خانه / طعم هنر / «شعر» چرا زنده می‌کند؟
شعر

«شعر» چرا زنده می‌کند؟

استاد شفیعی کدکنی را ادبیات‌دوستان می‌شناسند.

به رنگ‌ آدم‌هایی‌ست که سراسر وجودشان را شور و شوق و اشتیاق پر کرده.

کتاب «صور خیال در شعر فارسی» را این روزها ورق می‌زنم بلکه بتوانم آشتی مجددی با ادبیات و زبان مادری‌ام برقرار کنم. چیزی که در کتاب‌های ادبیات دبیرستان از شکل و شاکله‌ی «ادبیات» به ما حالی کردند، آنی نبود که باید باشد. ما را زده کردند از هرچه شعر و نثر و داستان و ادبیات و کتاب است. شاید خواسته، شاید هم ناخوسته. وقتی فرمایشات سیاسی و دیکته‌ کردن منتخب پیام‌ها و شعر و نثرها دستور کار باشد، حاصل کار می‌شود نوعی بی‌میلی و بی‌اشتیاقی نسبت به درس ادبیاتی که از عسل هم شیرین‌تر بود. تر و خشک با هم می‌سوزد.

و برای من هم چنین بود.

این روزها، بیشتر از همیشه با آثار ادبی ایران و جهان بخصوص ادبیات روسیه وقتم را می‌گذرانم. کم‌کم و با مطالعاتی اندک هدایت شدم به مسیر ادبیات و اکنون راضی‌تر هستم.

شروع کردن به یادگیری هدفمندانه‌ی گوش دادن به موسیقی با کتاب «درک و دریافت موسیقی» به پیشنهاد امیرمحمد، شروعی برای وارد کردن عادت‌هایی مفیدتر به زندگی‌ام بود. موسیقی را دارم تزریق میکنم به رگ‌های زندگی‌ام و هنوز کار دارد تا کاملا با من یکی شود.

+چرا با موسیقی آرام می‌شوم؟

اما جای چیزی دیگر خالی‌ست.

جای شعر؛ جای شعر

شعر نبود. شعر کم بود. انگار چیزی کم بود. انگار چیزی نیست.

شعر نبود…

شاید تمنای چیزی ناشناخته در بین این حرف‌ها، مرا به آن واداشت که بروم سمت کتاب شفیعی کدکنی. ادبیات‌شناسی که کتاب‌هایش هم بوی شور و شوق می‌دهد و به دور از سختی و تکلفی‌ است که در متون دانشگاهی می‌بینیم. برای یک مبتدی و تشنه‌ی شناختن ادبیات، شروع خوبی می‌تواند باشد.

بی‌راه فکر نکرده‌ بودم.

حدودا ۲۰ صفحه‌ای را که مطالعه کردم،‌ جرقه‌ای در ذهن کوچکم تاریکی‌ها را برطرف کرد.

دست نگه داشتم و تأمل کردم.

بهتر بود دیگر چیزی نخوانم و با نوشتن در اینجا یاد بگیرم.

می‌توان جای خالی شعر در زندگی را پر کرد. اما باید «چرایی» برایش پیدا کرد که اگر این چرا پیدا شد، «چگونه‌اش» هم خواهد آمد. به دنبال این «چرا» بودم.

اینجا می‌خواهم خودمانی‌تر درمورد خود شعر حرف بزنم. خیلی از ما تعریف درستی از شعر نداریم. شعر را مفهومی تکراری و ظاهری می‌دانیم که خیلی‌هایش هم دست برقضا اشتباه است.

از قول شفیعی کدکنی می‌گویم به رنگ و بوی زبان خودم.

خیال

همه چیز به این «خیال» وابسته است. خیال چیست و کجا به کار می‌آید؟

در مورد خیال در کتاب «صور خیال» می‌خوانم:

خیال یا تصویر حاصل نوعی تجربه است که اغلب با زمینه‌ای عاطفی همراه است.
خیال‌ها یعنی تجربه‌های حسی، واسطه‌های انتقال تجربه‌های عاطفی است،‌ زیرا غم و شادی و هرگونه عاطفه‌ای در انسان مشترک است، همه کس شاد می‌شود و همه کس غمگین. حیرت و شوق یا نفرت و ملال چیزی نیست که در شاعران به صورت انحصاری وجود داشته باشد. آن‌ها از چیزهایی سخن می‌گویند که دیگران نیز در آن زمینه با ‌آن‌ها مشترکند. اما بیداری آن‌ها در برابر رویداد‌ها، یعنی تجربه‌های ذهنی ایشان، همواره با نوعی تشخص و برجستگی است.
ما عواطف خود را در تجربه‌های شعری ایشان بهتر می‌بینیم.
«صور خیال در شعر فارسی – دکتر شفیعی کدکنی»

اینقدر این تکه از کتابش به من حال داد که دلم نیامد حتی یک کلمه‌اش را از قلم بیندازم.

انسان – احساس – شعور – عاطفه

انسان همه چیزش وابسته به احساس است. با احساس فکر می‌کند و با احساسش تصمیم می‌گیرد. همین عقلی که خیلی‌ها ازش دم می‌زنند و به آن می‌نازند، بی‌راه نیست اگر ادعا کنیم تحت تأثیر احساسات است. بدون احساس، دیگر انسان، ‌انسان نیست. آدمیزاد به مجموعه‌ی احساسات است که «انسان» می‌شود.

یکی از هم‌خانواده‌های کلمه «شعر»، شعور است. طبق لغت‌نامه دهخدا، شعور به معنای «حس کردن» است. حس کردن یک احساس.

در شعر، چیزی تازه را احساس می‌کنیم. و شاعر کسی‌ست که به طرز تازه‌ای یک پدیده را احساس می‌کند و از طریق کلمات احساسش را منتقل می‌کند.

در ابتدای خلقت، شاید هر انسانی یک شاعر بود. هر انسان، با تک‌تک پدیده‌های طبیعی به وجد می‌آمد. با صدای صاعقه و طلوع و غروب خورشید به وجد می‌آمد: تبلور حسی تازه. این کلید ماجراست. اما به تدریج، بهانه‌های به وجد آمدن محدودتر شد. غبار عادت رویشان خوابید و از چشم‌ها افتادند.

در ذهن یک شاعر، نسبت به یک پدیده نوعی عاطفه نهفته است. آن را احساس می‌کند. همین حس کردن، خودش یک جور شعور است.

شاعر این شعور را از طریق شعر ابراز می‌کند و من که خواننده اثر او هستم، به «احساسی که او کرده» بند می‌شوم. احساسی که از راه کلمات به من منتقل شده. یک حس مُسری! واگیر دارد لاکردار.

مجالی برای دور شدن از پرده و غبار عادت فراهم می‌شود تا دقیق‌تر احساس کنم. تازه‌تر ببینم و بشنوم. تکراری‌ها را از تکرار شدن بیندازم و یا دلم برای احساساتم تنگ شود.

می‌پرسید چطور می‌شود که دلت برای احساساتت تنگ می‌شود؟ من این را در رمان کلیدر حس می‌کردم. حالا می‌فهمم که من در کلیدر «خودِ فراموش‌شده‌ام» را بازشناسی می‌کردم.

حرف از کلیدر شد. کلیدر یک نثر است. اما شعر هم به‌حساب می‌آید! گرچه نظم و قافیه و ردیف ندارد اما به گمان من شعر بود. زیرا باعث می‌شد نسبت به حالات و احساسات بدیهی که برایم عادی شده بودند، طور دیگری بنگرم و از همه آن‌ها آشنایی‌زدایی می‌کرد.

+شرحی بر جلد ۱ کلیدر – جوشش احساس در قلب زندگی

+شرحی بر جلد ۲ کلیدر- توصیفاتی بر عاشق و معشوق، پریشا‌ن‌حالی و طبیعت

+شرحی بر جلد ۳ کلیدر- درخشش زلال طبیعت، نیستی و مرگ، دیر گذشتن زمان، یکی‌شدن با کار

گاهی با توصیفات زیبای نویسنده از یک منظره، یا وصف حالت بغض و کینه و تشویش و وهم و گمان و ترس شخصیت‌هایش، مرا چنان شیفته‌ی احساسات مشابهی میکرد که دوست داشتم خودم در آن شرایط قرار بگیرم و مثل زمان‌هایی در گذشته دوباره تجربه‌شان کنم.

+رمان کلیدر- یک شاهکار شیرین

جالب است که شعر چنین پتانسیلی دارد که مرا شیفته‌ی احساساتی کند که گاهی از وجودشان در خودم شرمزده و متنفر بودم.

کلیدر

در جوانی، آدمیزاد خیلی گول دلش را می‌خورد.
«کلیدر، جلد ۳-محمود دولت‌آبادی»

چنین هنگامی شب به دُم نمی‌رسید. تمام شدنی می‌نمود. انگار کش می‌آمد و هرگز خیالِ به پایان رسیدن نداشت. شب،‌قیر می‌شد. کند و غلیظ. سمج و چسبناک. گلوی زن خشکنا می‌گرفت. خفگی سینه‌اش را می‌انباشت. حس می‌کرد نقسش دارد بند می‌آید. چار‌ه‌ای نداشت جز اینکه برخیزد، و در رابگشاید، ‌سر از درگاه بیرون بدهد. ‌روی به وزش نسیم بسپارد و هوای پاک و سبک را به سینه فرو کشد.
«کلیدر، جلد ۳-محمود دولت‌آبادی»

شعر یک کلام عاطفی‌ست که تصویری خلق می‌کند. گاهی نظم دارد و موزون است. هارمونی دارد و خود کلماتش لپ‌هایت را گل می‌اندازد! اما گاهی هم نثر است و پر از خیال و توصیف.

چیست این مرگ؟ چگونه به سراغ آدم می‌آید؟ از کجا پیدایش می‌شود؟ چرا پیشتر خبرت نمی‌کند؟ از مادرت زاییده می‌شوی و خیالش را هم در سرت نداری! غافل از اینکه او هم، مرگ هم با تو از مادر زاییده است. پا به پای تو. دم به قدم. شاید او، مرگ از مادری دیگر از مادر خود،‌ زاییده باشد! اما با هر نقس، با هر گام، ‌با هر دم و آن، تو به او نزدیک می‌شوی و او به تو. رو به تو می‌آید. مثل چیزی که تو رو به آیینه بروی. تو رو به آینه می‌روی،‌ چیزی هم شبیه تو،‌همتو، رو به تو می‌آید. دیر یا زود به هم می‌رسید.
تو و مرگ.
من و مرگ.
او و مرگ.
«کلیدر، جلد ۳-محمود دولت‌آبادی»

شعر، شعر است. باید آن را فهمید. پیدا کردن شعر، سخت نیست. یک متن هم می‌تواند شعر باشد.

چه می‌کشی گل‌محمد؟ تو آیا نرم نرم داری چلانده می‌شوی، آرام آرام داری می‌شکنی؟ قدم به قدم داری پیر می‌شوی؟ در جوانی، آن هم؟! پیریِ زودرس. چه پدرانه سخن می‌گویی! بار چندین کس، به سنگینی همه خانوار کلمیشی را بر شانه داری، هم از این است شاید که کلامت دم‌به‌دم دارد نرم می‌شود؟ شکسته می‌شود. پیرانه می‌شود. محتاط می‌شود. با کم‌بهاترین کسان،‌تو به نرمی و کرنش سخن میگویی. چه خردمند؟! نه!تو نیازمندی وهمین دارد پشتت را می‌خماند. گل محمد. روزمرگی دارد از پای می‌اندازدت. غم ساج و ارزن و توتون!
«کلیدر، جلد ۱-محمود دولت‌آبادی»

شعری موزون از فاضل نظری را می‌آورم که در گزینه‌ی اشعارش آورده است. اسم شعرش یهوداست.

باز هم یک توصیف زیبا در مورد یک اصلاح دارد که همه ما از آن متنفر هستیم. خیانت.

در شعر «یهودا»، فاضل ‌نظری می‌نویسد:

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست / چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را!

یا جایی دیگر همهمه و تشویشش را اینطوری توصیف می‌کند:

مثل اناری که از درخت بیفتد / در تب و تاب رسیدنِ به کمالم

یا این‌جا که شاعر از پریشانی و گم‌گشتگی خودش مینویسد در شعر «سرگردان»:

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می‌گردم / ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی‌بینم

از کلیدر دولت‌آبادی و از گزینه اشعار فاضل نظری گفتم. کم‌لطفی‌ست اگر یادی از شاعر دلخواهم یعنی «سایه» نکنم. در «تاسیانش» چه زیبا می‌نالد.

تاسیان

در شعر «احساس»، سایه می‌نویسد:

بسترم
صدفِ خالیِ یک تنهایی‌ست
و تو چون مروارید
گردن‌آویزِ کسانِ دگری.

چه کسی جز یک شعور شاعرانه می‌تواند این احساسات بدیهی و مشترک انسانی را دیگرگونه لمس کند،‌ حس کند، بفهمد، جور تازه‌ای نگاه کند، جور تازه‌ای بیان کند تا به تعجب واداشته شوم؟ لذت شعر، ‌با تعجب کردن مرتبط است.

من با این تعجب‌ها، از خواب زندگی‌ام ‌بیدار می‌شوم. از خواب عادت و غفلت. از تکراری‌جات فاصله می‌گیرم.

زندگی مگر جز همین تلاش کردن برای دور شدن از تکرار و عادت است؟

برای همین هم شفیعی کدکنی بر این عقیده است که «امروز ناقدان معاصر،‌ بر اساس همین عقیده،‌ می‌کوشند که شعر را و هنر را تجربه‌ی انسان بنامند. »

یک شعر، حاوی درک احساسات تازه‌ایست که شاعر آن‌ها را بنا به تجربه‌ی زیسته‌ی خود درک کرده. تجربه‌ی زیسته‌ی هر کسی هم منحصر به فرد است و با شعر خواندن،‌ شاید اغراق نباشد اگر بگویم می‌توان به اندازه هزاران بار زندگی کرد و دیگر بار زنده شد.

با شعر می‌توان حیات را پر بها کرد. کارآیی گذر یک ثانیه چندین برابر شود در عمر آدمیزاد. مگر ما چقدر و چند سال و چند ماه قرار است زندگی کنیم؟

خواندن شعر، عمر را طولانی‌ می‌کند. شاید مثل بقیه عمر کنی و بمیری. طول زندگی‌ات مثل بقیه باشد. اما عرض زندگی‌‌ات پهناور می‌شود. تجربه‌ و احساس و عاطفه‌ی چندین انسان دیگر را در این دنیای کوچک لمس کرده‌ای.

این عمر کردن به گمانم ارزشمندتر از «هیچ بودن» است!

این معجزه‌ی «شعر» است.

اکنون حرف فاضل نظری را در انتهای مقدمه‌ی کتاب «گزینه‌ اشعارش» بهتر و بیشتر و عمیق‌تر درک می‌کنم:

دنیایی که در آن شعرنیست،‌ حتماً چیزی کم دارد.
فاضل نظری – پیش‌گفتار کتاب «گزینه‌ اشعار»

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

هیچ

«هیچ»

در کنج اتاق کوچکم، اپلیکیشن کست‌باکس را باز می‌کنم. اپیزود ۵۶ «رادیوهیچ» را پخش می‌کنم. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *