خانه / یادداشت روز / امید هیچ معجزی ز مرده نیست
هوشنگ ابتهاج

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زمانِ بی کرانه را
تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج
به‌ پای او دمی‌ست این درنگِ درد و رنج.

به سانِ رود
که در نشیبِ دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش.
امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش.

دفتر شعری تاسیان هوشنگ ابتهاج را ورق می‌زدم. خودمانی‌اش می‌شود همان سایه! که به این شعر رسیدم…

تاسیان

با حرکات چشمم به انتهای شعرش رسیدم. با حرکات نرم و ملایم انگشت روی کاغذ که خط حرکتی چشمم را هدایت می‌کرد. همیشه انگشتم را بعنوان یک خط‌بر، زیر جملات شعرش گُله‌به‌گله می‌کشم و به پیش می‌برم؛ تا رشته‌ی خواندن پاره نشود.

به تهش رسیدم.

زمان. عمر جهان. قدمت‌اش. بزرگی‌اش… همه‌ی این‌ها خیلی طولانی‌تر از آنست که سختی‌های ما برایش اهمیتی داشته باشد.

بهرحال و با هر عریضه، این دنیا را ولش کنی، به حال خودش همینطور رد می‌شود و می‌گذرد و عبور می‌کند. ما چه باشیم‌ چه نباشیم، چه درد بکشیم چه نکشیم، چه با حال و هوای اطرافمان کنار بیاییم یا نه، هیچ فرقی بحال دنیا نمی‌کند؛ دنیا راه خودش را می‌رود. همانطور که اگر همین الان در جزیره‌‌ای دور افتاده عده‌ای از مردم زیر فشار سنگین‌ موج‌های دریا له شوند و امیدشان به زندگی بند باشد یا نه، کک این طرف دنیا نمی‌گزد وخنثای خنثی‌ست.

همین الان که این‌ها را می‌نویسم، عده‌ی زیادی در اثر خشونت می‌میرند وعده‌ای هم بخاطر سیگار. عده‌ی دیگری هم در یک سانحه‌ی تصادف و به شکل ناجوانمردانه‌تری… کلی جوان همین الان رفتند زیر خاک و کلی پیرمرد و پیرزن چشم بستند از این دنیا. افراد تازه‌ای به دنیا آمدند و می‌آیند. و این روال ادامه دارد. این زمانه می‌گذرد و چه ما باشیم چه نباشیم، دخلی به حالش ندارد. بی‌رحم نیست. دل‌سنگ نیست. طبیعتش همین است. این ماییم که این حالت را بی‌رحمی و نامردی دنیا خطاب می‌کنیم!

همینقدر بدانیم و هر از گاهی به خودمان یاداوری کنیم که ما چنانکه باید باشد، آش دهن‌سوزی نیستیم برای این جهان! روزی آمده‌ایم و روزی دیگر به ناچار بار و بندیل را می‌اندازیم پشت‌مان و خواهیم رفت. خیلی‌ها آمده‌اند و خیلی‌ها می‌روند. و با این‌حال، این دنیا و کره‌ی زمین است که مثل روز اولش دور خودش چرخ می‌خورد و چرخ روزگار را می‌چرخاند.

تاسیان

باید روزی رفت. اما این رفتن، نباید مرده‌ بودن زودهنگام را به ما تحمیل کند. آری رفتن ناگزیر است. ولی همین فکر مرگ، خودش عامل مهمی‌ست که قدر این ایام را بدانیم. اگر عمر محدود نبود، زمان هم ارزشی نمی‌داشت. ابدیت و جاودانگی، میتواند خودش عامل و باعث بانیِ انبوهی از بیماری‌های روانی باشد. وقتی همه‌چیز تا ابد باشد، پس دیگر معنا هم از بین می‌رود و ارزش‌هایی که بخاطر محدودیت زمان مجبور بودیم داشته باشیم، آن‌به‌آن محوتر می‌شوند. سریع می‌رسیم به پوچی و ناامیدی.

به گمانم همینطور با فکرِ نبودن و رفتن به سر کنیم، بهتر بتوان زنده بود و زندگی کرد به معنای واقعی کلمه.

در محدودیت‌هاست که معناها خلق می‌شوند.

بخواهد قرعه‌ی این محدودیت‌ها به نام “عمر محدود ما” بخورد، یا چیز دیگری. اینجاهاست که معنا بال درمی‌آورد و ما با چنگ زدن به این معنا، به ورطه‌ی امید کشانده می‌شویم. ورطه‌ی امید وابسته به محدودیت‌هاست. وابسته به تمام شدن‌ها. وابسته به خیال و حال‌ و هوای یک چیزِ تازه.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

مهارت

محدودیت – تحریم – هنر و مهارت

رضا امیرخانی اینطوری نطق کرده در کتابش: درمان به هنر پزشکی و تجهیزات پزشکی وابسته …

۳ نظر

  1. منم همینطور ، کتاب رو باید خودت ورق بزنی و‌کاغذهاشو لمس کنی:)
    نه نه راحت باشین ، بخاطر اون کامنت ندادم ! دیشب وقت شد سر بزنم اینجا و بخونم این پست رو
    به هر حال ممنونم خیلی زیاد .

  2. سلام
    محمدجواد جان ، فکر کنم تاسیان رو هم باید تو لیست کتاب هایی که میخوام بخرم ، اضافه کنم:) قشنگ بود شعر ابتدای نوشته ها ، بخصوص که شعر نو دوست دارم:)
    قشنگتر اینکه فکر کنم مثل جلدش ،کاغذهاش کاهی هست:) همین الان داشتم رمان خونده نشده ام که کاغذ های کاهی رنگ داره رو با شوق ورق میزدم و بوی کاغذ رو استشمام کردم!! کاغذهای نو ، گاهی بو کردنشون هم لذت داره! 🙂
    مرسی بابت صحبتهای قشنگت

    • محمدجواد یعقوبی

      لعیا؛
      من هم کتاب فیزیکی رو ترجیح میدم به نسبت کتاب دیجیتال!
      نظر لطفته.
      پیگیر سوالی که پرسیده بودی هم هستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *