خانه / از خودم بگم

از خودم بگم

محمدجواد یعقوبی

للحق…

اگر این تکه از ساعت را اینجا سپری می‌کنید، لابد می‌خواهید بدانید که هستم و چه هستم.

وقت را غنیمت می‌شمرم.

می‌نویسم.

از هر آنچه در طول زمان برایم به اثبات رسیده.

می‌نویسم تا خودم را بهتر بشناسم.

نوشتن از خود، برخی جاها شیرین است و برخی جاها تلخ! همینکه بدانی داری به مرز شعار دادن نزدیک می‌شوی و آنی نیستی که ادعا می‌کنی، تلخ و نچسب می‌شود و زهر می‌شود به جانت… تعادل بین این دو، کاری‌ست بس دشوار که آرام آرام رخ می‌دهد.

باری. اینجا هم گاهی دچارش می‌شوم. ولی نوشتن از خودم مرا دوباره به خودم برمی‌گرداند تا آنی را بگویم که هستم… رک؛ راست؛ صادق. نه کسی که می‌خواهم باشم که نه به دار است و نه به بار.

با نوشتن‌هایم، رکبی می‌زنم به خودم تا ببینم چند مرده حلاجم.

جایی به اهمیت معرفی خودم پی بردم که در گروه کوچکی از اعضای متمم عضو شدم. تشکیل آن گروه‌ برای خودش ماجرایی دارد.

بچه‌ها خود را به یکدیگر معرفی می‌کردند بلکه نخی برای اتصال به همدیگر پیدا کنند. و من مات و مبهوت جزئیات معرفی‌شان…

مشخص بود چقدر درمورد ویژگی‌های‌شان دید شفافی دارند. بی‌شک این نوعی خودشناسی ارزشمند است. اسمش را من می‌گذارم خودشناسی.

به راستی چرا اینقدر در معرفی خودم ناتوان بودم؟

آنجا بود که تصمیم گرفتم مجددا دستی بر سر و روی این صفحه بکشم . با جزئیات بیشتری خودی نشان دهم. حتی همین الان که این صفحه، ۲۹مین بازبینی خود را پشت سر می‌گذارد!

شفاف‌تر مرا بشناسید.

محمدجواد یعقوبی

آذر سال ۱۳۷۷ بود که در مشهد چشم به دنیای جدیدی باز کردم. با همه سختی‌هایی که یادم نمی‌آید چقدر بود. خدا را شکر که در دوران کودکی آدم نه شعور می‌فهمد نه درد را. اصلا حالی‌ات نمی‌شود کجا می‌روی و چه می‌کنی. به گمانم دل به دریا زدن هم از همان جا بهمان ارث رسیده.

بزرگ و بزرگ‌تر شدم و قد کشیدم.

فکر و خیال، هم‌پای قد و وزن، شاخ و بال گرفت. کنجکاو شدم در مورد خودم. می‌خواستم تکلیفم را با خودم مشخص می‌کردم که چه میخواهم از هر آن‌چه هست و نیست.

بالأخره باید می‌فهمیدم رنگین‌کمانم چه رنگی است؟

بزرگتر شدم و در ۱۹ سالگی، سال ۹۶، پا به عرصه دانشگاه گذاشتم. این روزها، چهارمین سال تحصیلم را در رشته پزشکی پشت سر می‌گذرانم. دانشگاه علوم پزشکی بیرجند. جایی که هر روز هویت‌ام را دست‌خوش تکامل می‌کند.

حرف‌های زیادی درمورد تحصیل در رشته پزشکی دارم که به تدریج اگر عمری باشد همینجا از آن‌ها خواهم نوشت.

به گمان من، نظام آکادمیک آموزش پزشکی به قدری ناکامل است که می‌تواند ازمن تنها یک ربات بسازد. این من هستم که باید نقص‌هایش را پیدا کنم و برای خود به فکر راه چاره‌ای باشم.

گاهی باید راهت را از دانشگاه جدا کنی.

در این مسیر، اینجا خواهم نوشت. سوای از دانش (konwledge)، فاکتورهای دیگری هم برای یک دانشجوی پزشکی مهم است که تفکر نقادانه (critical thinking)، تصمیم‌گیری (decision-making) و برقراری ارتباط درست و مناسب (communication)، گروه کوچکی از این مهارت‌هاست.

قصد دارم در آینده نزدیک و با آگاه‌تر شدن از آن‌ها، بیشتر درمورد رشته‌‌ام پزشکی و چالش‌های یادگیری در آن بنویسیم.

اینجا، جایی برای ثبت خاطراتم از اتفاقات بیمارستان خواهد بود.

کنفرانس MEDtalk در دانشگاه علوم پزشکی بیرجند. سال ۹۸

کمی از رشته‌ حرفه‌ای‌ام فاصله می‌گیرم.

بحث را شخصی‌تر می‌کنم.

بگذارید در ابتدا کمی از علایق‌ام بگویم.

دولت‌آبادی که در کلیدرش می‌نویسد: ((هر آدمی چیزهایی را در این دنیا دوست دارد. من هم مثل هر آدم دیگری چیزهایی را دوست می‌دارم. در حقیقت اگر دوست نداشته باشم، ‌نمی‌توانم زندگی کنم.))

معتاد به خوردن حداقل دو لیوان چای گرمِ با نبات در روز هستم. قهوه نمی‌خورم. شاید به مراحل دم کردن‌اش عادت ندارم. نسکافه‌هم مثل قهوه. اگر باشد، می‌خورم با کلی شوق و ذوق. نباشد هم به همان چای اکتفا می‌کنم :)) غالب موارد هم روال زندگی بدین صورت است. بیشتر با چای حواسم را پرت می‌کنم از ناملایمات و بدقلقی‌های زندگی.

اینجور وقت‌ها در کنار لیوان چای، نوشتن و گوش دادن به موسیقی هم عرض اندام می‌کند.

کتاب‌خوانی‌ هم که همیشه‌ی خدا حرف اول را می‌زند. برای من، کتاب‌ها، مناظری هستند که با دیدن‌شان انرژی می‌گیرم و نفسی تازه می‌کنم.

مدتی‌ست که به خطاطی علاقه‌ی شدیدی پیدا کرده‌ام و سعی می‌کنم یک‌ساعتی در روز برای تمرین کردنش وقت بگذارم.

این‌ها را از من بگیری، نمی‌توانم زندگی را بگذرانم.

از شخصیت‌ام بگویم…

  • برای پیشرفت، در رشته تخصصی‌ام پزشکی و غیرتخصصی، دنبال فرصت‌های مختلف‌ام.
  • رشد فردی و بهبود نقاط ضعف شخصیتی را در اولویت دارم. معتقدم گاهی زود دیرمی‌شود. باید به فکر بود و نگاهی به آینده داشت. در دم زندگی کردن بدون دودوتا چارتا کردن آینده، کمی برایم سخت می‌شود. 
  • در متمم به دنبال گم‌شده‌ا‌م هستم. موزه‌‌ای‌ست این متمم برای خودش! سری به آن بزنید.
  • بدنبال پرورش تسلط کلامی، حمایت اجتماعی، مهارت یادگیری در متمم هستم. با درس‌هایی از دوره‌های MBA مثل یادگیری، تصمیم‌گیری و مدل ذهنی از متمم سر کیف می‌شوم!
  • بدنبال تحقق بخشیدن به این سخن محمود دولت آبادی هستم که می‌گفت انسان عبارت است از اندیشه،کار و تأثیرگذاری.
  • وبلاگ نویسی می‌کنم تا به خودشناسی بیشتری برسم. علایق دفن‌شده‌ام را دوباره زنده کنم. جان ببخشم بهشان. یادگیری‌ام را عمیق‌تر کنم.
  • دارای شخصیتی برون‌گرا. امان ازین برونگرا بودن و نتوانستن زبان به کام گرفتن! هرچند که برونگرایی توجیه‌کننده‌ی پرحرفی نیست. ولی غالبا پرحرف هستم و ناتوان از سکوت.
  • بشدت دوست‌دار مطالعه و کسانی‌ که با کتاب‌ها زندگی می‌کنند. با کتاب‌خوان‌ها ذوق می‌کنم.
  • آثار دولت آبادی، آن شورِ دلربایم در زمینه‌ کتاب‌های ادبی است. البته «سایه» هم عزیز است. ابتهاج! کنار این‌ها، به قلم رضا امیرخانی و استاد شفیعی‌کدکنی هم علاقه‌مندم.
  • به چالش کشیدن اعتقادات شخصی‌ام جزو علایق همیشگی‌ام بوده و هست.

همه چیز را مدیون متمم هستم.

متمم خیلی بزرگ است.

بزرگتر از آنی که من تعریفش کنم. می‌توانید از طریق این لینک به پروفایل من در متمم دسترسی داشته‌ باشید.

+بد نیست ببینید:[متمم، دایه‌ای مهربان‌تر از مادر – لذت هم‌نشینی با سایت متمم]

این وبلاگ چه مسیری را طی می‌کند؟

بخشی از یادگیری‌ام از میسر هم‌نشینی با انسان‌های خوش‌فکر می‌گذرد. به کمک این وبلاگ، در پی شناخت انسان‌هایی هستم که در مسیر فکری من‌اند. دوستی و همکاری با آنان جزو ارزش‌هایم در زندگی‌ست. این وبلاگ جایی برای نوشتن و یادگیری بیشتر است.

اینجا، مطالبی خواهم گذاشت که عمدتا خودم در دنیای‌شان سرمست می‌شوم. آن‌هایی که خودم به آن‌ها عمل کرده‌ام. سعی من بر اینست که شعار ندهم و موعظه‌نصیحتی نکنم به این و آن.

سعی کرده‌ام در مشخص کردن تکلیف خود با زندگی و علایق‌ام سنگ‌هایم را با خود وابکنم. سکه‌ی استخاره به نام موسیقی، کتاب‌خوانیهای گاه و بیگاه‌ من، و صحبت از مسائل رشته‌ام، پزشکی، افتاد!

پس ۳ حوزه‌ی عمده‌ی وبلاگ را خبر رساندم.

بزودی هم نقشه‌ی راهی برای صحبت کردن مدوۤن و منظم از موسیقی تنظیم می‌کنم. قرار است کم‌کم درمورد موسیقی بیشتر بدانیم و بفهمیم که بالأخره به درد کجایمان می‌خورد این موسیقی و هنر! که چنین همه بشر را از ابتدا شیفته و مدهوش خودش کرده.

خیلی‌ها این چیزها یعنی هنر، به هیچ‌ کجایشان نیست و اندکی ناراحتم می‌کند این بیخیالی‌شان. چقدر زیباست اگر تأثیرِ گوش دادن به موسیقی و دیدن تابلوهای جذاب خطاطی را در سایر حوزه‌های بیولوژیکی مثل پزشکی هم رمزگشایی کرد. بماند…

+بد نیست ببینید:[چرا با موسیقی آرام می‌شوم؟]

مطالبی که اینجایند اکثرا حول حوزه‌های یادگیری می‌چرخند.

+بد نیست ببینید:[چرا به “مهارت یادگیری” نیاز داریم؟ دلایل تنفر مقطعی و گذرای من از یادگیری]

در این سایت می‌خواهم بیشتر به شناخت خودم برسم. و هرچه این شناخت بیش‌تر شود، قطعا این صفحه هم پربارتر و کامل‌تر خواهد شد. حالا حالاها قرار است این صفحه بروز شود.

راه‌های ارتباطی با من

خداروشکر توییتری نیستم.

مسلما هیچ چیز به اندازه گذاشتن کامنت در پست‌ها به من انگیزه نمی‌دهد. از این‌ها گذشته کیفیت انواع گفتگوها، از مسیر کامنت‌گذاری به مراتب بیشتر از سایر روش‌هاست. علاوه بر کامنت در هر پست، از قسمت ارتباط با من می‌توانید حرف‌ها، سخن‌ها، بد و بیراه‌ها و خوش‌وبش‌هایتان را ایمیل کنید و من جواب خواهم داد :))

اما همانطوری که گفتم، در اینستاگرام هم مدتی است فعالم. آن‌جا هم پلی است برای ارتباط!

استوری‌هایی تحت عنوان «کاغذبازی» را هر پنجشنبه می‌گذارم. متن‌‌هایی کوتاه و جذاب از کتاب‌های خوانده‌ شدم‌ام. پست‌هایی از کتاب‌هایی که می‌خوانم و موسیقی‌هایی که گوش می‌دهم بین‌شان خودنمایی می‌کند.

می‌توانید از اینجا پروفایل من در اینستاگرام را مشاهده کنید.

اینجا میخواهم بیشتر فکر کنم…

خوشحال میشوم شما هم در این راه من را همراهی کنید و نظر و پیشنهاداتتان را کامنت کنید.

پیروز باشید و برقرار.

محمدجواد یعقوبی. کمی قبل از نصف شب. ۱۵ دی‌ماه ۹۹