خانه / در مسیر یادگیری / از تفکر سیستمی چه می‌دانیم؟
تفکر سیستمی

از تفکر سیستمی چه می‌دانیم؟

خوشبختانه دومین درس از دروسِ سری MBA متمم را پس از مهارت یادگیری، با تکمیل مطالعه‌ی درس تفکر سیستمی،‌ تمام کردم.

همیشه در برابر قدرت نوشتن در یادگیری و تثبیت‌اش، سر تعظیم فرو آوردم و این روزها، بیش از پیش برای کسی که دغدغه‌ی یاد گرفتن و رشد دادن خودش را دارد، نوشتن را ضروری میدانم. این نوشتن، اقسام و اشکال مختلفی دارد و محدود منحصر به شکل خاصی نیست. باری از بین فضاهای نوشتن، وبلاگ‌نویسی را بیشتر می‌پسندم چون مخاطبش اصیل‌تر است و دست هم بازتر.

+پیشنهاد مطالعه:[متمم، دایه‌ای مهربان‌تر از مادر – لذت هم‌نشینی با سایت متمم]

حال جای آنست که برای تثبیت یادگیری خودم و مصداق‌چینی از خوشه‌ی مثال‌های مختلف،‌ دست به کار شوم و خرده حرف‌هایی را بریزم روی این صفحات.

پس از مطالعه‌ی چند ماهه‌ی این درس از وبسایت متمم و با نگاهی کلی‌تر و ملموس‌تر، به سمت تفکر سیستمی برمی‌گردم. نگاهی که از تکست‌های دانشگاهی فاصله گرفته و به بیان خودمانیِ خودمان نزدیک‌تر باشد. من با تفکر سیستمی، واقعیت(fact)‌ هایی که در جهان پیرامون باهاش سرو کله می‌زنیم را بهتر درک می‌کنم.

اما این واقعیت‌ها چه هستند و چطور خودشان را نخود هر آشی می‌کنند؟!

FACT

این واقعیات، از روشنایی روز هم روشن‌ترند. همان سیستم‌هایی هستند که هر کدام اجزای خاص خودشان و هدف خاص خودشون را دارند. همین دنیایی که لبریز از سیستم است و اگر قرار باشد بدون دید سیستمی به آن نگاه کنیم، به دردی نمی‌خورد. کاری از پیش نمی‌بریم و تیرمان به سنگِ زمانه می‌خورد. نمی‌فهمی‌اش و در انتها، آن را محکوم به بدعهدی و نامردی و ناخلفی می‌کنی گویا با تو پدرکشتگی دارد و سر جنگ!

همینکه به این راحتی کائناتی را که ما در برابرش مورچه‌ای هم نیستیم، متهم به بدعهدی و نامردی می‌کنیم، ریشه در یک ویژگی طبیعی ما دارد:

ما آدمیان، به دنبال تفسیر و معنایی از اطراف‌مان هستیم و هر چه این تفسیر و معنا شفاف‌تر باشند، ما هم بهتر و شفاف‌تر دنیای پیرامون را درک می‌کنیم. تفسیر کردن، هدف دادن به اطراف، هدف دادن به یک پرش پشه روی هوا، معنا دادن و احساس دادن به اوقات شبانه روز و طلوع و غروب آفتاب، جدانشدنی‌ست از نظامِ فکریِ ما. معنا می‌دهیم که احساس راحتی بیشتری کنیم. حس تسلط داشته باشیم و فرض کنیم عنان و اختیار خودمان به دست خودمان است. انسان در جستجوی معنا!

یعنی چه دنیای ما پر از سیستم‌هاست؟

چیزی که در من صدق کرد، این بود که هر چه دنیا را سیستمی تر می‌دیدم و می‌بینم، حس بهتری می‌گرفتم و می‌گیرم.

هر سیستم اجزایی دارد و این اجزا با هم کار می‌کنند. با هم هستند و دلشان به هم گرم است. هر کدام با دیگری رابطه‌ دارد و هر یک جزئی از یک کل است که گرد هم آمده‌اند. می‌زنند و کار می‌کنند تا هدفی را عملی کنند. هدفی که لزوماً به میل و خواسته‌ی من نیست و با گریه و لابه هم عوض نمی‌شود.

باید بیشتر و عمیق‌تر شناخت‌اش این هدف‌ را.

این ماهیت را.

پیدا کردن هدفِ سیستم‌های اطراف‌مان کار ساده‌ای نیست. خطاهای شناختیِ ما، مانع از رسیدن به هدفِ‌ درستِ یک سیستم می‌شود و انتظارات نابجا را در ما رقم می‌زنند.

هر چه شناخت‌مان بیشتر باشد، انتظارات بهتری هم داریم و انتظارات بهتر، زندگی معقول‌تر و تصمیمات معقول‌تری را برای‌مان رقم می‌زند.

تهش هم من هستم و دنیایی که باید آن را بپذیرم. با سازش برقصم. رمز باقی ماندن در نظام تکاملی از اول تاریخ حیات، همین سازش بیشتر و بهتر است.

بحث که به هدف می‌رسد، بحث انتظارات هم داغ می‌شود.

چقدر برای انتظارات‌مان ارزش قائل شده‌ایم؟

چقدر غربال‌شان کرده‌ایم و فیلتر شده‌‌اند بر اساس واقعیات روزمره‌ی دنیا؟

برای زندگی در این دنیایی که سراپا پر شده از سیستم‌های جورواجور، باید قوانین حاکم بر این سیستم‌ها و ماهیت این‌ها رو متوجه شد. چیزی که به وضوح در تفکر سیستمی دیدم، تعریف زیبایی از سیستم بود که من را وادار کرد دنیای اطرافم را این مدلی ببینم و انتظاراتم از دنیا رو همین شکلی تعریف و تعدیل کنم. می‌توانم بگویم همین تعدیل انتظارات، اولین چیزی‌ست که از تفکر سیستمی و سیستمی‌تر دیدن دنیا به آن رسیدم.

انتظارات چطور شکل می‌گیرند؟

خب خیلی آسان است توضیح این مورد.

همیشه سعی می‌کنیم تفسیری از پیرامون خود ببافیم. پیش‌تر از این هم در نوشته بهش اشاره کردم. همان انسان در جستجوی معنا!

تقی به توقی می‌خورد باید برایش معنایی جفت‌وجور کنیم وگرنه حس می‌کنیم تسلطی نداریم روی اتفاقات پیرامونی. همین “معنا بافتن‌ها” به ما حس تسلط می‌دهد.

اما روی دیگر سکه را هم باید دید.

تسلطی که حاصل معنایی اشتباه باشد، اضطراب می‌آفریند و آرامش و وضعیت ذهنیِ بهتر را به حاشیه می‌راند. اینجاست که باید سر در آورد از اصولِ کنار گذاشته. کنار گذاشتنی بخاطر مهم تلقی نکردن.

انتظاراتم را با شناخت تکه‌هایی از سنت‌های دنیایی تعدیل می‌کنم. سنت. اینجور حرفی را در همین کتاب مذهبیِ مسلمانی خودمان هم داریم. جایی که نوشته شده در سنت خدا تغییری ایجاد نمی‌شود. لا تجدوا لسنت‌ الله تبدیلاً . و قرار هم نیست عوض شود.

تعصبی روی مکتبی ندارم و اگر حرف حقی می‌شنوم، می‌گویم‌‌اش. زیرا تعصب و رد کردن چیزی صرفا بخاطر اینکه مذهب است، چشم من را به روی زمینه‌های رشدی که هست و باید آن‌ها را دید، می‌بندد. پس این سخن را می‌آورم اگر چه از مذهب و قرآنی باشد که خیلی‌ها روی خوشی بهش نشان نمی‌دهند. تکه‌هایی ازش را حاضرم بشنوم و استفاده‌اش کنم چرا که در درک بهتر دنیایم کمک‌ام می‌کند.

آشنایی با اصول یک سیستم یا همان سنت‌ها، یا اصطلاحاً آرکتایپ‌های سیستمی، ‌من را برد به دنیای قوانینی که باید بهش پایبند بود اگر مسیر آینده را روشن‌تر می‌خواهی. این آرکتایپ‌ها، چیزهایی هستند که تا ابد باید رعایت شوند و اگر رعایت نشدند و جواب نگرفتی،‌ دلیلی ندارد زمین و زمان را مقصر بدانی! فهمیدم که اگر در زندگی خواهان رشد و پیشرفت هستم باید بهش توجه کنم.

آرکتایپ‌ها هستند چون دنیا هست.

پیش‌تر از این هم گفتم و دوباره هم تکرار می‌کنم که این دنیا،‌ بهشتِ سیستم‌هاست. و تا دلت بخواهد از ریز و درشت زندگی‌ات با سیستم سر و کار داری و آخرش هم ماییم که باید بر اساس اصول سیستم‌ها قدم برداریم.

به طور کلی، متمم دید من را وسیع‌تر از پیش کرد و اگر این بار خودم را با پیش از خواندنِ این درس مقایسه کنم، میتوانم ادعا کنم که بهتر می‌توانم مشکلات را ببینم و خیلی زود هر چیزی را نبرم به زیر تیغِ تیزِ قضاوت. بلکه سعی کنم بجای تکیه بر یک خبر، روند و بستر رخداد آن را ببینم.

بر این اساس می‌توان مسئله‌ای فراگیر را بیشتر روشن‌ کرد. شنیدنِ یک خبر به تنهایی، دردی را از من دوا نمی‌کند بلکه فهمیدن بستر آن‌ست که شاه‌کلید ماجراست. بستری که دانستن‌اش از آن ابتدا کلیدِ رخداد برخی حوادث را روشن کند. با دانستنِ بسترِ رخدادِ یک اتفاق،‌ کمتر از ظاهر آن برآشفته می‌شوم و منطقی‌تر برای خودم معنایش می‌کنم.

تفکر سیستمی

همینکه دامن نزنم به انبوهی از سیلاب‌های ناامیدی که از شبکه‌های اجتماعی یا از کانال‌های خبری روان می‌شود، زندگی‌ام را آرام‌تر می‌کند. آرام‌تر نه آسوده‌تر! آرام بودن، هنرِ داشتنِ وضعیتِ‌ ذهنیِ بهتر در برابر چالش‌های زندگی‌ست.

+پیشنهاد مطالعه:[باتلاق خبر – به زبان بزرگان]

چرا این وضعیتِ ذهنی را بیخود و بی‌جهت نابودش کنم؟

این ابتدایی‌ترین دستاوردی بود که از خواندن درس تفکر سیستمی و حل تمرینات‌اش در متمم بهم رسید و به دنبال این هستم که پایان مطالعه‌ی این درس،‌ به معنای پایان فکر کردن نباشد و بیشتر از پیش وارد زندگی‌ام کنم هرآنچه از سیستم و تفکر سیستمی آموختم.

سعی میکنم کمتر غرق در تئوریات ظاهراً زیبا بشم و از این به بعد، این‌ها را بیشتر از پیش به ورطه‌ی عمل‌گرایی بکشم. این‌هایی که برای ساختن آینده‌ای بهتر کافی هستند!

جای این دارد که از تفکر سیستمی، در حوزه‌های موسیقی و آرامش هم بیشتر از پیش بنویسم و این کار را انجام خواهم داد.

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

when

برای زمان‌سنجی بهتر – perfect timing

ما مسئله «کی (when)» را به اندازه‌ی مسئله «چه چیزی (what)» جدی نمی‌گیریم.«دنیل اچ‌پینک – …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *