جراحی علوم پزشکی بیرجند

درد

اتاق‌ها را متر می‌کردم. رد می‌شدم. برمی‌گشتم. جلو می‌رفتم. عقب می‌آمدم. دزدکی نگاهم را پرتاب می‌کردم به مریضان و بالاسری‌‌ها. انگار دنبال چیزی بودم. خودم هم نمی‌دانم چه.

شبیه‌ گم‌شده‌ای بود که در بین اتاق‌ها دنبالش می‌گشتم.

نگاه به چهره دردمند مریضان، حالم را دگرگون می‌کند.

چند روزی گذشته. حضور در بخش جراحی، برای من عادی‌ شده. جزویی از مقیم‌های بیمارستان شده‌ام و این مقیم بودن و یکی شدن با کادر درمان، حضورم را در بخش عادی کرده بود.

این عادت. عادت و بیماری عادت کردن به عادت. از این دست عادت‌ها فراوان داریم. رویارویی با حجم زیادی درد، عادی می‌شود. دیدن یک صحنه دلخراش، رنگ و لعاب ابتدایی را ندارد.

چهره دردمند، رنجور و چروکیده از سختی‌های زندگی، برایت عادت می‌شود. عادی، مثل نگاه کردن به پدیده‌هایی که هر روز می‌بینیم. مثل عادت کردن به طلوع و غروب خورشید. مثل گرفتن بی‌احساس دستی از نزدیکان.

نگاه کردن، سمع کردن، دق کردن و لمس کردن بدن‌های رنجور و درد دیده، برایت یک عادت و کار دم‌دستی می‌شود.

برای گرفتن شرح حال دنبال پرونده بیمار می‌گشتم.

آقایی حدودا ۷۵ ساله، با چهره‌ای روستایی. درد، رنج و سختی از سر و رویش می‌بارید. شیارهای گوشه‌ی لب و چشم‌هایش نظرم را جلب می‌کرد. یک دنیا کار و زحمت در آن چین و چروک‌ها خفته بود. رنج برای سیر کردن شکم خانواده‌. تلاش برای شرمنده نشدن جلوی زن و بچه. کوشیدن برای خم به ابرو نیاوردن و سر را بلند کردن در برابر زندگی.

به سوالاتم جواب می‌داد. نگاهش سرشار از احترام بود. اندکی شرم و اندکی خجالت هم در زل زدنش حس می‌کردم. در برابر این نگاه‌های محترمانه‌ای که نثارت می‌کنند شرمنده می‌شوم. آخر کاری برایش نکرده‌ای. چند سوال پرسیدی و برگه‌ی سوابق بیماری را پر کردی چپاندی‌اش لای پرونده. آن‌ها قدردان تو اند. چرایش را نمی‌دانم. نخواهم دانست.

سینه‌اش توده‌ای در آورده بود. غده‌ای رشد کرده از چند وقت پیش. حالا به بخش آمده و تیغ انداخته‌اند زیر پوست توده‌اش. با برداشتن توده،‌ حفره‌ای هرمی شکل در قدام شکم‌ و در زیر دیافراگم ایجاد شده. سقف آن هرم توخالی روی شکمش، پانسمان بود.

دکتر به بخش آمد. ویزیت کرد. پانسمان را باز کرد. زیر زخم را بررسی کرد. بالای سرش بودم. یک کنجکاوی همیشگی مرا محبور می‌کند که بالای سر استاد باشم و دنبال مشاهده‌.

جراحی علوم پزشکی بیرجند

پانسمان را که برمی‌داشت، مریض با نگرانی خاصی چانه‌ را به سینه‌ می‌چسباند. نگاه پایین می‌کرد. نگران بودم مبادا حفره‌ی خالی روی شکمش را ببیند و بترسد. نگران ترسیدنِ آن چهره‌ی رنجوری بودم که بارها زیر فشار زندگی ترسیده. حیف‌ام می‌آمد ترس مضاعفی بر او تحمیل شود.

آخرش هم نفهمیدم حس‌اش چه بود به آن زخم و جای جراحی‌اش.

نمونه‌ی جراحی را فرستاده بودند پاتولوژی. تا جواب آزمایش می‌آمد، باید در بخش می‌ماند تا اگر بدخیمی گزارش می شد، اقدامات دیگری برای درمان انجام دهند. هرجور شده نگهش داشته بودند. دخترش که میانسال بود و به قد و سن مثل مادرم، قدم‌زنان آمد تا دکتر را ببیند که اگر امکان دارد زودتر برگه ترخیص را امضا کند. ولی دکتر برایش شرح داد. باید می‌ماند. و این ماندن در بخش برای بیمارانی که من دیدم،‌ چقدر سخت و عذاب‌آور بود.

نکته‌ای گوشه ذهنم باقی می‌گذاشتم. اگر چه برای من حضور در بخش عادی‌ست، نگذارم حضور بیماران برایم عادی شود. دربرابر غم و رنج‌شان سرد نشوم. بی‌تفاوت نباشم. درد را ببینم و لمسش کنم. بگذارم که درد، از بین منفذهای پوست و اعصابم به جانم بدود. درد را بفهمم و بچشم.

درد، همینجا بود.

درد در چهره‌ی آن پیرمردی بود که خودش هم از زندگی کلافه بود.

درد در چهره‌ی بیمار اتاق بغلی‌اش بود که روده‌اش را در‌آورده بودند و به جداره‌ی شکم بخیه زده بودند. به آن می‌گویند کولوستومی.

و نمی‌توانم بفهمم چه رنج سنگینی‌ست.

چهره نگران پدری را مرور میکنم. بر بالین نوزادش که تازه به راه‌رو شده، ایستاده بود. گویا ماشین از روی شکمش رد شده و شکم بچگک را بطور افقی برش داده بودند. طحالش را برداشته بودند که مبادا خون‌ریزی داخلی، باعث شوک و از بین رفتن نوزاد شود.

فرزندی به آن کوچکی را حتی می‌ترسیدم به دست بگیرم و به سینه‌ام بچسبانمش، چه برسد به اینکه شکمش را باز کنند و طحالی در بیاورند.

پدرش کوهی از صبر بود. نمی‌خواست خم به ابرو بیاورد. در فرهنگ ما، مرد را آن موجود سفت و سختی می‌دانند که اگر مشکلات دنیا سرش آوار شود، نباید آخ بگوید. باید کوه را بر دوش خود از کوه بالا ببرد. در فرهنگی که من از مرد بودن و مرد شدن شنیده‌ام،‌ این‌چنین است. تو باید مشکلات را در بین انگشتان بزرگ یا کوچک خود بگیری و نگاهش کنی. باید بگذاری در دستانت بالا و پایین برود. عقب جلو‌ کنی ماهیتش را در سینه انگشتانت. باید بفهمی‌اش، باید راهکار بیاوری، باید کاری کنی، ولی نگذاری کسی تحلیل رفتن را زیر مشکلات ببیند. تویی و تنها تو. این تنهایی را در زندگی این و آن فراوان دیده‌ام. انگار ضعف نشان دادن و زار زدن از رنج‌های زندگی، بعنوان یک مرد کسر شأن است و نشان نامردی.

پدرش این‌چنین بود، او دردمند بود. نگاه نگرانش را به دست رزیدنت‌هایی دوخته بود که برای ویزیت صبحِ بیمار آمده بودند. عطش شنیدن خبری خودش در چهره‌اش موج می‌زد. کوهی از رنج و ناراحتی و نگرانی بود ولی از کوه هم سخت‌تر بنظر می‌رسید. جالب است گاهی کوه هم کوه را شکست می‌دهد. اینچنین بود.

و خدا می‌داند در دل درمندش چه طوفان‌ها که به پا نبود.

جراحی علوم پزشکی بیرجند

آن بیماری که از شدت درد به خود می‌پیچید، بیماری که بستری بود و منتظر مصرف متادون و تریاکش،‌ و آن بیماری که معلوم نیست بخاطر کدام مشغت اقتصادی‌اش بسته مواد مخدر شیشه و هرویین خورده بود و به اتاق عملش آورده بودند که بسته‌ها را از شکمش دربیاورند تا کار دست خودش ندهد،‌ هر کدام داستان منحصر بفردشان را داشتند.

هر کدام را باید می‌فهمیدی. فهمیدن و حق دادن، زمان می‌خواست. گذاشتن از وقت و انرژی و توجهت را طلب می‌کرد.

آن‌جا بیمارستان بود.

از گوشه و کنارش درد می‌بارید.

+۱۴

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

قوی سیاه پوستر

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی …

۹ نظر

  1. Avatar

    چه غم عمیقی در این متن نهفته بود…
    درد تو این لحظه سنگینی بار قلمت بود که در عجبم چطور تونست این همه درد رو تو ی قالب بنویسه!

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      فاطمه؛
      واقعیت اینه که احساس می‌کنم چیزی از درد مردم نمی‌فهمم. خیلی خودمو دور می‌بینم از تلخی زندگی. احساس می‌کنم راه درازی دارم تا درک کردن سختی‌های زندگی مردم.
      شاید این میل درونیم به لمس کردن رنج اطرافیان و همدردی،‌ باعث میشه رو بیارم به خوندن‌ رمان‌هایی که عمیقاً حس درد و زندگی رنج‌آور رو بهم منتقل کنه.
      این روزها درحال مطالعه رمان «سال‌های ابری» از علی‌اشرف درویشیان هستم. با درد مردمی که از لحاظ اجتماعی در جایگاه‌های پایین‌تری هستن بیشتر ارتباط برقرار کردم.
      رمان کلیدر هم سرشار از این دردهای مردم عادی بود.
      اگر تو هم به این چیزا فکر می‌کنی،‌ بد نیست سری به این کتاب بزنی. شاید از فضای داستانیش سرخوش شدی.

  2. Avatar

    سلام
    خداقوت به شما
    پست هاتون مخصوصا پست های مربوط به پزشکی حس خوبی بهم میده :))
    نمی دونم بیمارستان و این محیط چی داره که با وجود اینکه تحمل دردها برام مشکله ولی روحم تازه میشه و یه حس جنگنده بهم میده برای زندگی کردن و تلاش کردن و یه حس بی نظیر از اینکه میتونم کنارشون باشم و بهشون کمکی هر چند کوچیک بکنم

    نمی دونم این حسم هنگام رفتن به بیمارستان به عنوان دکتر عوض خواهد شد یا نه ولی عاشقانه دوسش دارم :))

    راستی تصور شما بعد رفتن به بیمارستان با آنچه که تو دوران کنکور و ترم های اول داشتید چه فرقی کرده؟الان چه حسی دارید ؟ 🙂

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      ثناجان؛
      تصورم با تجربه‌ای که داشتم چندان تفاوتی نداشت. دغدغه‌ای که داشتم عادی نشدن بود. از عادی شدن درد مردم برای خودم میترسم.
      سایر تصورات تفاوت چندانی نداشتند.
      محیطش با سلیقه‌ام جوره. البته این کامنت،‌نظر شخصی منه.

  3. Avatar

    سلام محمد جواد

    تلاش کردنت برای درک درد آدم ها رو تحسین میکنم؛ چقدر خوبه که برات مهمه.

    از اینکه برامون نوشتی ممنونم

  4. Avatar

    محمدجواد عزیز ، سلام . امیدوارم روحیه ات رو بیشتر از قبل حفظ کنی و دردمندان ازت انرژی بگیرن و باعث قوت قلبشون و آرامششون باشی همیشه.
    از عادت گفتی ، یادمه یکی از پزشکان خوبمون از همین میگفت ، میگفت که نباید برات عادی بشه درد بیمارها .
    اون زمانی که عادت بشه و تو بیخیال بگذری نسبت به دردی که اون بیمار داره تحمل میکنه دیگه بنظرم کم کم قلبت سخت میشه و کم کم از انسانیت فاصله میگیری ، این نظر منه ! و چه خوبه که به این مورد توجه داری:)
    در مورد اون پدر عزیز که گفتی دلبندش رو زیر تیغ جراحی برده بودن ، میدونی دید من اینطوره راجع به یک پدر ! تا یک مرد ! وقتی پدر بشی اونموقع هست که کوه صبر و تحمل میشی ، اونلحظه تو پناه خانواده ت هستی ،پناه همسری که بی تابه بخاطر فرزندش که فقط چندماهشه و جون مادر به جون فرزندش بنده ، پدر هست که اونلحظه قوت قلب بده و باعث بشه اون مادر در اون شرایط کمتر گریه کنه و مدیریت بکنه شرایطو … و چقدر سخته دیدن اشکای یک پدر ! خیلی سخته
    خدا حفظ کنه همه ی پدرهایی که آرامش دهنده ی خانواده شون هستن و پناهن و کوه صبرن
    موفق باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *