خانه / زندگی با کتاب / شرحی بر جلد ۱ کلیدر – جوشش احساس در قلب زندگی

شرحی بر جلد ۱ کلیدر – جوشش احساس در قلب زندگی

دو دل. مات و بمهوت. پریشان و غرق در افکار برای شروع این نوشتار بودم. در پی رسم و رسوم شروع نوشته. شروع کردن سخت‌ می‌نمود. قلم راندن برای کلیدر. این شاهکار شیرین. نمی‌دانم از کجا نخ سخن را بگیرم، آن را به کجا بکشانم، چطور دنباله‌اش را به سرانجامی مشخص، بند کنم. نمی‌دانم. نمی‌توانم. شاید شروع کردن و مقدمه راندن بر این کتاب‌، کاری‌ست بس دشوار. دست در سوراخ مار کرده‌ام و خود بی‌خبرم! سخن گفتن از کلیدر، همانقدر سخت است. اما چه می شود کرد؟ می شود روزه سکوت گرفت و هیچ نگفت؟ تنها به نظاره؟ می‌شود احساست را خفه کنی؟ نه! نمی‌شود. نمی‌توانم. باید بنویسم. باید اندکی از شیرینی آن را اینجا جرعه جرعه قسمت کنم. بلکه بیشتر بر تن و جانم بنشیند.

کلیدر
کلیدر

پیش از شروع کلیدر. از دیرتر شروع می‌کنم. زمانی که دو کتاب دیگر از دولت‌آبادی را خواندم. نونِ نوشتن. میم و آن دیگران. پس از خواندنش، درمورد تم فکری‌ نویسنده اندیشیدم. سبک سنگین کردم. حرف‌هایش را. باورهایش را. آن‌هایی که نهفته در پشت کالبد کلماتی بود که روزگاری بر کاغذ جاری کرده بود. این کتاب‌هایی که از دولت‌آبادی می‌خواندم داستانی نبودند. جنبه یادداشت داشتند. شاید آخرسالی به بهانه مرور آنچه گذشته، قلم بر کاغذ می‌گذاشت و می‌نوشت. شاید بنا به شرایط احساسی خاصی که درگیرش می‌شد، شروع به نوشتن می‌کرد. هر آنچه بر ذهن و زبان و انگشتانش جاری می‌شد، می‌نوشت. و من این‌ها را کاویدم. دنیایش را. اینکه در چه فضایی به سرمی برد.از دنیایش خوشم آمد! خوب یا بد. نمی‌دانم. از دست روزگار، بندی از جملات‌اش به جانم نشست.

+بد نیست ببینید:[۱۱ رمز زندگانی که از محمود دولت‌آبادی آموختم]

نوشته بودم در مورد هر آنچه از دولت‌آبادی آن روزها، کلیدر را نمی‌خواندم. از طرز فکر و رشته خیالش نوشتم. اینکه کیست و در چه دنیایی سیر می‌کند. نوشتم. و چه زیباست که می‌توانم رد پای تک تک آن ۱۱ رمزی که از زندگی دولت‌آبادی بیرون کشیدم، در کلیدر ببینم.

خواستم سازمان‌یافته‌تر بنویسم. از کلیدر و دنیای زیبایش. دنیایی که با دنیای دولت‌آبادی عجین شده. نمی‌توانی آن را بخوانی بی‌آنکه از دولت‌آبادی و حرف‌ دلش چیزی بدانی.

محمود دولت‌آبادی
محمود دولت‌آبادی

به گمانت، کلیدر، رمانی عاشقانه است. که هست! اما فراتر از عشق، اندیشه‌های نویسنده‌اش را بازگو می‌کند. آنان اندیشه‌هایی که جوهر نویسنده‌اند برای نوشتن.

کلیدر؛ رمانی طویل که قرار است چند ماهی با آن زندگی کنم. با مارال در خیالم قدم بزنم. با گل‌محمد. با بیگ‌محمد. بلقیس. بیابان‌های بی‌آب و علف کلیدر. صحرا. شن. ماسه. خار. خشکی آسمان. گرمای روز بیابان. سردی شب صحرا. ریزش باران بر خاک تفتیده. خیس خوردن و برخاستن بوی خوش رطوبت. وصال. جدایی. قهر. آشتی. چه می‌گویم؟ کلیدر خیلی بیشتر از این‌ها است.

باید آن اندیشه‌ها را جست. پیدا کرد. این اندیشه‌ها در چه نهفته‌اند؟

گفته بودم از آرمان‌های دولت‌آبادی. از سخت کوشی. از آرزومندی. امید. باوری به دگرگونی. ثابت نبودن شرایط. صبر و تلاش برای ساختن دنیایی بهتر. گفته بودم ازکار. کار. کار. این کار، جوهر مرد است. مرد و زن ندارد. انسان! بگذارید بگویم انسان.

زمان چنان تنگ است و چنان کلمیشی‌ها را کشیده است که دمی درنگ نتوان کرد. به خود باید جنبید. به چادر خسبیدن، یا در پی گله‌ای بی توش و توان لِخ کشیدن، یا سر راه بر مردمان گرفتن نه کار گل‌محمد است. همان به که بازوی خود خوار کند. تن به زحمت بسپارد، بپرورد، و نانِ خود و کسانِ خود از خاک، از سنگ بدر کشد. به خود در هم فشردن، پیچیدن، لب را به دندان خاییدن، خون دل خودن، گونه به سیلی سرخ نگاهداشتن، ‌نداری و ناچاری نهفته داشتن، چشم و دل سیر وانمودن، مشتی بر شکم کوفتن و بر خاک خفتن؛ با این همه جبین گشاده داشتن. خاموش بمان و بمان. دریغ است آنکه سگرمه‌های مرد به غم‌های خوردینه در هم رود. لقمه‌ای کم. وعده‌ای کمتر. سفره‌ای خالی‌تر. بی خورش. نان جو. نان سیاه. نان ارزان. ذرت. گیاه ریشه. هسته خرما. خاک! زمانه است. آمد و نیامد دارد. گوسفند شش ماه چاق است و شش ماه لاغر. سیبی را به آسمان بیندازی هزار چرخ می‌خورد. فردا را کی دیده؟ بهار در پیش است!

ردپای امید و تغییر و کار و تلاش را می‌بینید؟

چه می‌کشی گل‌محمد؟ تو آیا نرم نرم داری چلانده می‌شوی، آرام آرام داری می‌شکنی؟ قدم به قدم داری پیر می‌شوی؟ در جوانی، آن هم؟! پیریِ زودرس. چه پدرانه سخن می‌گویی! بار چندین کس، به سنگینی همه خانوار کلمیشی را بر شانه داری، هم از این است شاید که کلامت دم‌به‌دم دارد نرم می‌شود؟ شکسته می‌شود. پیرانه می‌شود. محتاط می‌شود. با کم‌بهاترین کسان،‌تو به نرمی و کرنش سخن میگویی. چه خردمند؟! نه!تو نیازمندی وهمین دارد پشتت را می‌خماند. گل محمد. روزمرگی دارد از پای می‌اندازدت. غم ساج و ارزن و توتون!

کلیدر، احساسات ناب انسانی را برایت پر رنگ می‌کند. همان احساسات پاک و زلال و دست‌نخورده‌مان . تا دستی بر سر و روی‌شان بکشیم. آنان را بزرگ‌تر کنیم از اینی که هستند.

آن کش آمدن‌های زمان در لحظات اضطرار و انتظار و عشق. آن حسادت‌هایی که بر درونت چیره می‌شود و تو در آتش درون می‌سوزی. آن احساس‌ تنهایی که تنها تو آن را درک می‌کنی. تنها در بین تن ها! بی‌کسی! همانی که گاهی گره بر گلویت می‌اندازد. عقده‌هایی از کینه و بغض که راه بر آمد و رفت نفس می‌بندد. زلالی عشق. پاکی حس مهربانی. دل‌تنگی. تنهایی. صفای شب. گرفتگی شب. امید یافتن از ریزش باران. آشتی با مردم بیابان و ایل و دامدار. آشتی با زندگی گذشته. حس و حال‌های ناب سرتاسر زندگی که از مرکز توجه‌مان گریخته‌اند. دست کم‌شان گرفته‌ایم. بیخیال‌شان شده‌ایم. رهایشان کرده‌ایم. در فراموش‌خانه خیال‌اند. این‌ها، همه‌اش با خواندن کلیدر قابل بازیابی است. می‌توانی مهندس احساست شوی. می‌توانی بر روزمرگی زندگی‌ات عاشق باشی. می‌توانی حتی عاشق احساساتی شوی که تو را به ستوه می‌آورند. منظورمه‌ای از احساسات است. بیان احساسات و طبیعت به سبکی دیگر. به سبکی نزدیک به فهم. به سبکی تازه. و این هنر قلم دولت‌آبادی‌ست. و این معجزه‌ای در عصر معاصر است: کلیدر

شب بر طاغی افتاده بود و باران نرم آغاز شده بود. بوته‌ها را آرام آرام باران می‌خیساند. و پاوزارهای کهنه بیگ‌محمد نرم نرم نم برمی‌داشت. روشنایی تر و تازه از دهنه چادر به درون شب بارانی می‌دوید. روشنایی که خود چون شبنم بود. زمین باران خورده عطری کهنه پس می‌داد. بوته‌های غیچ و طاغ و دُرمنه در باران نفس می‌کشیدند. عطر بیابان مست کننده می‌شد. عطر خاک و خار و خلور. خاک و بوته ، زیر نرمه‌های باران، بار دیگر جان می‌گرفت. هرچه بوه و آدم و جانور، تن به باران تازه می‌کرد.

می‌گویند کنار آب نشستن آرام‌ات می‌کند. صدایش روحت را جلا می‌دهد. تو را سرحال می‌آورد. می‌توانی خلاصی از بار سنگین ملالت‌ها را حس کنی. آرام! آرام! می‌بینی چه آرام می‌شوی؟

کنار جوی نشست و به خرسنگی تکیه داد. آب از کنارش می‌گذشت و از سر سنگ بر فرودست می‌ریخت و سر به دشت می‌گذاشت. آب زلال و روشن. بگذار بگذرد. گل‌محمد را، قِل‌قِل آب می‌برد. دیدار آن‌چه روان است و می‌گذرد، آرامشی به خاطر آشفته می‌دهد. گذر آب. هرچه هست بگذار بگذرد. ثقل ذهن و کلاف روح انگار باز می‌شود. آب در تو جاری می‌شود و تو انگاردر آب. آنچه به دل داری گره می‌گشاید و روان می‌شود. شسته می‌شوی. آب!

بدون شک، از خواندن کلیدر لذت خواهم برد. تابحال که چنین بوده. هنوز حدود ۹ جلد دیگر تا فتح این قله مملو از زندگی، باقی مانده. در مسیر رسیدن به جلد ۱۰، از موسیقی کلام‌اش سرمست خواهم بود. موسیقی‌ای که روح را زنده می‌کند.

اگر قلبت مرده باشد، تپشی دوباره از روی تازگی خواهد داشت.

و کیست که زندگی مجدد پس از مرگ را دوست نداشته باشد؟!

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

قوی سیاه پوستر

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *