خانه / اجتماعیات / نگاهی به کتاب نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ – یک معادله‌ی بی‌جواب !
نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ رضا امیرخانی

نگاهی به کتاب نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ – یک معادله‌ی بی‌جواب !

قول شرف می‌دهم با خواندنش، تشتک‌تان می‌پرد! می‌خورد توی برجک‌تان… از بس معادلات و بافته‌های ذهنی را بهم می‌ریزد این کتاب! گل سرسبدش را می‌خواهم همین اول بکشم بیرون و بو کنمش. بو کنیمش! کمی کیفور شویم؛ چراغ اولِ این نوشته را روشن می‌کنم:

در تحریم کالا و ارز مقصر امپریالیسم است، ‌اما مقصر اصلی تحریم حرف شما، ‌امپریالیسم نیست،‌ خودتان هستید!
((قسمتی از متن))

نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ رضا امیرخانی
تصویر پشت جلد

این را امیرخانی وسط نقل و خطابه‌هایی که داشت به یکی از کله‌گنده‌های حزب کره‌ی شمالی گفت. آنقدری این کشور توی حصار تک‌صدایی گیر کرده که این حرف‌ها مثل نوش‌دارویی‌ست که بعد مرگ سهراب برسد. باری؛ ارتجالاً همین را باید قاب گرفت و زد کنار دیوار اتاق خانه! باید حرف را زد. کسی خوشش بیاید و نیاید. چه توفیری می‌کند؟ تو حرفت را بزن. بیرون بیندازش از سوراخ سر و دهانت. جایی تیرت به سنگ هم بخورد باکی نیست. مهم اینست که خودخواسته راه را بر حرفی که باید می‌زدی بیخودی و بی‌جهت نبسته‌ای!

حال با این مقدمه، سری می‌خواهم بزنم به کتابی بی‌نظیر از رضا امیرخانی از دوست‌داشتنی‌ترین نویسنده‌های من! کتاب نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ. هر چه بگویم ازش کم است. هر چه بگویم. نمی‌خواهم از زیبایی‌ها و چه و چه و چه‌اش حرف بزنم. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است! می‌خواهم رکبی بزنم به برخی صحبت‌هایش. هر آن‌چه فهمیده‌ام و به گمانم گفتن‌شان خالی از لطف نیست در این پست! مجالش همین الان است و چه جایی بهتر از اینجا؟

خیزشی برای سفر، مثل خیزشی برای خشکاندن ریشه‌های قدیمی و بی‌روح اندیشه‌ست. سفر کردن، می‌رود که بشود مثل ستاره‌ای که در دل شب می‌درخشد و با نقطه‌های سفیدش، دامنِ سیاهِ شب را مزین می‌کند. سفر، یک تزیین‌کننده‌ست. زیبا کننده‌ی دل و فکر.

این روزها، سفر کردن، نعمتی ارزشمند است برای هر کسی و هر شخصی که در این دنیا می‌خواهد هوایی تازه به ریه‌های فکر و ذهن‌اش جای دهد. هوای تازه هم ذهن را سرحال می‌آورد و هم فکر را جلا می‌دهد.

از کنار خیلی از حرف وصحبت‌های رضا امیرخانی، نمی‌توانم ول‌معطل رد شوم! حرف‌هایش، بیش از یک حرف هستند. حرف داریم تا حرف! یک سفر، می‌شود سرآغاز کتابی.

نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ رضا امیرخانی

سفرنامه‌خواندن، فرقی با سفر کردن ندارد. اجالتاً این روزها که در بند قرنطینه هستیم و بشخصه دست از پا نمی‌توانم خطا کنم، راهی جز این برای پرواز فکر و خیال به ذهنم نمی‌رسد. این‌ها توِ خاکی‌ات را که نه، تمامیت وجودی‌ات را می‌برند به جایی دیگر. سفر کردن، همان پراز فکر و خیالی‌ست که در بند تن نیست. همه‌ی سفر که دید و بازدید و تخمه شکستن و بذله‌گویی نیست. که اگر این‌ها هم چاشنیِ‌اش شوند، همه چیز رنگ و لعابی دیگر می‌گیرد. ولی چیزی ناآشناتر و جذاب‌تر برایم، رفتن به سفر به قصد شناخت است. به عزم شناخت و مقایسه‌ کردن‌ها.

نقشه‌ای برمیدارم و به خط و مرزهای کم‌رنگ پررنگ‌اش نگاهی می‌اندازم. بالا و پایین‌اش را برانداز می‌کنم و کشورهایی کوچک و بزرگ‌اند که به چشم می‌آیند. هر کدام‌شان، بسته در محیطی از نقشه، نفس می‌کشیدند. ایران اولین جایی بود که در چشمم گران‌تر آمد. سنگین بود حضورش و همین اول کار حس‌اش کردم. آن دورتر، کشورهای چین و جفت‌کره‌های شمالی و جنوبی را می‌شد دید. هر که اسم کره شمالی یا جنوبی بشنود به گمانش هر کدام‌شان نیم‌کره‌ای هستند که مشابه هم بوده و هم را تکمیل ‌می‌کنند. زهی خیال باطل!‌ این کره کجا و آن کره کجا! تفاوتی از زمین تا آسمان!

آلن دوباتن در کتاب آرامش نوشته بود درمورد راهکارهای کسب آرامش در این دنیای خاکی. این روح و روانِ “در هم تنیده‌” که ظرافت‌های خاص خودش را دارد و ترفندهای منحصر به خودش را. آلن، یکی از راهکارها را همین سفر کردن می‌دانست. اینکه برخیزی و خود را به راه بسپاری. بگذاری راه باشد که تو را ببرد نه تو باشی که راه را می‌بری. تو، در راه و با راه باشی. همراه باشی.

گوش شیطان کر، با این سفرنامه سفری کردم و برگشتم. بی‌دغدغه‌ی آذوقه‌ی راه و قیمت دلار و هواپیما و پاسپورت. رفتم تا کره‌ی شمالی. اینقدری قلم امیرخانی خوب و گیرا بود که بین تصور و واقعیت فرقی نماند. بروم و بگذارم که راهنمای مسیرم امیرخانی باشد. بنویسد و من بخوانم. من، همه گوش، او، همه حرف!

گفتم کره شمالی! اجالتاً کره‌ی جنوبی بماند برای وقتی دیگر. از بین کره‌ها، همین شمالی‌اش را بچسبیم بد نیست…

نقشه کره شمالی نیم‌ دانگ پیونگ‌یانگ

کشوری که مردم‌اش را رام‌تر از هرجایی می‌بینم. شگفتا از این رامش و سر سپردگی این مردم. که این انسان تا چه حد و تا چه‌گونه می‌تواند مطیع باشد و سرسپرده!

آدمیزاد، تمامیت ژنتیکی‌اش (ژنوم) یکی‌ست و اندک تفاوتی دارد. ریزه‌ میزه‌ای این وسط، می‌بینی ژنی متفاوت درآمد و تکامل را پایه‌ریزی کرد.

اما در طرز فکر و ابراز سلیقه‌ها و چاره‌های گریز و گزیر، تا بخواهی این موجود دو پا متفاوت است. این چیزها، تفاوت‌های فکری، می‌رود که خطی سنگین بکشد بین خودی و ناخودی. بین ما و آن‌ها. این ما و آن‌ها مکرر تکراراً می‌شود و به نوعی، از ابتدای تاریخ، ‌بشریت امید خود را از همین شکل دادنِ ما و آن‌ها گرفته.

شکافی بین گروه من، و گروه غیر من!

اگر آن‌هایی نباشند، دیگر مایی وجود نخواهد داشت!

اگر افغانستان و پاکستان و عراق و عربستان و خلیج فارسی نباشد، دیگر ایرانی هم وجود نخواهد داشت. انگار که ایرانی بودنِ ما، گره خوره به همین فاکتورها! دل می‌گوید دمی به خمره بزن و از خود بیخود شو وسط این‌همه کشمکش‌ها و بیخیال این جانب‌داری‌ها؛ هرچند همین خمره را هم حرام کرده‌اند بر مای مسلمان و دم زدن بر آن را اجالتا باید فاکتور گرفت! باید با همین دم نزدن و پرداختن به این تفاوت‌ها، زنده‌تر بود.

به طرز عجیبی ذهن‌های ما آدمیان، به‌دنبال یافتن تفاوت‌هاییست که وجود خودش را گرم‌تر کند و پایه‌های بودن‌اش را سفت‌تر. تنورِ ما باید گرم شود و متفاوت‌تر و متمایزتر از آن‌ها باشد. هر چه حُرم این گرما بیشتر، امید هم بیشتر! ستیزه و جدل باید باشند و این‌چنین است که انسان،‌ این موجود خیال‌پرداز و خیال‌باف، قادر به ادامه زندگی‌ست. امیدی بسته به مبارزه! امید را ازش بگیری، مرده‌ایست متحرک. مبارزه را ازش بگیری، آ‌ه ندارد که با ناله سودا کند! کارد بزنی، خونش در نمی‌آید!

باری، این دنبال امید گشتن و این متمایز شدن، تر و خشک را با هم می‌سوزاند. تر که نباید بسوزد، و خشک که باید بسوزد، توفیری نمی‌کند. هر دو به پای هم می‌سوزند. آن یکی به پای دیگری. دیگری به پای این یکی.

برخی حرف‌ها را باید با طلا نوشت و قاب کرد. قاب‌اش بگیری بچسبانی دیوار اتاقت. حاصل دست‌رنج نویسنده‌ای که پا به خاکی ناآشنا می‌گذارد و تحلیلی ناب را بر کاغذ می‌ریزد. تراوشات ذهنی‌اش را آزاد می‌گذارد و هر آنچه می‌تراود از خوب یا بد، تیره یا روشن، سبک یا سنگین، بیرون می‌ریزد. می‌نویسد و ضمیمه‌ای بر حرف‌هایش می‌زند که ((من آنی می‌نویسم که نظر خودم است. و چیزی که به‌درد مخاطب بخورد.))

و مگر نوشتن هر نویسنده‌ای، جز این‌گونه باید باشد؟

رضا امیرخانی
رضا امیرخانی، نویسنده‌ی کتاب نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ –
عکس مال خیلی سال پیش‌تر از نوشتن این کتاب است!

درمورد این ستیزه‌جویی‌های کره‌‌ی شمالی‌ها و اثراتش در زندگی مفلوک و قرون وسطایی‌شان (!) با قلم رضا امیرخانی می‌خواندم. با آن قلم شیوا و شوخی‌های گاه و بیگاهش. با بذله‌گویی‌هایی که بوی مذهب و سنت و ایرانی بودن می‌داد. اصلا لذت خواندن یک نوشته‌ی ایرانی برای من همین است. دم ترجمه‌ها هم گرم. دست‌شان درست! اما یک نوشته که ترجمه می‌شود، نویسنده‌اش خارجی بوده و چیزی از ایران و ایرانی‌جماعت که نمی‌داند! یک نویسنده‌ی داخلی می‌فهمد کاربرد مذهب و شعارهای مذهبی‌اش چقدر در ادبیات ما ایرانیان قوی‌ست و می‌شود با آن‌ها طنازی کرد! می‌شود سرِ نخِ دعوای عرب و عجم روی نامِ خلیج فارس را بگیری و ربطش دهی به اختلافات این دو کشور کره! تنها یک نویسنده‌ی ایرانی‌ست که از نوروز می‌فهمد و هلال شیعی را توضیح می‌دهد برای اتحاد و نوع‌دوستی. از اشتراکات فرهنگیِ خود ما بهره می‌برد.

آری. فقط یک نویسنده‌ی خوش‌قلم ایرانی مثل امیرخانی می‌تواند اینطور با قلمش دلبری کند…

امیرخانی به نوعی در این کتاب، کره‌ی شمالی را شفاف می‌کند. بازش می‌کند و خوبی‌ها و بدی‌هایش را می‌نویسد. کمی بی‌طرف‌تر می‌نویسد. همین نام نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ هم سر و سری دارد. عنوانش اینقدری عجیب به نظر می‌رسد که به هر کی گفتمش، دهانش باز ماند و اندک مدتی نگاهم کرد. حالا بیا برایش باز کن که رفیق‌جان این نام‌گذاری‌اش هم دلیل دارد! کار که بی‌دلیل راست نمی‌آید.

اسمش را گذاشت نیم‌دانگ پیونگ یانگ. چون قسمتی کوچک از واقعیات پیونگ‌یانگ، پایتخت کره‌ی شمالی را می‌دید.

یک حزب در کره‌ی شمالی حاکم است و این حزب خیلی وقت‌ها، ظاهر سازی می‌کرد؛ همان جاهایی که امیرخانی می‌رفت تا از مردم عادی ببیند. اینقدر تُخل‌پُخل بود این وسط، که نمی‌شد بدانی این راستِ حسینی است یا دروغِ یزیدی!

با این سفرنامه‌اش، امیرخانی قسمتی را برای نیمه‌های پنهان ماجرا گذاشته که خود ندیده از این کشور. حالا نیم‌دانگ از این ۶ دانگ را بگیری، ۵.۵ دانگی این وسط گم می‌شود! همین نیم‌دانگ را خوب توی این کتاب آورده بنده خدا! بقول خودش : و ما حالا گرفتار فهم نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ هستیم!

نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ رضا امیرخانی
تکه‌ای از کتاب – امیرخانی کنار یکی از دانش‌آموزان کره‌‌ی شمالی در حال بازدید از اینور آنور

مسئله‌ی کره و ما آدمیان و آنی که در این کتاب وول می‌خورد از جایی حادتر می‌شود که این جدایی عقیدتی و تفاوت‌های خیال‌پردازی، به جدایی فیزیکی و قطع روابط انسانی و داد و ستد‌های مختلف ختم می‌شود. برادر، برادر خود را نمی‌شناسد و دوست، دوست را. هر ملت، سایه‌ی مردم کشور دیگر را با تیر می‌زند! راه را بر هر نزدیکی می‌بندد و انسان‌ها را از هم دور می‌اندازد؛ آنگاه، دیگر وجودی معنا ندارد و جزء از کل بودن، از معنای حقیقی‌اش می‌افتد. بقول امیرخانی، ((تحریم و دیکتاتوری دو روی یک سکه‌اند. کشور تحریم شده ناچار به دام چاله‌ی تک‌صدایی می‌افتد و تک‌صدایی شروعی ست برای دیکتاتوری. عدم مراوده در سطح حاکمیت،‌امکان مقایسه را از بین می‌برد. مقایسه نشدن، تقدس می‌آورد و برای چیزی که مقدس نیست…)) چنین است که اگر مراوده نباشد، می‌شویم انسان‌هایی معلوم‌الحال که نبودن‌مان بهتر از بودن‌مان است.

بخاطر دنیاهای ایزوله‌ و سرد فکری‌، خواه ناخواه از دنیاهای متفاوتِ دیگر زده می‌شویم. تا جاییکه نقطه‌ی مشترکی برای ارتباط بیشتر پیدا کنیم. بلکه این نقطه، بهانه‌ای شود تا رشته‌ی خیال ما را به دیگری گره بزند و این گره، تن‌ها را که نه، جان‌ها را به هم نزدیک کند.

به جایی می‌رسد که ایزوله‌شدن کره‌شمالی از دنیا را می‌بیند وحیران نظاره می‌کند! حیران و منگ، به دنبال یک چاره. هر چه که باشد. زور فرهنگ، بر اقتصاد می‌چربد. فرهنگ که گره خورد، یعنی فکرها به هم گره خورده. این‌جاست که تن‌‌ها به هم گره می‌خورند و جان‌ها یکی می‌شوند. دیگر پول، تنها زبان مراوده نیست و ارتباطات، از انحصار پول، به ‌در می‌آید.
(( موضوعِ حذفِ روابط فرهنگی و مذهبی، حذف روابط اقتصادی می‌آفریند))

جدایی و تنهایی کره‌ی شمالی در دنیا، جرقه‌ی این حرف‌ها را در امیرخانی زد. اینقدر دور از دنیا برای چه؟ بعد پا را فراتر می‌گذارد می‌آید یک قدم عقب‌تر. اگر کره اینطور است، برای ایزوله نشدن ایرانِ این روزها چه باید کرد؟ اصلا چرا محدودش کنیم به ایران و فضاهای بین‌المللی؟ بیاریمش در مقیاس دمِ ‌دستی‌تر. در مقیاس فرد و اجتماع. من و اجتماع. من و اطرافیان‌م.

چطور می‌شود این نقطه‌های اشتراک را یافت و گروهی از انسان‌های ناهم‌زبان و متفاوت را به هم گره زد؟

اصلا مگر لازم است حتما زبان و حرف همدیگررا فهمید که از گره خوردن به دیگری حرف زد؟ گاهی یک توپ می‌شود زبانی برای ارتباط! یک اسکناس پول! شاید هم یک لبخند بی‌صدا روی لب… می‌پرسید توپ را چه به زبان ارتباط؟ فکر می‌کنم نیمی از ما که سررشته‌ای از فوتبال و والیبال داریم و در حد لگدزدن و سیخ زدن به آن با دست می‌شناسیم‌اش، می‌فهمیم می‌تواند زبانی برای ارتباط باشد بین من و گروهی ناشناخته که به تازگی به جمع‌شان وارد شده‌ام! هینقدر ساده…

مگر باید برای ساختن یک ارتباط درست، دنبال چه چیز شاخ و دم داری بود؟

شاید هم جایی هم سیگار و فندک شد زبان بین‌المللی! سیگاری برای کسی روشن کنی، نمک‌گیرش کرده‌ای و به هم نزدیک‌تر می‌شوید!

نقطه‌ی اشتراک را چطور می‌توان یافت؟

کم‌نیستند این‌ها.

دستی بر بهانه‌هایی می‌شود گذاشت که فکرها را بهم گره می‌زند. از هلال شیعی کشورهای اطراف می‌گوید که می‌تواند شروعی برای دوستی بیشتر باشد! عقیده‌های یکسان، همیشه پیوند دهنده هستند. حالا بین من با همسایه‌ام، یا بین من با کسی از غرب کشور که رو‌ح‌مان از هم خبر ندارد!

زبان فارسی. حوزه‌ی نوروز! مردمانی که هنوز هم عید نوروز را جشن می‌گیرند و از هفت ‌سینِ سفره‌های دم عیدشان، هیچ “سینی” کم نشده.

از جاده‌هایی می‌گوید که از ایران می‌گذرند ولی لزوما ایران یا غیرایرانی، ندارد. این جاده مالِ خیلی‌هاست. جاده‌ی ابریشم یا جاده‌ی آبیِ ادویه.

این‌هایند مشترکات ما که می‌تواند دست‌های ما را به سمت همدیگر بکشاند، وصل کند. گره بزند، یکی کند. آن‌وقت،‌ کمتر پیش می‌آید که من، چنان با اطرافیانم غرق اختلاف شوم که در انزوای خودساخته‌ام، بمیرم و بپوسم. نآشنا و گم در جهنم درون‌ام! در ایزولاسیون فکری و یخ‌زده‌ای که بخاطر پیدا نکردن اشتراک‌ها، کاری برایشان نکردم.
((این‌ها، روشی برای دور زدن تحریم‌ها نیستند؛ معنای وجودشان، خود حذفِ تحریم است.))

و این قسمت از حرف‌های امیرخانی را دوست دارم پررنگ‌تر بنویسم. که باید چنین بود :

به من اگر بود فتوا می‌دادم که هر ایرانی موظف است با سه نفر خارج از قوم و قبیله و زبان و مذهب، ‌با سه نفر غیر ایرانی رفاقت کند،‌ارتباط فرهنگی بگیرد، مراوده داشته باشد، آن‌ها را به خانه‌ی خود دعوت کند… و این ظرف چند سال برای هشتاد میلیون ایرانی ، یعنی رابطه با دویست و چهل میلیون غیر ایرانی. یعنی هر نویسنده،‌سه ناشر و نویسنده می‌شناخت در جهان که در تحریمی‌ترین شرایط پولش را در پاکت برایش می‌فرستاد و هر چوپان با سه چوب‌دار آن‌طرف مرز رفاقت می‌کرد و واکسن دامی را با آن علوفه طاق می‌زد و هر دانش‌جو با سه استاد و دانش‌جو و این یعنی… و این یعنی بی‌اثر کردن هر تحریمی… این فرهنگ می‌خواست و امنیتی باهوش می‌خواست و دولت غیرتمامیت‌خواه می‌خواست و مهم‌تر از همه اعتماد به مردم می‌خواست…
((قسمتی از متن))

مهم است که حرف اصلی را بگیریم و روابط را با این فرمان بیش از پیش گسترش دهیم.

بدین سان، قفل‌ها بهتر از پیش باز می‌شوند و ارتباط‌ها، گرهِ هر مشکلی را حل می‌کنند. هر یک دیگری را در میابد و کسی از تنهایی به هلاکت نمی‌افتد. تا کنون به ارتباط گرفتن و کانکت‌شدن، اینطور نگاه نکرده بودم!

دنیایی که رابطه‌هایش بیش از پیش محکم‌ شوند، بین من و برادرم، من و خواهرم، من و دوستان قدیمی و جدید و دور و نزدیک؛ دنیایی که روابط‌اش مرز و بوم نشناسد و به کمک زبان فرهنگ و هنر و موسیقی و شعر و ادبیات و قصه و تئاتر و سینما گسترش یابد، به گمانم معنایش به بهشت و آرامش نزدیک‌تر است.

این کتاب، یک کتاب نبود. بیش از یک کتاب است. می‌شود تا فردا راجب آن حرف زد و مثال بزرگ و کوچک آورد! اما زیبایی‌اش به همین گفتن چکیده‌ای بود که از این کتاب دستگیرت می‌شود.

این نوشته،‌ تلاشی نه برای جراحی کردن ساختارِ منحصربفردِ کتاب،‌ بلکه تلاشی برای به زیر تیغ جراحی کشیدن اندیشه‌ی کتاب بود. به نوعی کاربردی‌تر و ملموس‌تر.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

دین و اعقتاد

جنگ پرطمطراقِ اعتقادها + یک پیشنهاد

گاهی هم لازم است صمیمی شوی و بدر آیی از پیله‌هایی که به دور خودت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *