خانه / در مسیر یادگیری / اینستاگرام بعنوان بستری برای آموزش – مارِ خوش‌خط ‌و خال!
instagram

اینستاگرام بعنوان بستری برای آموزش – مارِ خوش‌خط ‌و خال!

گوشی‌ام را که روی زمین ولو شده است را برمی‌دارم. دستی بر حسگر اثر انگشتش می‌کشم و صفحه روشن می‌شود. منو را به بالا می‌کشم. اپ‌ها را یکی یکی از زیر جشم رد می‌کنم تا اینکه به آن لوگوی صورتی متمایل به قرمز اینستاگرام برسم. در رنگ‌شناسی خیلی سررشته‌ای ندارم ولی گمانم که رنگ‌ش همان است!

instagram1

درنگ نمی‌کنم. بیشتر از هر وقتی مشتاقم نرم‌افزار را باز کنم. انگار که داخلش شعله‌مشهدی پخش می‌کنند و باید در صف بایستی! نمی‌دانم این‌قدر شور و اشتیاق باز کردن این محیط،‌ از کجا آب می‌خورد!

حس می‌کنم، حرفی در دلم بالا و پایین می‌پرد. مثل دیگ زودپزی که توی‌ش پر بخار شده و باید دنبال سوپاپی بگردی و بچرخانی‌اش تا باز شود!بلکه فشار درونش را بخوابانی. باید حرف‌هایم را بیرون می‌ریختم. دلم پر شده از حرف‌‌هایی که باید زده شوند و راه گفتن بسته شده. از دغدغه‌هایی که گریبانم را می‌گیرند و از مسؤلیت‌هایی که در قبال اطرافم حس می‌کنم.

بالأخره جایی برای بیان پیدا می‌شود…

چند روز پیش از این، مطالعاتم از کتاب‌ها فزونی یافته بود. زیادتر از پیش. چیزی تازه از دنیای خودم فهمیده بودم. می‌خواستم آن‌ها را بر زمین بقیه بذرپاشی کنم. پخش کنم. پخش کنم. بریزم‌اش بر چشم و گوش اطرافیان. مثل قطره‌ای جوهرِ سرمه‌ای‌رنگ که در دل لیوانی از آب پخش شود. دوست داشتم ظرف اطرافیانم رنگی‌تر شود. جوهر حرف‌هایم را داخلش بچکانم و منتظر باشم رنگی دیگر به خود بگیرد.

از بین پست یا استوری، هر کدام را که دم‌دست‌تر باشد،بازمی‌کنم. در این لحظه،‌ نوشتن استوری، دستم را بیشتر از گذاشتن پست به سمت خودش می‌کشد.

صفحه را پایین می‌کشم و زمینه‌ پشتش را برای نوشتن اندک کلماتی، مات می‌کنم. دستی بر صفحه می‌زنم و کیبورد به بالا می‌دود. کلمات را یکی یکی بر صفحه گوشی‌ام می‌ریزم. کلمات راه خودشان را از سوراخ‌های دلم به بیرون، به روی صفحه‌ی مات اپلیکیشن اینستاگرام، پیدا می‌کنند. این کلمات، از دل برمی‌خیزند. از جان. از عمق جان. بنا به اصلی همه‌گیر، هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند! با تکیه بر این شعار، دکمه اشتراک‌گذاری را فشارمی‌دهم.

کمی می‌گذرد. اما بازتابی نمی‌گیرم. لیست نگاه کنندگان استوری را می‌بینم. خیلی‌ها شنیده‌اند. اما کسی گوش نکرده. آخر می‌دانید تفاوت شنیدن تا گوش کردن، از زمین تا آسمان است. دریغا! این‌همه درونیات و از جان‌برآمده‌ها، پس کو فیدبک مثبتی که باید می‌گرفتم و دلگرم‌تر می‌شدم؟

اصلا این دنبال کردن مداوم نظر بقیه در اینستاگرام، نمی‌تواند نقطه‌ی منفی باشد؟

کمی می‌گذرد. این پروسه را چند روز دیگر مجددا از سر می‌گیرم. خودم را دل‌گرم می‌کنم که ولش کن! تو برای خودت بنویس!

بعد از چند بار، موج‌موج انتقادها شروع می‌شوند. گویا به مذاقشان خوش نمی‌آید. می‌فهمم که محیط رنگارنگ اینستاگرام، بیش از پیش تاب و تحمل این مطالب را ندارد. مطالب متنی و از جنس تفکر و آموزش، خیلی وقت است که در آن مرده‌اند. در این میان، افرادی چون من به‌جای طلا، به بدل‌اش چسبیده بودیم. باد در قفس می‌کردم و خود نمی‌دانستم. آب در هاون می‌کوفتم و دلخوش از کوفتن! ولی کوفتن بدون نتیجه و بی‌اثر، چه سود؟

اندکی گذشت و متوجه شدم اینستاگرام جای آموزش و حرف‌های تأثیرگذار نیست. کوچ کردم به این چاردیواری. همین محیط وب. بسی راحت‌تر می‌توان اختلاط کرد و حرف‌ها را بالا و پایین کرد. دیگر نگران این‌هم نیستی هر کسی از راه برسد و سنگی بیندازد و برود!

این‌جا هر چه باشد، گفت و شنودها، حساب‌شده‌تراست.

یکی ازنتایجی که تفکر سیستمیِ متمم برایم داشت، شناختن هرچه بیشتر و بهتر سیستم‌ها بود.

کامنتی در سایت متمم در یکی از درس‌های تفکر سیستمی گذاشته بودم. می‌آورمش اینجا. خواندنش بدک نیست. شاید خواندن دوباره‌اش برای خودم بیشتر کمک‌کننده‌ست!

لینک کامنت من در سایت متمم (+)

آیا می‌توان به شبکه اجتماعی اینستاگرام به عنوان بستری برای آموزش تکیه کرد؟
خیلی سال پیش، و همین روزهای اخیر، به این فکر بودم که چرا شبکه اجتماعی مثل اینستاگرام باید این‌چنین بستری دل‌ربا و رنگارنگ داشته باشه. این دلربایی و طرح‌های بصری مختلف، بیش از پیش دست من رو برای ارائه مطالب آموزشی که در نظر داشتم می‌بست.
مثلا کافی بود تکه‌ای از یک کتاب رو استوری کنم یا یه حرف کوچیک مفید با یه دید شفاف رو پست یا استوری کنم! همین یه محرک بود تا از سمت دوستانی خاص و فالوورهای گرامی بعنوان فردی کاملا فلسفی ( درمعنای منفی) و کتاب‌خونی که می‌خواد خودشو به بقیه نشون بده زیاد کتاب می‌خونه، جلوه کنم!
حالیا که اصلا اینطور قصدی نداشتم و به دنبال جایی برای بیان حرف‌های خودم بودم! حرف‌هایی که زیاد جنبه فان نداشت و بیشتر آموزشی و از جنس تفکر بود.
مدتی گذشت و متوجه شدم اینستاگرام هدف دیگری سوای از آموزش رو دنبال می‌کنه. و من نباید باهاش بجنگم. یک راهکار داشتم براش!
برای زدن حرف‌‌های آموزشی و دغدغه‌های مُفصۤلی که دارم، به محیط وب پناه بردم. سایت شخصی زدم و این روزها وبلاگ‌نویسی می‌کنم. دیگه داخل سایت دستت بازه و کسی نیست بهت غر بزنه! تویی و هرچه دل تنگت می‌خواهد!
اینجاست که می‌فهمم نباید با هدف‌های پنهان سیستم جنگید! بلکه باید اینستاگرام رو بعنوان یک شبکه اجتماعی با رویکردی سرگرم‌کننده نگاه کرد و قید خیلی از فعالیت‌های آموزشی پربازده رو داخلش زد. اینستاگرام، اصلا بستر مناسبی برای فعالیت‌های آموزشی نیست! شاید به همین خاطر باشه که محمدرضا شعبانعلی هم فعالیت‌ش رو در اینستاگرام تعطیل کرد و متمم هم فعالیتی نداره در این شبکه!
+یه نکته‌ی تازه اضافه شده‌، وسط کامنتم: [این روزها که این کامنت رو دوباره اینجا میارم، محمدرضا برای مدتی محدود به اینستا برگشته و با حرف‌های جذابش هر روزه دل‌مون رو باز می‌کنه. از طریق لینک داخل پرانتز، می‌تونید یادداشتی از محمدرضا در روزنوشته‌هاش درمورد حضور مجدد در اینستاگرام رو بخونید (+) ]
البته من متاسفانه یا خوشبختانه هنوز در این شبکه‌ی اجتماعی هستم و نتونستم کاملا قطع تعلق کنم! هرچند استفاده‌ام کمتر شده.
این بیان، صرفا تجربه‌ای بود که من ازش کسب کردم.

تاز این روزهاست که دوقرانی‌ام بیشتر از پیش جا میفتد.

هر سیستم،‌ اعضایی دارد. دست به دست هم می‌دهند و سیستم خویش را به مهر می‌کنند آباد! مجموع همین اعضا را می‌گوییم سیستم. هرکدام‌شان با هم بده‌بستانی دارند و از مجموع این تعاملات، خروجی‌هایی حاصل می‌شود. هدف. همان هدف است که مهم است و نادیده گرفته می‌شود!

ماشین، یک سیستم است. منظورم ماشین‌هایی‌ست که اتوموبیل می‌شناسیم‌شان. امثال پراید که نُقل محافل بذله‌گویی‌ امروزه‌مان شده. این سیستم، راه خودش را می‌رود. هر کدام‌ از اعضایش بر طبل نقش خود می‌کوبد و ول‌کن نقش‌اش نیست. برآیندشان هدفی تحویل‌مان می‌دهد. حرکت!

بدن ما، یک سیستم پیچیده است. راه خودش را می‌رود. اگر تب کند و دمایش بالا بزند، شاید بتوان با دستمال سرد و پاشویه اندکی دمای بیرون را کاهش داد، ولی دمای درون خیال پایین آمدن ندارد. چیزی بزور تحمیل نمی‌شود. مشکل افزایش دمای بدن را می‌بایست حساب‌شده‌تر حل کرد. باید به تمامیت نقش‌های اعضا و اهدافِ سیستمیِ بدن احترام گذاشت. به هدف‌اش. هدف‌اش با حرف من و تو، رنگ عوض نمی‌کند. باید دستی به سر و روی‌اش بکشی و مشکل را ریشه‌ای تر حل کنی!

حالیا که من می‌خواستم با نوشتن و زور زدن در محیط اینستاگرام،‌ به هدفم برسم. ولی هدف من کجا و هدف این شبکه اجتماعیِ فسقلی کجا؟!

نمی‌دانستم اینستاگرام، رنگارنگ است و دل‌فریب. آن محیط، بیش از آنکه برای آموختن مناسب باشد و انجام دادن فعالیتی که نتیجه‌ای اثربخش در آینده دارد‌، محیطی‌ست برای رفع خستگی و ایجاد اندکی تنوع.

گاهی دل و جان ما هم از روزمرگی یا انجام بی‌وقفه وظایف به تنگ می‌آید. مجالی می‌خواهد برای رهاتر شدن. برای خلوت خسته‌کننده‌ی بیکاری دل‌مان تنگ می‌شود. برای یله شدن در قالبی به دور ازوظایف. اینستاگرام را دقیقا اینطور مکانی برداشت می‌کنم و کرده‌ام.‌ هیچ اتفاق بزرگی در آن رخ نمی‌دهد. خیلی وقت‌ها می‌شود موج‌سواری‌های احساسی مردم در وقایع اجتماعی که تنها بر یک اتفاق تکیه دارند، می‌نالند و عزا می‌گیرند. کسی کاری به علت‌های رویدادِ یک اتفاق ندارد. فراموش می‌کنیم که دانستن یک خبر به تنهایی ارزشی ندارد بلکه آگاهی از بسترِ رویداد یک خبر است که تعیین‌کننده و اثربخش است. فقط به دنبال گرفتن ژست روشنفکری و نشان دادن این هستند که ما هم برای ایران و این مرز و بوم نگرانیم! دریغ از برداشتن حتی قدمی بلکه خونی تازه به رگ‌های این مرز و بوم تزریق کنند! شعاری و شوآفی! از بین همه آن همهمه‌ها و هجمه‌های غم و اندوه یا شادی کاذب، هیچ راه‌حل منطقی و مؤثر بیرون نمی‌آید. می‌شود جایی که انسان‌های افسرده و بریده‌ از دنیا، بیایند و برون‌ریزی‌هایی داشته باشند. و یا افرادی که می‌خواهند خزانه جلب توجه‌شان را تکمیل کنند و به بقیه بفهمانند (( که آقا ما هم هستیم! حواست باشد!))

در این محیط گنگ و مه‌آلود، اندک افرادی هم که به تولید محتوی‌های با‌کیفیت رو می‌آورند یا برش‌هایی از کتاب و جملات فسلفی و روانشناسی و اجتماعی و سیاسی ارائه می‌دهند، اگر دقیق‌تر شویم، عمده‌ی مطالب‌شان چیزی بیشتر از یک جمله دل‌خوش‌کنک و تزریق احساس سرخوشی مقطعی نیست. البته که نمی‌توان منکر آن محدود افراد تأثیرگذار نیستم! سایرین را می‌بینم: شعری از موسوی گرمارودی یا شمس لنگرودی یا سایه. یا فقط اکتفا به خوانشی چند دقیقه‌ای از شجریان. یا جمله‌ای از بیل‌گیتس که دلش برای دنیا می‌سوزد! که اگر می‌شنیدی‌اش و اگر نمی‌شنیدی‌اش هیچ فرقی نمی‌کرد. توهمِ دانستن، بد توهمی‌ست!

باری،‌ نه پرداختن به کارهای روبات‌وار و وظیفه‌محور را قبول می‌کنم و نه نگاه مطلق داشتن به یادگیری و بهره‌وری به هر مسئله‌ای که رخ می‌دهد؛ نه زیر سوال بردن تمامیتِ حق و ناحقیِ شبکه اجتماعی اینستاگرام. نه دانش کافی برای این کار را دارم و نه توانایی شرح و بست دادن‌اش را. متأسفانه یا خوشبختانه، هنوز که هنوز است، نتوانسته‌ام با نبودن در اینستاگرام کنار بیایم. آلوده به آن هستم. ولی:

این روزها، بیشتر از پیش انتظارات‌ام را از این شبکه اجتماعی تلطیف کرده‌ام و از یک مرغ، انتظار شیر دادن ندارم! دیگر توقع رخ دادن تغییری در زندگی‌ام و یا تغییری در طرز فکرم یا شروع کردن کاری پربازده برای آینده و یا روشنگری‌های فکری و عقیدتی از اینستاگرام و پست‌های فانتزی‌اش ندارم. همین معتدل‌تر شدن انتظاراتم در این روزها، باعث می‌شود کم‌تر بهش سر بزنم و مطالبش را زیاد جدی نگیرم.

البته که نمی‌توان به بی‌حسیِ محض رسید و جدی‌اش نگرفت. ولی همین کاهش حساسیت، خود دستاوردی نو در این بحبوحه‌ی رسانه‌های جمعی‌ست که هر لحظه، توجه ما را می‌دزدند و حواسمان را پرت می‌کنند. همان اصطلاح اقتصادِ مبتنی بر توجه که اگر کمی از رسانه‌های تازه خوانده باشید، درموردش بیشتر می‌توان حرف زد.

+بدنیست ببینید:[مینیمالیسم دیجیتال – درمورد استفاده از شبکه اجتماعی دیجیتال]

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

حال‌وهوای یادگیری من(۲): قطره قطره جمع گردد

قطره ‌قطره نوشتنم، قطره قطره جواب می‌دهد و اندک اندک زمان می‌گذرد که به سرانجام …

۱۳ نظر

  1. محمد جواد عزیز سلاااااام

    من مطالب درسی به صورت نقاشی درمیارم
    نمونه اش رو امروز داخل وبلاگم گذاشتم
    خوشحال میشم اگه فرصت کردین نگاه کنید
    و نظرتون راجب اینکه واسه مطالب پزشکی هم میشه از این کارا کرد
    بهم بگید لطفا
    ممنونم از لطفتون🌹🙏🌹

    • محمدجواد یعقوبی

      فائزه؛
      سلامی گرم بهت می‌گم.
      خیلی ترفند خلاقانه‌ای بنظر میاد!
      این روزها درگیر کارهای دانشگاه و امتحان کورس‌ها هستم. خیلی زود، وبلاگت رو چک می‌کنم و کامنت می‌کنمش!
      مراقب خودت باش

  2. سلام محمدجواد عزیز
    حرف هایی که از دل برمیایند بر دل کسانی مینشیند که فضای فکری و روحی ما برایشان اشناست…

    دراین عصر ارتباطات انقدررر گدااایی برای دیده شدن زیاد شده
    که جایی برای اموزش نمیماند..‌‌
    من سال هاست تلوزیون و گوشی و همهههه ی شبکه های مجازی رها کردم
    و از این تصمیم و نتایجش خیییلی راضی هستم.
    تلاش میکنم با گسترش توانایی هام لایک خودم بگیرم😍

    موفق باشی
    و لحظه هات پر از لایک خودت😍
    و بیخیال نظر مردم😉

  3. محمدجواد عزیز ،
    بالاخره تمومش کردم 🙂 خیلیم عالی 🙂 بشدت تأمل برانگیز ..
    خیلی خوشم اومد از نتیجه ای که آخر حرفاتون گرفتید ، “باری،‌ نه پرداختن به کارهای روبات‌وار و وظیفه‌محور را قبول می‌کنم و نه نگاه مطلق داشتن به یادگیری و بهره‌وری به هر مسئله‌ای که رخ می‌دهد” . دقیقا همینطوره ، نه میشه تنها به اموزش پرداخت و نه به قسمت فان و رنگی رنگی اون فضا نگاه مطلق داشت ! تعادل چیزیه که تو ‌زندگیمون یادمون رفته !
    لذت بردم دکتر جان
    مانا باشید

    • محمدجواد یعقوبی

      لعیا؛
      خوشحالم حضورت پررنگ شده.
      با حرفت موافقم. آموزش در کنار سرگرمی هستش که وارد متنِ زندگیِ ما میشه!

  4. #کیمیا_دختری_پشت_سد_کنکور😷🦠🥵

    مثل بقیه نوشته ها بی نظیر👏🌼

  5. سلام
    دقیقا با حرفات خیلی موافقم . اینستاگرام شبکه ای که ازش انتظار چندانی درباره آموزش نمیره و فقط برای رفع خستگی و شاید تفریح باشه . من هر تابستون نصب میکردم و مقدار زمان زیادی رو صرف میکردم وبه نظرم اگر بخوام تجربه ای که به دست آوردم رو بگم
    اینه که خیلی نمی تونی باهاش کارهایی که دلت میخواد رو انجام بدی و بالاخره افرادی هم پیدا میشن که باهات مخالفت کنن
    پس هم از نظر تایم و هم مصرف اینترنت زیاد فهمیدم که به دردم نمیخوره و تصمیمم گرفتم پاکش کنم و به نظرم تصمیم درستی گرفتم.
    یه خواهشی ازت دارم
    اگر میشه ایمیلت رو بهم بدی . ی سوال دارم ازت . ممنونم …

    • محمدجواد یعقوبی

      فاطمه؛
      حرف‌ات رو درک می‌کنم. همه‌ی افرادی که دغدغه‌ بازده‌ِ بیشتر در زندگی رو داشتن، تجربه‌ی این اکتیو/دی‌اکتیو کردن‌ها رو دارن.
      ایمیل‌ام رو هم داشته باش:
      m.yaghoby@ymail.com

  6. مصطفی حبیبیان

    محمدجواد عزیز!
    دست روی خوب موضوعی گذاشتی! من از هرگونه نوشته، کتاب یا مقاله مبنی بر بینشی نو نسبت به بُعد منفیِ شبکه‌های اجتماعیِ امروز، قلباً استقبال می‌کنم. دلم از هر چه اینستاگرام و امثالهم است، پُر است. یکی دو سالی می‌شود که گلوی خودم را برای جماعتی که زندگیشان را در این فضاها بنا کرده‌اند، خسته کرده‌ام تا بلکه بتوانم تغییری در کسی، ولو اندک، به‌وجود بیاورم. تو بهتر از من می‌دانی که اگر کسی خودش به مسائل و تأثیر آن‌ها پی نبرد، آسمان را هم که به زمین بیاوری، تغییر نمی‌کنند. وقتی کسی به‌صورت تعمّدی و لجبازانه برنامه‌ای برای شستن چشم‌هایش نداشته باشد، هرگز نخواهد توانست جورِ دیگری ببیند. هر چه از ضررهای این شبکه‌ها بگوییم کم گفتیم. من روزگاری از معتادان بالفطره و مُروّجان این دسته از فضاها بودم. سال‌ها غرقِ در این باتلاق بوده‌ام که اکنون می‌توانم سنگینی کفه‌ی ضررهای این شبکه‌ها بر منفعت‌های آن‌ها را به‌خوبی ببینم و لمس کنم. دوریِ شاید مطلق از این‌ها را از خودِ معتادم در گذشته آموخته‌ام. زمانی که می‌بینم افراد در این فضاها، به‌تنها مسئله‌ای که اهمیّت نمی‌دهند مسئله‌ی آموزش و یادگیری و پیشرفت است (این را می‌دانم که رسالت این فضاها آموزش و یادگیری نیست!)، زمانی که می‌بینم اینستاگرام به بستری فوق‌العاده مناسب و مستعد برای ایجاد فساد اخلاقی و اجتماعی در بین افراد است، و زمانی که می‌بینم افراد با علم بر موضوع اعتیاد به این شبکه‌ها و زیان‌های گاهاً جبران‌ناپذیر آن‌ها، همچنان بر استفادۀ بی‌اندازه با دلایل و بهانه‌های توجیهی خودشان، پافشاری می‌کنند، تأسف می‌خورم.
    محمدجواد! احتمالاً این‌جور از تذکرها، تلنگرها و بینش‌ها (خوش خط و خال بودن شبکه‌های اجتماعی) را در هر بستری که منتشر کنی، افراد زیادی را به کیش خود می‌کشانی؛ جماعتی با نظرات تو بیعت می‌کنند؛ تمام حرف‌ها را، به‌ظاهر، می‌پذیرند؛ اما درست بعد از خواندن چنین مطلبی، به کار خود و اتلاف وقت بیشتر در این شبکه‌ها ادامه می‌دهند. یکی نیست بگوید خودتان را مسخره کرده‌اید؟ اگر شما به عمق این موضوع پی برده‌اید پس باید در رفتار شما تغییراتی، هرچند جزئی دیده شود، مگر نه؟ پس چرا باز بیش از پیش به رفتار خود ادامه می‌دهید؟
    هر کجا بحث اعتیاد به اینستاگرام مطرح می‌شود، کمتر کسی را می‌بینی که نمی‌گوید: «وای، آره، تمام روزم رو می‌گیره»، «آره واقعاً، از درس و زندگی انداختتم»، «حرفای قشنگی می‌زنی، به‌نظرم منم باید از این به بعد بذارمش کنار» و ده‌ها جمله‌ی دیگر که احتمالاً افرادی پیدا می‌شود که در زیر همین پست، چند نمونه از آن‌ها را برایت بنویسد. اما این حرف‌ها به خودی خود، مادامی که به آن‌ها جامه‌ی عمل پوشانیده نشود، قشنگ نیستند. می‌دانی که اگر نخواهیم تصمیم به ترک یا انجام کاری بگیریم، بهانه‌ی آن را خیلی قشنگ‌تر از حرفای من و تو، برای خود به کرسی می‌نشانیم. به هر که بگویی چرا، فوراً لیستی از بهانه‌ها و توجیهات رنگارنگ برایت ترتیب می‌دهد که بگوید به من حق بدهید که روزی هشت ساعت در اینستاگرام وقت بگذرانم. قبول. تمام دلایل شما پذیرفته‌شده است. اما لطفاً زمانی که در جایی حرف از مضرات اینستاگرام و فضای مجازی شد، سکوت پیشه کنید، به‌نظرم این‌گونه عزت بیشتری در جمع خواهید داشت.
    پ.ن.: روی صحبت من به استفاده و حضور افراطی در شبکه‌های اجتماعی به‌دیده‌ی وقت‌گذرانی، تفریح و اوقات فراغت است. کاری به کسانی که شغل یا کسب‌وکاری در این فضاها دارند، ندارم.

    • محمدجواد یعقوبی

      مصطفی جان!
      خیلی از بابت حضورت در این خونه‌ی نُقلیِ مجازی خوشحالم. خوشحال‌تر از بابت حوصله‌ای که به‌خرج دادی و این مطالب رو ذره‌ذره نوشتی.
      با حرفت بسی موافقم.
      می‌دونی مصطفی؛ ما اینفلوئنسر نیستیم. یعنی حداقل قصد من تأثیرگذاری و رهبری یک عده از انسان‌ها نیست. این مسئله رو در توان خودم نمی‌بینم چه از لحاظ علمی و چه از لحظ روانی که بخوام کسی رو قانع کنم و بخوام تفکر درست رو ترویج بدم. چون معتقدم تفکر مطلقی وجود نداره. این نوشته‌ها، همشون برآمده از کشفیاتی هستن که ذهن من از دنیای اطرافم داشته. و چیزی که عیانه، موج زدن سوگیری‌های شنختی و جانبدارانه‌ایه که هر انسانی داره! و حرف‌های من هم خالی از این‌ها نیست.
      موافقتم که همه در ظاهر از این شبکه‌ها بد می‌گن و بعد، دوباره بهش برمی‌گردن. و تهش هم هیچی. بقول تو، اگه هیچ نمی‌گفتن، ارج و قرب‌شون بیشتر بود! اما در ین دنیایی که افراط‌ها بر اعتدال پیشی گرفته، ذکر اندکی از تجربیات افراطی کسایی مثل من و تو، خالی از لطف نیست. کمااینکه محمدرضا هم از تجربیاتش می‌نویسه همه‌ی متممی‌ها ازش بهره بردیم! هرچند، نباید دنبال اثرگذاری بود و نیت راهنمایی و اصلاح‌کردن رو خیلی وقته از ذهنم بیرون کردم.
      بهرحال، میدونم که همه ما درگیر مقوله فضای مجازی هستیم. و این بی‌برو برگرد، زندگی امروزه‌ی مارو دستخوش تغییر کرده. بخوایم نخوایم. شاید این دست و پا زدن‌ها، اول از همه کمکی به خود نویسنده برای فراموش نکردن راهی‌ست که در پیش داره! باز هم باید انگشت اتهام رو به سمت خودمون بگیریم و خودمون رو برای تغییر، در اولویت قرار بدیم.
      از وقتی که گذاشتی، خیلی خوش‌حال شدم.
      از آشناییت هم خیلی خوش‌بختم :))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *