خانه / زندگی با کتاب / یک تجربه‌ شیرین: دایی‌جان ناپلئون – طنّازی به هوای جامعه‌ی ایرانی
دایی جان ناپلئون

یک تجربه‌ شیرین: دایی‌جان ناپلئون – طنّازی به هوای جامعه‌ی ایرانی

اولین تجربه‌ی خواندن رمان طنزم بود.

خواستم اولین‌ تجربه را با قلم ایرج پزشک‌زاد شروع کنم. از قلم بی‌نظیر و جذاب پزشک‌زاد خوانده بودم. حرف‌هایی را گاهی می‌شنوی و مثل یک بذر خفته در خاک ذهنت می‌نشیند، فکر نمی‌کنی سبز شود و ریشه بدواند. اما روزی، روزگاری جوانه می‌دهد. در لحظه‌ی شنیدن و رد شدن از آن، گوش‌ها به قد و قواره‌ی در و دروازه هستند. انگار حرف‌ها، پیشنهادات، از یک گوش می‌آیند و از دیگر سوراخِ سر رد می‌شوند. نه تحلیلی، نه پردازشی. می‌آیند و می‌روند.

در بین پیشنهاداتی که خیلی وقت پیش می‌دیدم، «دایی‌جان ناپلئون» کمترین توجه مرا جلب کرد. ساده‌تر اعتراف کنم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم آتشِ پیشنهاد شاهین کلانتری روزی دوباره در ذهنم گُر بگیرد و روشن شود.

شاهین در سایتش از این رمان تعریف کرده بود.

می‌گفت از آن طنزهایی‌ست که هر ایرانی بهتر است بخواند. گفته بود برای طنازی و طنز نوشتن، خوب است با قلمش زندگی کنی و مدتی را با کتاب ۷۰۰ صفحه‌ایش بگذرانی.

حرف‌هایش را می‌خواندم و رد می‌شدم.

داستان مال چندین سال پیش است. شاید یک یا دو سال پیش. آن لحظه‌ها وقت تنگ بود. دستم برای خواندن کتاب‌های دیگر باز نبود. درگیر خواندن رمان‌هایی با مایه‌های اجتماعی و سیاسی، با رنگی جدی‌تر بودم. فضای داستان‌ها، جدی بود. نه‌چندان خشک، ولی طنز، جای غالبی نداشت. همه‌شان با جامعه‌ی ایرانی سر و کار داشتند. کتاب‌هایی که رنگ و بویی از فرهنگ ایرانی و جامعه‌ی ایرانی می‌داد. سال‌های ابری علی‌اشرف درویشیان، کلیدر دولت‌آبادی، منِ او رضا امیرخانی و… .

ایرانی‌محور بودنشان حالم را خوب می‌کرد.

هر چه بیشتر می‌خواندم، بیشتر از قبل شیفته‌ی زبان و ادبیات فارسی می‌شدم. مگر می‌شد ادبیات و زبان ما اینقدر قشنگ باشد؟ این کتاب‌ها، زیبایی ادبیات، جذابیت زبان فارسی و جذابیت زندگی کردن با کلمات را به من فهماندند.

قسمتی از آن‌ها را در گروه نوشته‌های «زندگی با کتاب» در این وبلاگ آورده‌ام.

تک‌تک‌ آن کتاب‌ها، برایم رنگ و بوی دیگری داشتند.

اما یک جایی به بعد احساس کردم باید فضا را طنازانه‌تر پیگیری کنم. زندگی را می‌شد به شیوه‌ی دیگری هم دید. دلم برای طنز هم تنگ شده بود. همه چیز را زیادی جدی گرفته بودم.

ضائقه را کاریش نمی‌توان کرد. گاهی سلیقه را سوق می‌دهد سمت کتاب‌های تاریک صادق هدایت و کامو. گاهی هم دوست داری از دیدگاهی طنازانه و با چاشنی خنده، به اتفاقات و حقایق اجتماعی، سیاسی و فرهنگیِ جامعه‌ات نگاه کنی. تاریکی بیش از حد حقایق و طنازی فراوان، برایم دو سر یک طیف بنظر می‌رسید. مدتی را در سمت جدی‌گرایی صرف کردم. به‌گمانم کافی بود. دارم از آن دسته تفکرات تند و انتقادی و مستقیمی حرف می‌زنم که یک‌راست انتقاد می‌کردند و تلخی‌ها و شیرینی‌ها را به نمایش می‌گذاشتند. رک و گاهی دردناک. این بیان مستقیم، خواه‌ناخواه تو را غرق می‌کند در عوالم بی‌پرده و واضح. و من جز تاریکی‌ها و حسرت خوردن چیزی پیدا نمی‌کردم.

حالا وقتش بود بروم آن سر طیف را هم امتحان کنم. و چقدر شیرین بود!

ایرج پزشک زاد
ایرج پزشک‌زاد – نویسنده‌ی رمان «دایی‌جان ناپلئون»

کتاب دایی‌جان ناپلئون،‌ از جهت پیام و مفهوم و خبری که می‌خواهد به مغز مخاطب برساند،‌ کم از رمان‌های دیگر ایرانی ندارد. یک نکته‌ی مثبت دارد که بارها به آن می‌نازم و آن را بلندتر از جایگاهش حتی فریاد میزنم. کاربرد طنز در زندگی روزمره. اینکه می‌شود حقایقی تلخ و نچسب مثل چاپلوسی، دروغ، ریا، خودبزرگ‌پنداری‌ها را با نگاهی طنازانه، بررسی کرد.

شوخ‌طبعی شاید بزرگ‌ترین مکانیزم دفاعی ذهن آدمیزاد است وقتی کارد به استخوان می‌رسد. وقتی زندگی سخت می‌شود و افق انتظارات به زیر صفر می‌رسند، وقتی دیگر امیدی برای آینده نمی‌توانی دست و پا کنی و سهم لجن و کثافت در کیک زندگی بیشتر می‌شود از خوشی‌ها و فرصت‌ها و سازندگی‌ها. اینجاها، طنز وارد میدان می‌شود. با خنده،‌ با طبع طنز، تسخره‌زدن بر کاستی‌ها و ضعف‌ها و عقب‌ماندگی‌ها، از آن داروهای دلچسب است برای ادامه دادن زندگی و امید به پیشرفت و ساختن و ساخته شدن و رشد کردن.

طنز، برای من از جنسِ دیدنِ کاستی‌ها بود و نفی کردن‌ آن‌ کاستی‌ها با لب‌هایی خندان که تا بناگوشم باز می‌شدند. این واکنش را اولین بار بود که بروز می‌دادم.

تجربه‌اش بسیار دلنشین بود.

به‌گمانم طنز، برای رشد کردن خیلی به کار می‌آید.

برای من،‌ غرق شدن در واقعیت‌های خشک و تلخ زندگی داشت تبدیل می‌شد به غم‌های پایدار و البته گاهی شیرین. غم همیشه تلخ نیست. گاهی هم حلاوت دارد. ولی درصد حلاوت و تلخی را باید سنجید. این اواخر، حقایق تلخ، بیشتر از حلاوتِ دانستنِ حقیقت، مرا در آغوش خود می‌پیچید. تلخی، می‌ماسید بر شیرینیِ دانستن واقعیت‌ها و دور شدن از دنیای واهی و خیالی که از دنیا در ذهن داری.

پیش از «دایی‌جان ناپلئون»، زمانی رسیده بود که از هر چه حق و حقیقت و مکانیزم‌های پشت دروغ‌گویی‌ به خودمان زده شده بودم و دیگر لزومی نمی‌دیدم برخی موضوعات را بیش از حد برای خودم بشکافم و در آن‌ها غرق شوم و انرژی ذهنی‌ام را حرام کنم. فکر کردن، جزو بزرگترین تفریحات زندگی‌ام بود. حالا به حاشیه رفته بود.

اما طنز، به من یاد داد می‌توانی عمیق نگاه کنی، تلخی‌ها را ببینی ولی دوام بیاوری.

از پوسته‌ی جدی و زننده و تلخ و تاریک برخی نابسامی‌ها، ناعدالتی‌ها، دروغگویی‌ها، و هر صفت پست و ناخوش به در آیی و بتوانی به آن بخندی. این خنده‌ای که بر هر پدیده‌ی نه‌چندان دلچسب می‌زنم، اگر هیچ نداشته باشد، انگیزه‌ی بقا را به من هدیه می‌دهد. و خیلی وقت بود دنبال همین انگیزه‌ی بقا و دوام آوردن بودم وقتی از برخی ویژگی‌ها راضی نیستی و باید بسازی و کنار بیایی با حضورشان.

این رمان،‌ مرا بیشتر از قبل آشتی داد با اخلاقیاتی که گاهی اوقات در جامعه‌‌ام می‌دیدم و حس خوبی نداشتم. از چاپلوسی‌ها، از دروغ گفتن‌ها، از خیلی منم‌منم کردن‌ها، از اینکه ما فلانیم و بهمانیم و بقیه هیچ نیستند، از اینکه بسیار ادعاها می‌کردند و هیچ نمی‌کردند.

ضرب‌المثل «کار، کار انگلیسی‌هاست»، همه‌کاره‌ی موضوع داستان است. این روزها هم تا دلت بخواهد در حال ساختن تئوری‌های توطئه هستیم برای حال و روز خرابِ جامعه‌ی ایرانی. کاش کمی به خودمان بیاییم و دست بکشیم از این مقصر پیدا کردن‌ها.

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد / وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

دایی جان ناپلئون

صمیمانه پیشنهاد می‌کنم اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که اعتقاد خیلی زیادی برای استفاده کردن از گزاره‌ی «ایرانی‌‌جماعت اینجوری هستند و فلان هستند و بهمان هستند» دارید و با آن‌ها شمشیر انتقادتان را تیز می‌کنید، این کتاب را بخوانید.

نثر کتاب روان است. زود خوانده می‌شود.

شاید بعد خواندن کتاب، مثل من قانع شوید که زندگی ایرانی هم علی‌رغم‌ همه‌ی ویژگی‌های مثبت و منفی، قشنگ است. از این‌ها گذشته، برخی رفتارها را که در رمان می‌خواندم، آن‌ها را عینا در اطرافیان و فرهنگ ایرانی مشاهده کرده بودم. مثل رواج دروغگویی، مثل توطئه‌چینی‌ها برای خراب کردن کسی دیگر، ادعاهای پوچ و بی‌اساس، تمایل بیش از حد به وعظ و خطابه و منبر رفتن و سخنرانی کردن، هندوانه زیر بغل کسی دادن برای رسیدن به منافع شخصی،‌ نگاه جنسیتی به زن ایرانی توسط مردان یک جامعه و خیلی‌های دیگر.

این کتاب، با قلم جذاب و شیوا و خنده‌آور ایرج پزشک‌زاد انصافاً جای خواندن دارد. با خیلی صفحاتش خندیدم. هیچ فکر نمی‌کردم بتوانم با کتابی قهقهه بزنم. از ته دل بخندم درحالیکه می‌دانستم باید خون گریست از سر تأسف. خندیدنی از ته دل برای تاریکی‌ها.

یک نویسنده چقدر هنرمند می‌تواند باشد تا مفاهیم را طوری در قالب کلمات بگنجاند که هم انتقاد کند و هم مضحک بودن برخی خصوصیات اخلاقی ما را به رخ‌ بکشد.

هر چه بگویم کم است.

با این کتاب، اگر چه تا مرز جنون نخندیدم، ولی فراتر از حد تصورم لب‌ها به گل خنده باز شدند.

چقدر قلمش را دوست داشتم.

وقتی ایرج پزشک‌زاد، عاشق شدن را توصیف می‌کند از زبان «مش‌قاسم» که خدمتگزار «دایی‌جان» است. در داستان، دایی‌جان را بخاطر ارادتی که به ناپلئون بناپارت دارد، «دایی‌جان ناپلئون» صدا می‌زنند. مش‌قاسم درمورد عاشق شدن می‌گوید:

وقتی خاطر یکی را می خواهی، آن وقتی که نمی بینیش توی دلت پنداری یخ می بنده. وقتی می بینیش یک هورمی تو این دلت بلند میشه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند. همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای او می خواهی، پنداری حاتم طائی شدی.

و یا این‌جایش… خیلی ساده و راحت:

 جسم آدم توی کارخانه ننه آدم بزرگ می شود و روح آدم توی کارخانه دنیا.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

قوی سیاه پوستر

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی …

۳ نظر

  1. Avatar

    از محمدرضا شعبانعلی یادمه که میگفت شاید بهترین کتاب خونه اون کتابخونه ای هست که همه جور کتابی توش پیدا میشه.
    این تنوع ها هر کدوم آدم رو به دنیایی میبرن و کم کم پخته میشی.

    ۰
  2. Avatar

    در واقع زندگی ایرانی هم علی‌رغم‌ همه‌ی ویژگی‌های مثبت و منفی، قشنگ است. نه به این دلیل که با قلم روان ایرج پزشک‌زاد تلفیق می‌شود؛ بلکه به این دلیل که مفهوم واقعی زندگی صرفا در این است که «لحظات» را ببینیم و بشنویم و با تمام وجود «حضور» داشته باشیم.

    با مهر
    یاور

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      یاور عزیز؛
      کامنتت من رو مدتی به فکر فرو برد. شاید پزشک‌زاد، و سایر نویسنده‌های ایرانی در لحظه زندگی کردن رو در رمان به ما آموزش میدن. هر رمان، مجموعه‌ای از اتفاقاته که در هر لحظه جاریه و اگر توجه نشه، جریان داستان هم پیش نمیره. این در لحظه زندگی کردن رو در رمان‌هایی که تابحال خوندم تجربه کردم. و چقدر جالب که با کامنتت این نکته برام مرور شد. شاید این پاسخ من بی‌ربط بنظر برسه به صحبت تو. از این جهت عذرمیخوام ازت. ممنونم که هستی و نظر ارزشمندت رو برام مینویسی.
      ارادتمندم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *