خانه / دانشجوی طبابت

دانشجوی طبابت

روایتی شخصی از سه ماه بخش داخلی – آنچه تغییر کرد

physical examination

می‌گویند زمان مقوله‌ای نسبی است. تند و کند گذشتن عقربه‌های ساعت، نه پدیده‌ای صرفا مکانیکی و فیزیکی بلکه می‌تواند تابعی باشد از حالت درونی آدمیزاد. اگر اتاقک دل انسان پر شود از فاضلاب و تعفن و لجن، اگر تاریکی و ظلمت حرف اول و آخر را بزند و هیچ پرتوی …

بیشتر بخوانید »

از بخش داخلی – اولین تجربه‌‌ی CPR برای برگرداندن به زندگی

cpr احیا

طبق معمول، در سالن نه‌چندان عریض بخش داخلی فوق‌تخصصی قدم می‌زدم. گوینده از بلندگوهای سالن، کدهایی را بیان می‌کند. اینترن را فرا می‌خواند، رزیدنت را صدا می‌زند. خدمه‌ای را پیج می‌کند. کاری، قسمتی، لنگ می‌ماند و این‌جور صدا می‌زنند. کد ۹۹ را فعال کردند. گرچه چیزی از معنا و مفهوم …

بیشتر بخوانید »

به‌جای بیماران – همدلی با مسیر دشوار کنار آمدن با بیماری

کنار آمدن با بیماری

accepting the disease is a long and difficult process, full of curves and with few straight paths, full of doubts, and very few certainties. I tried to associate the symptoms with diet, with work, with stress, with time and with the pastimes. پذیرش بیماری یک فرایند طولانی و دشوار است …

بیشتر بخوانید »

از بخش داخلی – آن چشم‌های رنگیِ ایکتریک

اسکلرای ایکتریک

آرام بنظر می‌رسید. به سن و شناسنامه، ۱۹ ساله می‌خورد ولی به قد و قیافه بالغ‌تر بنظر می‌رسید. مادرش تکیه داده بود به صندلی. یک صندلی سفید پلاستیکی که گوش‌به‌گوش هر تخت بیمارستانی گذاشته شده. در نگاه اول، رها بود و رها؛ روی آن صندلی چشم به پسرش دوخته بود. …

بیشتر بخوانید »

از بخش داخلی – درمانگاه روماتولوژی

درمانگاه داخلی

سنش را می‌شد با موهای جوگندمی که از زیر روسری بر پیشانی‌اش ریخته بود تخمین بزنم. الان خاطرم نیست. شاید ۴۵ سال داشت. صدای زنانه‌اش خشن شده بود. نفس‌-نفس می‌زد. موقع حرف زدن،‌ خس‌خس می‌کرد. نفس کم می‌آورد. یک دوره کوما را گذرانده و از مرگ قطعی به زندگی برگشته …

بیشتر بخوانید »

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

قوی سیاه پوستر

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی ارثی ناشناخته، در من شکل بگیرد و در رگ‌هایم راه بیفتد. رگی از قلب یا مغز را بند بیاورد و جریان خون را ببندد. و زندگی، به پایان برسد. این را هیچکس در این لحظه‌ …

بیشتر بخوانید »

اگر به ابتدای دانشگاه برمی‌گشتم – برای محمدمجتبی

شکلات

عادت دارم با نگاه و مدل ذهنی خودم حوادث بخش و بیمارستان و رشته‌ام پزشکی را اینجا روایت کنم. به نوشته‌هایم که نگاه می‌کنم، چندان جنبه آموزشی ندارند و نمی‌توانم آن‌ها را به کسی توصیه کنم. چیزی بیشتر از روایت خشک و خالی که اندکی آب‌وتاب داده‌ شده‌اند نیست. بیشتر …

بیشتر بخوانید »

روزهای ارتوپدی – از شکسته شدن‌‌ تا جوش خوردن (ویرایش نهایی)

ارتوپدی آتل

تقریباً اواسط دوره ارتوپدی است. بعنوان استاژر بخش رفت و آمد داریم و سراغی از بیماران می‌گیریم. در این روزهای کرونایی، بیماران با بیمارستان آشتی کرده‌اند. یا شکستگی‌ها بیشتر شده یا بیماران رغبت بیشتری به آمدن بیمارستان دارند. ترس از کرونا جمعیت بیماران بخش را به یک‌سوم یا حتی کمتر …

بیشتر بخوانید »

مرگ، به رنگ بیمارستان

سوگ مادر مرگ بیمارستان

یادداشت‌ِ روز ششم فروردین‌ماه سال ۱۳۴۳: دیشب دَم خواب مریضی را به درمانگاه آوردند و مرد. درمانگاه زیر اطاق مامان است. ناگهان فریاد و شیون کسان مرده برخاست. های های گریه می‌کردند. مامان ناراحت شد. کمی نشستیم و بعد خوابیدیم ولی ناراحتی مامان همچنان ادامه دارد. قلبش ناراحت است و …

بیشتر بخوانید »

درد

جراحی علوم پزشکی بیرجند

اتاق‌ها را متر می‌کردم. رد می‌شدم. برمی‌گشتم. جلو می‌رفتم. عقب می‌آمدم. دزدکی نگاهم را پرتاب می‌کردم به مریضان و بالاسری‌‌ها. انگار دنبال چیزی بودم. خودم هم نمی‌دانم چه. شبیه‌ گم‌شده‌ای بود که در بین اتاق‌ها دنبالش می‌گشتم. نگاه به چهره دردمند مریضان، حالم را دگرگون می‌کند. چند روزی گذشته. حضور …

بیشتر بخوانید »