خانه / دانشجوی طبابت / از بخش داخلی – درمانگاه روماتولوژی
درمانگاه داخلی

از بخش داخلی – درمانگاه روماتولوژی

سنش را می‌شد با موهای جوگندمی که از زیر روسری بر پیشانی‌اش ریخته بود تخمین بزنم. الان خاطرم نیست. شاید ۴۵ سال داشت. صدای زنانه‌اش خشن شده بود. نفس‌-نفس می‌زد. موقع حرف زدن،‌ خس‌خس می‌کرد. نفس کم می‌آورد. یک دوره کوما را گذرانده و از مرگ قطعی به زندگی برگشته بود. چند وقت پیش، سلول‌های ایمنی به اتاقک حنجره‌اش حمله کرده‌اند. وگنر، اسم بیماری‌اش بود. التهابی منتشر در رگ، که در و دیوار حنجره را گرفته و مسیر تنفسی را بند آورده. سلول‌های خودی، خودی‌ها را زد‌ه‌اند. دیواری کوتاه‌تر از حنجره پیدا نکرده بودند. بخاطر این خراب‌کاری‌ها، مسیر تنفسی قفل شده بود. هوا که از دروازه‌ی حنجره رد نشود، اکسیژن به خون نمی‌رسد. افت اکسیژن خون او را به کاهش هوشیاری و کوما برده بود.

جراح نای را از پوست گردن برش داده و لوله‌ای برای تنفس تعبیه کرده بود. هوا را هر جور شده به ریه‌هایش رساندند. و حالا دارد نفس می‌کشد. آمده به درمانگاه فوق‌تخصص داخلی. بخش روماتولوژی. رشته‌ای که بیشتر از هر جایی با بیماری‌های خودایمنی‌ سروکار دارد.

بیماری که الان به درمانگاه آمده، یک قدم شاید تا مرگ فاصله داشت. خطر از بیخ گوشش رد شده بود. اگر بخت یاری نمی‌کرد ، شاید در عرض چند ساعت امانش را می‌برید. حالا اما خوشبختانه اینجاست.

ولی صدایش گرفته. خشونت صدا را در همان کلمه‌های اول می‌شنیدم. فهمیدم مشکلی در تارهای صوتی اذیت‌اش می‌کند ولی نمی‌دانستم در زمینه‌ی واسکولیت وگنر به این روز افتاده. دیدن این بیمار، مرا سر ذوق آورد. سخت است ببینی کسی گرفتار بیماری شده و عارضه‌ای از آن بیماری اذیت‌اش می‌کند. ولی برای منکه تابحال وگنر را خارج از قفس کلمات ندیده‌ام، شور و شوقی مضاعف داشت. ربط دادن خشونت صدای بیمار به التهاب حنجره، یک نکته‌ی شیرین برای یادگیری بود. و من در هوا آن را قاپیدم.

درمانگاه داخلی

همین بهانه‌ایست برای وارد شدن هر چه بیشتر به فضای بالینی. به دنیای شیرین علایم بیماری که پر از چالش و ابهام و دوراهی است. و هر چالش، تجربه‌ای را می‌طلبد که برای حل آن، باید مریض دیده باشی. اگر بیمار دیدن را از مسیر آموزش حذف کنی، یک جای کار می‌لنگد. هم قشنگ است هم ترسناک. ترسناک است چون اگر در کنار تکست خواندن و آشتی کردن با علم و مطالب آکادمیک بالین را دست‌کم بگیری، می‌شوی مثل یک ماشین حمل بار که دانش را روی دوشش انداخته و نمی‌داند هر کدام به درد کجا می‌خورد. محیط بالین حتی پا را از سیطره‌ی دانش (knowledge) فراتر می‌گذارد. احساسات بیمار را می‌توانی ببینی. درماندگی‌ها را. اضطراب‌ها را. می‌توانی تمرین همدلی و همدردی کنی. اینجا بیشتر از هر جایی می‌توان انسان بودن را تمرین کرد.

این روزها در درمانگاه داخلی، از نزدیک با بیماران مختلف ارتباط دارم. آن‌ها را زیر نظر می‌گیرم. نشانه‌هایشان را. اختلال‌ها را. جاهایی که در تکست‌بوک‌ها خوانده بودم و دور از دسترسم بود حالا در درمانگاه، بیشتر از هر وقتی دستم به آن‌ها می‌رسد. حس خوبی دارد که از دنیای نوشته‌ها و تئوریات محض بیرون می‌آیم و در دنیای واقعی سیر می‌کنم. و اگر به این رشته یعنی پزشکی علاقه‌مند باشی، زیباترین قسمت، آمدن به دوران بالین است و روزگار گذراندن با نشانه‌های واقعی و بیمارهای واقعی.

خشونت صدا را با گوش‌های خودت می‌شنوی. با همین دو گوش خودت که دو طرف سر چسبیده‌اند به جمجمه.

با چشم‌های خودت بیمار ورم کرده و بی‌حال و addict را می‌بینی.

با دستانت گرما و حرارت ناشی از التهاب زیر پوست را لمس می‌کنی. چشم و گوش و دست و حواس،‌ اینجا به کارت می‌آید.

درمانگاه داخلی
نمای آرتریت روماتوئید در انگشتان دست

از فضای تنگ و محدود تکست‌بوک‌ها بیرون می‌آیی و قدری هم در هوای واقعیت‌ها نفس می‌کشی. اینجا در درمانگاه‌های داخلی، انواع و اقسام بیماری‌ها می‌بینم. البته با تابلوی بالینی نه‌چندان شفاف و واضح. همه‌شان درجاتی از ابهام و سوال دارند. اینجا،‌ درمانگاه است و بیماران را می‌توانی در تعامل مستقیم با استاد بررسی کنی. حدس بزنی و حدسیات خودت را اصلاح کنی. فیدبکی که استاد به حدسیات و یافته‌های تو می‌دهد، یادگیری‌ات را کامل‌تر می‌کند.

کار من بعنوان استاژر حدس زدن است و شرح حال گرفتن و درست معاینه کردن. اصلاح کردن این حدس و تکامل زیر و بم این فرضیات. تا حدس نزنم، تا پیشنهادم را به استاد مطرح نکنم و نظرش را نشنوم و فکر درونی‌ام را اصلاح نکنم، قدمی به جلو برداشته نخواهد شد. و من چقدر شیفته‌ی این اصلاح کردن و بیان کردن و دوباره اصلاح کردن هستم.

درمانگاه داخلی

زمان‌بر است. سخت است. هزینه دارد. هزینه از وقت و انرژی و توان و انگیزه. یک کیسه از همه‌ی این‌ سکه‌های طلا باید اندوخته باشی که با هر تلاش کردن، سکه‌‌ای برای خرج کردن باقی بماند.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

physical examination

روایتی شخصی از سه ماه بخش داخلی – آنچه تغییر کرد

می‌گویند زمان مقوله‌ای نسبی است. تند و کند گذشتن عقربه‌های ساعت، نه پدیده‌ای صرفا مکانیکی …

۲ نظر

  1. Avatar

    سلام.دیشب بود اتفاقا ! اومدم اینجا . دیدم مدتیه پستی تحت عنوان ماجراهای بیمارستان و این حسای تامل برانگیز و جذاب ( برای من لااقل که عاشقشم) نذاشتی . رفتم تقویم محتوای وبلاگ رو دیدم قبلا اگر اشتباه نکنم یه جدولی بود اما چیزی از جدول به چشمم نخورد و تایم نبود که بپرسم که پست جدیدی تحت عنوان بیمارستان و بیمارها در راهه یا نه ؟ دیگه نمیدونستم امروز قراره به وجد بیام با خوندن این پست ! الان خوندمش .خوشحالم برای آن بانو 🙂 خداروشکر که فرصت مجددی داره برای زندگی، فکر کنم الان بیشتر از قبل به این نتیجه رسیدن که لحظه های زندگی رو باید زندگی کرد و با غم و .. سپری نکرد لااقل غصه ی هر چیزیو نخورد!خوشحالم بابت این شوقت برای یادگیری و لمس درد بیمارا از نزدیک .. موفق باشین و ثابت قدم امیدوارم بخش داخلی کوله باری از تجربه رو به همراه داشته باشه براتون .

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      لعیاجان؛
      از اینکه با من همراهی خیلی خوشحالم! این لطف تویه به این وبلاگ و مجموعه 😉
      یه مدت کم‌کارتر شدم و نشد خیلی فعال بنویسم. امیدوارم این آخرین باری باشه که اینقد فاصله میفته بین نوشته‌هام.
      دوست دارم از ماجراهای بیمارا بیشتر بنویسم. امیدوارم بتونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *