خانه / دانشجوی طبابت / روایتی شخصی از سه ماه بخش داخلی – آنچه تغییر کرد
physical examination

روایتی شخصی از سه ماه بخش داخلی – آنچه تغییر کرد

می‌گویند زمان مقوله‌ای نسبی است. تند و کند گذشتن عقربه‌های ساعت، نه پدیده‌ای صرفا مکانیکی و فیزیکی بلکه می‌تواند تابعی باشد از حالت درونی آدمیزاد. اگر اتاقک دل انسان پر شود از فاضلاب و تعفن و لجن، اگر تاریکی و ظلمت حرف اول و آخر را بزند و هیچ پرتوی امید و روشنایی باقی نمانده باشد، گذر ثانیه‌ها سخت می‌شود. مثل قیر، مثل سریشم و مثل چسب‌های یک-دو-سه قدیمی، سفت می‌شود. کش می‌آید. گویا میل گذشتن ندارد.

همه چیز در ایستاترین حالت ممکن به سر می‌برد.

یک وقت هم هست توی دلت عروسی به پا کرده‌اند. جشن و پایکوبی و نشاط و شادی و وجد و حرارت بیداد می‌کند در خانه‌ی نقلی سینه‌ات که اسمش «دل» است.

برخی وقت‌ها، آنقدر غرق می‌شوی در کار و در عمق وجودت زندگی احساس می‌کنی که تنها چیز بی‌اهمیت، گذر ثانیه‌‌هاست.

دغدغه‌ای برای روز را شب کردن و چگونه زیر فشار سنگین فکر و افکار به خواب رفتن وجود ندارد. اگر هم دغدغه‌ای هست، در آن هجمه‌ی نشاط و شادکامی و امید گم می‌شود.

مثل دانه‌ی ارزنی در انبار کاه.

نیست می‌شود و نابود.

در این سه ماه داخلی که گذشت، سعی کردم منظم بنویسم. وقت‌هایی اما دستم به نوشتن نمی‌رفت. گاهی سه هفته می‌گذشت، به خودم می‌افتادم که ای دریغ و ای بیداد و ای فغان! هفته‌ها گذشته و اینجا دارد خاک می‌خورد. ننوشتن، آزارم می‌دهد. اینجا نوشتن برایم تبدیل به عادتی شده که ترک آن برایم بسیار مشکل است.

ولی در بحبوحه‌ی شروع بخش داخلی، ناچارا دست و پایم بسته شده بود.

جزو اولین بخش‌های ماژوری است که دارم تجربه‌اش می‌کنم.

از جراحی که بگذریم، داخلی همان بخش پایه‌ای است که هر دانشجوی پزشکی موظف است آن را خوب بفهمد و به‌روز باشد. که اگر نفهمد،‌ از پزشکی چیزی نخواهد فهمید. این وسواس من روی درس خواندن و مشغولیت‌های بیمارستان و فضای تازه‌ی آموزشی بخش، مرا دور کرده بود از نوشتن و صحبت کردن.

در این بین، فراغت‌هایی گیر می‌آوردم برای نوشتن. برای اینکه حال دلم خوش باشد. برای خودم.

نوشتن، اگر بزرگ‌ترین دلخوشی‌ام نیست، جزو گروه سرگرمی‌هاییست که همیشه مدیونش هستم.

و این سه ماه، در اعماق گذر تند یا کند ثانیه‌ها، نوشتن بود که حس زندگی و زنده بودن به من می‌داد.

حالا رسیده‌ام به آخر بخش داخلی. سه ماه گذشته. سه ماه! عمری است برای خودش. می‌شود ۲۵ درصد یک سال کامل. این سه ماه را با بخش داخلی زندگی کردم.  

کتاب «کِی» از دنیل اچ‌پینک را که می‌خواندم، درمورد اثر نقطه‌ی پایان صحبت کرده بود. می‌گفت نقطه‌ی پایان هر کار، می‌تواند به اندازه‌ی نقاط ابتدا و میانه‌ی انجام هر کار مهم باشد. این تأکیدش کافی بود که حالا دست به قلم بشوم و «پایانِ موقت» بخش داخلی را جشن بگیرم و زندگی‌ام را مرور کنم. بعدها دوباره به داخلی برمی‌گردم. داخلی، تمامی ندارد. پایان هم ندارد. تازه شروع کار است.

خودآگاهی، به خود آمدن و فکر کردن درمورد اینکه کجای این جهان هستی و به کدامین هدف نقل مکان می‌کنی،‌ برای من منبع زندگی است. احساس زنده بودن را از این راه در خودم تقویت می‌کنم. کار شیرینی‌ست به عقب نگاه کردن و متحیر شدن در جذابیتِ طی شدن فرآیند. اینکه بفهمی: گذشت. آری گذشت. زود هم می‌گذرد.

شاید از بیرون،‌ سختی‌های مسیر و سخت‌گذشتن‌های زمان دیگر به چشم نمی‌آیند. سختی‌ها، رنج‌ها ساده‌تر تفسیر می‌شوند. ساده‌تر از آن چیزی که بود و هست. روال‌تر و روتین‌تر از چیزی که در لحظه به نظر می‌رسید و تو را مچاله می‌کرد. نمی‌دانم اسم این را چه بگذارم. دستکم گرفتن سختی‌ها یا غلو کردن در رنجی که در لحظه‌ای خاص متحمل شدی یا گم شدن در کلافه‌‌ی مبهمِ زندگی. هر چه هست، برایم عجیب است. برای توضیح دادنش کلمه‌ی مناسبی پیدا نمی‌کنم.

جایی خوانده بودم چون می‌گذرد غمی نیست. یک زمانی بدجور به این جمله معتقد بودم.

حالا نظرم معتدل‌تر شده. به هر طریق گذشتن، هنر نیست. هنر، چگونه گذراندن آن مسیر است.

بخواهی نخواهی سپری می‌شود. اینکه چه جمع کرده‌ای و چه در دست داری برای عرضه کردن و نشان دادن، ارزشمند است. با این نگاه، راحت‌تر می‌توانم دست به تجربه‌های جدید بزنم. زندگی را برای زندگی کردن و تجربه کردن‌هایش است که دوست دارم. که اگر جز این باشد و گیر کردن در زندگی بشود محصول کار، اصلا برایم دلچسب نیست.

این سه ماه را مرور می‌کنم. بصورت تیتروار.

۱

با قهوه میانه‌ی خوبی برقرار کردم. قهوه را در وعده‌هایی جایگزین چای کردم. بیشتر از پیش قهوه خوردم. جایش را دارد در بین نوشیدنی‌های ثابت زندگی‌ام پیدا می‌کند. حس طراوت و تازگی حاصل عوض کردن چایی با قهوه، جذاب است. کماکان اما چای گرم با نبات در وعده‌های صبحانه و عصرانه به قوت خودش باقیست.

۲

قسمت عمده‌ای از برخی روزها را به شنیدن صدای شجریان صرف کردم. خیلی بیشتر از پیش نزدیک شدم به موسیقی سنتی ایرانی. توجیهی برای این انتخاب ندارم. حالم را بیشتر خوب می‌کند. نمی‌دانم در بین اینهمه سبک هنری شرقی و غربی، چرا این یکی؟ به گمانم برای دل بستن و ادامه دادن چیزی، کافیست حال من عمیقاً و دروناً با آن خوب شود. آنقدری که گذر زمان را احساس نکنم و با شنیدنش احساس زنده بودن به من دست بدهد.

با آن به معنای واقعی زنده می‌شوم.

با صدای همایون یا محمدرضا شجریان شعرهای سعدی و حافظ و فخرالدین عراقی را می‌خوانم. آواز ایرانی بدجور روی شعر ایرانی می‌نشیند.

نمیدانم چرا صدای تار لطفی، صدای ساز حسین علیزاده، شعر هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) و سعدی و حافظ و مولوی، آواز شجریان و مضراب‌های سنتور پرویز مشکاتیان و سیامک آقایی حالم را دگرگون می‌کند. نمی‌دانم این‌‌ها چه دارند که دلم را اینگونه زیر و رو می‌کنند. لباس خوش‌دوختی هستند که بر قامت سلیقه‌ی من خوب می‌نشینند.

۳

کافه‌نشینی‌هایم را بیشتر کردم. محیط دنج و محیط دلنشین برای صحبت کردن، کم نیست. وقتی آنجا می‌نشستم کسی دیگر می‌شدم. هدفم از کافه‌نشینی‌ها بیشتر از همه چیز هم‌صحبت شدن با دوستان عزیزی بود که قسمت نشده در این چند سال وقت بیشتری را برای صحبت کردن با آن‌ها اختصاص دهم.

نشستن در محیط کافه، این اجازه را به من می‌داد که غرق شوم در دنیای آدم‌های عزیزی که اطرافم بودند ولی بخاطر فشار مشغولیت‌ها، نشده بود بنشینم به صحبت کردن و آشنا شدن با دنیای قشنگ‌شان. این وارد شدن به دنیای دوستانم، این قهوه خوردن‌ها و نسکافه زدن‌ها را مدیون فضای دنجی هستم که برای «صحبت کردن» ساخته شده. اگر این صحبت همراه می‌شد با کتاب خواندن و گپ زدن، می‌توانم قسم بخورم شور و شعف‌ به سمت بی‌نهایت میل می‌کرد.

آن لحظه‌ها را بیخیال زمان می‌شدم.

برای منکه تا خیلی پیش از این نوعی بی‌قراری مزمن آزارم می‌داد و تشنه‌ی گذراندن هر چه سریع‌تر ایام بودم، لذتی وصف‌نشدنی بود. می‌دویدم برای هیچ. فقط دنبال تمام کردن عقربه‌ها بودم.

حالا اما داشتم برای اولین بار، حالتی را تجربه می‌کردم که مثل گم‌شده‌ای آشنا بود.

۴

کتاب‌های غیردرسی را در بین فعالیت‌های دانشگاهی‌ام حفظ کردم. دایی‌جان ناپلئون را خواندم. سری به دنیای جذاب و طنازانه‌ی ایرج پزشک‌زاد زدم.

بارها از لذت هم‌نشینی با کتاب در این وبلاگ صحبت کرده‌ام. اضافه‌گویی در این مورد را در اینجا مناسب نمی‌بینم.

+زندگی با کتاب

۵

یکی از کتاب‌های مرتبط با رشته‌ام را هم شروع کرده‌ام. تا به الانی که این متن را می‌نویسم نصفه شده. درمورد «پزشکی روایی» و جایگاه توجه کردن به داستان بیماران در حرفه‌ای‌گری. کتاب جذابیست. داستان بیماران همیشه برایم جالب بوده. درد و دل‌هایشان و رنج‌هایشان را با عمق وجودم لمس می‌کنم. این کتاب هم دنیای فکری‌ام را رنگ دیگری داد. باعث شد حضور یافتن در بخش‌های آموزشی داخلی، برایم شیرین‌تر شود. نگاهم به مریض و حرف‌هایش از حالت مکانیکی داشت خارج می‌شد و جایش را به همدردی و همدلی و برخورد کردن با یک «انسان» می‌داد.

درمورد کتاب و ایده‌هایش در آینده‌‌ی نزدیک بیشتر می‌نویسم.

۶

physical examination

برای معاینه‌‌ی فیزیکی وقت بیشتری گذاشتم. قسمت‌هایی که یاد نگرفته بودم را خواستم بصورت دقیق و سازمان‌یافته از روی رفرنس معاینه‌ی فیزیکی‌ام کار کنم. در این بین مهارت ارتباط گرفتن با بیمار را هم تمرین می‌کردم. باید رضایتش را جلب می‌کردم تا به من بعنوان یک دانشجوی پزشکی اجازه دهد تا روی بدن او مفاهیم معاینه فیزیکی را از روی کتاب پیاده کنم و یاد بگیرم. صحبت کردن‌های ابتدایی با یک انسان و جلب رضایتش برای انجام دست‌کاری‌های ۴۰ دقیقه‌ای روی بدنش کار راحتی نبود. چند باری دل را به دریا زدم و عملی شد. رضایت بیشتری از خودم دارم که تسلیم ترس از طرد شدن توسط بیمار و ترس «نه شنیدن» نشدم. این روبرو شدن با ترس‌ها، از آن تجربه‌هاییست که هنوز هم به آن می‌نازم و فکر کردن به آن،‌ حالم را خوب می‌کند.

هر وقت به ترس‌ها و به هر دری زدن برای برطرف کردن‌شان می‌رسم، یاد این جمله از محمدرضا شعبانعلی می‌افتم:

توان صرف نکرده

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

cpr احیا

از بخش داخلی – اولین تجربه‌‌ی CPR برای برگرداندن به زندگی

طبق معمول، در سالن نه‌چندان عریض بخش داخلی فوق‌تخصصی قدم می‌زدم. گوینده از بلندگوهای سالن، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *