خانه / یادداشت روز / شلوغی‌‌پرستی
شلوغ

شلوغی‌‌پرستی

در زندگی کوتاهی که تابحال داشته‌ام و ۲۲ سالی تابه‌هنگامِ نوشتن این تکه‌‌کلمات حیف و میل کرده‌ام، و هر روز به سمت فردایی دیگر چشم می‌بندم و باز می‌کنم، یک پارادوکس نمود زیادی داشته. چسبیده به پا و دستم و در واقع ول‌کن هم نیست. وصله‌ی ناجوریست هر چه که هست!

همیشه‌ی خدا در بیکاری‌ها یا بقولِ گفتنی همان اوقاتِ ظاهراً فراغت، خستگی‌ام بیشتر از ایامی‌ست که کار روی کار تلمبار شده و ناگزیر باید از یکی‌شان بپری به آن‌یکی دیگر و امضای انجامش را تهِ همه‌شان بکشی. برایم کمی جای سوال و درنگ است که حالا از بین این‌همه فرم و شکل، چرا این‌چنین باید باشم؟ حس می‌کنم که بیکاری مطلق انگار بر من حرام شده و حداقل دستم بی‌قرار است و دنبال اینست که سرش را به کاری گرم کند!

محال است که درِ زندگی من، بر غیر این پاشنه بچرخد…

نمی‌دانم در چه مکانی و از چه زمانی‌ بود که بند ناف مرا با سخت‌کاری‌ها بریدند. ناگفته‌ هم نماند که خوشم آمده از این مثَل! خیلی‌ها حکایت‌اش می‌کنند. آن‌جاهایی استعمال می‌شود اگر کسی مثل سِریشُم وصله شده به کاری و در انجام دادنش مرغش یک پا دارد، می‌گویند بند نافش را با فلان کار بریده‌اند. این هم نوعی رساندن مقصود و منظور است. لازم که نیست حتما منبری باشد و پله‌ای تا بالایش بنشینی و نطق کنی از جایگاه وعظ و پند و اندرز و جمله‌پراکنی‌های بیخودی. همین تک جملات، دریایی از مفاهیم را در مشتی آب که نمونه‌ی خروار است فراهم می‌آورند و روایت می‌کنند برای گوشی که بشنود. همین نیم‌چه مشت! که باید که سعی کرد نمونه‌ی خروار باشد تا یک‌وقتی پس از آمد و رفت نقل قول‌ها، مقصد سخن، لنگ در هوا نماند. بالأخره به جایی بندش کنی…

از همین شرایط خودم می‌گفتم که به این‌جا رسیدم.

پیش از این که درگیر امتحانات نباشم و درگیر کارهای دیگری بودم، آن روزهایی که تازه قرنطینه مد شده بود و در خانه‌ها حبس؛ خواستم کمتر بنویسم به هوای کیفیت و رسیدن به مطلبی ارزشمند.

+بد نیست ببینید:[حرف زدن یا فکر کردن؟ – نگاهی به سخنان محمود دولت‌آبادی]

خوشم می‌آید از کارهایی که ناخودآگاه و چه بسا خودآگاه انجام می‌دهم؛ که به هر ممری بود می‌خواستم از حرف‌های بنده‌خدا دولت‌آبادی بهانه‌ای برای ننوشتن دست‌وپا کنم!!

باری. مدت مدیدی‌ست که بادِ سر خوابیده و بین شعله‌ی گرم و دیوانه‌وارِ امتحاناتِ اولین ترم فیزیوپاتیِ پزشکی بال‌بال می‌زنم و هی این بین، دارم سرم را از این گرداب امتحانات بدر می‌آورم بلکه هوایی تازه کنم و فشار کارها، نگذارم خفه‌ام‌ کند.

شاید هم این بال‌بال زدن‌های وسط امتحانات و این تلاش و کوشش‌ها برای ایجاد تنوع، رمز و راز همان چاقوی ضرب‌المثلیِ بند نافم را روشن کند.

busy

همینکه در اوقات شلوغی، مجبوری هر جوری که شده تنوعی ایجاد کنی و با این‌پا آن‌پا کردن‌ها، وقتی بخری از بازار عمر و دلی تازه‌تر کنی. به گمانم هر چه سرم شلوغ‌تر، نوشتن‌ام بیشتر از پیش می‌شود!

همین می‌شود که بین شلوغی‌هایت و بین فشار کاری و درسی، بیش از اوقاتِ خمودگی و عهدِ لم‌دادگی و ولو شدگی خرس‌های زمستانه، هدفمندتر و بهتر به تفریح و سرگرمی‌ام میرسم. حقا که این تفریح با وجودیکه وسط فشارهای رنگارنگ است، بیشتر بر پوست و خونت می‌نشیند.

این‌ها هستند که کار را برای انسان واجب‌تر از هر چیزی می‌کنند و اگر نباشد این کار، باید که جُل و پلاست را جمع کنی و یک نیم‌چه فضای تاریکی وسط قبرستان اجاره کنی و سر بر لحدش بگذاری و چنین‌گونه طیِۤ زمان کنی. چرا که هیچ‌کاری نکردن، از مرگ هم بدتر است. لاقل در مرگ یک بار می‌میری و بعدش هم… خدا می‌داند از بعدش! شانس‌مان بگیرد آن طرف خبری باشد و فرشته‌ای دستش را زیر دل‌مان بگذرد و رو در روی ما بگوید (( که دیدی این طرف هم خبری است و تاریکی مطلق نبود؟! )).

اما در زنده بودن همراه با سستی و خمودگی و سر در گوشی‌ فرو بردن و ورق‌زدن پست‌های مجازی و بالا پایین کردن از روی عادت صفحات اجتماعی‌، هزار بار آدمیزاد می‌میرد و زنده می‌شود.

بی‌شک که یک‌بار مردن میرزد به این زندگی‌های بی‌ارزش و از روی عادتِ هردم‌مزاجی.

باری. این شلوغی‌ها را دوست دارم. سادیسم و خودآزاری هم ندارم که سر و ذهن‌ام جولان‌گاه چنین افکاری‌ست!

به‌گمانم همراه با امتحانات دانشگاه و درس‌های فشرده‌ی کلاسی و بیمارستان رفتن‌ها، زندگی‌ام هدفمندتر شده و کمتر به ورطه‌ی بدترکیبِ بی‌حالی وارد می‌شوم.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

مهارت

محدودیت – تحریم – هنر و مهارت

رضا امیرخانی اینطوری نطق کرده در کتابش: درمان به هنر پزشکی و تجهیزات پزشکی وابسته …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *