خانه / دانشجوی طبابت / بازگشت مجدد به خانه دانشجویی – تجربه‌ای شخصی از اهمیتِ «زمانِ درست» در تصمیم‌گیری
خانه دانشجویی

بازگشت مجدد به خانه دانشجویی – تجربه‌ای شخصی از اهمیتِ «زمانِ درست» در تصمیم‌گیری

یک بازگشت.

بازگشتی به خانه‌ی اول.

این «خانه»، در لفظ و کلام من ایهام قشنگی دارد. از یک سمت، می‌توانیم قراردادی خودمانی داشته باشیم که واژه‌ی خانه‌ را «نقطه‌ی شروع» به حساب آوریم و از طرفی، «محل سکنا گزیدن».

اما صحبت‌های این نوشته بیشتر از مفهوم «خانه» است و معنی‌اش. خانه، یک بهانه است برای حرف زدن.

عادت ندارم به مصداق‌گویی و جزئی‌سازی. سعی می‌کنم دید کامل‌تری از اتفاقات و تصمیمات زندگی‌ام داشته باشم.

این نوشته‌،‌ نگاهی به یک تصمیم‌گیری غلط در زمانی، و انتخاب درست در زمانی دیگر دارد.

سال اول دانشگاه، از محیط خانواده دور شدم. وابستگی‌ عاطفی به خانواده، پاشنه‌ی آشیل خیلی‌ها می‌شود. ضخامت پاشنه‌اش هم شدت و ضعف دارد. بسته به شخصیت افراد متفاوت است.

دست بر قضا، وابستگی فراوانی به محیط گرم خانه‌ی پدری-مادری‌ام داشتم. این وابستگی، منبع درد و رنج‌های زیادی شد. از همان اول می‌دانستم درد و رنج‌هایم از کجا آب می‌خورند. چیست که مرا بی‌قرار می‌کند و دستم را برای کسب تجربه‌‌های جدید کوتاه کرده.

سال ۹۶، دل کندن را به یادم می‌آورد. دل کندن و دور شدن. عقب رفتن از وابستگی‌ها و دلبستگی‌ها و لزوم ایجاد یک محیط جدید و دلخوشی‌های جدید همراه با رنج جدایی و . رنج و غصه و دلِ گرفته. کدورت و سیاهی‌های مختلف.

آن روزها، شیرین بود و تلخ. اما تلخی‌‌ها، بیشتر از حلاوتش بود.

سال اول دانشگاه را که مرور می‌کنم، جز نقاط اوج احساسی که غالباً غم و غصه و دلتنگی بود چیزی یادم نیست.

یاد حرف دنیل کانمن نویسنده‌ی کتاب «thinking, fast and slow» افتادم.

گفته بود که آدمیزاد از اساس، حافظه‌ی قابل اعتمادی ندارد. نمی‌توان بعنوان مرجعی مناسب برای تحلیل و تفسیر، به آن استناد کرد. زیرا هنگام مرور گذشتگان، جریان‌ها و اتفاقات اصلی را تحریف یا حذف می‌کند. نمی‌تواند ریز و درشت همه چیز را مرور کند. سیستم ثبت اتفاقات، خیلی چیزها را فیلتر می‌کند و فقط نقاط اوج احساسی را به یاد می‌آورد؛ لحظه‌های غم و شادی بیش از حد.

بعنوان یک تجربه شخصی، سال اول و دوم دانشگاهم با غم‌های سنگین سپری شد.

خانه دانشجویی
کتاب‌خانه‌ی نُقلی من در خانه‌ی دانشجویی‌، که مایه تسلی قلب و روح و روان و امید به زندگیست.

یک دوری از منبع عاطفی که باید به نوعی جایگزین می‌شد. جای خالی‌اش دل می‌زد و اذیت می‌کرد. و من دست‌بسته بودم و نگران. مستأصل بودم و چشم‌به‌راهِ وفق یافتن. منتظر مستقل‌ شدن و از لحاظ روحی جدا شدن. باز کردن کلاف وابستگی از منبع دلبستگی‌ قدیمی و شنا کردن به سمت استقلال روحی و شخصیتی. پوست انداختن و دیگری شدن. قدمی به سمت رهایی؛ ساختن و ساخته شدن.

اما گذر زمان، التیام می‌دهد.

زمان گذشت. سپری شد. سال چهارم از تحصیل در دانشگاه. چهار سال گذشته. و هنوز می‌گذرد. نگاهی به عقب دارم و نگاهی به جلو. نگاهم به عقب، یاد‌آور یک «خو گرفتن» است. بنی‌آدم،‌ بنی‌عادت است.

سال اول دانشگاه بود که بجای رفتن به خوابگاه،‌ یک‌راست خانه‌ای دانشجویی اجاره کردم. اما دلتنگی‌ و تنهایی‌اش امانم را بریده بود. یک سال بعد به خوابگاه فرار کردم. دو سال بعدی در خوابگاه گذشت و اکنون در سال چهارم، به خانه‌ای بازگشته‌ام که نقطه‌ی شروعم بود. تجدید انتخاب اول، قدم گذاشتن در مسیر اول، و تجربه‌ی محیط سال‌های دل کندن و پوست انداختن.

این بازگشتن را حاصل تجدید نظر در روند رفتار و انتخاب‌های گذشته و تصمیم‌گیری شفاف‌تر می‌دانم.

مسیری که باید عوض می‌شد را اکنون بهتر می‌فهمم.

روشن‌تر شده و با چشم بازتری روبرویم را می‌بینم.

خانه دانشجویی
از خانه‌ای که به آن برگشته‌ام، دوست دارم این یک عکس بماند. از دریچه‌ی پنجره آشپزخانه‌اش رو به خیابان؛ منظره‌ای که با آن، وقت‌های زیادی از ایامم در خانه را به زل زدن و فکر کردن، صرف می‌کنم ؛)

هنوز در دیدن مسیرم نابینا هستم. ادعایی درمورد شناخت گذشته و آینده ندارم. هنوز خام‌تر و بی‌تجربه‌تر از آنی هستم که چیزی را بشناسم و چیزی را تشریح کنم. ولی بعنوان تجربه‌ای شخصی،‌ میل داشتم حوادث زندگی‌ام را که جنبه‌ای شخصی داشتند در زندان کلمات به دام بیندازم. تا برایم بماند. تا در ذهنم چیزی حک شود. اینکه سکنا گزیدن در خانه‌ای دانشجویی در زمانی خاص، می‌تواند مایه‌ی عذاب باشد و زمانی دیگر مایه نشاط و آرامش. اینکه دو انتخاب در زمان متفاوت، موفقیت‌آمیز بودنش را تعیین می‌کند.

در حد فاصل این دو نقطه‌ی زمانی خاص در زندگی‌ام، چه عوض شد و چه بر من گذشت؟ چه شد که این روزها که دوباره به آن محیط برمی‌گردم، ظرفیت پذیرش خانه‌ی دانشجویی را بیشتر از هر وقتی دارم؟

آیا مسئله‌ی من، فقط خانه‌ی دانشجویی است؟

شبیه «خانه‌ی دانشجویی‌ها» در زندگی‌ام دارم؟ برای آن‌ها چه کرده‌ام؟ شناختم‌شان؟ نمی‌شناسم؟ با خودم درگیر هستم؟ صبر ندارم؟ بی‌قرارم؟

من کجای این مواجه‌شدن‌ها قرار دارم؟

چه شد و چه کردم؟

این‌ها را می‌نویسم که به خودم یاد‌آوری کنم نباید عجله کرد. یاد تفکر سیستمی می‌افتم.

عجله کردن و چیزی را زودتر از زمانی که مناسب است خواستن،‌ کار را بن‌بست می‌کند. یک عجله‌ی نابهنگام، چنان هزینه‌های گزافی تحمیل می‌کند که پشیمان می‌شوی از کرده‌هایت. گذر عمر سخت می‌آید و افسردگی شاید نتیجه‌ای حاشیه‌ای باشد؛ بعنوان یک محصول فرعی شکست و ناخوشی‌های زندگی.

فایل صوتی مدیریت منابع متمم، به من فهماند که منابع ما در زندگی محدودند.

توجه محدود است. غصه خوردن و زانوی غم بغل کردن بخشی از منابع احساسی و انرژی تو را می‌دزدد. باید برای استفاده‌ی بهینه‌تر از آن‌ها مراقب باشیم. یادم باشد که انتخاب‌ نابجا، توجه را نابجا می‌کند. توجه نابجا انرژی را حیف و میل می‌کند.

حالا می‌فهمم که نابجا و نازمان و نامکان استفاده کردن از منابعی که مال توست، می‌تواند نتیجه عکس بدهد. منابع ارزشمندت در زندگی را به یغما ببرد و تلف کند. مسئله‌ی مهم‌تر، شاید هنر ما در حق دادن به خودمان و صبر کردن برای رسیدن زمان بهتر باشد تا هر منبع را در زمان خود و مکان مناسبش استفاده کنیم.

انتخاب بین خوابگاه و خانه‌ برای سکونت، زمانی که در اوج دلبستگی‌ام به محیط خانواده قرار داشتم، یک دوراهی برای تصمیم‌گیری بود. خانه و خوابگاه، هر دو جزو منابع زندگی من بودند. نمی‌خواهم به گذشته برگردم و انتخابم را تصحیح کنم. زیرا اگر انتخابی هم کرده‌ام، اکنون شرایط روحی و روانی آن زمان را درک نمی‌کنم. شاید اگر باز هم برگردم، خانه را برای سکونت برمی‌گزینم تا این پست کامل شود. میلی برای انتقاد از گذشته و ژست گرفتن برای عوض کردنش نیست.

بعنوان یک نظاره‌گر می‌ایستم و نگاه می‌کنم.

به خودم یادآوری می‌کنم خراب شدن یک فرصت و یک منبع، به معنای منفی بودن آن تجربه تا به انتهای عمر نیست. بسته به context زمانی و مکانی، هر ارزشی نسبی‌ست. هر راه حل نسبی‌ست.

به بهای کار نکردن راه‌حلی در زمانی خاص، آن را برای همیشه کنار نگذاریم.

به این بهانه‌، یاد پست دوست خوبم محمدرضا زمانی در وبلاگش افتادم. ارائه‌اش از کتاب «دوباره فکر کن» از آدام گرانت. کتابی که مفهوم تجدید نظر کردن در «راه‌های پیشنهادی برای حل مسئله» را می‌رساند.

چسبیدن به راه حلی خاص، نتیجه مثبتی به دنبال ندارد.

شاید جور دیگری نگاه کردن، نیاز من برای حل مشکلات تکراری‌ام باشد.

+۱۸

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

قوی سیاه پوستر

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی …

۶ نظر

  1. Avatar

    سلام خوشحالم که این نوشته رو درست در زمان ومکان مناسب دیدم.خیلی به دلم نشست.با قدرت ادامه بده به نوشتن…

  2. Avatar

    اون جمله «خونه» یعنی محل آغازت خیلی عالی بود.

    اینو به Reading List خودم باید اضافه کنم و چند باری بخونمش. بی‌تعارف بسیار عالی و خواندنی بود.

    با مهر
    یاور

    +۱۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      یاورجان؛
      من همیشه استوری‌های قشنگت در اینستاگرام رو دنبال می‌کنم و چندباری به وبلاگت هم سر زدم. حقیقتاً از طرز فکر زیبا و انتقادیت لذت می‌برم.
      کامنت و حضور تو در این وبلاگ، باعث افتخارمه.
      سرشار از مسرت و شادیه برای من که نوشته‌ام رو افراد ارزشمندی چون تو می‌خونند.
      سلامت باشی و پایدار.
      ارادتمند

  3. Avatar

    سلام
    نمیدونم چقدر حسم درست باشه ، اما میدونی فکر میکنم ک این کم شدن حس وابستگی از خانواده و تجربه ی زندگی جدید ، یجور مستقل شدن و دو بال جدید به آدم میدن برای پرواز و کم کم اوج گرفتن . برای تجربه و مواجه شدن با خیلی چیزا تو اون دنیایی که مثل محیط گرم خونه مأمن نباشه اونطور.. حس میکنم آدمی تو اون زمان مثل پرنده ای میمونه که قراره پرواز رو تمرین کنه و اوج گرفتن تو آسمون رو یاد بگیره ! و فکر کنم قشنگه اون حس:) شاید عجیب باشه اما یجورایی دلم میخواد تجربه اش کنم !!

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      لعیاجان؛
      حس خوبیه که با آغاز دوران دانشجویی معمولاً تجربه میشه. امیدوارم تو هم تجربه‌ش کنی.
      ممنون از کامنت قشنگت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *