خانه / طعم هنر / هنر، احساس گمشده من

هنر، احساس گمشده من

هنر زاییده درد و رنج است و هنرمند نه در جستجوی علت درد و نه در تکاپوی علاج آن، بلکه در پی احساس مطلق و مجردی است که از رهگذر این درد جانکاه، گریبان گیر او شده، بدین ترتیب هنر زاییده می شود.

سفینه غزل. سید ابوالقاسم انجوی شیرازی

به راستی نمی دانستم. همه چیز با رمان چشم هایش شروع شد. کادوی تولد از سمت دوستی بی نظیر. آیا اکنون او می داند هدیه اش فراتر از یک هدیه بوده؟

وقتی حس کردم این کتاب چطور مرا در اعماق خود می برد، و مرا در دنیایش می چرخاند و می چرخاند، می برد در آب و هوای متبوع خودش، دستی به سر و رویم می کشد و نوازشم می دهد، باید می فهمیدم خبری است که من از آن بی اطلاعم.

رمان چشم هایش. بزرگ علوی

یکهو به خودم می آمدم و می دیدم انگار صفحه آخر کتاب هستم. دیگر کلمه ای نیست که با دستانش مرا در آغوش بکشاند. پس از پایانش، حس کودک یتیمی داشتم که تنها مانده. از شما چه پنهان، باور این احساس برای خودم هم عجیب بود.

چرا دارم راجع به موزیک برایتان صحبت میکنم؟ در این سمفونی ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه می کند. این آهنگ خفیف و لطیف پخش است، اما به دل شما می نشیند. شما دائما انتظارش را دارید. باز این صدای خفیف تکرار می شود. منتهی این دفعه بیش از بار اول شما را می گیرد. کم کم تمام ارکستر یک صدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان می کند که دیگر اختیار از دست می رود. مصیبت های جگر خراش هم همینطور بروز می کند. انسان اول تمام عمق آن ها را ادراک نمی کند. گاهی خودی نشان می دهند و در نیستی فرو می روند. ناگهان تمام ارکستر به صدا در می آید. آن وقت اشک از چشم های شما جاری می شود و خودتان نمی دانید برای چه گریه می کنید.

چشم هایش. بزرگ علوی

هنوز جای نوازش کلماتش را روی گونه ام به خاطر دارم. انگار دیگر من، من نبودم. کسی دیگر من شده بود!

وقتی دیدم نوازش کلمات چقدر زیبا مرا متاثر کرده، فهمیدم این چیزی است که روحم طلب می کند. روحم تشنه بود. و گویی لب دریای کلمات، هرچه می نوشید تشنه تر می شد. عطشی سیری ناپذیر. گویا از پسِ حرص و طمع آن بر نمی آمدم.

یا وقتی به این پاراگراف صادق هدایت میرسم، رها می شوم در حس آمیزی هایش. کلماتش گویا تربیت شده اند. می چرخند و چنگی به پنجره های روحت می اندازند. گویا هر پیچ، مهره خود را پیدا می کند. من باید تنها دروازه را به رویشان بگشایم. دروازه ای که قفلش، با حرکت چشم ها روی سطرهای کتاب باز می شود.

شب پاورچین پاورچین می رفت، گویا به اندازه کافی خستگی در کرده بود. صداهای دوردست خفبف به گوش می رسید. شاید یک مرغ یا پرنده رهگذری خواب می دید، شاید گیاهها می رویید. در این وقت ستاره های رنگ پریده پشت توده ابر ناپدید می شدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد…

بوفک کور. صادق هدایت

به راستی هنر چیست که اگر پیدایش کردی، این چنین عطش روحت را سیراب می کند؟ درست در جایی که کمرت زیر بار سختی های زندگی خم می شود، جلو می آید و دستی بر سینه ات می زند و قامتت را صاف می کند. تو گویی اصلا کمرت خم نشده بود! چنین دایه مهربان تر از مادری سرغ ندارم.

آدم قبل از اینکه بداند چه چیز باید بخرد، باید بداند کیست و مهمتر این که کدام قسمت روانش آسیب پذیرتر است.

هنر همچون درمان. آلن دوباتن

آلن دوباتن بر این عقیده است که هنر روح را به تعادل می کشاند و به تو می آموزد زندگی هر چقدر سخت است با جسارت بیشتر عشق بورزی. آن هایی که قلبت به یادشان می تپد را به یادتان می آورد، هم دم تو در درک رنج هایت می شود، تو را به تو می شناساند، قضاوت سطحی را از تو می ستاند، و تو را از چنگ زرق و برق امروز بیرون می کشد.

غذای روح من خوراکی است که آن را به تعادل نزدیک تر می کند.

راستش خودمانیم ها! آنقدر سنگ دل شده ایم، نمی کنیم اندک نگاهی به کالبد بی جان احساساتمان بیندازیم. کودکی که نیاز به مراقبت داشته و دارد.

این روزها ما احساسمان را کشته ایم.

بگذاریم چند روزی نفس بکشد.

مایه هنر احساس خردمند است. -احساسی که با سیر وقفه ناپذیر زمان بهم آمیخته، گویی با گذشت مدام عمر در جدال است. و می کوشد به هر قسم که باشد عمر کوتاه آدمی را جاویدان ساخته در آغوش ابدیت زمان پایدار سازد. موسیقی بهترین نماینده این کشش و کوشش است.

سفینه غزل. سید ابوالقاسم انجوی شیرازی

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

آرامش

دمی با مفهوم آرامش و ارتباطش با تفکر سیستمی

این از آن کلمه‌هاییست هر چه بخوانید و ورق بزنید، این ‌رشته‌ سری دراز دارد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *