خانه / دانشجوی طبابت / اگر به ابتدای دانشگاه برمی‌گشتم – برای محمدمجتبی
شکلات

اگر به ابتدای دانشگاه برمی‌گشتم – برای محمدمجتبی

عادت دارم با نگاه و مدل ذهنی خودم حوادث بخش و بیمارستان و رشته‌ام پزشکی را اینجا روایت کنم.

به نوشته‌هایم که نگاه می‌کنم، چندان جنبه آموزشی ندارند و نمی‌توانم آن‌ها را به کسی توصیه کنم. چیزی بیشتر از روایت خشک و خالی که اندکی آب‌وتاب داده‌ شده‌اند نیست. بیشتر از اینکه آموزشی صحبت کنم و قصد وعظ و نصیحت داشته باشم، روایتی حرف می‌زنم و با دست باز. شاید مخاطب از دل همین روایت‌ها و مرور داستان‌های روزمره چیزی بیرون بکشد.

وقتی درون خودم را واکاوی می‌کنم معمولا خودم را کمتر از آنی می‌بینم که نصیحتی به کسی داشته باشم. از فاکتور کم بودن سن اگر بگذریم، می‌دانم آن‌قدری ضعف و کاستی و نقص دارم که شایسته نیست حرفی را بعنوان راهنمایی و نصیحت به کسی بزنم. از انتقال سخنم به این صورت فراری هستم. ناصح بودن و مشاور بودن را اگر برای یک شخص در زندگی در نظر می‌گیریم، ویژگی‌های منحصر بفردی دارد که من در خودم نمی‌بینم.

ولی مسیر زندگی را هر کدام‌مان سپری می‌کنیم. می‌رویم و طی طریق می‌کنیم. اگر عمر به کمالی داشته باشیم، هر ۷۰ ساله‌ای می‌تواند قلم بردارد و نگارش کند. از اتفاقاتی که بر او گذشته و از درس‌هایی که گرفته. از اینکه اگر به گذشته‌‌ی تمام‌شده‌اش برگردد چه می‌کند و چه نمی‌کند. اگر هیچ نداشته باشیم، گذر زمان را داریم. هر چه سن بالاتر برود، پوستمان کلفت‌تر می‌شود و کیسه‌‌ی تجربه‌هایمان پرفروغ‌تر است.

«سیدمحمدمجتبی سیدمحسنی» در پستی که از روزهای ارتوپدی‌ام گذاشته بودم کامنتی گذاشت که مرا به فکر وادار کرد تا پستی را تهیه کنم و به این بهانه بیشتر درمورد خودم فکر کنم.

لینک کامنت: +

محتوای کامنت محمدمجتبی درمورد فراگیری تجربه‌های عملی مرتبط با پزشکی بعنوان دانشجوی پزشکی در سال‌های علوم‌پایه بود. اما من پا را فراتر می‌گذارم. حرف‌های بیشتری برای گفتن است. خلاصه‌وار خواهم گفت.

از این مدل نوشته‌ها چندین مثال مطالعه کرده‌ام. بهترین‌شان هم پست‌های محمدرضا شعبانعلی(+) و امیرمحمد قربانی (+) است. این‌ها هم به گذشته برگشته‌اند و مسیر طی شده را زیر ذره‌بین برده‌اند.

نسیم طالب در کتاب خود تحت عنوان «قوی سیاه» معتقد است ما گذشته را نمی‌فهمیم. زیرا داستان‌های گذشته آنقدر خلاصه و کلی است که فکر می‌کنیم واقعا بین اتفاقاتش نظم منطقی برقرار است. درحالیکه این پیدا کردن نظم و رابطه علت‌-معلولی بین اتفاقات گذشته، توهمی بیش نیست. مثلا کسی که در سرمایه‌گذاری ورشکست شده حالا به آب و آتش می‌زند که نباید این کار را میکردم. فراموش می‌کند که در زمان تصمیم‌گیری ناچار بوده این تصمیم‌ را بگیرد. این را در کتاب «تفکر، سریع و کند» از دنیل کانمن هم خوانده بودم.

زمان که می‌گذرد، شرایطی که باعث گرفتن تصمیمی خاص در زندگی شده را هم فراموش می‌کنیم.

بعنوان نظری شخصی، بازگشتن به گذشته برای کسب تجربه را کاری عبث و بی‌فایده می‌دانم. ولی بازگشتن به گذشته برای بحث کردن و اصلاح مدل ذهنی‌ات برای اینکه در آینده نگرش بهتر و تصمیم‌های بهتری داشته باشی را قبول دارم. خیلی وقت است که «ای کاش‌»‌ها را به حداقل رسانده‌ام. آب رفته به جوی برنمی‌گردد.

اگر درمورد برگشت به سال‌های علوم‌پایه‌ (سال ۹۶ تا ۹۸) در پزشکی فکر می‌کنم، نه به معنای حسرت است و نه معنای پشیمانی از راهی که طی کرده‌ام. بلکه بخاطر این است که با گذر زمان، ایده‌هایم درمورد زندگی عوض شده. مدل ذهنی‌ام دستخوش تکامل بیشتری شده و اعتقادات در ذهنم شکل و رنگ دیگری گرفته‌اند. این رشد کردن و عوض شدن طرز فکر، هر روز ادامه دارد و بدون تردید دو سال دیگر وقتی بخواهم از پزشکی عمومی فارغ‌التحصیل شوم، این نوشته‌ها را دستخوش تغییر خواهم کرد.

برگشتن از راهی که رفته‌ام برایم یک افتخار است. نشان می‌دهد که رشد کرده‌ام. عوض شدن طرز فکر و نو شدن شیوه زندگی، به من حس امید می‌دهد. نشان می‌دهد که هنوز زنده‌ام.

اگر به عقب برگردم:

  • زودتر از این درمورد اعتقادات ارثی و خانوادگی‌ام شک می‌کردم. بیشتر مطالعه می‌کردم.
  • زودتر به نتیجه می‌رسیدم که یک راه درست برای زندگی کردن وجود ندارد.
  • برای عوض کردن کسی وقت نمی‌گذاشتم. سعی می‌کردم او را به همان شکلی که هست بفهمم و درک کنم.
  • سبک دلخواه زندگی‌ام را انتخاب می‌کردم و به روش شخصی‌ام امکان حضور و بروز می‌دادم.
  • ارزش‌هایم در زندگی را مشخص می‌کردم. بین ارزش‌های شخصی با ارزش‌های به ارث رسیده از خانواده یا جامعه تمایز قائل می‌شدم.
  • علایقم را بدون مقایسه با جریان عامه‌ی دوستان و جامعه پیدا می‌کردم.
  • بیشتر متمم می‌خواندم.
  • بیشتر رمان می‌خواندم.
  • باز هم کتاب می‌خواندم.
  • بیشتر موسیقی سنتی گوش می‌دادم.
  • بیشتر شعر می‌خواندم.
  • بیشتر کافه می‌رفتم یا شب شعر شرکت می‌کردم.
  • برای کسانی که در زندگی‌ام مهم هستند، نامه می‌نوشتم.
  • اینستاگرام و تلگرام را جدی نمی‌گرفتم.
  • شرایطی را که در حقیقت گرفتارش هستم و تغییر دادنش از کنترلم خارج است، می‌پذیرفتم.
  • این شعر حافظ را جدی نمی‌گرفتم: «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد»
  • محتوای انیمیشن soul را وارد مدل ذهنی‌ام می‌کردم. برای انتخاب سبک زندگی راهم را هموارتر کرد.
  • خبرهای سیاسی و اقتصادی را از شبکه‌ی اجتماعی و صداسیمای ملی دنبال نمی‌کردم. خبر خواندن را به حداقل می‌رساندم.
  • افق اختیارم را در خبر خواندن و خبر گوش دادن تعیین می‌کردم. این پست محمدرضا : کابوس رسانه ها
  • حواسم به این ۸ پیشنهاد محمدرضا در زندگی، درمورد «چه باید کرد» بود: چه باید کرد؟
  • زودتر از این خودم را از جنگ زرگری سیاسیون و مذهبیون و اعتقادیون جدا می‌کردم.
  • تولید محتوا را جدی‌تر و هدفمندتر انجام می‌دادم.
  • تکست خواندن را برای درس فیزیولوژی با جدیت انجام می‌دادم.
  • درس‌های عمومی دانشگاه را جدی نمی‌گرفتم.
  • برای پیدا کردن role modelهایم در دانشگاه و زندگی وقت می‌گذاشتم.
  • رابطه‌ام را بعنوان دانشجو با اساتید خوش‌فکر و حرفه‌ای افزایش می‌دادم و عمیق‌تر می‌کردم.
  • ترس از آینده را جدی نمی‌گرفتم.
  • خودم را زودتر به خواندن کتاب‌های انگلیسی عادت می‌دادم. کتاب‌های زبان‌اصل درمورد ماهیت رشته‌ام پزشکی می‌خواندم و به کمکش تولید محتوا می‌کردم.
  • +یک مدل ذهنی برای فراگیری پزشکی – how to think in medicine
  • دوستان سال‌بالایی پیدا می‌کردم و با آن‌ها به بیمارستان می‌رفتم. سعی می‌کردم مهارتِ ارتباط گرفتن با بیمار را زودتر پرورش دهم.
  • اگر می‌شد با استادی در محیط بیمارستان راند می‌رفتم. نه به لحاظ علمی. برای یاد گرفتن «رفتار حرفه‌ای».
  • مهات‌های نرم مرتبط با رشته‌ام مثل درس‌های MBA متمم را مطالعه می‌کردم. می‌دانم که در محیط حرفه‌ای به کارم می‌آیند.
  • مهارتم در تصمیم‌گیری و تفکر سیستمی را پرورش می‌دادم.
  • وبلاگ خوانی می‌کردم. چند شخص محدود و خوش‌فکر را پیدا می‌کردم و نوشته‌هایشان را دنبال می‌کردم.
  • باز هم به وبلاگ محمدرضا شعبانعلی و امیرمحمد قربانی سر می‌زدم.
  • زودتر از این وبلاگ‌نویسی را شروع می‌کردم.
  • خطاطی می‌رفتم.
  • هر از گاهی برای خودم «گل» می‌خریدم.
  • باز هم گیتار را کنار می‌گذاشتم. ساز ایرانی مثل سنتور یا سه تار را برای یادگرفتن انتخاب می‌کردم.
  • فیلم‌هایم را بصورت گزینشی انتخاب می‌کردم. اجازه نمی‌دادم وقتم برای هر فیلمی صرف شود.
  • با جریان عامه جامعه (نه درس‌خوانده‌ها و بالامرتبه‌ها) بیشتر از پیش ارتباط می‌گرفتم و با آن‌ها و حرف‌هایشان یکی می‌شدم.
  • سودای عوض کردن جامعه را از سرم بیرون می‌کردم.
  • دغدغه‌های سیاسی و اقتصادی در مقیاس وسیع و کشوری را از سرم بیرون می‌کردم و دغدغه‌های شخصی را جایگزین آن‌ها می‌کردم.
  • خودم را وارد بازی‌های سیاسی اصلاح‌طلب-اصول‌گرایی نمی‌کردم.

و این لیست کامل‌تر می‌شود.

+۲۶

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

درمانگاه داخلی

دوران بالینی – درمانگاه روماتولوژی، بخش داخلی

سنش را می‌شد با موهای جوگندمی که از زیر روسری بر پیشانی‌اش ریخته بود تخمین …

۸ نظر

  1. Avatar
    سیدمحمدمجتبی سیدمحسنی

    سلام محمدجواد جان.
    امیدوارم که خوب و صحیح و سالم باشی.

    این پستت رو تا حالا ۳ بار خونده‌ام و هربار دُعات کرده‌ام؛
    از خدا خواستم که حال دلت خوب و پر از دغدغه‌های قشنگ و تنت همیشه دُرُست باشه.

    حقیقتا وقتی دیدم برای یکی از خوانندگان وبلاگت که حتی هنوز ندیدیش و نمی‌شناسیش، این‌قدر ارزش قائل هستی و هواش رو داری؛ واقعا به خاطرِ داشتنِ چنین دوستی به خودم افتخار کردم و خدا رو از این بابت شاکر هستم. 🙂
    یه درس قشنگی که از این حرکتت(نوشتن پستِ برای محمدمجتبی) یاد گرفتم اینه که: ما خیلی وقت‌ها تا «صحبت نکنیم» و از چالش‌ها و دغدغه‌هامون «حرف نزنیم و کمک نگیریم»، کسی قرار نیست بفهمه که من چِمه و چه مشکلی دارم یا به چه کمکی نیاز دارم.
    به همین خاطر ازت حسابی ممنونم که به این اندازه «احساسِ امنیت و خاطرجمعی» رو در خواننده‌ی وبلاگت به وجود میاری که در کنارِ تو، خودش باشه و بدون ترس و نگرانی، بتونه ازت کمک بگیره.

    به بهانه‌ی این کامنتم و لطفی که تو در حقّم کردی؛ می‌خوام یه لینک خوب رو باهات به اشتراک بذارم. 🙂
    خب…
    همونطوری که میدونی من یزدی‌ام؛ 🙂
    همچنین شاید این رو هم بدونی که گفته می‌شه “یزد حسینیه‌ی ایران” هست.
    سینه‌زنیِ ما یزدی‌ها هم انصافا پرشور و شاخصه؛
    و درکنار شور حسینی که توی حسینیه‌های ما در ماه محرّم جاری هست؛ شعور حسینی هم موج می‌زنه (البته «هنوز». چراکه خودت هم دیدی بعضی مدّاحان پرشور اما کم‌شعور که دارند زیادتر میشن، چه کلیشه‌ای از عزاداری‌ها توی ذهن مردم دارند شکل میدن متأسفانه)
    در همین راستا امشب داشتم فیلمِ یه مداحی از سال‌های پیش رو می‌دیدم که واقعا مظهر سینه‌زنی‌ها و مراسم عزاداری یزدی‌های بااصالت بود.
    «متنِ نوحه» در کنار نظم و ترتیب و هماهنگی که موقعِ سینه‌زنی به چشم می‌خوره، واقعا برای منِ یزدی هم که این شکل مراسم رو کم ندیده‌ام قشنگ، خاص و عمیق هست.
    وای از روزگـــارِ تنــــهایــی
    یا رب کو دَمِ مسیحایی
    لینکش رو برای تو و خوانندگان وبلاگت هم میذارم تا اگه دوست داشتید ببینیدش. مدت زمانش هم حدود ۹ دقیقه هست.

    https://www.aparat.com/v/3PbgX

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      محمدمجبتی جان؛
      این وبلاگ جایی برای نوشتن و یادگیریه. نه اینکه نوشته‌های من چیزی برای یاد دادن داشته باشن. نه! بلکه از همفکری و تبادل نظر و به اشتراک گذاشتن فکر و ایده‌ها هست که یادگیری و رشد و پیشرفت حاصل میشه. همیشه به گفتگو معتقد بودم و سوال کردن و جواب دادن و تعامل داشتن رو خیلی دوست دارم. یکی از اهداف این وبلاگ رو میتونم در همین سوال-پاسخی که بین ما رد و بدل شد خلاصه کنم.
      از لطفت به من بی‌نهایت متشکرم.
      از پیشنهادی که داشتی هم تشکر میکنم. خوشحالم با فرهنگ مادری خودت اینقدر مأنوسی و لذت هم‌نشینی باهاش رو با افراد دیگه از فرهنگ‌های دیگه هم شریک میشی.
      برقرار باشی و سرزنده!

    • Avatar

      سلام دکتر
      وقتتون بخیر
      امیدوارم که موفق باشین
      دکتر این که فرمودین زودتر به بیمارستان میرفتین، برای تقویت ارتباط با بیمار…
      من هر چی به این در و اون در میزنم نمیشه
      من ترم چهارم هستم ولی علاقه مند هستم و درس میخونم و هیچوقت توی امتحاناتم تقلب نکردم حتی در حد یک ابسیلون فقط یه بار یه کوییز دوسواله هیستولوژی رو از بس بچه ها جواباشو گذاشتن تو گروه دیدم جواباشو و حفظ شدمش

      یکی میگه private بیمار خراب میشه اگه تو بیای
      سه نفر گفتن برات زوده
      یکی گفت تو باید اول مقدمات بالین رو یاد بگیری بعدش برات مفیده

      یعنی اگه من برم بیمارستان توی دست و پای کادر درمان نخواهم بود؟
      من عاشقانه دوست دارم برم بیمارستان یا توی مطب یه پزشک بشینم
      البته سه چهار روز این کار رو کردم قبل از اینکه جوابم کنند

      خییلی خوب بود
      چه توصیه ای برای من دارین؟
      من دانشجوی شیراز هستم
      ولی ساکن شیراز نیستم و اگه بخوام برم بیمارستان باید با بچه های یه دانشگاه دیگه برم

      ۰
  2. Avatar

    این یکی از تاثیرگذارترین متن‌هایی بود که تا حالا خوندم
    چکیده‌ی تجربه‌های زندگی من چیزی شبیه همین هست

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      پسرعموجان؛
      بدون شک یکی از تأثیرگذارترین انسان‌هایی که در زندگیم سراغ دارم تویی. امیدوارم به رشد کردن روحی ادامه بدی و من هر روز در کنارت بیشتر از قبل تأثیر بگیرم.
      مسیرت برقرار.
      دوست‌دار تو

  3. Avatar

    البته فکر کنم افتادم ب سوگواری!
    :
    (پیشنهاد اول | سوگواری را به حداقل برسانیم

    سوگواری مولد نیست. همین و بس.

    اگر هم روانشناسان معناگرا می‌گویند که «انسان در سوگواری، معناهای تازه‌ی زندگی را می‌یابد» این نوع سوگ نیست که ما گرفتار آن شده‌ایم.

    ما در غم از دست دادن داشته‌های خود نیستیم که روانشناسان بخواهند با حرف‌ها و نظریه‌هایشان به دادِمان برسند. ما در غم از دست دادن «نداشته‌هایمان» هستیم و «دست‌نیافتنی شدن خواسته‌های دست‌یافتنی‌‌»‌ سوگوارمان کرده است.

    این شکل سوگواری، چیزی نیست که روانشناسی و روانشناسان به آن پرداخته باشند و اگر کلید نجاتی از آن متصور باشد، این کلید جز در دستان خودمان نیست.

    در این روزها و هفته‌ها و ماه‌ها، مراقب باشیم که وقت‌مان به سوگواری نگذرد و بیش از حد، پای وعظ و روضه‌ی «روضه‌خوان‌»هایی که مدام غم‌ها و سختی‌ها و ابهام‌ها را به یادمان می‌آورند، ننشینیم.)

  4. Avatar

    این عالی بود: این شعر حافظ را جدی نمی‌گرفتم: «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد».
    برای گوش دادن به موسیقی سنتی باید اوضاع زندگی اجازه بده تو مود خودت باشی. ولی اجازه نمیده. موسیقی سنتی آرامشی داره که جامعه نمی پذیرتش. نمیذاره موسیقی سنتی گوش بدی. نمیذاره رفتارهای غیرهیجانی داشته باشی. در این جامعه همش باید شاد و ۶ و ۸ باشی. در این جامعه همیشه باید لبخند داشته بشی. تو خودت باشی متفکر باشی آرووم باشی، حذفت میکنن. حذف کنن. ایرادی نداره. ولی متاسفانه برای اینکه سفره ات خالی نمونه نباید حذف بشی.
    اجباریه دیگه. روزها رو میشماریم تموم شه بره. ما که معنی اش رو نفهمیدیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *