خانه / در مسیر یادگیری / دهگانه موفقیت(۸): دل به طرفی عقل به یک طرف- روبرو شدن با ارزش‌های نادرست

دهگانه موفقیت(۸): دل به طرفی عقل به یک طرف- روبرو شدن با ارزش‌های نادرست

+ پیش نوشت: [اگه می‌خواین به سایر پست‌هایی که درمورد دهگانه موفقیت گذاشتم دسترسی داشته باشین، روی لینک روبرو کلیک کنید: فهرست سلسله دهگانه موفقیت]
تو این سری پست‌ها، من تو هر کدومش یه عامل موفقیت رو که برگرفته از حرف‌های مارک منسن هستش به زبون خودم براتون تعریف می‌کنم! امیدوارم قصه‌گوی خوبی باشم :))

این پست مجالی‌ست برای تفکر. اندیشه. شاید حاصل دست‌نوشته‌هایی باشند که زمانی به ذهنم خطور کرده.

نوشته‌ام تا صورت مسئله برایم شفاف‌تر شود. شاید هم برای کسی دیگر.

فرصتی به بهانه این پست.

آلن دوباتن در کتاب اضطراب جایگاه، از دو نوع عشق سخن می‌گوید. یکی عشق عاطفی. عشقی که بازار گرمی بین ما انسان‌‌ها دارد. از آن بعنوان عشق جنسی یاد می‌کند. دو جنس مخالف. پسر و دختر. هرچند که رابطه عاطفی مفهومی وسیع‌تر از رابطه دوست‌دختر دوست‌پسری و زن و شوهری دارد.

عشق دومی که آلن دوباتن از آن یاد می‌کند، عشق اجتماعی است. عشقی که از اجتماع سرچشمه می‌گیرد. قطره قطره روان می‌شود به تمامیت وجود ما. از مردم اطراف‌مان. ازتوجه‌های‌شان به ما. از محبت‌هایشان. توهین‌ها و تحسین‌هایشان. برای جلب توجه آن‌ها هر کاری می‌کنیم.

attention

اگر دنبال انباشت سرمایه‌ایم، بیشتراز آنکه سرمایه را برای آیندگان ذخیره کنیم و فداکاری و دلسوزی خود را به رخ نسل بعد بکشیم، به دنبال کسب توجه‌ایم. از راه دپو کردن منابع مالی و عرضه و نشان دادن آن به دیگران. در تکاپوی کسب یک غرور. صفرهای حساب‌مان ما را نزد دیگران دوست‌داشتنی‌تر می‌کند. به این طریق، می‌توانیم توجه بقیه را جلب کنیم. یا اینکه گوشی هوشمند آخرین مدل می‌خریم و از نشان دادن آن به بقیه حظ می‌کنیم.

خیلی وقت‌ها، این ابزارها، برای‌مان یک هدف نیستند. بلکه گوشی آخرین مدل یا صفرهای حساب بانکی‌مان، ابزاریست برای رسیدن به هدف نهایی. همان عشق اجتماعی. توجه. محبت. توجهی که به ما وجود داشتن را اثبات کند. بقول دوباتن، ما برای تحمل خود اسیر محبت دیگرانیم. و چه دقیق این جمله را نوشته.

تا اینجا این قسمت را به پستوی ذهن‌تان وارد کنید. مقدمه‌ای بود برای ورود به گلستانی دیگر.

ارزش‌های لم داده در ذهن

از ارزش‌های ناخودآگاه‌مان چه می‌دانیم؟ ارزش‌هایی که معیارهای ما برای سنجش پیشرفت هتسند و شادی را می سنجد. میزان پیشرفت و رسیدن به این ارزش‌ها، شادی و خوشحالی‌مان را رقم می‌زند. توالی ارزش، معیار، سنجش، و شادی، به وفور در زندگی این روزهای ما رخ می‌دهد. چیزی انکار ناپذیر.

این ارزش‌ها، در پس ذهن ما لم داده‌اند. هر کاری که کنیم، با این ارزش‌ها سر و کار داریم. هر بازخوردی که بگیریم، با این‌ها قضاوت می‌کنیم. آیا به آن‌ها نزدیک شده‌ام؟ اگر پاسخ این سوال مثبت باشد، خوشحالیم. اگر منفی باشد، فکر می‌کنیم از هویت خود دور شده‌ایم و دیگر حس ناامیدی است که بر سراسر وجود ما سایه افکنده.

اما همه ما بصورت پیش‌فرض، شکی ذاتی داریم به موجودیت خود. انگار این شک باید با چاشنی تأیید دیگران همراه شود تا مجوز عمل کردن بر اساس باور‌های‌مان برایمان صادر شود.اگر عیسی مسیح و محمد و بودا و زرتشت را فاکتور بگیریم، خواه‌ ناخواه، تحت سلطه محیط خود و نظرات بقیه درمورد خودمان هستیم. حتی ویلیام جیمز هم ورود به جمعی از انسان‌های ناشناس که حرف‌مان را نمی‌شوند و توجهی به ما ندارند را دیوانه کننده و ناتوان‌کننده نامید. گویا افراد دور و برمان با تاییدی که بر یک عمل ما می‌زنند، خیالمان را راحت می‌کنند. تأیید آن‌ها، می‌تواند کمک بزرگی برای ما در باور کردن خودمان است. همانطور که در بند اول گفته شد، ما برای تحمل خود نیازمند محبت دیگران هستیم.

ویلیام جیمز
ویلیام جیمز، پدر روانشناسی آمریکا

اما همه این‌ها، یک روی سکه بود. روی دگیر سکه چه خبر است؟

باوجود همه این ارزش‌ها، گاهی از روبرو شدن با ارزش‌هایی که داریم هراسانیم. با آنان روبرو نمی‌شویم و با مشغول کردن خود به کارهایی دیگر، از آن‌ها فرار می‌کنیم.

موضوع جالبی است!

هدفی را انتخاب می‌کنیم. برای رسیدن به آن تلاش می‌کنیم. اما در میانه راه جا می‌زنیم. چرا؟ شاید علتش خستگی حاصل از تلاش کردن زیاد است؟ نه! چیز دیگری‌ست. اینکه در هنگام تلاش کردن خودمان را انسانی ذلیل و بدبخت می‌دانیم. به قول زبان شیوای دوباتن، اگر سختی با تحقیر همراه نباشد، قابل تحمل می‌شود.

ارزش نادرست

شاید از چیز دیگری می‌ترسیم. مثلا کسی متلکی بارمان کند و ما را بین دوراهی حرف‌اش و باور ما، معلق بگذارد. به راستی حرف او درست است یا باور من به خودم؟ نکند او درست می‌گوید و من اشتباه؟

یا اینکه باوجود احساس عمیق تنهایی، برای یافتن دوست و رفیقی که در مسیر زندگی همراهی‌مان کند اقدامی انجام نمی‌دهیم. خودمان نمی‌دانیم چرا بجای شروع کردن به کار و انجام اقدامی در جهت رسیدن به آن، هی چرتکه می‌اندازیم. دو دوتا چارتا می‌کنیم. شده ۱ ماه با خود فکر کنیم، مسائل را بالا پایین کنیم، آینده را بسازیم، سناریو بریزیم، اتفاقات احتمالی را برانداز کنیم و برای هر مشکل احتمالی راه حلی ارائه کنیم، ولی آخر کار، به نقطه اول برمی‌گردیم. در حالیکه هیچ چیز تازه‌ای نصیب‌مان نشده. جز اینکه در دنیای محدود ذهن خود بارها گشته‌ایم و چیزی پیدا نکرده‌ایم، مگر هرزنامه‌هایی که بود و نبودشان دردی را از ما دوا نمی‌کرد.

هدفی انتخاب می‌کنیم، به سمتش می‌رویم، یکهو وسط کار می‌زنیم زیر همه آن آرزوها. بخاطر اینکه ترس داریم با ارزش‌های بد درونی‌مان روبرو شویم. یک بار بنشینیم و فکر کنیم چرا من خودم را لایق دوست داشته شدن و عشق ورزیدن نمی‌دانم؟ چرا یک بار جمله دوستت دارم را به مادر، پدر، یا دوستی که دلم برایش می‌تپد نگفته‌ام؟ چرا بدنبال پولم اما خود را فقیر و بدبخت و قربانی روزگاری می‌دانم که جبر روزگار باعث شده در آن زندگی کنم؟

خیلی از وقت‌ها، در مورد صدق ارزشمندی خود، لیاقت‌مان در دوست‌داشته شدن، حس درونی ثروتمندی، و سایر موارد مشابه شک داریم. اما بدون برطرف کردن این شک‌ها، آب در هاون می‌کوبیم. باد در قفس می‌کنیم. مشت در هوا می‌زنیم!

از این چراها زیاد است.

آیا آن عشق اجتماعی، آن تشنه بودن ما به محبت دیگران، آن عطش مورد تأیید قرار گرفتن، بدین سان و با این ارزش‌ها به طریقه درستی برطرف می‌شوند؟

چه باید کرد

تنها راهی که به ذهنم می‌رسد، شناختن این نقاط کور و سراسر ظلمت است. جاهایی که دل به طرفی می‌رود ولی عقل ما طرفی دیگر. ارزش‌هایی که همچون پرده‌ای بر گمان‌مان سایه افکنده و ذهن و تصمیمات‌مان را تاریک کرده. بشناسیم‌شان. و برایش چاره‌ای بیندیشیم. شاید یک شناخت کافی باشد.

خیلی وقت‌ها، نمی‌دانیم علت چیست.


همانطوری که گفتم، این پست بیش از اینکه به دنبال ارائه راه حل باشد، به‌دنبال مجالی برای فکر کردن بود. بیشتر از همه برای خودم که خیلی وقت‌ها در دام این افکار می‌افتم.

و خودم خبر ندارم.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

حال‌وهوای یادگیری من(۲): قطره قطره جمع گردد

قطره ‌قطره نوشتنم، قطره قطره جواب می‌دهد و اندک اندک زمان می‌گذرد که به سرانجام …

۶ نظر

  1. سلام محمد جواد عزیز
    نمیدونم این سوالی که میخوام بپرسم مرتبط هست یا نه
    امیدوارم که جوابی که بهم میدی رو بتونم با سوالم تطبیق بدم
    و ابهاماتی که برام به وجود اومده رو باهاش برطرف کنم
    برای زمانی که باید تصمیم گرفته بشه
    باید به حرف دل گوش بدم یا به سراغ عقل و منطق برم؟ کدوم درسته؟ آیا این درستی توی هرزمانی فرق میکنه و بستگی به اون شرایط داره ؟

    • محمدجواد یعقوبی

      عقل و احساس همیشه با هم جدل دارن و بستگی به این داره کدوم یکی قوی‌تر باشه تا زورش به اون یکی دیگه بچربه.
      عقل، تنها میتونه سبک سنگین کنه با همه‌ی خاطرات و داده‌هایی که در اختیارش قرار داریم. هر چقدر این داده‌ها زیادتر و منسجم‌تر باشن،‌ تصمیم‌گیری بهتری هم میشه داشت. ولی در هر تصمیم‌گیری، لزوما باید با عقل، احساس رو حمایت کرد. یعنی این احساسه که کار رو به پیش میبره و کاری که بدون علاقه انجام بشه، بی‌سرانجامه. عقل میتونه مسیر بهتری برای احساس ما بوجود بیاره تا در مسیر درست‌تری هدایت بشه. طوری که حال احساس هم روبراه باشه! نه سیخ بسوزه نه کباب…
      پیشنهاد می‌کنم درین مورد کتاب کلید را بزن (switch) رو سرچ کنی و بخونی. خالی از لطف نیست. قسمت عمده‌ای از ابهامت برطرف میشه.

  2. امیدوارم 😍😍😍
    الان ک متن خوندم دیدم چقدر اشکالات نگارشی داره🙈🙈🙈

  3. سلام محمد جواد عزیز😊

    خیلی ممنونم
    خیلی خوب و روان نوشتی🌹🌹🌹

    پ.ن؛
    برای ما برای تحمل خود اسیر محبت دیگرانیم.!🤔🤨😔
    اولین بار که این جمله رو خوندم به خودم قول دادم بهترین رفیق خودم بشم😍
    انقدر رفیق، که وقتی به تضاد ها و نقاط کور دوست نداشتنی ارزش هایم برمیخورم
    بجای فرار از انها ، با انها رو به رو شوم و شفافیت هدیه بگیرم.
    ABرمزی برای من و یکی از بهترین دویت هایم است
    این متن بهانه ای شد تا تو را هم به این بازی دعوت کنم
    A اول ایینه
    B😘
    روزی ۳ بار😁 خودمون تو ایینه میبوسیم و در اغوش میگیریم تا یادمون نره هیچ کس جز خودمون قرار نیست وااقعا عاشق ما باشه

    • محمدجواد یعقوبی

      سلام فائزه عزیز.
      از اینکه قسمتی از وقتت رو اینجا می گذرونی خیلی خوش حالم.
      امیدوارم هرچی بیشتر و بهتر خودمون رو دوست بداریم :))
      مرسی پیشنهاد خیلی خوبی دادی. یادم می‌مونه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *