خانه / یادداشت نگاری / یادداشتی بر سودای تغییر محیط
تغییر

یادداشتی بر سودای تغییر محیط

تفکر سیستمی متمم، نقطه‌ی شروعی بود بر تغییر خیلی از باورهای اشتباهم درباره‌ی اطراف.

بعنوان یک انسان که در یک فرهنگ با شرایط اجتماعی و سیاسی و فکری خاصی بزرگ شده‌ایم، طبیعی است که یک سری اشتباهات و خطاهای شناختی داشته باشیم. اما اینکه چقدر با تلاش خود، در مطالعات مختلف غور کنیم و گزینه‌های بهتر را از بین انبوه راه‌های اندیشیدن پیدا کنیم،‌ یا اینکه بین <<بد و بدتر>> با آگاهی، بد را برگزینیم این انتخاب ماست و به نوعی، خودش نوعی هنر است!

کاری به جبر و اختیار زندگی ندارم.

دامن زدن به مسائل جبر و اختیار، تنها مسئله را پیچیده‌تر می‌کند و چه بسا صورت مسئله را هم گم و گور می‌کند در مباحث غیرسودمندش.

چیزی که مهم است، این است که هستیم. حالا چه به جبر، چه اختیار. همین <<هستن>> !

گاهی وقت‌ها در هیاهوی شلوغی‌ها و نابسامانی‌های این دنیا، چه بسا بخاطر نیروی پر شور جوانی و انرژی فزاینده‌ای که جوانی و آن برهه سنی برایت رقم می‌زند، آن وقت‌هایی که نیروی جوانی دیگر در کالبدت نمی‌گنجد و راهی به خروج می‌طلبد؛ این وقت‌ها، سودای تغییر محیط آدم را وسوسه می‌کند.

بد هم نیست محیط عوض شود و گاهی ما را به سمت بهتر شدن هدایت کند. کیست که از تغییر سازنده‌ی محیط پیرامونی غافل باشد و نخواهد که دستی به سر و رویش بکشد؟

اما این روزها، یک نکته غافل مانده. در زرق و برقِ ظواهر پنهان شده و قرار هم نیست گویا به آن توجه شود.

برخلاف تصور عموم مردم، این سیستم‌ها هستند که خودشان را تغییر می‌دهند و اجزای سیستم در یک آن، در خلال تغییر تمامیت یک سیستم ‌نقش چندانی ندارند.

تاریخ خوانی، یک فایده‌اش همین درک چیزی‌ست که بارها تکرار شده به عناوین مختلف. تاریخ‌خوان‌ها، بهتر از هر کسی بسترهای رویداد یک اتقاق را تحلیل می‌کنند و معتقدند هیچ کاری بی‌دلیل و بدون هیچ قربانی و بدون طی زمان کافی، به نتیجه نمی‌رسد. یکی از فواید تاریخ خوانی‌ها هم کسب آرامش بود پیش از این اندکی درموردش صحبت کرده‌ام.

+پیشنهاد مطالعه:[دمی با مفهوم آرامش و ارتباطش با تفکر سیستمی]

زمان می‌گذرد، رویداد‌های مختلفی رخ می‌دهند و اتفاقات در طول زمان، روندها را می‌سازند. روند‌ها، آینده را شکل می‌دهند و یک عضو از یک سیستم به تنهایی در زمانی خاص، نمی‌تواند حریف روندی باشد که رخ می‌دهد.

به اینجا که می‌رسم، به این فکر می‌کنم که زمانی چقدر سودای تغییر محیطم را داشتم و دارم همچنان!

چقدر به آن فکر کردم؟ چقدر خودم را این وسط فراموش کردم و می‌خواستم محیط را کن‌فیکون کنم؟ محیط من… محیط من چقدر در فکر من قابل تغییر بود؟ کی ها بیشتر به فکر عوض کردن خود می‌‌افتم و حوادث لحظه‌ای محیط را نادیده می‌گیرم؟ چه وقت بیشتر از همیشه فاز قربانی بودن بر می‌دارم و از نقش خودم در رشد خودم غافل می شوم؟ چه زمانی پیش از آنکه به فکر عوض کردن خودم و قوی‌تر کردن قوه‌ی پذیرش در خودم باشم، به فکر عوض کردن محیط و به هر دری زدن برای دادن آگاهی به دیگران بودم؟ چیزهایی که شاید اسمش را هم نشود آگاهی گذاشت و تنها به این خاطر که من <<خیال می‌کنم>> آگاهی‌اند، اسم‌شان را آگاهی می‌گذارم. شاید این آگاهی‌های فرضی که از آن دم می‌زنم، سوتفاهمی بیش نباشد و قرار هم نیست همه‌ی مردم از آن خبردار شوند. مدل ذهنی من و نگرش من، مختص به خودم است و به این سادگی‌ها، نمی‌شود آن‌ را به دیگری قالب کرد. که اگر چنین هم فرض کنیم، کاری بس محال است و تا حدی خارج از حیطه‌های آزادی بیان و دادن حق زندگی به دیگران.

زندگی با همین گوناگونی‌اش است که ارزش دارد و میرزد که ادامه دار باشد.

باری. این به دیگران فکر کردن‌ها پیش از به خود فکر کردن؛ این سودای عوض کردن دنیا را داشتن و اصول سیستمی که در آن زندگی می‌کنم را فراموش کردن؛ این زندگی‌های پوچ ما که اگر سر و ته‌ش را بچلانی هیچ ازش در نمی‌آید ولی هر کدام‌مان یک طبل توخالی پر ادعا هستیم؛ همه‌ی این‌ها، لازم است تجدید نظری درشان شود.

به خودم می‌گویم! ((لازم است تجدید نظر شود.)) هر از چند وقتی بد نیست نگاهی به گذشته انداخت و وارسی‌اش کرد. چه بودم، چه شدم و می‌خواهم چه شوم. این فکرهای من، سالیانی دیگر مرا بالاتر از جایگاهی که اکنون هستم قرار می‌دهد یا اینکه چند سال دیگر هم مثل الان، طلبکار از جامعه هستم و بدهکار به جامعه؟ بی آنکه انگشتی خم کرده باشم و کاری برای دفاع کردن از آن! دفاع از چیزی که برای خودم و رشد خودم انجام دادم و منِ‌ ده سال دیگر، به منِ امروز بخندد.

به گمانم غرق شدن در جریان‌های لحظه‌ای یک جامعه، ترندهای سیاسی و اجتماعی، حوادث لحظه‌ای اقتصادی که چنان ما را در خود فرو می‌برد و ناامید می‌کند، همه‌ی این‌ها در لحظه، چندان تأثیر گذار نیستند که زندگی‌ و روح و روان‌مان را برایشان معطل کنیم و از رشد کردن دست بکشیم.

بلکه باید هر کدام از این‌ها را، در بستر زمان بررسی کرد و گذشته را به آینده بافت. حاصل این بافتنی را بیرون بکشی و آن‌گاه برای حال و روزت تصمیمی بگیری.

خودت را با آن روند وفق دهی و باز هم به رشد کردن ادامه دهی.

تغییر

در برابر روندهایی که مسیر اتفاقات را رقم می‌زنند، ضعیف‌تراز آنیم که مقاومت کنیم. تنها چاره، وفق دادن است و فکر اینکه چطور با روندها جلو برویم و عقب نیفتیم. چطور مثل آب جاری باشیم و خود را به هر قالبی که انداختیم، شکل همان شویم… منظورم گردن نهادن و تسلیم شدن نیست. منظورم دنبال معنایی برای زندگی گشتن و توانایی پذیرش رنج‌هاست.

+پیشنهاد مطالعه:[نقشه‌‌ی راهی برای رسیدن به معنای زندگی]

هدف، جلو زدن از یک روند نیست. هدف عقب نیفتادن از روندهای خاموش یا آشکاری‌ست که هر لحظه‌ی زندگی با آن‌ها درگیریم و ناچار از آگاهی برای تشخیص آن‌ها. پیش از آنکه زیادی دیر شود باید تشخیص‌شان دهیم! و این آگاهی،‌ با چیزی جز رشد مناسب با گذر زمان بدست نمی‌آید.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

مهارت

محدودیت – تحریم – هنر و مهارت

رضا امیرخانی اینطوری نطق کرده در کتابش: درمان به هنر پزشکی و تجهیزات پزشکی وابسته …

۲ نظر

  1. سلام
    من هم با نظرات شما موافقم و سعی میکنم روی خودم کار کنم تا زندگیم رو بهتر کنم و مثلا ذهنم درگیر بالا رفتن قیمت دلار و تورم نشه. اما مشکلی که وجود داره و هر کاری که میکنی نمیتونی نادیده بگیریش چون زندگیت رو تحت تاثیر قرار داده، روند پیوسته و دائمی تورم و فروپاشی اقتصادیه. بعضی وقتا فک میکنم تهش چی میشه.

    • محمدجواد یعقوبی

      آرزو؛
      همه ما درگیرشیم و فکر همه مردم ایران، هر کسی که دغدغه زندگی داره معطوفشه. منتهی چاره ‌ای جز پذیرش اینکه در ایران هستیم‌ و شرایط همینه و باید در همین شرایط برای گذران عمر تلاش کرد و امیدوارتر بود، نداریم. چون ناامیدی، با مرگ فرقی نمیکنه و باز هم انسان محکومه به امیدوار بودن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *