خانه / در مسیر یادگیری / دمی با مفهوم آرامش و ارتباطش با تفکر سیستمی
آرامش

دمی با مفهوم آرامش و ارتباطش با تفکر سیستمی

این از آن کلمه‌هاییست هر چه بخوانید و ورق بزنید، این ‌رشته‌ سری دراز دارد.

آلن دوباتن از فیلسوفانی است که به شدت شیفته‌ی تفکراتش هستم.سخن به اندازه می‌گوید و حرف را به اندازه بیان می‌کند. همیشه‌ی خدا حرف‌هایش را در ساده‌ترین و بدیهی‌ترین چیزهای زندگی می‌بینی، حس می‌کنی.

آلن دوباتن، آنقدری خوب و فصیح و قشنگ حرف می‌زند که ساده‌ترین و پیچیده‌ترین مسائل زندگی‌‌ات را با حرف‌هایش تطبیق می‌دهی.

کتاب آرامش، از آن کتاب‌هایی بود که خوش‌موقع سر راهم سبز شد و خودش را بغلم انداخت. درست وقتی که در اواخر تفکر سیستمیِ متمم بودم و از معنای تفکر سیستمی بیشتر آگاه می‌شدم.

آرامش

آرامش از نگاه آلن دوباتن،‌ به طرز عجیبی درآمیخته با مفهوم تفکر سیستمی‌ست. کسی اگر این تفکر را نداند، و یا اینکه این نگرش سیستمی در او ریشه ندوانده باشد، حرف‌های این کتاب را چندان جدی نمی‌گیرد و خیلی هم در پی کاربردش درزندگی عادی نمی‌افتد. اصولا ما کتاب می‌خوانیم که تکانی به زندگی‌مان دهیم.

+پیشنهاد مطالعه:[انگیزه‌‌ی کتاب‌خوانی – کاری لوکس یا حل کننده‌ی گره‌ها؟ – ۶ دلیل من برای مطالعه]

+پیشنهاد مطالعه:[چرا کتاب می‌خوانم؟ ۱۳ دلیل من برای عشق ورزیدن به کتاب‌ها]

+پیشنهاد مطالعه:[چگونه از کتاب‌های چند جلدی و سنگین خسته نشویم؟]

+پیشنهاد مطالعه:[آیا هر کتابی ارزش خواندن دارد؟ – نگاهی به قانون استرجن]

خیلی وقت است که دوره‌ی کتاب‌خواندن و ژست گرفتن بخاطر تیک زدنِ خواندنِ کتاب‌ها، از مد افتاده.

۱۰۰ کتاب را خواندن واقعا هنر بزرگی نیست. چرا که همه‌ی این ۱۰۰ کتاب را با پاس کردن یک دوره‌ی تندخوانی که الی‌ماشالله زیاد است، می‌توان سر و تهش را هم آورد.

اگر بنای کار تنها به خواندن باشد، خیلی سطحی و کودکانه بنظر می‌رسد کتاب‌خواندن‌های ما.

اما کتاب را یا نباید خواند، یا اینکه از زمانی که می‌گذاری پای آن، انتظار تأثیری در زندگی‌ات داشته باشی. چه داستانی چه غیرداستانی. که اگر اینطور نشد، یا مشکل از منست که نفهمیده‌ام آن را یا مشکل از کتاب است که محض کنتور انداختن جناب نویسنده‌ تدوین شده و دغدغه‌ای برای انتقال مفهومی بدرد بخور نداشته. یک جورهایی همان قانون استرجن که ازش صحبت کردم پیش از این.

به هر صورت،‌ می‌خواهم نگاهی بیندازم به کتاب آرامش از آلن دوباتن و با نگرشی تازه‌تر به این کتاب نگاه کنیم.

این کتاب بر مبنای یک اصل استوار شده:

کاهش انتظاراتی که حاصلِ درک عمیق‌تر و بهتر از دنیای اطراف است.

کاهش انتظارات

کاهش انتظارات، گاهی حربه‌ای می‌شود برای برخی که آیا باید بیخیال هدف‌هایمان شویم و بدبخت بمانیم و دیگر برای جبران ناخواسته‌ها، تلاش نکنیم؟ بدون شک چنین نیست. کاهش انتظار، خیلی وقت‌ها انسان را به واقعیت نزدیک می‌کند.

در برابر تک‌تک امید‌هایمان که معصومانه و اسرارآمیز شکل گرفته‌اند، ‌صحرای بیکرانی از رنج گشوده شده است.
((آرامش. آلن دوباتن))

از سیستم‌ها گفتم. از روابط‌شان و از هدف خاصی که هر مجموعه‌ای دنبال می کند. اینکه مثلا قلب را بالا کنی پایین کنی خون را پمپاژ می‌کند. اینکه گوش را بزنی یا ببری، کارش دریافت امواج صوتی از محیط است ولاغیر. باید کارکرد درست قلب و گوش را فهمید و همان‌قدر ازش انتظار داشت.

یک وقتی هم در کتاب انسان در جستجوی معنا از ویکتور فرانکل می‌خواندم که چیزی توجهم را جلب کرد. اینکه نباید در زندگی به این نگاه کرد ما از زندگی چه انتظاری داریم. بلکه ببینیم زندگی از ما چه می‌خواهد! به نوعی، معنای آرامش هم در همین نهفته است. ببینیم زندگی با حوادث و اتفاقاتش چه آش دهن‌سوزی برایمان پخته؛ خود را آماده‌ی رویارویی با شریایط خاصی کنیم که برای هر کسی یکتا و بی‌همتاست و غیرقابل عوض شدن. همان موقعیت ذهنی مناسب‌تر برای رویارویی با چیزی که روبروی‌مان است. نه فرار و انکار آن به هوای خون‌سردی!

درک روابط اجزای یک جامعه، درک اثراتی که هر یک ازاین اجزا دارند، درک خلق و خو و چرایی شکل گرفتن این خلق و خو در ما، همه و همه جلوه‌هایی از تفکر سیستمی هستند. داشتن این تفکر، نزدیک‌تر شدن به دیدگاه تاریخ‌خوانده‌هاست. کسی که تاریخ را یاد داشته باشد، خیلی بهتر از هر کسی اتفاقات تکراری را درک می‌کند و پیش‌بینی می‌کند که این روند، به کجا ختم می‌شود.

اما برخی‌ها که از تاریخ یا به تعبیر دینی‌اش ((سنت‌های خداوند))‌ بی‌خبرند، از یک مرغ، ‌انتظار شیر دادن دارند. غافل از اینکه حقیقت و ماهیت یک مجموعه‌، چیز دیگریست و با غر زدن‌های من و تو چیزی عوض نمی‌شود.

بقول تکه‌ای از این کتاب:

((هرگز نگویید افراد، شرور هستند. شما فقط باید دلیل رفتار آن‌ها را بیابید.))

به اینجا می‌رسیم که برای داشتن آرامش، باید ذهنیت مناسبی اختیار کنیم. نه اینکه سرپوش بگذاریم روی خیلی چیزها و با جملات تأکیدی درد خود را موقتاً تخدیر کنیم!

آرامش به این معنا، به معنی مواجهه‌ی حقیقی با مشکلات و چالش‌های زندگی‌ست. بدون آنکه بخاطر انتظارات نابجایمان از آن چالش‌ها، برافروخته شویم و مثل بچه‌ها، آبغوره بگیریم!

در سیستم‌ها، برای ایجاد بهره‌وری، قوانین سفت وسختی حاکم است که شاید با منافع لحظه‌ایِ ما در تضاد باشد. اما این در تضاد بودن‌ها، صرفا یکی از موارد آزاردهنده‌ی کوچکی‌ست که ممکن است رخ دهد. عوضش همه‌ی اجزای یک مجموعه و سیستم، راه خود را می‌روند و تشویش درونی پیش نمی‌آید.

اینکه من قرار است امروز پولی را کارت به کارت کنم و الان ساعت از ۱۲ شب گذشته و بانک مخاطب من امکانش را ندارد، من چه ناراحت شوم چه نشوم، اثری ندارد. بلکه سازوکارهای سیستم بانکداری، اینجور است و دندم نرم، باید تا فردا صبر کنم! اینگونه انتظارات را می‌توان کاهش داد. با این دست‌فرمان…

آرامشِ گم‌شده

با یک حساب سرانگشتی، می‌توان که این کتاب را تقسیم کرد به چند راهکار ساده و دم‌دستی برای رسیدن به آرامش.

خیلی وقت‌ها سادگی خیلی چیزها، فریب‌مان می‌دهد که بیخیال‌شان شویم. ارزان بودن برخی چیزها هم همینطور. برای‌مان قابل هضم‌تر است اگر به قله‌ای در آلپ رفته و در فصلی خاص از سال، گیاهی کش برویم، دم کنیم و بخوریم بلکه مشکلات‌مان برطرف شوند. اما دربرابر یک انگشت خم کردنِ ساده شاید مقاومت کنیم.

باید این دید را کنار گذاشت و از بدیهیات زندگی بیشتر از پیش برای رسیدن به آرامش بهره برد.

داشتن آرامش، هیچوقتی به معنای داشتن ذهنی خالی از دغدغه و اضطراب و به‌به چَه‌چَه‌ها نیست!

اضطراب در انسان درونی‌ست و همیشه همراهش هست. هیچ زمانی پیدا نمی‌شود که انسان فارغ شود از این حجم استرسی که بهش وارد می‌شود و بتواند دمی در این دنیا در آسایش زندگی کند. هر چه جلوتر می‌روی، هستند چیزهایی که زنجیر فکر و خیال‌ات را در بند کنند و با خود به یغما ببرند. پس بیایید حضور و وجود اضطراب را قبول کنیم.

اما آرامش، یعنی اینکه در عین حالی که اضطراب داری، ‌وجود آن اضطراب را بپذیری و با ذهنیت درست‌تری با آن موقعیت مواجه شوی.

پیدا کردن ذهنیت درست‌تر در برابر یک موقعیت مشکل‌ساز،‌ کلیدی برای ما در راه دست یافتن به آرامش است. آرامش همه‌اش خلاصه در یک ذهنیت بهتر و درست‌تر است. اما همه‌ی این ذهنیت،‌ خلاصه می‌شود در انتظاراتی که ما از محیط پیرامون‌مان داریم و با آن انتظارات زندگی می‌کنیم. هر چقدر این انتظارات معقول‌تر باشند و منطبق‌تر بر شرایطی که عملاً حضور دارند، حس و حال ما بهتر می‌شود و آرامش‌مان یبشتر از پیش گل می‌اندازد.

انتظارهای نابجا، گاهی ناشی ازتخیل‌هایی است که فراتر از افق امکان پرواز می‌کنند. چرا که راز و رمز و ماهیت تخیل، به همین است. باید انتظارات را تعدیل کرد. انتظارات امروزه‌ی ما، ‌تخیل ما، بیش از همه‌چیز در سیطره‌ی رسانه‌هاست و آنی که به جامعه القا می‌کنند. رقابت‌ها و فرهنگ‌های مصرف‌گرایانه، ظاهرسازی‌ها و تجملات بیش از حد، نشان دادن همیشگی پیشرفت‌ها و هیجانات، حلقه کرده‌اند ذهن‌مان را.

رسانه‌ها، موفقیت را بیش از پیش با هیجان همراه کرده‌اند. و همین هیجان و همراهی‌اش با موفقیت، این را به ما القا کرده اگر چیزی هیجان نداشته باشد، موفقیتی بحساب نمی‌آید و ارضا کننده نیست. مفاهیمی مثل لذت‌های اندکِ زندگی ( مثل بوییدن یک گل)، شکیبایی و صبر، کم‌تر در بینش ما بعنوان فاکتورهای آرامش جلوه‌ کرده‌اند. اگر می‌توانستیم این انتظارات را حول این سه فاکتور سازمان‌دهی کنیم،‌ راحت‌تر و سرراست‌تر میشد آرامش خود را بازیچه رسانه‌ها نکنیم و خودمان،‌ انتظارات‌مان را بسازیم. تعدیل‌اش کنیم و با آن انتظارات تعدیل شده خوبی و بدی را تمییز دهیم!

آرامش ما در این عصر اطلاعات و ارتباطات و پیشرفت‌ها، بازیچه‌ی دست جریان‌های تبلیغاتی و زرق وبرق‌های زندگی ظاهراً مدرن شده. این نگرش را می‌شود در کتاب دیگری از آلن دوباتن تحت عنوان اضطراب جایگاه هم مطالعه کرد.

+پیشنهاد مطالعه:[اضطراب جایگاه – نگرانی از موقعیت در جامعه]

مسئله اینجاست که داشتنِ شانسِ زندگی کردن به خودی خود ارزشمند نیست. هر آن می‌تواند سکه‌ی استخاره‌ی مرگ و زندگی در این دنیا به نام ما بیفتد، ناچاریم دستی برای دنیا تکان دهیم. کمی آن‌طرف‌تر، زیر خروارها خاک‌وخل دراز به دراز افتاده باشیم و دست‌مان از همه جا کوتاه‌تر!

ولی مهم یک چیز است.

شانس را می‌شود این دانست که چقدر منابع بی‌شیله‌پیله‌ی آرامش را شناخته‌ایم و توانسته‌ایم به کمک آن‌ها، لذت را چاشنیِ زنده‌ بودن کنیم. که هر چه این منابع ساده‌ی آرامش واضح‌تر باشند برای ما، می‌توانیم بهتر به زندگی نگاه کنیم و ازش رکب نخوریم! سواری بگیریم و سواری ندهیم بهش. همینقدر ساده و دل‌نشین می‌تواند باشد این نفس کشیدن‌ها…

۱

چشم و چشم و چشم.

چه را به این اتاقک کاسه‌ی سر جا می‌دهیم؟

چشم و آن چیزهایی که از طریقش به درون سر می‌دود و اعلام و جود می‌کنند، به طرزی ناخودآگاه بر ما اثر می‌گذارند.

این روزها، دریغ از یک کلمه‌ که دست روی جنبه‌ی غریزی و حیوانی ما بگذارد و بجای تکیه بر منطق، بر احساسات تکیه کند. به طوری ناخودآگاه، باعث شود که فرمان فکر و خیال بچرخد و وارد جاده‌ی دیگر و پیچی دیگر شود.

چشم و بصر؛ همان چیزهایی که مهم است حواس‌مان بهش باشد.

دیدن یک تابلوی زیبا از مناظر طبیعت. آن مناظر بکر و دست‌نخورده که از وجوددشان لذت می‌بریم. سیر کردن بیشترش در هنر نقاشی و طراحی. اخت گرفتن با ریاضیات و رسم و هندسه. به کار بستن هر چه بهتر دانش معماری و موازات زیبای خطوط هر چیز. آویزان کردن تابلوهای نقاشی، تابلوهای پر از حس و شوق زیبایی و طراوت از دیوار اتاق. نگاه کردن به هر آنچه که ضربان قلب را منظم‌تر و فکر و خیال را بیشتر از پیش رام می‌کند.

این‌ها همه و هم از دریچه‌ی چشم قابل بحث هستند. دریچه‌ای که هر آنچه هست را می‌بیند و در مورد هر آنچه نیست،‌ خیال می‌بافد.

بیش از آن‌چه فکر کنیم،‌تحت تأثیر محسوسات و بصریات هستیم. بهتر است نگاه‌هایی که بر مناظر آشفته‌ی اطراف می‌ریزند را تجدید نظری کنیم و اندکی بر پیرامونیات‌مان حساس‌تر باشیم.

شاید افتادن چشم به یک عکس گل در ابتدای صبح،‌کل آن روز را بیمه کند! دیدن لبخند روی صورت یک دوست، خوشخبتی کل روز را می‌تواند تضمین کند!

همینقدر باید دانست که:

آنچه از بیرون به حواس‌مان عرضه می‌شود می‌تواند تأثری ژرف بر افکار و عواطف درونی بگذارد.

۲

موسیقی و صوت

روان‌پزشکی، می‌زند و می‌دود تا دارویی تهیه کنند. بلکه تخیلات ذهنی، جریان‌های آشفته‌ی فکری و آن جاهایی که در مغز از کار طبیعی خودش افتاده و سرگردان است را به حالت طبیعی برگردانند.

شاید بتوان موسیقی را، هم‌تراز همین داروهایی دانست که خیلی از مردم برایش سر و دست می‌شکنند و خیلی‌ها را به زندگی برگردانده.

موسیقی و صوت، از همان ابتدای کودکی با نغمه‌های لالایی در گوش‌مان شروع می‌شود. جان می‌گیرد و ضربان قلب‌مان با ریتمش خود را هم‌پا می‌کند. با تندی و تیزی و شدت صدای لالایی تندتر می‌زند و با کاهش سرعتش، ‌آرام‌تر بر دیواره‌ی سینه سر می‌کوبد.

قلب ما، از همان ابتدا یاد گرفت چطور با صداها، موسیقی، با امواج صوتی خود را وفق دهد. امواج صوتی در ابتدای کار بر جسم اثر می‌کنند. دستی بر سرعت ضربان قلب می‌کشند. سرعت نفس کشیدن را بالا پایین می‌کنند. خون را به رگ‌ها می‌دوانند. قلب که آرام‌ شود، دستش را به فکر می‌رساند و آن‌ها را تمیزتر می‌کند.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا بدانیم ما موجوداتی وابسته به موسیقی هستیم. موسیقی، همه‌اش در طول تاریخ مورد توجه مردم بوده. مورد توجه کلیسای اروپا برای بجا آوردن آیین‌های مذهبی‌شان. مورد توجه دربار و اشراف اروپایی بلکه روزگار بگذرانند. حتی برای یک وعده‌ی شام و نهار هم از شنیدن موسیقی دریغ نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند غذا را با چاشنی موسیقی بشنوند.

شاید شنیدن یک موسیقی از باخ، شاید یکی از موتسارت و یکی از بتهوون؛ شاید گذر کردن و سر زدنی به سرپنجه‌های محمدرضا لطفی، خوانش محمدرضا شجریان و همایون پسرش، شنیدن قطعه‌ای از موسیقی‌های اینسترومنتال که این روزها کم نیستند، بتواند روح و روان ما را به بازی بگیرد. آرام‌مان کند. در هر شرایط، دست یاری‌گرش را زیر بازو‌ی‌مان بگیرد و برای انجام کارها کمک‌مان کند. برای تصمیمات سخت زندگی، یاری‌گر باشد. در حالت غم و اندوه و سوگواری، ‌همدلی و باور دهد و تسکین دل باشد. در اوج ناامیدی،‌ پر شور باشد و ما را به زندگی برگرداند. در اول صبح، برای داشتن صبحی بهتر ما را آماده‌تر کند و در آخر شب، با نغمه‌های متناسب‌اش،‌خواب را به چشمان‌مان بیاورد و چشمان‌مان را گرم‌تر کند.

صدای فلوت، سازهای خانواده‌ی ویولن. سازهای شستی دار مثل پیانو. شنیدن یک ارکستر. دیدن حرکات منظم ارکستر. حرکات منظم آرشه‌های ویولن روی زه‌ها…

اگر نسبت به استفاده از امکانات موسیقی برای بهبود حیات عاطفی‌مان و بخصوص دست یافتن به آرامش بیشتر،‌نگاهی والاتر و نظام‌مندتر داشتیم،‌ آنگاه با هدف تمام،‌هر روز نقاط حساس پریشان کننده‌مان را تشخیص می‌دادیم و بربای آن‌ها فهرستی از مکانات موسیقی تهیه می‌کردیم.
((آرامش. آلن دوباتن))

اینطور است که باید موسیقی را وارد بطن زندگی کرد و از کاربردهایش غافل نشد.

خیلی پیش به همین فکر می‌کردم؛ که چرا باید بخاطر ندانستن‌هایم، خودم را از چنین نعمتی در زندگی محروم کنم؟ آیا نباید برای این منبع آرامش که از رگ گردن هم به ما نزدیک‌تر است، کاری کرد؟

+پیشنهاد مطالعه:[چرا با موسیقی آرام می‌شوم؟]

۳

مکان

غرق در بزرگی چیزی شدن.

این همان سرآغاز این بحث باشد.

غرق در بزرگی چیزی شدن، قطره‌ایست از زیبایی‌های این دنیا. یک جورهایی، در جسم و عمق و درون یک چیز غرق می‌شوی. خودت را در برابرش هیچ می‌بینی. واقعا هم هیچ. شاید یک قطره در برابر یک اقیانوس بزرگ. غرق غرق غرق می‌شوی. غرق در عظمت‌اش. با این‌همه، حس آرامش می‌گیری. نگاه به آسمان پر ستاره‌ی شب، نگاه به دامنه‌ی کوه‌ها از ارتفاع، نگاه به عظمت این دنیا، نگاه به یک فیلم مستند، سفر کردن‌ها.

این‌ها، به ما می‌فهمانند چندان هم که باید،‌آش دهن‌سوزی نیستیم برای این جهان. برای این دنیا. برای هر آنچه که هست و نیست. می‌فهماند چقدر کوچکیم وحقیر. چقدر مشکلات بی‌حد و حصر زندگی‌مان در برابر نظم کلی این جهان محدود است و دست و پا بسته. می‌فهماند هر چند به آب و آتش بزنم، خود را هلاک کنیم و با چرایی رخداد آن‌ها ‌بجنگیم، اگر بمیریم و اگر زنده بمانیم.‌اگر هیچ نباشیم و اگر همه باشیم، برای دنیا فرقی نمی‌کند. ککش هم نمی‌گزد. راه خودش را می‌رود.

از زمانی که اولین تک سلولی در این کره‌ی خاکی جشم به دنیا گوشید، تا بحال، خورشید و ستارگان و کره‌ی زمین و آن نیم‌چه قمر زمین، همان ماه، ‌به راه خودشان ادامه می‌دهند. من باشم یا نباشم، آن‌ها به راه‌شان ادامه می‌دهند.

اینجاهاست کمی از غرور من کاسته می‌شود. می‌فهمم من، کوچکم. کوچک و کوچک و کوچک‌تر از یک ذره. قدری راحت‌تر می‌توانم از کرسی حق به جانبی پایین بیایم. بهش وقت دهم. زمان بدهم. نگذارم خود را طلبکار از این دنیا و دار و دسته‌اش بدانم. بدانم که مشکل من است و در برابر این عظمت، عظمت این دریاها و کوه‌ها، عظمت این جنگل‌ها، ‌عظمت این آسمان و این کهکشان،‌ ناچیز است.

از سفر کردن گفتم. از وقتی کتاب نیم‌دانگ پیونگ یانگ امیرخانی را خواندم،‌ به این فکر می‌کنم چقدر قشنگ است بیشتر سفرنامه بخوانیم و باهاش فکر کنیم در حال و احوال مردم هر دیار. همین فکر کردن خیلی زیباست. آدم از پوست و گوشت خودش جدا می‌شود. بیرون می‌رود. از مختصات جغرافیایی الانش بیرون می‌رود و مجالی است برای دیدن دیگران و کنده شدن از افق تنگ اکنون!

+پیشنهاد مطالعه:[نگاهی به کتاب نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ – یک معادله‌ی بی‌جواب !]

۴

تاریخ را خوانده‌اید؟ تاریخ می‌خوانید؟

من هم نمی‌خواندم. با هم، ‌همدردیم!

این را به این جهت گفتم خیلی از ماها مطالعه‌ی تاریخی اندکی داریم. یا خیلی تابحال به آن دل نداده‌ایم و سیر آفاق و انفس را در آن پیدا نکرده‌ایم.

این را برای چه گفتم؟

یک جورهایی مد این روزها شده خاص بودن را القا کنیم و هر چه بیشتر خاص باشی، بیشتر از پیش در دید قرار می‌گیری. مد شده. شده یک جریان وسیع اجتماعی و خبری و رسانه‌ای که بلندگو دست‌شان بگیرند و جار بزنند که ما همین الان، همین ثانیه که داری نفس می‌کشی و همین لحظاتی که داری این کلمه‌های نصفه‌نیمه را می‌خوانی،‌ در خاص‌ترین برهه زمانی به سر می‌بری. همه چیز تازه و بدیع و اولین بار است که رخ می‌دهد.

شبکه‌‌های تلویزیون را که بالا پایین می‌کنی تا روی ست‌پوینت زمانی می‌رسد،‌ صحبت از سرنوشت‌ساز بودن یک اتفاق می‌کنند و مردم را سر شور می‌آورند با همین توجیهات مسخره‌ی خودشان.

خیلی‌ها هم دنباله‌رو می‌شوند و به این هوا که شرایط بسی حساس است و تابحال رخ نداده، نگران می‌شوند و ضربان قلب‌شان را بالا می‌برند. اینقدری اتفاق پیش رو تازه هست که بیرزد برایش به هر دری بزنی و حرفت را به کرسی بنشانی. بالاخره هر چه چیزی خاص‌تر باشد، سر و دست شکستن، منطقی‌تر جلوه می‌کند.

ولی کافیست اندکی تاریخ بخوانیم و از گذشته‌های دور باخبر باشیم. خیلی از اتفاقاتی که امروزه می‌افتد، ریشه‌ای در گذشته دارند و در این سیستم کنونی دنیا، ‌الگوهای تکراری رخ می‌دهند. الگوهایی که نه با لابه و تضرع ما، نه با التماس و سر و دست شکستن ما،‌ نه با سرخ و کبود کردن خودمان سر جایشان هستند!

فقط کافیست اندکی بیشتر از گذشته باخبر باشیم. جایی که ویل دورانت می‌گفت ما هر چه از ابتدای خلقت کشیده‌ایم بخاطر خیرخواهی بوده و بس، جمله‌ای که تا حد زیادی آرامش ما را فزون‌تر می‌کند. تا اگر دوباره بخاطر تعصبات یک قوم آسیبی دیدیم و آن‌ها را مقصر دانستیم، زیاد هم رگ گردن‌مان بالا نزند! هر قوم و فردی که تعصب می‌ورزد، به گمانش راه درست و مطلق در دست اوست و سعی دارد آن راه درست و مطلق را تعمیم دهد به کل بشریت تا سعادت همه را بیمه کند. او هم از روی خیرخواهی دامن می‌زند به این رشته‌های یخ‌زده‌ی فکری‌اش. پس باز هم بخاطر خیرخواهی آسیب زده و حرف ویل‌دورانت دارد تکرار می‌شود. این روزها هم کم نداریم مثال‌ها و مصداق‌های اینطور رفتارکردن‌ را!

مطالعه‌ی تاریخ، بیش از پیش ما را با مسیر طبیعی و مکانیزم‌های عادی و قانون‌های طبیعت آشنا می‌کند. همین آشنا شدن به اینکه این دنیا چطور کار می‌کند و هر کاری نیاز به زمان دارد و صبر و شکیبایی و شکست، قدمی رو به جلو برای لمس این آرامش است. همین که بفهمیم سیستم دنیا، دارای اصولی خاص است که با دست به دعا بردن ما چیزی عوض نمی‌شود! دعا و معنویت جایی مؤثر است که طبق قوانین قدم برداری و کاری بی‌حساب کتاب انجام ندهی.

کم نداشتیم در تاریخ که دست به دعاهای بدون عمل نابود شده‌اند!

۵

لمس

هر چقدر که شاخ و شانه بکشیم و خودی نشان دهیم در جامعه‌ی کنونیِ‌بشری امروزه، باز هم کودک درونی داریم که درون‌مان همواره زنده‌ است و وول می‌خورد. این کودک را هر کارش بکنی حتی اگر پیرمرد ۱۰۰ ساله‌ای شوی باز هم با تو هست و راه فراری از آن نیست.

گاهی به فراخور پیش آمد‌های روزگار و گذران ایام، این کودکِ نیمه‌جان، سر بلند می‌کند. پا می‌شود و الم‌شنگه‌ای به پا می‌کند و درون ما رشد میکند. رفتار بیرونی ما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و کودکانه‌تر می‌کند.

نیاز داریم گاهی که پناه ببریم به یک آغوش. در آن آغوش اذعان کنیم که ناتوانیم و آن آغوش باشد که ما را بیرون بکشد از همه‌ی نگرانی‌هایمان. دستش را بگذارد روی دل‌مان و بگوید نگران نباش،‌من هستم تا حالت بهتر شود. کودک درون، از این بچگی‌هایش دست بردار نیست و همه‌ی سعی و تلاشش این است که ما را از آن فضای بزرگانه‌ی پیشین دورتر کند و نزدیک‌تر به فضایی کودکانه‌ای کند که خیلی پیش در آن سیر کرده‌ایم. ولی فراموش شده آن روزها.

هر کسی، هر کسی،‌ فرقی ندارد کی هستی و چه باشی و کجا به کار مشغول باشی، ‌رئیس باشی یا کارمند،‌ زیر دست باشی یا بالادست، جایی پیش می‌آید که از فشارهای زندگی خسته می‌شوی و نیاز داری تمایلات و رفتارهای کودکانه‌ات را بروز دهی. رها شوی در این دنیای شیرین و یار و یاوری بیرونی از خودت بطلبی.

همینقدر پذیرفتن این حس و حال و تمایل، همین بها دادن به آن و هنرِ راحت‌تر کودک شدن، به آرامش ما کمک بیشتری می‌کند. هموارتر می‌کند سختی مسیر را.

همینقدر که پناه بردن به آغوش کسی که دوستش داریم،‌گرفتن و لمس کردن دستان کسی که دل‌مان برایش می‌تپد، حلقه کردن دستانی که بوی حمایت می‌دهند دور گردن‌مان،‌ به ما آرامش می‌دهد.

کافیست این تمایل طبیعی در خود را بشناسیم و آن‌هایی که میتوانند کمک کنند را بشناسیم و دو دستی بهشان بچسبیم!

غرور و بروز ندادن را بشکنیم و خود را خاکی‌تر از اینی که هست کنیم.

جایی هم نیاز است در عین قدرت‌های بیرونی و منسب‌های بیرونی، در عین رئیس بودن و رهبر بودن، بچه شویم و مثل یک فرد ناچیز، ابراز ناتوانی کنیم. نباید بهمان بربخورد. همینقدر ساده است که خیلی از ما از این نعمت محروم می‌شویم در صورتیکه اغلب به آن دسترسی داریم یا دسترسی داشته‌ایم.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

سال‌های ابری

رمان «سال‌های ابری» – حس و حالی خاکستری به قلم علی‌اشرف درویشیان

۱۶۲۲ صفحه را یک‌نفس خواندم. خوانش نه به معنای یک بار خواندن و رد شدن. …

۷ نظر

  1. Avatar

    خیلی عالی بود مث همیشه…

  2. Avatar

    سلام محمد جواد عزیز
    امیدوارم حالت خوب باشه و زاویه دیدت سمت ارامش کوک باشه😊
    بعد خوندن این پست خیلی احساس بهتری دارم😍😍😍
    شما کتاب اییین دوست یابی دیل کارنگی مطالعه کردین؟؟؟

  3. Avatar

    خیلی عالی و آموزنده بود. ممنون

  4. Avatar

    ممنونم ازت که در مورد آرامشِ الن دوباتن نوشتی ، با چندین موردش در زندگیم آشنا بودم و ان شاءالله تقویتشون خواهم کرد ، فعلا که خودمم نمیشناسم و آرامشی از درون احساس نمیکنم
    امیدوارم حال دلت خوب باشه و در رضایت و ارامش کامل باشی

  5. Avatar
    کیمیا_منتظر_جواب_کنکور💉💊

    محمد جواد عزیز.سلام.نمیدونم ایمیلم رو دیدی یا ن.ولی اگ میشه اگ وقتشو داری ایمیلی ک برات فرستادم رو چک کن و بهم کمک کن.واقعا ب کمکت نیاز دارم.😣

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      کیمیا؛
      ایمیلت رو دیدم و خوندم ولی اطلاعات تماس بهم نداده بودی. ایمیلیو که میتونم بهت جواب بدم رو برام از فرم تماس همین سایت، با اسم خودت دوباره ارسال کن. اسمتم باشه، ایمیل هم باشه. بزودی چک میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *