خانه / معنای زندگی / خانواده – معنایی شیرین برای زندگی
family

خانواده – معنایی شیرین برای زندگی

سر شب، خسته و کوفته گوشه‌ای نشسته‌ بودم. انگار عصبی شده‌ بودم از خودم، از مشکلات و دل‌نگرانی‌هایی که روی هم تلمبار شده‌اند. یک‌جور خشم از خود و نگرانی‌های آینده و گذشته در آن لحظه‌‌ها موج می‌زد.

گویا خستگی و کلافگی، در طول روز بر من مستولی شده و حالا،‌ حس تنهایی حس غالب من است.

نگاهی به سقف دارم و نگاهی به کف اتاق. دستِ خواهشی با سکوت به سمت کسی و دستی دیگر روی زانو.

انگار کسی برای درد و دل کردن نیاز است. کسی که مرا با همه ضعف و ناراحتی‌ها و بدخلقی‌ها و بدکاری‌هایم ببیند، بپذیرد و آخ نگوید. خم به ابرو نیاورد.

انسانیم و جاهایی غیرقابل تحمل می‌شویم. هیچکس، همیشه‌ی خدا در اوج حس خوب و ذوق و شوق نیست. گاهی تکرار و ناراحتی‌های روزمره روی هم می‌شوند و حال‌مان را از ریشه دگرگون می‌کنند.

زندگی‌ همه‌مان پر است از این حس و حال‌های غریب و تلخ و نچسب. گاهی همه چیز بر وفق مراد است. گاهی هم تلخ می‌شویم و حال‌مان می‌گیرد. حس می‌کنیم قلبمان مچاله شده و کسی باید باشد که کاغذ دلمان را باز کند، پاک‌کنی بردارد خط‌خطی‌های رویش را پاک کند. همان سفیدی و زلالی گذشته را برگرداند.

آری. این حس و حال غریب است. گرچه غریب است، اما خاص نیست. تجربه‌اش کرده‌ایم. اگر تجربه‌ای در کار نبود،‌ ذوق و شوقی به ادامه این مطلب که تا به اینجا به درازا کشیده وجود نداشت.

این خستگی‌ها، این ناراحتی‌ها،‌ این بدخلقی‌های گاه و بیگاه ما، مأمنی‌ می‌طلبند و پناهگاهی که به آن‌ پناه ببری. آغوشی می‌خواهند که با چشمانی پر آب و اشک، مثل بچه‌های ترگل ورگل بپری داخلش و دیگر فکر گذر ایام را نکنی. فکر تیک‌تیک ساعت از سرت بپرد و فراتر از گذر ثانیه‌ها، دست روی دست بگذاری و پلک، روی پلک.

بخندی و گاهی اشک بریزی.

خانواده، برای من اینجور جایی‌ست.

مهم نیست خانواده‌ات دور است یا نزدیک، نزدیک است یا دور. خانواده،‌ تا ابد،‌ تا جاییکه من هستم،‌ برایم وجود دارد. نمی‌توانم وجودش را کتمان کنم.

پای خون و تعلق ژنتیکی در میان است. پیوندی از جنس خون.

چه عجیب است این جنس تعلق‌ها در این دنیا!

خانواده‌ای که در آن متولد شده‌ام، به صرف تولد،‌ مرا می‌پذیرد و قبولم می‌کند.

خانواده‌ای که مدتی بعد بطور مستقل تشکیل می‌دهم و در آن همسر می‌شوم و پدر یا مادر، به نوع دیگری مرا می‌پذیرد و قبول می‌کند.

خانواده‌هایی که با بند خون و نسب به آن‌ها وصلم و با دیدن‌شان گل از گلم می‌شکفد،‌ مثل خاله، ‌دایی،‌ عمو،‌ عمه،‌ پدربزرگ مادربزرگ‌،‌ هر کدام به نحوی مرا می‌پذیرند و قبول می‌کنند.

چه مفهوم عمیقی‌ست این خانواده. این حس تعلق‌ چیست که در این پیوندها موج می‌زند؟ یک حس تعلق که سرچشمه دارد در «تولد» و خون؛ خونی که در ژنتیک ریشه دارد. احساس و عاطفه می‌دهد.

جاهایی که کاملا ناتوان هستیم، آن وقت‌هایی که نیاز داریم چند نفر باشد یا لاقل یک نفر باشد مرا با همه شکست‌ها و نابخردی‌هایم بپذیرد و کنار بیاید. به من فرصتی دوباره بدهد و برای بار سوم یا چهارم،‌ از من پشتیبانی کند. گرچه استحقاقش را نداشته باشم و از سمت ناشناس‌ها طرد شده باشم. نواقص‌ام که از وجودشان جلوی بقیه شرمگین‌ام را ببینند اما از اشتباهاتم، علیه من استفاده نکنند.

این دیدن و ندیدن،‌ این دیدن و بخشیدن، این دیدن و کمک کردن را کجا می‌توانستم بیابم؟

خانواده، همان کسانی‌اند که از جنبه‌های اساسی زندگی‌ام آگاه‌اند و دلیل رفتارها و واکنش‌هایم را در هر شرایط و موقعیت می‌دانند. و چون می‌دانند، ‌با رفتارهایم کنار می‌آیند.

می‌فهمند اگر در بحث و جدل‌ها خشم می‌گیرم و فریاد می‌کشم، ریشه در گذشته‌هایی دارد که با هم رشد کرده‌ایم و گاهی باید مدارا کرد.

اگر غمگین شوم و حرفی نزنم، اما از روی چهره‌ی دمغ‌ام مرا یک گوشه گیر می‌اندازند و سوال‌پیچم می‌کنند که بیا حرف بزن ببینم چه‌ات شده؟

خانواده، جایی‌ست که با چندین نفر متفاوت‌تر از لحاظ اعتقادات و گروه سنی و طرز فکر هم‌نشینی می‌کنیم. اما باز هم‌نشینی می‌کنیم. نمی‌شود آن‌ها را با کسی دیگر عوض کرد یا دور انداخت. پدر یا مادر،‌ مادربزرگ یا پدربزرگ، عوض‌شدنی نیستند. پدر،‌ پدر است و مادر،‌ مادر.

گاهی از آن‌ها خسته می‌شویم،‌ گاهی متنفر، گاهی گریزانیم. این احساس‌ها می‌آیند و می‌روند. اما گاهی هم چنان دل‌تنگ‌شان می‌شویم که حاضریم همه دنیا را بدهیم ولی یک بار دیگر دستشان را بگیریم و گرمای حضورشان را حس کنیم.

کاغذبازی شماره 11
قسمتی از کتاب «ابله» به ترجمه سروش حبیبی – ارائه شده در مجموعه‌ی هفتگیِ کاغذبازی که از صفحه اینستاگرامم بارگذاری می‌شود

این شناخت‌ها‌، این آغوش‌های امن، این حس تخلیه روحی و هیجانی، این پارادوکس‌های احساسی، به واسطه خانواده لمس می‌شوند.

برای من، مفهوم خانواده و عشق به آن،‌ مفهومی غریب بود و دور. اما وقتی کتاب معنای زندگی از آلن دوباتن را می‌خواندم، مفهومش بعنوان یک «معنای زندگی» برایم روشن‌تر شد.

گرچه پیدا کردن معنا برای زندگی کاری سخت باشد و از نظر خیلی‌ها عبث؛ اما برای من، دیدن انیمیشن soul 2020 که پیش از این اندکی درموردش نوشته بودم، و هم‌نشینی با این قسمت از کتاب «معنای زندگی» آلن دوباتن،‌ نظرم را نسبت به معنای زندگی دارد عوض می‌کند. شکاف‌هایی در دید قبلی‌ام نسبت به زندگی می‌سازد و همین شکاف‌ها،‌ به تدریج اندیشه را صیقل می‌دهد.

+یک مدل ذهنی نسبت به زندگی – پادکست رواق

برای من،‌ این رشد کردن‌های تدریجی یک موهبت است.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

فروغ فرخزاد

حرف‌هایی به جای مقدمه – فروغ فرخزاد

یکی از شیرین‌لحظه‌های زندگی‌ام،‌غرق شدن در زندگی‌نامه‌ی این و آن است. افرادی که اسم‌شان سر …

۶ نظر

  1. Avatar

    انگار با هر کلمش خودمو تجربه میکردم … 😔

    ۰
  2. Avatar

    سلام !
    حال همه ی ما خوب است .
    ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور ،
    که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
    با این همه عمری اگر باقی بود
    طوری از کنارِ زندگی می گذرم
    که نه زانویِ آهویِ بی جفت بلرزد‌
    و نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان !
    نامه ام باید کوتاه باشد ، ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آینه ،
    از نو برایت می نویسم
    حال همه ی ما خوب است
    اما تو باور نکن !
    # سید علی صالحی

    یکی دو روزه که این دکلمه ی زیبای زنده یاد خسرو شکیبایی عزیز رو خوندم برای خودم . قشنگ بود گفتم در این پست که حرف از گاهی غرق شدن در آینده و گاهی کوک نبودن حال دلمون و روح و روانمون در میان هست ؛ بنویسم برات 🙂
    و تشکر کنم بابت پست خوبت در رابطه با خانواده و باز هم مفهوم و معنای زندگی … بنظرم حتما کتاب معنای زندگی رو باید بگیرم و بخونم
    مرسی از قلم خوبت و مواردی که میشه ازت یاد گرفت🌹

    ۰
  3. Avatar

    سلامی دوباره
    همه پست هاتون رو میخونم و بسیار لذت می برم :))))
    ممنونم بابت انیمیشن (نگاه نکردم هنوز .در حال دانلود است ) و پست های معنای زندگی :)) بسیار عالی نوشتین

    “جاهایی که کاملا ناتوان هستیم، آن وقت‌هایی که نیاز داریم چند نفر باشد یا لاقل یک نفر باشد مرا با همه شکست‌ها و نابخردی‌هایم بپذیرد و کنار بیاید. به من فرصتی دوباره بدهد و برای بار سوم یا چهارم،‌ از من پشتیبانی کند”
    این جملتون زیبا و حرف دل منم بود ولی خیلی هم غمگینم کرد :)) چنین کسی تا حالا نداشتم و در تمام مشکلات و سختی های مسیر و زندگیم همیشه خودم بودم و خدایم:)) هر چند بگویم که ادم قوی شدم ولی از درد این بی کسی کم نمی کند:))
    ولی عشق به خانواده و عزیزان را هیچ جوره نمی توان انکار کرد . یه حس عجیبیه … خدایا شکرت 🙂

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      ثنا جان؛
      همه‌ی ما، حتی در قوی‌ترین حالت ممکن یک روی سکه‌ی ضعف و ناتوانی در برابر شرایط داریم. پس نباید بابت چیزی شرمگین شد و ناراحت.
      ممنونم از لطفی که بهم داشتی و داری همیشه

      ۰
  4. Avatar

    خدا رو شکر یه خانواده دارین که ملجاء و پناهگاهتونن…خدا حفظشون کنه 🙂

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      زهرا جان؛
      صحبت کردن درمورد خانواده و احساسات درونی‌ش همیشه جزو علایق من بوده و هست.
      البته خیلی‌ها رو دیدم که تمایلی به خانواده‌ای که درش زندگی میکنن ندارن و این حس خوب رو از جاهای دیگه تأمین میکنن. ولی این نوشته، حاصل یک برداشت درونیه.
      من از برداشتم گفتم. تو هم به دید یک «برداشت» بهش نگاه کن ؛)

      ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *