خانه / Role Model / با آن معلم دلسوز آناتومی‌ – دکتر افشار
دکتر افشار آناتومی

با آن معلم دلسوز آناتومی‌ – دکتر افشار

در مسیر بازگشت به منزل هستم.

ساعت ۱۲:۳۰ شده و انگشت پایان حضور را ساییده‌ایم روی دستگاه تایمکس بیمارستان ولیعصر.

تایمکس را دانشجویان و پرسنل بیمارستان وقت ورود و خروج می‌زنند. حضور غیابی که رنگ مدرنیته به خود گرفته. انگشتت را می‌گذاری روی شیشه‌ای کوچک در برابر نوری به رنگ یاقوت، همان اندازه سرخ. اسکن می‌شود. بوق کوتاهی می‌زند به نشانه‌ی تأیید هویت.

تایمکس را زدم. بیرون آمدم. از همگروهی‌ام خداحافظی کردم. نرسیده به در خروجی، مسیرمان جدا شد. من به طرفی،‌ او به طرفی.

رسیده‌ام به دانشگاه.

از درب ورودی خیابان غفاری داخل شدم.

دست چپ‌ام را از قسمت آرنج خمانده‌ام. به آن قوسی داده‌ام برای آویزان کردن روپوش بیمارستان. مثل یک چوب‌لباسی که رخت‌ها رویش ولو می‌شود.

کوله‌ای به پشت و روپوشی آویزان به دست،‌ قدم می‌زنم.

پارکینگ ماشین‌های پرسنل دانشگاه، لب به لبِ ورودی است.

چپ و راست را از زیر نظر می‌گذرانم.

چشمم گیر می‌کند روی مردی. در نگاه اول می‌شناسمش. با پریشانی همیشگی‌اش قدم می‌زند. دکتر افشار است. استاد آناتومی‌ام. در علوم‌پایه‌ای که مثل برق و باد گذشته‌. گذشته‌ها، مثل فیلم جلوی چشمم مرور می‌شود؛ کلاس‌هایش، ذوق‌اش هنگام تدریس، شوق‌اش موقع پاسخ دادن به سوالات دانشجویان، مدیریت حرفه‌ای کلاس.

واحد‌های نوروآناتومی و اندام فوقانی را با او گذراندم.

با کلاسش خسته نمی‌شدیم. ۴۰ دقیقه‌ای درس می‌داد. ۱۵ دقیقه ما را مرخص می‌کرد. نفسی چاق می‌کردیم و برمی‌گشتیم به کلاس. ۲۰ دقیقه دیگر برایمان تدریس می‌کرد. خستگی معنایی نداشت. سلول به سلول ثانیه‌های استادی‌اش، با عشق پر می‌شد.

به خودمان اجازه‌ی خستگی نمی‌دادیم. شرم داشتیم. دربرابر عشق او به معلمی، شرم می‌کردیم که خواب‌مان بگیرد.

کلاسش حُرمت داشت.

برگردم به لحظه‌ی ناگهانی دیدنش.

رفت‌وبرگشتی قدم می‌زد کنار ماشین‌های پارک شده، زیر سایه‌بان پارکینگ.

پریشانی‌اش توی چشم می‌زد.

به نقطه‌ای در ناکجاآباد خیره شده بود. نگاهش به جلو بود. دست چپ بالا آورده و انگشت اشاره‌اش را بر لب پایینی تکیه داده. ساعت مُچیِ همیشگی‌اش را دیدم.

نتوانستم از کنارش بی‌تفاوت رد شوم.

جسارت به خرج دادم. خلوتش را به هم زدم. مثل ذوق‌زده‌ها سلام کردم. با صدایی رسا،‌ همراه ته‌مایه‌ای از طعم خنده در صدا.

به نشانه‌ی احترام، دستم را گذاشتم روی سینه.

انگار دنیا را به من داده‌اند. همینقدر شگفت‌زده شدم.

از زیر ماسک، تنگ‌تر شدن زاویه‌ی چشمانم، شوقم را نشان می‌داد.

حرصم گرفته بود. این ماسک‌ها، خنده‌ی شوق مردم را هم سانسور می‌کنند.

قرنطینه‌ها را انداختند به جان مردم و دانشجو و آموزش و استاد. از شروع قرنطینه و تعطیلی که حدوداً دو سالی می‌گذرد، دیگر او را ندیده بودم.

تشنه دیدارش بودم. در خیالم او را مرور می‌کردم. شک داشتم قسمت می‌شود دوباره ملاقاتش کنم یا محکومم به ندیدن و در آرزوی دیدنش ماندن.

بخاطر همین‌ها بود که دیدار ناگهانی‌اش حالی به حالی‌ام کرد.

این شخصیت‌های حرفه‌ای را که می‌بینم، به زندگی هم امیدوارتر می‌شوم. یکه و تنها بودن، در یک سیستم معیوب و ناقص به سر بردن، کار را سخت می‌کند. دست‌وپا زدن برخلاف جریان، خسته‌ات می‌کند.

خوب بودن در سیستمی که از زیر کار شانه خالی کردن نوعی موهبت و جُربُزه بحساب می‌آید،‌ کار سختی است.

داشتن تفکر سیستمی و ادامه دادن به مسیر حرفه‌ای‌گری، در چنین سیستمی کار سختی است.

او چنین نبود.

او در سیستمی معیوب،‌ حرفه‌ای عمل می‌کرد.

به موقع سر کلاس‌ها حاضر می‌شد. خوش‌خلق بود. مهربان. آرام. متین. باوقار. پر از علم و پرستیژ و ادب و احترام.

پر از تواضع. تواضع. تواضع. درخت هر چه پربارتر، افتاده‌تر.

صحبت‌مان گل انداخت.

با نگاهی رو به عقب از دوران علوم پایه می‌پرسیدم. به من توجه می‌کرد. توجهی که به حرف‌های ناچیزم داشت، حس «وجود داشتن» را به من هدیه می‌داد. احساس می‌کردم واقعا حضور دارم و لایق توجه هستم. حس می‌کردم ارزشمندم.

به گمانم این القا کردن حس ارزشمندی و وجود داشتن، کلیدی‌ترین رفتار یک استاد است. یک Role model که از او درس بگیری. الگو بگیری.

برخی تخریب‌گرند. مثل بولدوزر رد می‌شوند و خراب می‌کنند. از له شدن‌ات جلوی بقیه لذت می‌برند. اما با او ساخته‌ می‌شدیم. با او ساخته شدم.

از شوقش به آموزش می‌گفت. از کلاس‌هایی که دل ما را برد با استادی‌اش. عاشق کلاس‌هایی هستم که با او داشتم.

علوم‌پایه اگر کوتاه بود، دکتر افشار را داشت.

از عشق به کارش تعریفم می‌کرد. می‌گفت بارها شده با سردرد به کلاس آمد‌ه‌ام و آخر کلاس، سردردم خوب شده.

از دانشجویانش تعریف می‌کرد که مثل سرمایه‌های معنوی هستند برایش. من از خجالت آب می‌شدم. خودم را در حدی نمی‌دیدم که ثروتی معنوی باشم برای استادی که در کانادا علم آموخته و موهایش را در کنج کلاس سفید کرده.

گرچه سرش شلوغ بود، برای من وقت گذاشت. به هیجانات برافروخته‌ام پاسخ داد. شوقم را دید. شوق را در چهره‌اش دیدم.

او با حرفه‌اش زندگی می‌کند. او و حرفه‌اش جدا از هم نبودند. از علاقه به شغلش می‌گفت. از اینکه وقتی کار می‌کند،‌ گذر ایام را نمی‌فهمد. مرا هم توصیه کرد به دنبال کردن علاقه. به من گفت به جریانی که در جامعه trend می‌شود نگاه نکنم. این حرف‌ها که فلان رشته روی بورس است و پول در کجا می‌چرخد، باد هواست.

تأکید کرد که علاقه‌ات را دنبال کن. حرفه‌ای‌گری او، در همین علاقه‌مند بودن به کارش خلاصه می‌شد.

شوق او گواه علاقه‌اش به تدریس بود.

کار می‌کرد و کار می‌کرد و ما اثری از خستگی نمی‌دیدیم. این علاقه چه‌ها که نمی‌کند.

دکتر افشار آناتومی
دکتر افشار – استاد آناتومی دانشگاه علوم‌ پزشکی بیرجند

انسان‌هایی به سن او دیده‌ام که خانه‌نشین شده‌اند و بازنشست شدن، مرحله‌ی دیگری از زندگی‌شان شده.

اما او، نه.

یکی از شاگردانش حالا فوق‌تخصص آنکولوژی گرفته و استاد ما شده، اما او هنوز آناتومی تدریس می‌کند و روزگار می‌گذراند در کنج کلاس.

برایم از برنامه‌هایش گفت. از اهدافی که هنوز در قلبش زنده بودند. از دوره فلوشیپی گفت که قرار است با همکاری دانشگاهی در کانادا بگذارد. درمورد ترمیم زخم بود. می‌گفت کلینیک تخصصی ترمیم زخم در ایران نداریم. به‌دنبال این بود که چنین جایی تأسیس کند تا باری از دوش مردم بردارد. از زخم پاهای دیابتی می‌گفت و لزوم توجه کردن به آن‌ها. تأکید می‌کرد که مردم از زخم‌ها چیزی نمی‌دانند. آموزش نمی‌بینند. از ترمیم زخم و روش‌های برخورد و مراقبت از آن خبر ندارند.

و در آن سن، بعد سال‌ها تدریس به دنبال خدمت است از دریچه‌ی رشته‌اش. دلسوز است برای مردمش، علم‌اش و شاگردش که من باشم.

از صحبت کردن با او سرخوش شدم. انرژی گرفتم. غم‌های دنیا را فراموش کردم.

یک استاد، می‌تواند این‌چنین باشد.

+۱۱

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

طعم درمانگاه جراحی – دوره استاژری

اولین‌ها، گوشت می‌شوند به تنت و حک می‌شوند در ذهنت. اولین تجربه‌ها، اولین سلام‌ها، اولین …

۲ نظر

  1. Avatar
    سیدمحمدمجتبی سیدمحسنی

    سلام محمدجواد.
    الهی که حالت خوب باشه و صحیح و سالم باشی.
    یه اعتراف میخواستم بکنم؛ و اون هم اینه که وقتی احساساتت نسبت به استادت رو خوندم واقعا بِهِت حسودیم شد.😶
    ……………………………………………………………………
    این که با معلمت توی عوم پایه یه همچین رابطه‌ی دوستانه‌ای برقرار کرده باشی و از ته قلب دوستش داشته باشی.
    اینکه با علاقه درمورد استادت حرف بزنی و ازش بگی…
    برای من یکی که تاحدود زیادی ناملموسه.😕
    دلیلش هم رو شاید خوب باشه بدونی:
    من دوران دبیرستان رو کلا از مدرسه فراری بودم و به خاطر اینکه سرکلاس یه سری معلمِ به خصوص نَشینم و با سخت‌گیری‌هاشون و جَوِّ رقابتیِ کلاس مواجه نشم، تصمیم گرفتنم برم المپیاد؛ و خودم باشم و خودم.
    واقعا خاطره‌ی خوبی هم با معلم‌های دبیرستانم(به جز دوتاشون) ندارم. پارسال هم که پشت کنکور بودم و خودم بودم و خودم.

    امسال هم که مثلا وارد دانشگاه شدم، اما هنوز وارد دانشگاه نشدم.😂
    همه‌اش آنلاین و پاورپوینت.(که تازه خیلی از آنلاین‌ها رو شرکت نمیکنم.🚶🚶)
    کلی از استادهام رو حتی هنوز قیافه‌شون رو هم ندیدم و نمی‌دونم چی به چیه.

    البته که این شرایط برای خیلی‌ها مشابه هست و نمی‌خوام بیشتر از این غُر بزنم😅؛ اما چیزی که نمی‌تونم برای خودم ترجمه کنم همین احساس عمیقت نسبت به “استادِ درس” هست.
    البته من معلم‌های زندگی‌م، از جمله آقای شعبانعلی رو خیلی دوست دارم و احساس نزدیکی عمیقی باهاشون دارم؛ اما معلمی که سواد آکادمیک بخواد به من یاد بده و در قالب درس و مدرسه و دانشگاه باشه رو احساس خاصی بهشون ندارم و فقط به عنوان معلمی میدونم که میخواد طبق چارچوب‌های ذهنی خودش، ما رو آموزش بده.
    ………………………………………..
    با توصیفت از استادت می‌تونم به این نتیجه‌گیری برسم:
    یا استاد خیلی خفن و کاردرست بودند که تو رو این‌طوری مجذوب کردند که به عنوان role model ازشون یاد میکنی.
    یا تو خودت خیلی دانش‌آموز خوبی برای درس و دانشگاه هستی؛ که به دنبال این خوبی خودت، اساتیدت رو دوست داری.
    یا شاید هم هردوتاش.(که به احتمال زیاد همین گزینه‌ی سه درسته😉)
    آقا کار ندارم؛ حالا هرچی که هست بازهم می‌خوام بگم خوش به حالت.
    ای کاش من هم بتونم کمی(آره فقط کمی. ما در این مورد، به کم هم راضی‌ایم✌🏽) این‌جوری باشم.

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      مجتبی؛
      بقول تو، کم پیش میاد که رابطه دانشجو-استاد رابطه‌ی گرم و محبت‌آمیزی دربیاد. بخصوص این روزها که کلاس‌ها آنلاین شده و فرصت دیدار حضوری رو سلب کرده.
      ولی عجله نکن. چون این انسان‌های شریف و محترم همه‌جا هستن. فقط کافیه تو چشم و گوشت رو باز کنی تا بتونی حضورشون رو حس کنی.
      همینکه برات شکل‌گیری این روابط مهمه، این یه نکته مثبته.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *