خانه / معنای زندگی / دمی ایستادن و نظاره کردن
بیرجند زندگی

دمی ایستادن و نظاره کردن

خسته‌ام. روز پرکاری را پشت سر گذرانده‌ام. خلاصه شد در مطالعه‌ی بخشی از کتاب‌های چپانده شده در قفسه و مورنینگ ارتوپدی. حضور در بخش. مطالعه و یادگیری قسمتی از گرافی‌های ارتوپدی. خروج از بخش. آمدن به خانه و استراحتی مختصر. مصاحبت با رفیقی شفیق و مطالعه. مطالعه. مطالعه.

دست بردن به نوشتن و همراه شدن با حوادث، مزه‌های جورواجور دارد. شیرین است و تلخ. بسته به مکان، زمان، روحیه و درجه‌ی قبراق بودنت، فرق می‌کند.

در این روزمرگی‌ها، نوشتن و چیزی بیرون کشیدن از دل اتفاقات، شاید حداقل کاری‌ست که از دستم برمی‌آید تا غبار عادت را از چشم‌هایم کنار بزنم. غرق می‌شوم در ریز و درشت کارها. کارها، مرا با خود می‌برند. نخواهم بایستم و نظاره‌گری خاموش باشم چیزی گیرم نمی‌آید. ایستادن و نگاه کردن هم کار سختی‌ست. ساعت‌ها می‌دوند. ثانیه‌ها را از پس خود می‌کشند. ساعت میگذرد و دلهره‌ی گذشتن زمان را داری.

آمد و شد شب و روز را می‌گویم. مثل آب جاری است و مثل قیر چسبناک است. گاهی به سنگینی چنبره زده روی سینه‌ات و امان‌ات را می‌برد و نمی‌گذرد و گاهی چشم بر هم می‌زنی تمام شده. آبی به سر و صورتت پاشانده‌ای و می‌بینی صبح، ظهر شده و ظهر، شب.

شاید گذراندن زندگی قلق دارد و فوت کوزه‌گری‌اش را یاد بگیری، ساده‌تر می‌گذرد. مثل این که روزها را روی گردانه‌ی گل کوزه‌سازی بگذاری و هی بچرخد و تو با دستانت آن را ورز دهی. هی بچرخد و هی دست‌کاری‌‌اش کنی.

دوست دارم بنشینم به گوشه‌ای و نظاره کنم. مدتی است که آرام‌تر از همیشه جریان حوادث را دنبال می‌کنم. می‌گذرند و می‌گذرند. مدتی است که از یک دونده، به نظارنده تغییر نفش داده‌ام. نشستن و نظاره کردن زندگی کاری به مراتب سخت‌تر است از دویدن همزمان با جریان زندگی. بی‌تابی‌هایم کم شده. کمتر از هر وقتی به آینده فکر می‌کنم. راحت‌ترم.

اینکه می‌نویسم «کمتر»، لابد مقایسه‌ای با گذشته در کار است. کمتر شده، ولی به صفر نمی‌رسد. هنوز هم آینده برایم دلهره‌آور است. ترسناک است. می‌تواند شیرین باشد و می‌تواند الان را به جانت تلخ و شور کند. در بین ثانیه‌هایم، لحظه‌هایی هستند که ترس از آیندگان تپش قلبم را سریع‌تر می‌کند. اضطراب را می‌دواند به اعصابم. دل‌چرکین و خسته می‌شوم. این احساسات را تجربه می‌کنم ولی می‌توانم ادعا کنم کمتر شده. و این کمتر شدن را به فال نیک می‌گیرم.

به گمانم در نوع خودش یک «پیشرفت» در رفتار و نگرش محسوب می‌شود.

نمی‌شود بدون قید و بند بود. نه. جایی هم باید بسته به شرایطی باشی. شاید همین بسته شدن و مقید بودن است که احساس انسانیت را در تو زنده می‌کند. برخی قید و بندها رنجور اند. رنج می‌آورند. با خودشان رنج و غم و سختی می‌زایند. جای زنجیرهایش بر پیکرت کبود شده. استقلال فکری و آزادی عمل را از تو سلب می‌کنند.

ولی برخی‌ها شیرین‌اند و به دلت می‌نشینند.

بهرحال نمی‌شود فراتر رفت از آستانه تحملی که داری یدک می‌کشی. هر چه باشد، خمیرمایه‌ی درون با شرایطی ساخته و پرداخته شده. از کودکی تاکنون،‌ رشد می‌کند، می‌بالد. مدتی را تلف شده و حالا این کودک درون من چکش‌کاری شده. ضرباتی گاهاً سهمگین بر پیکره‌اش فرو آمده‌اند. زاویه‌های بدنش تراشیده شده-تراشیده‌اند. زاویه‌های سخت را نرم کرده‌اند و نرم‌ را سخت. حساسیت‌ها را شل کرده‌اند و بی‌تفاوتی‌ها را حساس. جاری بوده‌ام در جریان حوادث.

حالا که از جایگاه بالاتری به گذشته نگاه می کنم، دویدنی در کار نبوده. انگار نشسته‌ام و همه چیز در یک سیر تند و سریع مثل گذر شهاب‌سنگی در دل آسمان گذشته. پایداری درد‌ها و باقی ماندن خوشی‌ها کمتر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم. گذشتند. مثل غرش لحظه‌ای آذرخشی بر سینه آسمان.

من ندویده‌ام. روزگار را دوانده‌ام. شاید او مرا دوانده. شاید من نه دویده‌ام نه دوانده‌ام، که نشسته‌ام و نظاره‌گر بودم. مثل مادری که فرزندی را با خون خود در رحم به مرحله «رسیدن» رسانده و وقت چیدنش فرا رسیده. آماده است که چشم‌های بی‌رمقش رو به نور و روشنایی باز کند. مثل آن نوزاد یک روزه‌ای که کور است و نمی‌بیند ولی برای «دیدن» دارد تمرین می‌کند.

خون است که در رگ و رحم مادر چرخ می‌زند. مادر نمی دود. مادر نشسته. شاید هم نشانده می‌شود. ولی جنین رشد می‌کند. جنین راه خودش را می‌رود. می‌رود و می‌رود و می‌رود. به راهی که پایانیش نیست قدم می‌گذارد. راه، پایانی ندارد. راه بی‌سرانجام است. راه برای رفتن است. برای رفتن و ته را ندیدن.

در اینکه ماهیت راه زندگی چیست و چه باید باشد، عقل من نمی کشد. ناتوانی‌ام فراوان است.

در فلسفه زندگی و معنای حقیقی‌اش بسنده کرده‌ام به تجربیات محدود خودم و اندیشه‌های سطحی‌ام. حال و هوای شاهرخ مسکوب را دارم وقتی در یادداشت‌های روزمره‌اش می‌نوشت:

+مرگ، به رنگ بیمارستان

کاغذبازی 31
کاغذبازی شماره ۳۱ – کاغذبازی را هر هفته پنجشنبه‌ها در اکانت اینستاگرامم منتشر می‌کنم.

از من فکر و چاره‌ای برنمی‌آید. کار سختی‌ است.

همین نظاره کردن را فعلا می‌فهمم.

گاهی حرکت، گاهی ایستادن.

توقف‌هایی با طعم چای زنجبیلی که با نبات شیرین شده و از دوردست، نمای نورانی شهر را در دل شب نظاره می‌کنی. نور و چرا‌غ‌هایی که گُله‌به‌گُله‌ی شهر را روشن کرده. نور پاشیده به خیابان‌ها و سینه‌ی شهر را به رنگ طلا، زرد و نورانی کرده.

چای و شهر
بام بیرجند در فراغتی که با دوست به سر شد

ایستادن‌هایی با چاشنی تفکر در احوالات مردمان شهر و داستان‌هایشان. منحصربفرد بودن جریانات. هرکدام برایش می‌دوند یا دوانده می‌شوند.

دیدن جنب و جوش‌های مردم شهری که در آن زندگی میکنی. دیدن شهر. محل تجمع عده‌ای انسان که گاهی سخت پکر می‌شوند و آشفته.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

Thinking-Fast-Slow

«تفکر، سریع و کُند» – تردیدی بر منطقی بودن انسان در تصمیم‌گیری

چرا مدت زمان کوتاهی از لذت شدید را به مدت زمان طولانی از شادی متوسط …

یک نظر

  1. Avatar

    پست مفیدی بود و اطلاعات زیادی کسب کردم
    موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *