خانه / معنای زندگی / تکه‌های جا مانده از تو
تکه شخصیت

تکه‌های جا مانده از تو

وجود است و موسیقی سیال وجود.

این تکه‌تکه‌های وجود. نت‌هایش و گام‌هایش. هر نت و هر گام، به رنگ و طرح خویش.

ذاتی و اندرونی که قسمت‌قسمت است. یکپارچه نیست و هر تکه‌ایش، می‌تواند به جایی، مکانی، کسی، چیزی بچسبد و بماند.

قدم می‌زنی و راه می‌روی. به هر جایی از دنیا سرک می‌کشی. جایی، یک نقطه روی نقشه، تو را مجذوب می‌کند. ذوب و حل می‌شوی در خال سیاهی که روی نقشه است. و آن خال، منطقه‌ای را نشان می‌دهد که یادگار خاطراتی خوش و خرم، یا سیاه و خاکستری‌ست برای تو.

نقشه، نقشه، نقشه…

جایی که چندی پیش قدم گذاشته‌ای به دامنش. از جنس منظره است. نه یک منظره‌‌ی عام. بلکه نوع خاص‌اش را می‌گویم. آنی که برای تو خاص است. فقط برای تو.

که تو و فقط تویی که آن منظره را حس می‌کنی. در حد فاصل میان درونت و آن خال روی نقشه، انس و الفتی برقرار شده.

بگذار دلیلی نیاورم. درک کردن و الفت گرفتن با جایی-چیزی، فرمول‌بردار نیست. در حیطه ریاضی و حساب و کتاب نمی‌گنجد.

این حیطه‌های حساب و کتاب، چنان خشک‌اند و ثابت که مسائلی مثل عشق و دوستی کردن با چیزی،‌کسی،جایی در آن‌ نمی‌گنجند.

از تکه‌های پازل شخصیتی می‌گویم که جایی گیر می‌افتد. مثل یک قلاب ماهیگیری که به جایی، چیزی،‌ کسی،‌آنی، اینی گیر کند.

و هر منطقه که مسافرش می‌شوی، گوشه‌ای از حواست را می گیرد. درگیرت می‌کند. در بند آن‌جا می‌شوی. خاطره می‌سازی و به نوستالژی‌هایت، رنگ‌های گرم و آتشین می‌پاشانی.

از آن پس، قسمتی از تو جا می‌ماند. وجود تو می‌شود اینی که الان هستی بعلاوه خاطراتت. شاید آن خال روی نقشه هم جایی در خاطراتت بگیرد. کسی چه می‌داند؟ برای من که چنین است. سفر کردن و بال گشودن به جایی و دمخور شدن چند روزه با آن‌جا،‌ نمک‌گیرم می‌کند. می‌شود مثل خودم. خودِ خودِ من.

در یک مکان، ‌یک نقطه، چنان بند می شوی که آن مکان،‌ آن نقطه هم بسته به توست. با آن یکی هستی. آن هم با تو یکی می‌شود. یکی شدن. یکی شدن. این یکی شدن ته ندارد.

این یکی شدن را چقدر دوست دارم…

گذر می‌کنی از سنگ و رود. ‌می‌گذری از کوه و دشت و بیابان و سینه‌ی ماسه‌های کویر. عبورمی‌کنی از قلب یک جنگل در عمق گرمای تابستان.

مثل یک سنگدل بی‌وجدان عبور می‌کنی. نگاهی می‌اندازی و رد می‌شوی. اما جایی که رد شده‌ای، تکه‌هایی از درونت را به یغما می‌برد. خواه ناخواه. بخواهی نخواهی به یغما می‌رود. بیخود که نیست! آخر گوشه‌ای از ثانیه‌های عمرت را آن‌جا کشته‌ای.

مگر می‌شود عمرت را بریزی به پای چیزی، زندگی بگذرانی و حس و حالت را درگیرش کنی اما بی‌حاصل باشد و آن کشتنِ ثانیه‌ها فراموشت شود؟ مگر می‌شود؟ پس خاطره ساختن و خاطره بستن برای چیست؟

این‌ها را نوشتم برای گذشته‌ها، نوستالژی، عبور کرده‌ها، عبور شده‌ها و رد شده‌هایی که توجهی بهشان نکرده‌ بودم.

رد شدم اما قسمت‌هایی از من را نگه داشتند. گذشتم،‌ گذر کردم. اما نوستالژی‌هایم دستی پر از خاطرات دارند.

و هر دستش با هر خاطره‌ای که جمع کرده، وجود من را هم قرض گرفته با تکه‌هایی از آه و حسرت و اندوه.

انگار با مرور گذشته‌هاست که زنده می‌شوم و جان می‌گیرم.

چقدر این قسمت از کتاب سُلوک از محمود دولت‌آبادی را دوست دارم. بارها شده که این تکه‌اش را می‌خوانم. بارها…

فقط حس می‌کند وجودی تکه تکه است که هر تکه‌ی آن را ممکن است در گذرگاهی گُم کرده باشد، ‌یا بعد از این در ایستگاهی زیرزمینی جا بگذارد. شاید همین حالا هم چیزی از خود را در کنار همین پیاده‌رو دارد گُم می‌کند و خود متوجه آن نیست. چه بسا تکه‌هایی را هم به تدریج در همین قهوه‌خانه گذاشته و گذشته باشد، هم‌چنین در آن سیگار فروشی-روزنامه فروشی آن سوی چهار راه. نمی‌داند. فقط حس می‌کند چیزهایی از وجودش گُم می‌کند یا جا می‌گذارد در هر گذر و هر قهوه‌خانه و هر دکه‌ی سیگار فروشی، ‌و در هر بار دیدنِ دندان‌هایی که به خنده نمایان می‌شوند؛ و خود نمی‌د‌اند هنوز نام چنین حس و احوالی را چه بگذارد؟ ریزش؟! شاید جرأت و جسارت فوق‌العاده‌ای لازم باشد تا شخص بتواند نام حقیقی احوال خود را بیابد و آن را بر زبان بیاورد.

نوستالژی. مرور گذشته. مرور عکس و فیلم‌هایی که یک روزی بدون توجه گرفته شدند.

اما باقی ماندند و هنوز هم حس و خیال می‌دهند. هنوز هم منبع زندگی هستند. منبعی برای قدرت گرفتن برای هم‌اکنونی که میتواند به‌خودی خود،‌ یک خاطره و نوستالژی عمیق باشد برای آیندگان.

با تکه‌های بجا مانده‌ات چه می‌کنی؟

با ‌آن تکه‌ها که تمامیت تو هستند و تبدیل شده‌اند به خاطرات. تو در آن‌ها غرقه هستی. تو آن تکه‌‌هایی.

تویی ‌آن‌ها و ‌آن‌ها،‌ تو!

و این بازی بده-بستان ادامه دارد.

کجاهای این دنیا، آبستنِ تکه‌‌ای از وجود هر کدام از ما آدمیزادگان است؟

آیا جایی که هستیم، نباید ‌تکه‌‌ای از وجودِ کسی بجا مانده باشد؟

این یکی شدن را چقدر دوست دارم…

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

خانه دانشجویی

بازگشت مجدد به خانه دانشجویی – تجربه‌ای شخصی از اهمیتِ «زمانِ درست» در تصمیم‌گیری

یک بازگشت. بازگشتی به خانه‌ی اول. این «خانه»، در لفظ و کلام من ایهام قشنگی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *