به سر و کول هم می‌پریدند.»
«سال‌‌های ابری-صفحه ۱۶۱۵»

«سال‌های ابری» فراتر از یک رمان است. روایت زندگیست و آماده شدن برای رویارویی این موقعیت‌ها.

با آن یک ماه و نیم زندگی کردم. برایم لذت دیگری داشت.

اگر دوست داشتید، شروع کنید به تهیه کردن و خواندن کلماتش که از آب هم جاری‌تر و روان‌ترند.

پشیمان نخواهید شد.

شاید خواندن این پست‌ها برایتان جالب باشد:

+چگونه از کتاب‌های چند جلدی و سنگین خسته نشویم؟

+برای «سُلوک» – اثری از محمود دولت‌آبادی

+طریقِ بِسمِل شدن – عادت به فراموشی

+«جنایت و مکافات» اثر داستایوفسکی – مرگ یک رؤیا

+جای خالی سلوچ – خشتی که کج نهاده شد

+اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر- جدیدترین شاهکار محمود دولت‌آبادی

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

قوی سیاه پوستر

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی …

۱۱ نظر

  1. Avatar

    میدونی انگار نیاز داشتم به کمی فرو رفتن تو افکار و احساسات خودم ، سر زدم اینجا و با خوندن این پستت انگار خودمو مهمون کمی مطالعه ی آزاد و رمان خوندن کردم ! خیلی قشنگ توصیف کردی و باید بگم خیلی چسبید بهم ! و اون حس ها … واقعا قشنگ و البته تلخ بود چرا که بدتر از این شرایط هست در جامعه ی الانمون .. پدری که حتی فرزندان و همسرش رو شب بیرون میکنه از خونه ! چون اونا پولی که خودشون کار میکنن رو به اون جناب به ظاهر مرررررد نمیدن ! تا خرج مصرف موادش نشه ! وقتی میشنوم این روایت تلخ رو بشدت دگرگون میشم و متاسفانه در یکی از روستاها این روایت حقیقت داره ! گاهی معنی و مفهوم ” پدر” چه کمرنگ میشه یعنی میدونی شرمنده میشه آدم به همه ی پدر ها ، پدر بگه !! این عنوان زیادیه برای خیلیا … همانطور که واژه ی” انسان “..
    خلاصه که ممنونم بابت نوشته هات و معرفی این اثر لذت بخش !کاش تایم داشتم و میخوندم..
    راستی محمد جواد این توصیف ها و تشبیه ها منو یاد اون نوشته انداخت متاسفانه فراموش کردم اسم کتاب و نویسنده رو چی بود؟ ، همونکه میگفت ته دلم خار خار میکنه انگار و غم و تنهایی رو بغل کنی مثل سقز دوم شیرین میشه ! 🙂 بشدت برام جذاب بود بازی با واژه هاش و در این رمان هم همونطور ک اشاره کردی این مورد هست و خیلی جذابه ! و در آخر شاید جناب شریف هم اون تنهایی ها و غم ها براش مثل سقز دوم شیرین شده و با قبول وضع ،سعی در بهتر شدن و کمال رسیدن کرده و چه هدف قشنگی داشت.

  2. Avatar

    گاهی با خودم میگم زندگی یعنی حفظ تعادل اینکه ما زندگی را تنها از دریچه کتاب ببینیم چندان خوشاند نیست به همین خاطر با ایده ی از بین بردن تعادل و یا زندگی تک بعدی مخالفم(گرچه پتانسیل این کار را شدیدا دارم). بعضی وقتها زیر پست آقای شعبانعلی یا سایر دوستان که زندگی در تنهایی و غوطه ور شدن در مطالعه و تحقیق و .. را تبلیغ میکنند خواسته ام چیزی بنویسم . مثلا بنویسم که این سبک زندگی شاید اسم شما را سر زبان ها بیاورد . شاید بتوانید تمام وقت به علم خدمت کنید اما من اسم آن را “کم خواستن” از زندگی میگذارم ما باید خیلی چیزها از زندگی بخواهیم نه فقط به یک جنبه از آن راضی شویم. البته با خودم میگویم به من چه ربطی داره که دیگران چگونه زندگی میکنند و این را قبول دارم که آدمها متفاوتند.
    ولی شخصا تعادل را در زندگی بیشتر میپسندم تا اینکه صرفا با تمرکز روی یک جنبه از شخصیت خود به جنبه های دیگر زندگیم لطمه بزنم.
    به نظرم شرط لذت بردن از زندگی و زندگی را با تمام وجود زیستن اینه که ما از عشق،سلامتی،تفریح،خانواده و… دوری نکنیم و هنر اصلی همینه وگرنه با حفظ احترام برای کسانی که تنهایی و عزلت نشینی و مطالعه را انتخاب کرده اند باید بگویم نیمه خدا شدن به قیمت از دست دادن زندگی اجتماعی و یا روابط عاطفی مطلوب من نیست و آن چنان که مینماید چندان هم سخت نیست. حفظ تعادل در زندگی بر خلاف ظاهر غلط اندازش که معمولی و روتین به نظر میرسه مشکل تر و عمیق تر است.
    رفیق سابیر که یک شاعر اهل کردستانه میگه:
    “هر کار مهمی که انسان انجام میدهد باید در مقابلش باجی بدهد. بعضی وقتها باجی که میدهیم از کاری که میکنیم بزرگتر است”
    ازت ممنونم که باعث شدی افکار درهم و برهم خودم را اینجا برایت بنویسم.

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      فواد عزیز؛
      حقیقتا از وقتی که گذاشتی و من رو از نظر خوبت بهره‌مند کردی لذت بردم.
      فکر و ذکر این روزهای من هم همین شده. فکر میکنم قسمت اعظمی از زندگی رو روزمرگی‌ها میگیرن. خود واژه روزمرگی به خودی خود بارمعنایی منفی نداره. عشق، سلامتی و تفریح و خانواده‌ای که داری، زیباترین و جذاب‌ترین روزمرگی‌هاست که انرژی تو رو میگیره. و این انرژی گاهی باید به سمت کتاب‌ها سوق پیدا کنه. یک زمانی تصور میکردم کتاب و زندگی چیزهای جدا از هم هستن. اما میفهمم که کتاب‌ و زندگی، باید در راستای هم قرار بگیرن و اگر پناه بردن به کتاب مثل پناه بردن به محیطی فانتزی و انتزاعی بدل بشه، راه رو اشتباه رفتم.
      مسیری که پیش از این درمورد کتاب خوندن طی می‌کردم،‌ مسیری لوکس بوده. ولی بها دادن به زندگی، حسرت کتاب‌خوندن‌های گوناگون رو هم ازت سلب میکنه.
      توی درس تصمیم‌‌گیری متمم یادمه درمورد trade-off حرف میزد. یعنی چیزی رو که بدست میاری در قبالش چیز دیگری رو از دست میدی. بعنوان ارزشی شخصی، خانواده و عشق و تفریح و سلامتی که تو هم به خوبی بهشون اشاره کردی، جایگاه بالاتری از کنتور انداختن در تعداد‌ کتاب‌های خونده شده‌ام داره. به کتاب‌هام عشق می‌ورزم ولی دوست ندارم این‌ها رو فدای کتاب کنم. حاضرم کتاب کمتری بخونم ولی عشق و خانواده‌‌ای گرم رو کنار خودم داشته باشم.
      از تو هم ممنونم که با کامنت زیبات، من رو به فکر وادار کردی و راهم رو شفاف‌تر از پیش دیدم.
      برقرار باشی!
      به سایتت حتما سر میزنم.
      ارادتمندم فوادجان!

      • Avatar

        مخلصم رفیق. این کامنتها صرفا بیان حس مشترک بوده و ازت انتظار ندارم که به سایت من سر بزنی و یا احیانا کامنت بزاری این رفتار که من از تو یا مطلب تو تعریف کنم به این بهانه که تو بیای تو پیج من یا بلاگ من ازم تعریف کنی غیر اصیل و ناخوشاینده و من اینو هیچ وقت نخواستم . یعنی نمیخوام با این نیت به سایت من بیای یا احساس کنی که به من بدهکاری.

        • محمدجواد یعقوبی
          محمدجواد یعقوبی

          فوادجان سر زدن من به سایت تو قطعا از روی ارادت قلبی منه. دیدن رفیق خوش‌فکری مثل تو در این سایت باعث مباهات و خوشحالی منه. اینجا و این پست‌ها بهونه‌ای هست برای پیدا کردن انسان‌های اهل تفکر و خوش‌قلبی مثل تو.
          همینکه به این نکته ظریف اشاره می‌کنی، متوجه شخصیت اصیل و به دور از ناخالصی که در تو وجود داره میشم. و این یعنی خوشحالی افزون‌تر من برای ارتباط برقرار کردن هر چه بیشتر باهات!
          امیدوارم در مسیری که انتخاب می‌کنی و براش زحمت میکشی سربلند بیرون بیای. هرچند سربلندی تو همین الان هم مشهوده و نحوه‌ی بیان و اصالت تفکرت گویای خیلی پیشرفت‌هاست. این بزرگ‌ترین آرزوی من در زندگی بوده. امیدوارم در آینده‌‌های نزدیک از تجربیاتت بیشتر در زندگی و مسیر کار و حرفه استفاده کنم.

  3. Avatar

    ترغیب شدم که این کتاب را بخوانم. خیلی عالی توضیح دادید و ازتون ممنونم

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      فوادجان؛
      خوشحالم که یکی از دوستای متممی خوبم رو اینجا، در این سایت میبینم.
      حضورت باعث خوشحالیمه.
      خوشحالم اگر برات جالب بود. ارتباط خاصی با این کتاب گرفتم. امیدوارم ارتباط خوبی با این کتاب برقرار کنی 😀

      • Avatar

        گاهی با خودم فکر میکنم فرصت خواندن کتابهایی مثل “در جستجوی زمان از دست رفته” “خانواده تیبو” “کلیدر” “دن آرام” و سالهای ابری که تو معرفی کردی تنها روی تخت بیمارستان و یا زندان میسره و شوق من به کتابخوانی باعث میشه که این آرزوی احمقانه را بکنم یعنی افتادن در بستر بیماری یا محبوس شدن 🙂

        • محمدجواد یعقوبی
          محمدجواد یعقوبی

          چقدر جالب گفتی و چقدر عمیق این احساس تو رو درک می‌کنم. حجم کتاب‌هایی که باید بخونم و حقیقتا تشنه‌ی تجربه‌‌ کردنش هستم، گاهی من رو تا مرز ناامیدی میبره. اوج ناامیدی موقعیه که نگاهم رو به قفسه‌ی کتاب‌هام میندازم و کتاب‌های خونده نشدم رو از زیر نظر می‌گذرونم. نوعی امید همراه با ناامیدی و حسرت رو تجربه میکنم.
          ای کاش وقت زیادی برای خوندن و تجربه کردن بود. ولی گاهی زور کارهای زندگی بیشتر از اراده‌ی ما برای مطالعه میشه.
          محمدرضا شعبانعلی رو توی سایت متمم، همیشه در ذهنم دارم که زندگیشو وقف مطالعه کرده. ولی من اینطور اراده‌ای در خودم سراغ ندارم. برای من هم جای سواله این مسئله.
          اگر دوست داشتی تو هم نظرتو برام بنویس در این مورد.
          خیلی ارادت دارم خدمتت فواد جان!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *