خانه / زندگی با کتاب / جای خالی سلوچ – خشتی که کج نهاده شد
جای خالی سلوچ

جای خالی سلوچ – خشتی که کج نهاده شد

از یک چیزی خیلی سریع می‌پرم و یک راست می‌روم سراغ اصل مطلب.

همین اول کار که سخن دارد جان می‌گیرد و کلام منعقد می‌شود، یک نکته تکراری به یادم می‌آید. بی‌جانبداری و بی‌حاشیه. اینکه تابحال با همه آثاری که از ادبیات داستانی خوانده‌ام (که دست بر قضا زیاد هم نیستند) محمود دولت‌آبادی از نویسنده‌هایی‌ست که هنگام مطالعه آثارش از زمین و زمان کنده می‌شوم و دیگر نه بهانه‌گیری می‌کنم و نه گریه و خنده‌‌های بیخودی. یک‌جور آرامش، شادی، غم، و روح زندگی جاری می‌شود با کلماتش که دستِ احساس و بیانم در شرح آن کوتاه است.

«جای خالی سلوچ» در کنار «کلیدر»، جزو شیرین‌ترین تجربیات کتاب‌خوانی‌ام شد.

بعد از این مقدمه کوتاه، نوبت به گلِ صحبت‌های این پست می‌رسد. ذره کلماتی را از ذهن و خاطراتم می‌ریزم روی این صفحه.

نمی‌خواهم از این کتاب فقط و فقط بعنوان یک کتاب و داستان ساده رد شوم. و بارها تأکید کرده‌ام که نمی‌شود از یک مطلب و داستان به سادگی رد شد. یک داستان، تبلور اندیشه‌های شاعر و نویسنده است. تبلور زندگیِ زیسته او. نمی‌شود ازکنار خلق و خوی تک‌تک شخصیت‌ها و حوادثی که اتفاق می‌افتد ساده رد شد.

نمی‌خواهم تنورش را داغ کنم که این شرح ماوقعی که در داستان رخ داده، مو به مو برای دولت‌آبادی اتفاق افتاده و از این‌جور حرف‌ها. اما شاکله و جوهر داستان را باید در انبوه کلمات و سطر و سطورها پیدا کرد. من هم به زعم خودم رکبی می‌زنم به دنیای داستانش و دریافته‌هایی بیرون می‌کشم.

از عنوان اول پست شروع می‌کنم.

خشت اول چون نهد معمار کج،‌ تا ثریا می‌رود دیوار کچ.

این داستان برای منی که این روزها درس‌های «تصمیم‌گیری» متمم را طی می‌کنم فراتر از یک داستان بود.

بیشتر شبیه این بود که دارم عواقب یک تصمیم را با پوست و گوشتم لمس می‌کنم. اینکه یک تصمیم، چقدر ظریف، چقدر زیبا، چه زیرکانه و طوری که انگار آب از آب تکان نخورده چنین حوادث عجیب غریبی رقم می‌زند. این تصمیم است که داستان می‌سازد. همه‌اش بند یک تصمیم نابهنگام است.

یک تصمیم

همه‌اش سر همین تصمیم سلوچ بود.

که یک روز ناگهان غیبش بزند و خانواده ۵ نفری‌اش را تنها بگذارد.

دو پسر و دختر خردسالی که هنوز به بلوغ نرسیده. و همسری که هر کاری می‌کند، خود را به آب و آتش می‌زند که در جای خالی سلوچ‌اش، زندگیِ بدون همسر و بدون پشتوانه مالی و روحی‌ را به پیش براند. ناامید نشود از زندگانی و ادامه دهد این «بودن» را.

جای خالی سلوچ

یک تصمیم، می‌تواند همه چیز را زیر و رو کند. شاید از جنس همین رفتن باشد. از جنس رها کردن. بیخیال شدن. فرار کردن. دور شدن. دست کشیدن. بی‌توجهی و نشان دادن بی‌حوصلگی. ول کردن و سر به بیابان گذاشتن و شانه خالی کردن از مسؤلیت‌ها.

یک تصمیم شاید از جنس نزدیک شدن، وصل شدن، گره خوردن، ‌ماندن، نرفتن، دست نکشیدن و توجه نشان دادن و با عشق و اشتیاق ادامه دادن باشد.

هر تصمیم،‌ اقتضائاتی مختص به خود دارد و هیچ‌کدام نمی‌توانیم تصمیم‌گیرنده را سرزنش کنیم.

هر اندیشه، زیر خرواری از دلایل نهفته است و وابسته به شرایطی خاص.

کسی سلوچ را سرزنش نمی‌کند که رفت و خانواده‌اش را در یک روستا و در بوق سرما و وحشت و نفرتِ آمیخته با غمِ تنهایی تنها گذاشت.

بد گذشت به خانواده‌اش که با جای خالی او، تنها مانده بودند.

بد گذشت.

اما کسی چه می‌داند سلوچ چرا و چه شد که اینطور کرد. سلوچ رفت. و داستان از همینجا شروع می‌شود. مصائبی که به «مِرگان و فرزندانش» در جای خالی او می‌رود را به زیباترین شکل ممکن حس می‌کنی. اما از قبلِ رفتنش در داستان خبری نیست. اینکه چه شد رفت.

باری. این رفتن‌ها و ماندن‌ها، بی‌دلیل رخ نمی‌دهند. اما به هر دلیلی که رخ دهند، ادامه زندگی را همان تصمیم کارگردانی می‌کند. ادامه زندگی در نبود سلوچ است و چه سخت است این «نبودن» برای خانواده‌ای که با «بودنِ» او خو گرفته بود.

سلوچ رفت. به هر دلیلی. حق داشت یا نداشت. مهم این بود که خانواده در نبودش سختی کشید، زجر کشید در نبود پدر.

درنبود شوهر، مِرگان (همسر شلوچ و مادر فداکار خانواده) پیرتر شد و گونه‌هایش بیشتر از پیش چروکیده شدند و گودی گونه‌هایش بیشتر و بیشتر نمایان شد. مِرگان پیرتر شد. سلوچ رفت و مِرگان پیرتر شد. از حرف مردم کمرش شکست. از نگاه‌های این و آن،‌ از سرزنش شنیدن‌ها، از پشتوانه نداشتن،‌ از تنهایی،‌ از غم نهفته در دلش که هر از گاهی مثل زخم سر باز می‌کرد و مثل خوره به جانش می‌افتاد. مِرگان هر روز پیرتر و سالخورده‌تر می‌شد وقتی که هنوز می‌توانست باقیمانده‌ی جوانی‌اش را جوانی کند. جای خالی سلوچ نگذاشت که مِرگان نفس راحتی بکشد.

دلم برای مِرگان‌ها می‌سوزد. شاید من هم در زندگی یک «مِرگان» باشم و هستم. کسی چه می‌داند؟

این «دل سوختن» را مدیون قلم دولت‌آبادی هستم.

اینجوری می‌شود بهتر و صمیمانه‌تر همدلی کرد. به دست آوردن همدلی و درک کردن احساساتِ این و آن راحت بدست نمی‌آید.

در این رمان جذاب و شیرین که اوج زندگی و زندگانی و تلاش برای زیستن به چشم می‌خورد، ما شاهد عواقب یک تصمیم هستیم و دست‌وپا زدن اطرافیان برای کنار آمدن با عارضه‌های تصمیم یک شخص. عواقبی سیاه و سفید و گاهی خاکستری.

و دولت‌آبادی چه زیبا درونیات مرگان بعنوان بزرگ‌تر خانه بعد سلوچ با ۳ فرزند قد و نیم‌قد را به تصویرمی‌کشد.

زن است و عواطف زنانه‌اش را به زیباترین حالت ممکن نمایان می‌کند. و تو هم در سختی‌هایش غرق می‌شوی و یک غم مشابه را تجربه می‌‌کنی. به گمانم تجربه این غم در محیط داستان، چنان موهبتی‌ست که نمی‌شود ساده از کنارش رد شد. انگار در یک تجربه‌ی زیسته سهیم شده‌ای. انگار زندگی کرده‌ای، روحت و ذهنت پیرتر و بالغ‌تر شده.

رمان خواندن همینش خوب است.

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

قوی سیاه پوستر

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی …

یک نظر

  1. Avatar

    گفتی رفتن:)…نخوندنم کتاب رو و کامل نمیدونم چی به چیه اما درک میکنم رفتن رو!بریدن از همه چیزو…اینکه من یک انسانم و حق رفتن و گذشتن از همه چی رو دارم ولی میشم بی معرفت،میشم بی رحم…از خودگذشتگی وظیفه نیست یک لطفه:)لطفی که خیلی نمیبینن…#ترغیب شدم بخونمش:)

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *