خانه / در مسیر یادگیری / در هم تنیدن با یادگیری عمیق‌تر

در هم تنیدن با یادگیری عمیق‌تر

افراد زیادی هستند که این روزها، برای بهبود یک مهارت، شناخت خود، یا خلق یک تغییر، به کتاب‌خوانی رو می‌آورند.

حقا که مسیر درستی هم انتخاب کرده‌اند اما هر کاری چهارچوب‌هایی دارد و باید و نباید‌هایی. بهتر است باید و نباید ننامم‌ این کارها را. توصیه‌هایی هستند که می‌تواند مثل اهرم عمل کند اگر رعایت شوند. میله‌ی کار و پیشرفت و درک و فهم‌ات را می‌گیرند و به ازای هر قدم رو به جلو، کیلومترها پرتت می‌کنند به جلوترها. حرف و سخن از اهرمی خودساخته‌ست. کاملا تولید داخل!

این‌ها را خودم تجربه‌شان کرده‌ام و میرزند اگر رعایت شوند. شاید برای کسی دیگر هم اهرمی شد و کارها را جلو انداخت.

مدل ذهنی غالبی که دیدم بین این گروه افراد مطالعه‌گر، این بود:((هر که بامش بیش، برفش بیشتر.)). هر چه بیشتر بخوانی، علامه‌ی دهرتر می‌شوی و اسم و رسم بیشتری گیرت می‌آید.

از قضا، این را من هم مدتی دچارش شدم . گرفتار شدم در این دام در کتاب‌خوانی‌ها.

گمانم این بود کتابِ بیشتر خواندن و ریختن انبوهی از مطالب در این نیم‌وجب کاسه‌ی سرت، کار درستی‌ست. کتاب‌های زیادی را میخواندم. فقط به این دلیل که دلم آرام‌ شود و به خودم سقلمه‌ای بزنم و افتخار کنم و اشک شوقی روانه‌ی کنم به سمت خواسته‌هایم. ولو به دروغ، بادی به غبغب بیندازم و سری صاف کنم. که چنینم و چنین بودم.

شاید سیگار را پشت سیگار روشن کردن اثرگذار باشد ولی کتاب را پشت کتاب خواندن،‌ هیچ اثری نداشت که نداشت.

اندکی بعد، به کمک درس مهارت یادگیری متمم،‌ متوجه این نکته شدم که باید برای کتاب‌ها وقت گذاشت. نه تنها برای کتاب‌ها، بلکه برای یادگیری باید وقت گذاشت و نمیشود سر و تهش را یک شبه هم آورد. یادگیری هم ماجراهای خاص خودش را دارد.

+حال و هوای یادگیری من(۴): فراموش کردن آموخته‌ها – دوری از تعصب

+حال‌وهوای یادگیری من(۳): استمرار

این روزها، برای یادگیری از متمم،‌ کتاب‌ها، از مطالعاتم، کارهایی را در نظر گرفتم که تأثیر بیشتری در زندگیم ایجاد کرده. به عبارتی بیش از پیش با آموخته‌هایم زندگی می‌کنم و تا حدی، آوردمشان در بطن رفتارها و سکنات و حرکاتم.

همین ۶ کار ساده

۱-هایلایت می‌کنم، نوت برداری می‌کنم. جملات زیبا را عیناً بازنویسی می‌کنم و نظرات شخصی‌م را در قسمت‌های خالی کتاب و نوشته‌‌ی مورد نظر می‌نویسم. در بین یادداشت برداری‌ها، نکات خواندنی را بازنویسی می‌کنم و یا به زبان خودم، قسمت‌هایی را روایت می‌کنم. همین نوشتن‌ها، راهگشاست.

۲-وبلاگ‌نویسی می‌کنم و از پتانسیل نوشتن برای بهتر یاد گرفتن، استفاده می‌کنم. نوشتن فرآیند یادگیریم را کندتر می‌کند و عصاره یادگرفته‌هام بهتر در ذهنم می‌نشیند.

۳-در بین آموخته‌هایم، سعی می‌کنم مثالی از گذشته‌ی خودم بیاورم تا آینده‌ی رفتارهایم را بهتر تحلیل کنم. خودم را در وعده‌های فکر کردن درمورد مطالب کتاب مرور میکنم. خودم را با حرف‌هایش پیدا می‌کنم.

درمورد خودم و مطالب کتاب فکر می‌کنم و با افراد مناسبی مشورت می‌کنم. به این صورت، مدل ذهنی نویسنده را با تفکر و بحث کردن، بهتر زندگی می‌کنم. زندگی نویسنده را بهتر می‌چشم و قطره‌های شیرینش را می‌قاپم و می‌چشَم.

۴-از سایت goodreeds کامنت‌های خوانندگان یک کتاب را مطالعه می‌کنم. نقدها را یکی به یکی از زیر چشم رد می‌کنم. انگار با افراد مختلفی بصورت ((ناهمزمان)) بحث و جدل می‌کنم. البته در سایت گودریدز، یک خواننده غیرفعال(passive) هستم. نه چیزی می‌نویسم و نه نقدی. شاید بعدها نظرم عوض شد و با آن صمیمی‌تر شدم و مصداق این گویه‌ی معروف شدم که ((دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند.))

۵-در شبکه‌های اجتماعی، خرده نکاتی را بنا به پتانسیل آن شبکه به اشتراک می‌گذارم تا بازهم مفاهیم کتاب برایم مرور شوند. نیم‌نگاهی هم به فیدبک‌های کاربرانش دارم ولی خیلی نباید جدی گرفتش. فضایی نیست که جای محتواهای عمیق و سودمند و ایجاد کننده تغییر و آموزش‌مند باشد.

اینستاگرام را در حد نوشتنی و در حد اطلاعی و دست‌گرمی و چشم‌گرمی، نگه داشته‌ام. آن‌جا هم فعال هستم.

البته همین شبکه‌ی اجتماعی که سطحی بودنش انتقادات زیادی را به آن وارد کرده، مطالب مفید و اثربخشی هم دارد که اگر فرصتی شود، مطلبی در این مورد خواهم گذاشت.

همانطور که در صفحه‌ی ((از خودم بگم)) این وبلاگ هم خوانده‌اید، رابطه‌ی خوبی با توییتر ندارم. فعلا به همین یک مورد اکتفا می‌کنم و ضرورتش را حس نکرده‌ام جای دیگری هم فعالیت داشتم تا از آموخته‌ها صحبت شود.

۶-صبر می‌کنم. در کتاب‌هایی که خوانده‌ام مدتی می‌اندیشم و روزها را بعد تمام شدنش به فکر کردن به آن در گوشه‌ی ذهنم می‌گذرانم. پایان یک کتاب به معنای پایان بخشیدن و رها کردنش نیست. می‌شود با راهکارهای دیگری به آن برگشت. می‌شود برگشت و خلاصه‌نظرهایت را بخوانی، شاید خواندنِ همان هایلایت‌هایت از متن کتاب. چیزی نمی شود اگر مدت بیشتری با کتابی سر کنی که خوانده‌ای. یادداشت‌های تازه‌تری به آن بیفزایی و هر وقتی چیزی مشابه‌ش را دیدی، اضافه کنی به سیاهه‌ی نوشته‌هایت.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

ابن‌مشغله

ابن‌مشغله- فرزند خوانده‌ی رنج

کلمه‌ای به بلندای ((زندگی))! گاهی دقایقی طولانی همه چیز را کنار می‌گذارم، نگاهی به دیوار …

۲ نظر

  1. سلام.
    راستش خیلی خوب شد که این مطلب رو منتشر کردید. ممنون بابتش 🙂
    منم درحال حاضر درگیر همین موضوعم! که خودم رو با کتابای زیادی درگیر کنم. که اتفاقاً چوبش رو هم خوردم ها. بدجوری اونم!
    اینقدر هول و ولای اینو داشتم که هر چی سریعتر کتابی که توی دستمه رو تموم کنم و برم سراغ بعدیا که یه دفعه پنچر شدم…
    طوری که الان رفتنم سمت کتاب جدید خیلی سخت شده برام.
    ولی خب بنظر من کتاب خوندن وقتی ارزش داره که بتونی براش وقت کافی رو بزاری. هم برای تحلیلش و هم برای فکر کردن راجع به موضوعش و هم اینکه فرصت بزاری برای پیاده سازی ایده هایی که اون کتاب بهت میده. نه اینکه فقط بخونی و رد شی تنها به این دلیل که بگی آره، من همچین کتابی رو خوندم!
    این اصلا درست نیست.
    و منم میخوام سعی کنم تا سنجیده تر از قبل پیش برم.
    موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *