خانه / در مسیر یادگیری / حال‌وهوای یادگیری من(۲): قطره قطره جمع گردد

حال‌وهوای یادگیری من(۲): قطره قطره جمع گردد

قطره ‌قطره نوشتنم، قطره قطره جواب می‌دهد و اندک اندک زمان می‌گذرد که به سرانجام برسد.
همین آرام‌آرام رفتن‌ها و دوان‌دوان بودن‌ها…

این همین دنیای کوچک ماست که ما را به بند کشیده و ما هم زیر سایه‌ی او داریم زندگی می‌گذرانیم.

به اراده و اختیارِ به‌دنیا آمدنش کاری ندارم. بحث که به جبر و اختیار می‌رسد،‌ حرف و حدیث زیاد است. ولی همینقدر می‌دانم که به دنیا آمده‌ام و اکنون اینجایم. خواسته یا ناخواسته. در این دنیا، قوانین‌اش را باید شناخت. اگر قدمی به سمت جلو قرار است برداریم. اگر کاری کنیم. اگر برای آیندگان تصمیمی بر کاغذ بریزیم. اگر راه می‌رویم و اگر نفسی می‌کشیم. بهرحال آدمیزاد است دیگر! خیلی وقت‌ها بهانه‌گیر می‌شود و کودک… قوانین را از یاد می‌برد و انتظار کارهای عجیب غریب از خود و این دنیا دارد! می‌خواهد همه چیز به میل‌اش برقصد. جایی هم انسان وسوسه می‌شود که از یک مرغ، شیر بدوشد و از یک گوسفند، تخم مرغ طلب کند. خیلی وقت‌ها کودکانه به این دام‌ها می‌افتیم. حال اینکه اصل کار چیز دیگری‌ست و این ماییم که باید منطقی، ‌معقول، نگاه بر مسیر انداخته، آینده را تا حدی شده حتی تیره و تار، دیده، و فاکتورها را سنجیده،‌ به پیش برویم.

قطره‌قطره‌‌ها چنان جمع می‌شوند که همه‌شان یک رنگ باشند. یا اینکه مرتبط با هم.

یک قطره اگر رنگی به دلش گیر کرده باشد و آن وسط اگر سر ناسازگاری داشته باشد با رنگ آبی که به آن می‌ریزد، به محض افتادن به درون لیوان، در بین سایر قطرات پخش می‌شود و خودی نشان می‌دهد. رکب می‌زند به رنگ‌ِ همه‌ی آن‌ها. رنگ قبلیِ لیوان را فقط یک قطره بهم زده. یکی در برابر همه. همان قطره‌ی نیم‌وجبیِ رنگی‌رنگی، با دلِ شیر می‌رود توی جمع و ظاهر و باطن را بهم می‌ریزد! لو می‌رود و همه‌ی قطرات می‌فهمند که اجنبی پا گذاشته به محفل‌شان و رنگارنگ کرده جمعِ یک‌دست‌شان را.

داده‌های اطلاعاتیِ ما هم اینطور هستند.

منتهی یک تفاوت کوچک دارند و آن‌هم این است که رنگی رنگی نیستند و اندک اندک متوجه می‌شوی چه سالادی برای این ترکیب رنگ‌ها ترتیب داده‌ای. چه کاری کردی و چه حرکتی زد‌ه‌ای پیش از این. پیش از این چه بذری پاشیدی و الان چه نصیبت شده.

همین تفاوت‌ قطره‌های آب و قطره‌های یادگیری است.

باری. خیلی وقت‌ها به سبد یادگیری خودم نظر می‌اندازم و بر اندازش می‌کنم. می‌گیرم می‌چلانمش و سر به سرش می‌گذارم. نه همیشه. که اگر می‌شد این همیشه را رعایت کرد، دیگر انسان نبودی. انسان بودن عجین شده در نتوانستن و خطاکار بودن. در ترسِ ناآگاهی از آینده و خلق نشدن چیزی که می‌خواسته. در تکاپو و کشمش با چیزی که در ذهن دارد و چیزی که الان می‌بیند و بر کاغذ می‌کشدش. انسان بودن همینقدر جالب است. پس، از یک انسان نباید انتظارِ عملکردِ ربات‌وار داشت.

چیزی این وسط از روزِ روشن هم روشن‌تر است. همه‌ی ما جایی صحنه را خالی می‌کنیم و لنگ‌لنگان راهی برای خروج از بازی هدف و زندگی می‌طلبیم. باید دید چه کسی گردن‌کلفت‌تر و پوست‌کلفت‌تر است که این وسط‌مسط‌ها در بحبوحه‌ی ترک صحنه‌ی مبارزه در زندگی، نظرش برگردد و بازی را رها نکند. و چه کسی دیگر رمق بازگشتن را ندارد و به سمت خروج و زدن دکمه‌ی نهاییِ خروج حرکت می‌کند. افتان و خیزان برود برای همیشه!

بحث کمی منحرف شد و کلمات زنجیره‌وار جاری شدند بر این صفحه…

بحث را پی بگیرم…

می‌گفتم که خیل وقت‌ها پیش از یادگرفتن یک چیز، وارسی می‌کنم چقدر به خودم و هدفم مرتبط است و برایش چه جایی را خالی کنم. اصلا می‌ارزد یا نه! همینطور چشم بسته روی هوا پشه‌ای شکار نکنم و بعد هم مبهوت ادامه‌ی مسیر که باید چه کرد! این نظارت مهم است و اگر فراموش شود، کارهایمان از معنا می‌افتد.

محمدرضا شعبانعلی می‌گفت شعار رعایت تعادل در همه‌ی ابعاد زندگی چیزی بی‌معنی‌ست. باید دید چه کسی، چه عدم‌ِ تعادل‌ِ خاصی را در زندگی‌اش قائل شده. بهرحال برای رسیدن به هر چیزی، ‌باید از چیزی بزنی و به چیز دیگری بها دهی. شاخ و بال دهی. نمی‌شود هم خدا را داشت هم خرما را! همین نه گفتن‌ها ما را شکل می‌دهند. هر کسی را می‌توان با نه‌هایی که در زندگی گفته معنا کرد.

+پیشنهاد مطالعه:[دهگانه موفقیت (۱)–اصطکاکی از جنس مردم]

اینجاست که اهمیت وصل کردن داده‌هایی که به ذهن‌مان می‌رسند به هم، اهمیت ربط دادن آن‌ها به داده‌های گذشته جان می‌گیرد. اینکه چیزی را یاد بگیریم همینجور ول معطل رهایش نکنیم در ذهن و برویم پی کارمان، حداقلش آن را بقاپیم و پایش را بند کنیم به یک چیزی. اینطوری جایش در ذهن‌مان امن‌تر است و به این زودی‌ها خیال فرار به سرش نمی‌زند.

اندک اندک این بند کردن‌های داده‌های ورودیِ ذهن، می‌شود یک گلوله‌ی برفی بزرگ که خیلی چیزها را شبکه‌وار بهم وصل کرده و در دل خود دارد. و همینطور می‌غلتد و چیزهای دیگری به بند کمر خود بند می‌کند. آن‌گاه این گلوله برفی اندک اندک به سمت تخصص کشیده می‌شود. اکنون آن شخص متخصص است و حرفی برای گفتن دارد. حداقل‌اش اگر انتظارمان را پایین بیاوریم و از تخصص‌داشتن حرف نزنیم، فردی می‌شود که در حوزه‌ای خاص حرف‌های زیادی دارد که بزند.

و این حرف زیاد داشتن، کم نعمتی نیست!

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

حال‌وهوای یادگیری من(۱): برنامه‌ی روزانه

دم و لحظه‌های نزدیک به الان بود که کتاب آرامش از آلن دوباتن را ورق …

۲ نظر

  1. دو جمله ی قطره قطره نوشتن ، قطره قطره جواب میده و عدم تعادل خاص در زندگی واقعا منو به فکر وا داشت و بسی جالب بود .
    زیاد شنیدم چاه عمیق ارزشمندتر از اقیانوس یک وجبیه … و یا همون نصیحتی که نباید ازین شاخه به به اون شاخه پرید که همه ی اینها مفهومش یعنی تمرکز داشتن بر یک حوزه و یادگیری علوم مرتبط و کسب تخصص … اما چیزی که ذهنمو در این رابطه مشغول میکنه ترس از تک بعدی بودنه … شعار نمیدم در واقع دیدن انسان های استاد در یک حوزه که سایر ابعاد زندگیشون لنگ میزنه علت این ترسه … برای یک جوان که ویژگی هایی مثل ارمان خواهی و کامل گرایی نقاط پر رنگی در زندگیش هستند تخصص در یک زمینه هم موجب انگیزه ست چون تصویر زیبایی داره و هم موجب تردید درباره آینده و نتیجه … البته همه اینها نظر منه …
    #درگیری ذهنی
    ممنونم بخاطر نوشتنتون و لذت میبرم از خواندن

    • محمدجواد یعقوبی

      خواهش میکنم ! این ها باز هم نیاز به شرح و تفسیر دارن و اگر مجالی باشه بیشتر خواهم نوشت ازشون!خوشحالم قسمتی از وقتتون رو اینجا سپری میکنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *