خانه / معنای زندگی / حرف‌هایی به جای مقدمه – فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد

حرف‌هایی به جای مقدمه – فروغ فرخزاد

یکی از شیرین‌لحظه‌های زندگی‌ام،‌غرق شدن در زندگی‌نامه‌ی این و آن است. افرادی که اسم‌شان سر زبان‌هاست و از آن‌ها انسان‌هایی بزرگ و دور از ذهن ساخته‌ایم.

با این زندگی‌نامه‌ها، انگار به توانِ حوادثی که از ورق‌پاره‌ها و سیاهه‌های کتاب‌ می‌خوانم، زندگی‌ام‌ را زندگی می‌کنم.

یک حس غریب و در عین حال شگفت‌انگیز به من دست می‌دهد.

چه حسی‌ست وقتی می‌فهمی یک فرصت تازه برای زندگی کردن پیدا کرده‌ای؟

حس شور و شعفی که از خواندن زندگی‌نامه و گفتگوها با افراد خاص به من دست می‌دهد، به مانند اینجور حسی‌ست. انگار به هوای خواندن زندگی‌ها و سیر اتفاقات زندگی هر کسی، یک فرصت تازه برای زندگی کردن هدیه می‌گیرم.

انگار همه جوهره و عصاره‌ی زندگی یک نفر را چشیده‌ام و قرار است تزریقش کنم به این عمر محدودم. قاطی لحظه‌لحظه‌ زندگی‌ام کنم.

اما شاید پرسیده شود هدف از قاطی کردن‌شان با لحظه‌های کوتاه و بلند زندگی‌ام چیست؟ پاسخش برمی‌گردد به یک کنجکاوی درونی که در ذات من است و فرار کردن از آن برایم ناممکن است.

بیزارم از حفظ یک مدل ذهنی و اکتفا کردن به آن. حس ماندن در یکجا، خسته‌ام می‌کند. برای تجربه‌های جدید،‌ حرف‌های جدید و نگاه‌های جدید به زندگی و هر آنچه در آن است، ‌دلتنگ می‌شوم.

حرف‌های فروغ فرخزاد…

نقل قول‌هایی که در کنار زندگی‌نامه او می‌خواندم، جریانی از شگفتی و شور و نشاط، با چاشنی غم و اندوه و دلشوره را به من تزریق می‌کرد.

همین چند وقت پیش بود که فروغ را با یک کتاب گزینه اشعار فروغ فرخزاد شناختم. کتابی که اول آن،‌ زندگینامه فروغ را بیان کرده است. یک زندگینامه‌ی مختصرِ چند صفحه‌ای که بتواند قطره‌ای از زندگی ۳۲ ساله او را به تصویر بکشد.

فروغ خیلی زندگی نکرد. طولانی نزیست. یعنی مثل انتظارات عوام درمورد عمر انسان، اصلاً کامل نبود. اما به کمال زیست. ۳۰ سالگی را چشید و به بیان خودش سن کمال یک زن را لمس کرد. شعرهایش به کمال رسیدند و نگرشش کامل‌تر شد. بالغ‌تر شد. و با نگرششی بالغ‌تر، شعرهایش را پرمایه‌ کرد.

بگذریم.

اینجا، بنا ندارم ریز به ریز عشقم به فروغ که چند روزی‌ست ایجاد شده به تصویر بکشم.

ترجیح می‌دهم چند نقل قول زیبا از قول فروغ بیاورم.

این‌ حرف‌ها، برای من که حرفه‌ی تخصصی‌ام ادبیات نیست و شاعر هم نیستم، غریب نیست. برای من، فرقی نمی‌کند طرف شاعر است یا ناقد یا حافظ یا کاتب. من به جوهر حرف او توجه می کنم. به مدل ذهنی‌اش.

مدل ذهنی فروغ درمورد رشد کردن، بالیدن و به کمال رسیدن را دوست دارم. خواستم اینجا ثبتش کرده باشم.

می‌خواهم دقیق‌تر شوم در سه پاراگرافی که از حرف‌هایش انتخاب کرده‌ام. این گویه‌ها، حاصل سال‌ها زندگی، خراب کردن و ساختن، گریه کردن، خندیدن، دوباره خراب کردن،‌ از ریشه نابود کردن، پایه‌ریزی کردن، ساختن، ساختن و ساختن بوده است.

چطور می‌توانم در برابرشان بی‌تفاوت باشم و سرسری از آن‌ها رد شوم؟

من احتیاج داشتم به اینکه در خودم رشد کنم و این رشد زمان می‌خواست و می‌خواهد. با قرص ویتامین نمی‌شود یکمرتبه قد کشید.
«قسمت‌هایی از دو گفت‌وشنود با فروغ فرخزاد» نقل از مجله آرش،‌شماره اول، دوره‌ی دوم

چطور می‌شود در خود رشد کرد؟

این رشد و رویش درونی چیست؟

به یاد «اصالت» افتادم. هر کسی،‌ با این رشد درونی به نوعی اصالت می‌رسد که مختص به اوست. خاص و منحصر بفرد. یکتا و یگانه و تنها. نقش و نگار‌ه‌ای که در هر انسان، ‌منحصر بفرد است.

برای رسیدن به این اصالت کنجکاو بودم. و فروغ، چه زیبا حرف‌هایش را ادامه می‌دهد.

می‌خوانم:

[نیما] راهنمای من بود، اما من سازنده خودم بودم. من همیشه به تجربیات خودم متکی بوده‌ام. من اول باید کشف می‌کردم که چطور شد که نیما به آن زبان و «فرم» رسید. اگر کشف نمی‌کردم که فایده نداشت. آن وقت یک مقلد بی‌وجدانی می‌شدم. باید آن راه را طی می‌کردم. یعنی زندگی می‌کردم.
«قسمت‌هایی از دو گفت‌وشنود با فروغ فرخزاد» نقل از مجله آرش،‌شماره اول، دوره‌ی دوم

نیما یوشیج را می‌گوید.

همانی که شعر نو را سفت و سخت به همگان نشان داد و فروغ فرخزاد، مثل هر انسان دیگری شعرهایش را می‌خواند و از او یاد می‌گرفت. اما مثل همه نمی‌خواند. عینک دیگری به چشم داشت. نگاه دیگری به واژه‌هایش داشت. دنبال تقلید صرف نبود. می‌دزدید. فروغ هم از نیما دزدید. اما چه دزدیدنی؟ دوست دارم آن را سرقتی بدانم از جنس چگونه راه رفتن.

فروغ، چگونه راه رفتن را از نیما و راهنمایانش دزدید.

اما به مقصد نیما دست نزد. مقصد فروغ، مال خود فروغ بود نه کسی دیگر.

و چه خوب راهش را پیدا کرد و از راهی که نیما رفت،‌ مقصد منحصربفردی ساخت. مقصدی که به اسم فروغ مزین شده و مالکش، خود فروغ است.

باید در یک سیر طبیعی، ‌در درون خودم و به مقتضای نیازهای حسی و فکری خودم، ‌به طرف این زبان می‌رفتم، ‌و این زبان خودبخود در من ساخته می شد،‌ در دیگران که ساخته شده بود. حالا کمی اینطور شده. این‌طور نیست؟ خیلی کاغذ سیاه کردم. حالا دیگر کارم به جایی رسیده که کاغذ کاهی می‌خرم. ارزان‌تر است.
«قسمت‌هایی از دو گفت‌وشنود با فروغ فرخزاد» نقل از مجله آرش،‌شماره اول، دوره‌ی دوم

امتحان کردن و خط زدن و فرو ریختن. مچاله کردن و پاره کردن و دور ریختن. دوباره برخاستن و نفسی چاق کردن و قدمی برداشتن. خودت را شناختن و متفاوت‌تر و بالغ‌تر از پیش رفتار کردن.

به راه بادیه رفتن و باطل ننشستن.

به گمانم همه مسیر ما در همین سه پاراگراف فروغ خلاصه شود.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

another round

سکانس‌‌های پایانی فیلم another round – تزریق حس رهایی

سکانس‌های آخر another round است. و موسیقی دلنشینِ Scarlet Pleasure. به نام «What A Life». …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *