خانه / زندگی با کتاب / شرحی بر جلد ۳ کلیدر- درخشش زلال طبیعت، نیستی و مرگ، دیر گذشتن زمان، یکی‌شدن با کار

شرحی بر جلد ۳ کلیدر- درخشش زلال طبیعت، نیستی و مرگ، دیر گذشتن زمان، یکی‌شدن با کار

اگر تابحال نوشته‌های اخیر من درمورد کلیدر را دنبال کرده باشید، لابد متوجه شده‌اید که هدفم از این نوشته‌ها، نه فاش کردن داستان اصلی، بلکه ترواش و برون‌ریزی احساساتی‌ست که دچارش می‌شوم و مرا حین خواندن‌ش درگیرمی‌کند.

+بدنیست ببینید:[شرحی بر جلد ۱ کلیدر – جوشش احساس در قلب زندگی]
+بدنیست ببینید:[شرحی بر جلد ۲ کلیدر- توصیفاتی بر عاشق و معشوق، پریشا‌ن‌حالی و طبیعت]

کلیدر
مجلد‌های رمان کلیدر!

انسان، همه‌اش عبارت‌ است از احساس. احساس را از آدمیزاد بگیری، دستش خالی می‌شود. در این کتاب‌، به چیزی فراتر از یک سرگرمیِ صرف رسیدم. فراتر از یک دست‌گرمی. گم‌شده‌ای را یافته‌ام. همین درک و شناخت هرچه بیشتر احساسات. کسی که بدین سادگی و زلالی می‌تواند احساسات درونی‌اش را توصیف کند، از آن‌ها بگوید، نقش و نما ببافد، شوق را به جنبش اندازد، این‌ها همه‌اش معجزه است.

پیدا کردن رگ خواب!

رگِ خوابم را می‌گیرد و مرا با خود همراه می‌کند. برای من، همین‌قدر سهیم شدن از زندگی، کافیست. مگر باید به دنبال چه بود؟ مگر باید چه معجزه‌ای درزندگی‌ات رخ دهد که در پوست خودت نگنجی؟ آشنایی با احساسات، رگ‌هایت را گرم‌تر می‌کند.

آن تاریکی‌های زندگی، جاهایی که روح منزوی می‌شود و تو در قفسی زنده زنده تلف می‌‌شوی، همه‌اش از یک احساس برمی‌خیزد. بدتر از این، تازیانه‌‌های فکری دیگر است.منحصر دیدن این حالت‌ها به خود! بارها در این حالت تلف شده‌ام. اینجور جاها، باید آتش درونت را طوری دیگر خاموش کنی. همین که خود را بین انبوهی از صاحبان و تجربه‌کنندگان حالت خفه‌کننده‌ات گم ‌کنی، زندگی روی دیگری نشان می‌دهد. خورشید زیباتر بنظر می‌رسد و نفس‌هایت گرم‌تر می‌شود. همین است زندگی. همین است. زندگانی و نفس کشیدن. تهِ همه‌ی تلاش‌های ما، اگر آشنایی با احساس باشد، به شادی می‌رسد. هنر دست بردن در رگِ خواب! چنین اگر نباشد، در بر همان پاشنه‌ی قبلی می‌چرخد! همانی هستیم که بودیم! گذشته و حال. گیرم کوله‌ای پر از پول و ثروت داری! تو تهی هستی. تهی. خالی. پوچ. و این سرابی از خوشخبتی و خوشحالی‌ست. تصویری کاذب. که اگر نزدیک‌اش شوی، مثل برقی در آسمان، رخی نشان می‌دهد و در سینه‌ی ابرها گم می‌شود.

کمی با توصیفات طبیعت‌اش دل را تازه کنیم. هر چه بگذریم، طبیعت، طبیعت است و رو به طبیعت داریم. در تنگناهای دل، صدای آب است که قفس‌ دل را باز می‌کند. می‌توانی راحت‌تر بپری در هوای تازه‌اش.

مهتاب بود. مهتابی ملایم و نرم، چون حریری سپید روی نازکای برف، بر بیابان و و بر سر و گوش بامهای قلعه برکشاهی،‌ تن کشیده بود. شب، آرامشی نجیب داشت. آرامش‌بخش و دل‌پذیر بود. چنانکه گویی بدی و زشتی را جواب گفته است. … بیابان خاموش، قلعه خاموش و مردم خاموش بودند. هر چه خشم و کنیه، در آرامش شبانه، رد گم کرده بود. هر چه بیزاری، در غروب دفن شده بود. هوا چندان پاکیزه ونجیب، ‌و مهتاب چنان زلال و گشاده‌روی، که پنداری هر چه بر زمین بود وهرچه نبود، دیده و نادیده همه در بستری صاف، بر موجی ملایم، روان بودند. روان وسیال. مثل خیال. مثل اندیشه‌های زیبا و روشن. مثل پندار رقصِ ملایم دخترانی که درجامه‌های سپید بر پهندشتی سبزینه. مثل رؤیای یک زندگی عاشقانه. مثل تبلور اشک. از آن گونه که انسانی‌ بی‌‌تاب می‌شود. می‌گرید. گریستن. جوششِ شوق!
زیبایی، فزون از گنجایش جان.

آفتاب تن‌شسته و روان،‌سینه به سینه‌ی برف داده بود. دلِ خوش اگر می‌بود، ‌زیبایی دوچندان می‌نمود. رنگ بکر آفتا‌ب‌رنگی که هر دم رنگی دیگر است،‌که نمی‌تون فرا چنگش آورد و بر یک قرار نگاهش داشت،‌ که بسی زیرکانه گریزپاست این گریزنده‌ی گذرای بکر، به زیر پوست برف دویده بود؛ در آمیخته؛ چنان که خون معشوق از شرمی نجیبانه به گونه‌‌های سپیدش بدود و تو با هوشیاری عاشقان،‌ دگرگونی دمادم آن را حس کنی.

نرمه‌های نور، پاش‌خورده، پشنگنده،‌درخشان باز می‌تابد. و در آیینه‌ی چشم‌ها به هم در می‌شکند. چشم‌ها از شکستن نور در خود،‌ خسته می‌شوند؛پلکها دزدانه می‌روند،‌نگاه از برفآفتاب می‌رمد و در آبیِ یکدست آسمان رها می‌شود.رها،‌ وهماغوشی برف و آفتاب به هم وامی‌هلد؛ بگذارشان با هم. بگذارشان از هم بچشند. تن‌هاشان ارزانی هم.

چالشی برایم جدی‌تر از مرگ و نیستی نیست. برخی‌ها، فکر کردن به مرگ را مساوی افسردگی می‌دانند. اما من گمان نمی‌کنم چنین باشد. مرگ، نیرویی محرک است. حداقل برای من. این‌چنین بوده و هست. فکر نبودن کمی آزاردهنده است. همین که فکر می‌کنم اندک روزگاری دیگر قرار است زندگی کنیم و نفسی دیگر، کسی دیگری این‌جاست. راه بر هر ناراحتی و خمودگی می‌بندم. در میانه‌های پرواز فکرم به آیندگان، تلنگری بزرگ‌تر، مرا به خود می‌لرزاند. قرار نیست همه باشی! تو نیز میروی. من نیز می‌روم. او نیز می‌رود. این رسم زمانه‌ است. قصه تکراری و قانون بی‌احساس طبیعت. طبیعت. طبیعت است که مرا به دنیا آورده. اکنون چاره‌ای جز سرسپاری در برابرش ندارم. پس چه می‌شود کرد؟ باید گریخت؟ باید آن را پذیرفت؟ برخی‌ها مداوم در حال گریز و دست‌به‌یقه‌شدن با مرگ‌اند. آدمیزاد، غریزه‌ای برای بقا دارد. بقا. ماندن. نرفتن. اصرار بر ایستادگی. در کشاکش این غرایز باید حل شد! خود را حل کرد.

چیست این مرگ؟ چگونه به سراغ آدم می‌آید؟ از کجا پیدایش می‌شود؟ چرا پیشتر خبرت نمی‌کند؟ از مادرت زاییده می‌شوی و خیالش را هم در سرت نداری! غافل از اینکه او هم، مرگ هم با تو از مادر زاییده است. پا به پای تو. دم به قدم. شاید او، مرگ از مادری دیگر از مادر خود،‌ زاییده باشد! اما با هر نقس، با هر گام، ‌با هر دم و آن، تو به او نزدیک می‌شوی و او به تو. رو به تو می‌آید. مثل چیزی که تو رو به آیینه بروی. تو رو به آینه می‌روی،‌ چیزی هم شبیه تو،‌همتو، رو به تو می‌آید. دیر یا زود به هم می‌رسید.
تو و مرگ.
من و مرگ.
او و مرگ.

در جوانی، آدمیزاد خیلی گول دلش را می‌خورد.

اصلا مرگ از روبرو نمی‌آید. مرگ پا به پا می‌آید. مرگ با تو می‌زاید. هم‌زاد تو! از تو می‌زاید. از تو می‌روید. مرگ تویی، همان‌دم که زندگی تویی. همینکه پای به زندگی گذاشتی، گام در آستانه‌ی مرگ هم گذاشته‌ای. این دو را نمی‌توانی از هم جداکنی. با همند. اصلا یکی هستند. مرگ و تو. تو و مرگ. اگر بخواهی از مرگ بگریزی، به زندگی باید پا نگذاری. همین که پای به زندگی گذاشتی، ‌گام در آستانه مرگ هم گذاشته‌ای. این دو را نمی‌توانی از هم جدا کنی. با همند. اصلا یکی هستند. مرگ و تو. تو و مرگ. … کاش می‌شد مرگ را زیر پایت له کنی. نابود کنی. اما مگر می‌تونی سایه‌ات را زیر پاهایت له کنی؟ نه! سایه‌ات هم به اندازه‌ی خودِ تو سمج است. تا تو هستی‌ او هم هست. هست تا تو را به سایه‌ی مطلق بکشاند. تا تمامِ سایه. او.‌سایه‌ی تو، دمادم رو به گسترش است. هر روز پهنا وا می‌کند؛ بیشتر پهنا وا می‌کند. قد می‌کشد؛ بیشتر قد می‌کشد. کشیده‌تر و پهناورتر می‌شود. و تو، دم به دم، ‌آن به آن، کم‌حجم‌تر می‌شوی. کم‌حجم‌تر. کوچک‌تر. سبک‌تر. بی‌رنگ‌تر. خردتر. ساییده‌تر. ناچیزتر. تا اینکه به چیزی رقیق، چیزی مثل حسرت بدل شوی. و بعد،‌ ناگهان تبدیل شوی. تبدیل به سایه‌ات. جزو سایه‌ات بشوی. خودِ سایه‌ات. واین تو را به سایه‌ی بزرگ بسپارد. به غروبی پهناور وصل‌ات کند. به شب تمام.
تو در سیاهی گم می‌شوی.
من در سیاهی گم می‌شوم.
او در سیاهی گم می‌شود.

این وسط مسط‌ها، نگاهی هم به تک‌خط‌هایی بیندازیم و در عین کوتاهی، بگذاریم چشم‌مان را نوازش دهند. این ترکیبات کوچک و مختصر، دل را به تپش بیشتری وا می‌دارند. نیرویی فزون‌تر برای نوشتن و فکر کردن. خلاقیتی برای به تصویر کشیدن بدیهیات.

بسته‌ی جنجال خفه‌ناک درون.

نشخوار آدمیزاد حرف است…

نگاه، انگار از کاسه‌ی چشم‌ها بیرون می‌ریخت.

همیشه این‌جور بوده است. خانواده‌ی بزرگ، ایران؛ همیشه فدای خانواده‌های کوچک، – فدای خانواده- شده است.

از کش آمدن‌های زمان، در قسمت‌های پیشین هم گفته‌ام. اما این قسمت را بزرگ می‌کنم چون خود نیز به کرات دچارش شده‌ام. از بس در بند عجله و شتاب بوده و هستم! به‌اندازه نصف زندگی‌ام بخاطر همین عجله‌ها و صبر نکردن‌ها، خاطره دارم! در این لحظات، تنها کسی می‌تواند جذابیت این توصیفات را درک کند که خودش هم گرفتار این آتش شده باشد. همین تمام نشدن‌ها. انداختن نگاه بر ساعت روی دیوار به‌امید تمام شدن. زودتر گذشتن عقربه‌ها. انگار وزن و گرانی‌ زمان فزون‌تر می‌شود. تو هم خسته می‌شوی. زمان هم گویا خسته‌تر.

تو، زمانی و زمان، همان تو!

همه احساساتت را در زمان دنبال می‌کنی. بد و بیراه‌هایت را نثار زمان می‌کنی. بلکه شرمی کند و زودتر بگذرد. اما نمی‌گذرد. و خسته‌تر و درمانده‌تر از پیش می‌شوی. تویی و گذر سنگین زمان! ناگذری‌اش. بدگذری‌اش. سخت‌گذری‌اش!

چنین هنگامی شب به دُم نمی‌رسید. تمام شدنی می‌نمود. انگار کش می‌آمد و هرگز خیالِ به پایان رسیدن نداشت. شب،‌قیر می‌شد. کند و غلیظ. سمج و چسبناک.گلوی زن خشکنا می‌گرفت. خفگی سینه‌اش را می‌انباشت. حس می‌کرد نقسش دارد بند می‌آید. چار‌ه‌ای نداشت جز اینکه برخیزد، و در رابگشاید، ‌سر از درگاه بیرون بدهد. ‌روی به وزش نسیم بسپارد و هوای پاک و سبک را به سینه فرو کشد.

آخرین قسمت را یا شاه‌کلید عمر خودم به پایان می‌برم. شاه‌کلیدی که دولت‌آبادی هم بر آن پافشاری می‌کند و ازین گونه‌ست که نویسنده مورد علاقه من شده.

+بدنیست ببینید:[۱۱ رمز زندگانی که از محمود دولت‌آبادی آموختم]

کسی که به کار ارزش می‌دهد. سخت‌کوشی را بزرگ می‌کند. خود را از کار،‌ با کار و به کار می‌بیند. زندگی‌اش می‌شود دغدغه‌ای برای ارزش آفرینی و برجای گذاشتن میراثی برای آدمیان. حالت‌‌های چالش‌برانگیزِ یکی شدن با کار را به ظرافتی مثل درخشندگی الماس و آب یخ‌زده، توصیف می‌کند. نویسنده‌ایست که اندیشه‌هایش را در قالب داستان بیان می‌کند. حرف‌هایش را از زبان قالی‌بافی می‌زند. گاهی از زبان چوپانی. گاهی هم از دید یک پینه‌دوز دوره‌گرد! ولی به راستی خودش است که دارد سخن می‌گوید. خود را در سایه‌ای از شخصیت‌هایش پنهان کرده. اما اوست که این عروسک‌ها را می‌چرخاند.

کار فرشبافی، مثل کُند و زنجیر است. دمی پای آدم را ول نمی‌‌کند. مثل این می‌ماند آدم میان تار و پود دستگاه بسته شده. می‌شوم! شاید باورت نمی‌شود، اما آری شبها که از پای دار برمی‌خیزم و از در بیرون می‌روم، به نظرم می‌آید که خود را روی نقش‌ها جا گذاشته‌ام. چه جوری بگویم، به نظر می‌آید یک پرده از گوشتم آنجا،‌ میان کارگاه، روی قالی چسبیده است و من دارم بیرون می‌روم. فردا،‌ باز هم به همین قرار. هر روز.‌هر روز. بعضی وقت‌ها خیالاتی می‌شوم و به نظرم می‌رسد که این روزها تمامی ندارند!

-از آدمیزاد چی باقی می‌ماند؟
– هیچ!‌هیچ! مگر کارش.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

کتابخانه شخصی 2

چالش کتابخانه شخصی

به این عکس و به دنیایی که در آن نفس می‌کشد فکر می‌کنم. به آشفتگی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *