خانه / لحظه‌نگار / بوی نم باران

بوی نم باران

می‌گویند صبحی که شروع می‌کنی، می‌تواند کل روزت را بسازد یا نابود کند.

شاید صبح را بتوان همچون روان‌شناسی قدیمی دانست که رگ خواب تو را می‌داند. مدت‌هاست که به مشاوره‌اش می‌روی. همواره در روز معینی در هفته و در ساعتی خاص در اتاق مشاوره‌اش حاضر باشی. شاید هم بتوان آن را همچون دروازه‌ای دانست که باید برای گذراندن روزت از آن عبور کنی. اما شهر بعد دروازه را نمی‌توانی حدس بزنی. فقط بهتر است چشمت را از چرخیدن برای پیدا کردن نمای خروجی بازداری و از زیبایی‌های معماری در و دیوارش لذت ببری. شهر خودش می‌آید. بخواهی، نخواهی.

صبح را برخاستم. پتو را کنار زدم. نگاهی به شعله‌های بخاری بالای سرم انداختم. هرچند بهار شده ولی سردی هوای اتاق همچنان پابرجاست. شاید بخاطر این باشد که مدت‌هاست کسی سری به خانه نزده تا در ایام سرد زمستان بخاری را در آن روشن کند. گرم کردنش زمان می خواست. خانه را به حال خودش گذاشتیم. پس هنوز هم بعد گذشت ۱۸ ساعت کار کردن بخاری، سرد مانده بود. کلا با هوای سرد میانه خوبی نداشتم.

سردی هوای اتاق مرا یاد هوای گرفته دل‌های مصیبت‌دیده‌ای می اندازد که عزیزی را از دست داده‌اند و در حال طی کردن مرحله افسردگی از مراحل پنج‌گانه مدل تحمل سوگواری الیزابت کوبلر راس هستند. در این مرحله که باشی، گویا دلت واقعا میلی به خوشی ندارد.

اتاق هم میلی به گرم شدن نداشت. به سرد بودنش عادت کرده بود.

آری هوای خانه قصد دل‌کندن از سرمای قدیمی زمستانی‌اش را نداشت ولی فراموش نکنیم که هوای بیرون، بهاری است.

صدای برخورد نم‌نم باران سقف را شنیدم.صدا از درون دریچه‌های کولر اتاقم به داخل می دوید. پنجره که بسته بود! لابد صدای همهمه قطره‌ها دریچه کولر را تنها راه ورود به درون اتاق یافته بود.

درنگ نکردم و فهمیدم باران، ندای صبحی بهاری می‌دهد. در اتاقم را باز کردم. به محیط خانه وارد شدم. نور خورشید پشت ابر، فضای خانه را روشن کرده بود. پنجره رو به باغ بسته بود. بازش کردم و کمی سر را جلو بردم. گذاشتم وزش نسیم ملایم صبحگاهی دستی به سر و صورتم بکشد. فهمیدم وقت نفس کشیدن است. نفسی را به درونم راهنمایی کردم و بوی نم باران را شنیدم. امروز صبح، چه چیزهای عجیب غریبی می شنوم!

باران و باغ

دیدم هنوز دلم راضی نمی‌شود. قدمی برداشتم و در باغ را باز کردم و بیرون دویدم. وسط حیاط موزاییک‌شده‌مان ایستادم. رو به درختان انار و جوی های پر شده از آب باران. درحالی که چشمانم بسته بود، ولی دستم بی‌قراری می‌کرد که دانه‌ای باران را بین انگشتانش حس کند. و بالاخره قطره‌ای افتاد!

هنوز دستانم در شوق برخورد اولین قطره باران بودند که قطره بعدی را بر گونه راستم حس کردم. سردی لطیفی را با خود به همراه داشت.

همان صبح، روزم ساخته شد. در حال عبور از دروازه قشنگی بودم. اما چه میدانستم چه شهری پیش رویم است!

باید در طول روز حواسم به حس خوب صبحم باشد. حس های خوب بیش از حد شکننده اند. بهانه‌گیری می‌کنند تا هرچه سریع‌تر از تو بگریزند. نگهداریشان از به‌ دست‌ آوردنشان سخت‌تر است.

حال،‌من بودم و صبح و تازگی و رطوبت و کلی حس و حال خوب.

این حس خوب تا پایان روز ماندنی است؟

گل لاله

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

شب من

لحظه‌نگار: جویِ آب – رهاییِ دل‌نشین

نگاهی به جلو. متمایل به راست. مسیر را ادامه دهم؟ یا به پارکینگ جلو خانه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *