خانه / لحظه‌نگار / لحظه‌نگار: جویِ آب – رهاییِ دل‌نشین
شب من
شب من

لحظه‌نگار: جویِ آب – رهاییِ دل‌نشین

نگاهی به جلو. متمایل به راست. مسیر را ادامه دهم؟ یا به پارکینگ جلو خانه بپیچم؟

دلتنگ اندکی آرامش.

پشت فرمان ماشین، سطح جاده را وجب به وجب طی می‌کردم. با سرعتی نه تند بلکه آهسته. به سمت خانه. دلم هوای تازه می‌خو‌است. از این رو بود که دل به سرعت نمی‌دادم. در تنگناهای روح، کسی سودای عجله ندارد. دنبال گوشه‌ای برای کز کردن هستی. خودت باشی و خودت! نمی‌خواستم به خانه برگردم. نیاز به کمی تنوع حس می‌شد. بهانه‌ای برای شستشوی روح.

نزدیک خانه رسیدم. اما نیرویی مرا از ایستادن منع می‌کرد. دیواری کاذب جلوی چرخیدن ماشین به سمت پارکینگ! می‌گفت مستقیم‌ بران. مستقیم. جلوتر‌. ندایی درونی بود. گویا آنورتر بعد از پیچ جاده، جایی برای تو خلوت شده. جوی آب، قل قل می‌کند. فریادی دلنواز از جوی. مخاطب می‌خواهد. گوشی برای شنیدن فریاد آب.
تو بران. جلوتر. آن جلوتر کسی چشم به راهت است.

پی احساسم را گرفتم.

راندم. به خانه برنگشتم. ادامه جاده را در پیش گرفتم. از پیچ جلوتر چرخیدم و به سمت کورسویی از چراغ‌ها به خیابانی دورتر کمانه کردم.

کمی تاریک بود. نور چراغ، روشنایی کم‌رنگی به سینه خیابان ریخته بود. خیابان نور زردی متمایل به درخشش طلا داشت. بلواری سرشار از گیاه، بین لاین رفت و برگشت خیابان، نشسته بود. آبی خوش‌صدا از دل بلوار عبور می‌کرد. در بستر جویی نسبتا پر پهنا.

صدای دویدن آب در جوی!

دل را می‌برد.

به خودم آمدم. رسیده بودم.ماشین را کناری زدم. درنگ نکردم. جای درنگ نبود. مگر می‌توانی از این منظره روح تشنه‌ات را سیراب نکنی؟!

شب من جوی

با صدای کشمکش آب با جداره جوی، می‌میری و زنده می‌شوی. زیر و بم داشت. زیر و بم صدایش، قفس دل را باز می‌کرد.

اینک دل می‌توانست پرواز کند. در آسمان خیال!

سوییچ را چرخاندم و چراغ‌های ماشین را خاموش کردم. خود را به زیر روشنایی چراغی کشیدم. آب همچنان می‌آمد. این سکوت بود که در گوش‌ها می‌پیچید. تنها بودم. تنها با سکوت. تنها با آب پر سر و صدا. تنها با خلوت. وجود آدمیزادی خلوتت را آلوده نمی‌کرد. من بودم و سودای تنهایی.

قدمی به پیش. خود را به کنار جوی آب رساندم. نشیمن‌گاهی پیدا کردم. خم شدم. دستم را جلو بردم. پیش از نشستن، با سینه‌ی دست راست، جای نشستن را اندکی دست‌مالی کردم. باید اندکی از گردوغبارش را می‌روبیدم. نشستم. پشت به آب. رو به نور بی‌حال خیابان.

شب من

نگاهی به آب. نگاهی به پشت. خم شده به عقب. خمی ملایم در عضلات گردنم انداخته بودم. چشم‌هایم را بستم. به چشمانم استراحت دادم. و اینک صدای آب واضح‌تر می‌آمد. قل‌قل آب. صدای بالا رفتن آب از شانه‌های جوی. عجب صدایی. چه نوازشی. چه کشمکشی. آب سر خود را بی‌صبرانه بر دیواره‌های جوی می‌کوباند. چه زد و خوردی بر پاست! می‌شنوی؟

در تاریکیِ چشم‌های بسته، رشته‌ی افکار را پاره کردم.

چشم‌هایم را باز کردم.

در نور طلایی افتاده بر بستر جوی، گذر آب، گذر زندگی را می‌دیدم.

آن‌طرف‌تر، کنار جوی، لب به لب با مرز آب و خشکی. بوته‌ی علفی که پاییز عمرش سر رسیده بود، سر در آب برده بود. سر بیرون می آورد. دوباره خم می‌شد. رفت و برگشتی ملایم. بده بستانی با آب داشت. حال که درک من از این معامله ناتوان بود. بوته‌ی نازک، یک دم از پای نمی‌ایستاد. این بود زندگی‌اش…

نگاهم را از بوته دزدیم. ارزانی‌اش کردم به پستی و بلندی‌های سطح آب. آن آبی که مغرورانه در حرکت بود. با خروش. جوشش. ولی روان بود. جاری.

جاری مثل سمفونی شماره ۴۰موتسارت. جاری مثل نوای خوش نغمه‌های ویولون و ویولونسل. روان و جاری مثل حرکت آرشه‌ها روی سینه‌ی ساز‌های زهی. خاطرات موسیقی‌اش زنده شده بود.

آب، برایم تجلی موسیقی موتسارت بود. انگار در دالان‌های ذهنم، در دهلیزهای تنگ و تاریک‌اش، سالنی دایر کرده بودند و می‌نواختند. با همان شور و حرارت. شیوایی آوازش، جاری بودنش مرا یاد این موسیقی می‌انداخت.

تنها نوای منظم و خوش‌ریتم موسیقی بود که به ذهنم می‌دوید.

گفتم که جاری بود. نمی‌ایستاد. گذری مداوم. کلاف روحم را با جریان منظم‌اش باز می‌کردم. کلاف روح. ثقل ذهن، کلاف روح! تافته و بافته شده در جریان زندگی. اکنون جای گسستن بود. چرا باید تعلل می‌کردم؟ باز ‌کردم آن کلاف را. با شوق!

کنار جوی نشست و به خرسنگی تکیه داد. آب از کنارش می‌گذشت و از سر سنگ بر فرودست می‌ریخت و سر به دشت می‌گذاشت. آب زلال و روشن. بگذار بگذرد. گل‌محمد را، قِل‌قِل آب می‌برد. دیدار آن‌چه روان است و می‌گذرد، آرامشی به خاطر آشفته می‌دهد. گذر آب. هرچه هست بگذار بگذرد. ثقل ذهن و کلاف روح انگار باز می‌شود. آب در تو جاری می‌شود و تو انگاردر آب. آنچه به دل داری گره می‌گشاید و روان می‌شود. شسته می‌شوی. آب!

<<کلیدر. جلد ۱. محمود دولت‌آبادی>>

چه رازی نهفته بود؟ در پس و پیش این حرکت‌ها؟

افسونِ آن بوته‌های سبزِ نشسته بر کنار جوی، افسون آن حرکات دلربای آب، مرا به یاد شعر سایه هم انداخت.

آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
مستانه سر به سینه‌ی مهتاب می‌گذاشت
با خنده‌ای که روی لبت رنگ می‌نهفت
چشمِ تو زیرِ سایه مژگان چه ناز داشت!

در باغِ دل شکفت گل تازه امید
کز چشمه نگاه تو بارانِ مهر ریخت
پیچید بوی زلفِ تو در باغِ جانِ من
پروانه شد خیالم و با بویِ گل گریخت:

… آنجا که می‌چکید ز چشم سیاهِ شب
بر گونه سپیدِ سحر اشکِ واپسین
وز پرتو شرابِ شفق بر جبینِ روز
گل می‌نمود مستی خندانِ آتشین.

آنجا که می‌شکفت گلِ زردِ آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه‌ی کبود
وز لرزه‌های بوسه‌ی پروانگانِ باد
می‌ریخت برگ و باز گلِ نو شکفته بود.

آن‌جا که می‌غنود چمنزار‌ِ سبزپوش
در بستر شکوفه‌ی زرینِ آفتاب
وز چنگِ باد و بوسه‌ی پروانگانِ مست
دامانِ کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب.

آنجا که مهرِ کوه‌نشین مست و سرگران
برمی‌گرفت از ره شب دامنِ نگاه
در پرنیانِ نازکِ مهتاب می‌شکفت
نیلوفرِ شب از دلِ استخر شامگاه.

آنجا که می‌چکید سرشکِ ستاره‌ها
بر چهرِ نیلگونِ گلِ شب‌تابِ آسمان
در جست‌وجوی شبنمِ لغزنده‌ی شهاب
مهتاب می‌کشید به رخسارِگل زبان…

<<هوشنگ ابتهاج(سایه)؛عشقِ گم‌شده، دفتر شعری تاسیان>>

چرا سایه؟

آخر شعر سایه هم همینقدر روان است. تو گویی جریان آب به نظاره نشسته‌ای. زبانت خواه ناخواه می‌چرخد. بدون هیچ مانعی.

در آن چند دقیقه، شبرو خیال من به هر گوشه‌ای سرک ‌کشید.

من همه زندگی‌ام را مرور کردم.

همه دلخوشی‌هایم را.

می‌خواستم ببینم کدام‌شان همینقدر جاری هستند؟ همینقدر بی‌غل‌و‌غش. همینقدر ساده. که تو را در خود ببلعد. محو ات کند. بگیرد دست‌های کوچک خیالت را. کودک خیال را رام کند. نگذارد رم کند.

دل‌خوشی‌هایم را مرور کردم.

نوشتن. موسیقی. شعر. متمم. کتاب. ادبیات. تشبیهات یکتا و بی‌نظیر کلیدر. محمود دولت‌آبادی. قلم شیوایش، آن طبیعت را برایم زنده می‌کرد. به خودی خود زنده بود. زنده‌ترش می‌کرد. گویا همه‌‌ی دل‌خوشی‌هایم در زندگی مثل آب جاری بود. من را می‌بلعند این‌ها!

من بودم و یک طبیعت زنده. در دل مصنوعات زندگی.

من بودم و یک عالم خیال پردازی. اندکی آسوده از آینده، گذشته و حال.

خیالم در بند شده بود. مسحور. مات.

من بودم. ولی جسمی حس نمی‌شد. روح بود. سبکی روح. تصور. خیال. دنیای زنده تصویرها.

من بودم و همه این‌ها.

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

بوی نم باران

می‌گویند صبحی که شروع می‌کنی، می‌تواند کل روزت را بسازد یا نابود کند. شاید صبح …

۱۶ نظر

  1. Avatar

    احسنت محمد جواد الحق که داداش خودمی 👌👌

    ۰
  2. Avatar

    خوشحالم که تعداد کامنت هاتون زیاد شده … انشاالله زیادترم میشه…
    موفق باشین آقای یعقوبی

    ۰
  3. Avatar

    ..::هوالرفیق::..
    سمفونی شماره ۴۰ موتزارت (موتسارت)، همه‌ی پست را برایم در ۳ دقیقه خلاصه می‌کند. چقدر حرف، چقدر احساس، چقدر شوق، چقدر هیجان… همه‌اش در حرکاتش بازتاب دارد.

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      امیرعلی عزیز؛
      حضور تو، باعث خوشحالی منه.
      راستی، خوشحال میشم از پیشنهادات موسیقیایی خودت در وبلاگت بنویسی. مسلما خیلی خوشحال میشم.

      ۰
  4. Avatar

    منظورم اسم واقعی خودم بود 😅 اون نام یکی از معنی های اسمم هست ..
    موفق باشید دوست عزیز

    ۰
  5. Avatar

    سلام محمد جواد جان
    تازه با وبلاگتون آشنا شدم و متاسفانه بخاطر مشغله‌ نتونستم حتی یک پست رو کامل بخونم ، اما این پست رو بخش زیادیش رو خوندم 🙂 و حس قشنگی با خوندنش بهم دست داد
    یک شعر رو براتون فرستاده بودم در بخشی که برای ایمیل هست .. نمیدونم دستتون رسیده یا خیر ، اما با خوندن این نوشته ها منو یاد خاطراتم انداختید خیلی مرسی بابت تمام اون لحظات قشنگ که برام یادآور شدید با این پست زیبا 🙂
    اسمم رو بنا بر یه دلیل نمیتونم بنویسم فعلا و ممنون میشم پنهان باشه .. اما از ادرس ایمیلم متوجه میشید ، اگر جسارتی در پیامم در بخش ارتباط از طریق ایمیل بوده من رو ببخشید هیچ گونه قصدی نداشتم
    یا علی

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      فرشته عزیز؛
      ایمیلی که فرستاده بودی رو چک کردم. و محو شعر زیبایی که فرستاده بودی شدم. نظر خودم رو هم برات ایمیل کردم. ایمیل‌ت رو چک کنی.
      از اینکه زحمت کشیدی و شعر قشنگت رو فرستادی خوشحال شدم.
      بخصوص این قسمت شعرت که خوشم اومد و خواستم اینجا با بقیه هم به اشتراک بذارم:
      ((باز گفتم:
      خانه دوست کجاست؟
      گفت پیدایش کن!
      برو آنجاکه پر از مهر و صفاست!))

      ۰
      • Avatar

        خوشحالم که خوشتون اومد من خودم خیلی دوستش دارم
        اثر فریدون مشیری عزیز هست
        خواهش میکنم ..
        حتما چک میکنم ، ممنونم

        ۰
  6. Avatar

    چیزی نمیشه گفت بعد از خوندنش !
    واقعا خلوت با خود یک چیزی هست که باید براش وقت گذاشت تا بتونیم از پس شلوغی ها و اون خودِ کنار دیگران بربیایم…
    لذت بردم 🙂

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      فروغ عزیز؛
      خوشحال شدم تو هم وبلاگ مینویسی.
      ثابت قدم تر از پیش باشی در مسیر نوشتن

      ۰
  7. Avatar

    😍😍😍👌👌👌😍😍😍
    به راستی وقتی که از ((مشغول مردن)) بودن
    دست کشیده باشیم
    روح هر چیزی را بهانه میکند تا جاری شود و پرواز کند….

    لطیف و پر حس نوشتی محمد جواد جان🌹🌹🌹
    زندگیت پر از عشق و باران مهر😊😊😊

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      فائزه عزیز؛
      ظرافت جمله اولت بسیار زیبا بود.
      ممنون از مکملی به این قشنگی بر این مطلب

      ۰
  8. Avatar

    من بودم و سودای تنهایی… چقدر این روزا به این جمله و آرامشش نیاز دارم
    قلمتان زیباست و از اون نوشته هاست که آدمی را چند لحظه ای از کابوس زندگی خلاص می کند و با خود به دوردست ها می برد سپاس..
    راستی سلام و خسته نباشید آقای یعقوبی / من وظیفه خودم می دونم همیشه که بعد خوندن مطلبی کامنتی بزارم و تشکر کنم

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      ثنای عزیز؛
      توی این مدت به من خیلی لطف داشتی.
      خوشحالم که این نوشته بهانه‌ای شد ولو لحظه‌ای از کابوس زندگی خلاص بشی

      ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *