خانه / معنای زندگی / کشیدن بار یک «اعتقاد» بر دوش – به چه قیمتی؟
اعتقاد

کشیدن بار یک «اعتقاد» بر دوش – به چه قیمتی؟

پای اعتقاد و گره زدن خود به نوعی مدل ذهنی به میان آمده. کاری‌ش هم نمی‌شود کرد. درین مورد تا دلتان بخواهد جنگ و دعوا شده و سر و دست شکسته.

باشد که وسط این شکستن‌ها، قلم من نشکند!

وقتی حرف و حدیث یک اعتقاد یا عمل برخاسته از یک اعتقاد گل می‌اندازد، زمزمه‌های خاصی اطرافم می‌شنوم.

گاهی پایبندی به یک عمل،‌ ماندن بر آن و پا‌فشاری در انجام کاری که برخاسته از باوری عمیق و راستین و خاص است نوعی نقطه مثبت در شخصیت و رفتار و کردار و منش ما آدم‌هاست.

البته خیلی‌ها هم آن را نقطه مثبت تلقی می‌کنند بی‌آن‌که انگیزه‌ی پشت عمل و نیت و قصد آن را واکاوی کنند.

نیت و اعتقاد، شاید به هم گره خورده‌اند و یا به هم بند شده‌اند.

یک اعتقاد، از گره خوردن به یک سبک و سیاق فکری منشأ می‌گیرد و تو را هم به تکیه‌گاهی بند می‌کند. پایت درگیر می‌شود و دست و ذهنت نیز. انجام می‌دهی و انجام می‌دهی. انجام می‌شود. یک کار با نیتی خاص انجام می‌شود. اما تهش که چه؟ چه نیتی و از چه جهتی؟ سمت و سوی صحیح یا غلطِ این «انجام دادن» و «پابند بودن» را عقربه‌ی کدام قطب‌نما مشخص می‌کند.

به اینجا که می‌رسم، یاد سخن دولت‌آبادی می‌افتم:

غالباً می‌بینم که افراد، زندگی را چون قابی خالی از عکس به گردن انداخته‌‌اند و در خیابان‌ها پرسه می‌زنند بی‌آنکه فکر کنند ممکن است مورد تمسخر قرار گیرند؛ چون دیگران هم هر یک قابی خالی به گردن از برابرشان می‌گذرند! کمدی-تراژدی؟ آیا جنون و جنایت وجه غالب و عادی زندگی ما مردم شده است؟ در این صورت لابد باید گفت وای به حال و روز کسانی که دست و توان و روحیه‌ی جنایت ندارند!
«نونِ نوشتن – محمود دولت‌آبادی»

اینجاست که اکثراً باورهای مذهبی و غیرمذهبی در خاطرم پدیدار می‌شوند که برخی‌هایشان غبار عادت گرفته و نیازمند تفکر دوباره هستند. برخی‌هایشان هم هنوز برای انسان‌هایی چرخ کاری‌اش می‌چرخد و کار مردم را راه می‌اندازد. چه مذهبی چه غیرمذهبی، من آن‌ها را یک مدل ذهنی می‌دانم. تعصبی نمی‌توان به خرج داد و وظیفه و صلاحیت ما، رد کردن یا تأیید کردن هیچ‌کدام نیست.

اما زیاد هستند پیروانی که چشم‌بسته و به تبعیت از یک حافظه تاریخی، دست به پیروی می‌زنند بی‌آنکه اعتقادشان از جنس اطلاع باشد و از آن مهم‌تر، بی‌آنکه اطلاعشان از منابع زنده، پویا و سرزنده باشد.

پس فقط باید به راهی که می‌روی، حرفی که می‌زنی، و کاری که می‌کنی، اعتقاد داشته باشی؛ اما نه اعتقادِ کور؛ بل اعتقادی که از اطلاع سرچشمه بگیرد؛ و نه اطلاعِ غلط؛ بل اطلاعی که از منابعِ زنده و پویا بجوشد و سرریز کند…
«ابوالمشاغل – نادر ابراهیمی»

به گمان من،‌ الگوهای فکریِ تقلیدی، زیاد است و کم‌کم بد نیست به فکر «چرایی» آن‌ها افتاد. گاهی سنت را نقد کرد و گاهی سنت را با جان و دل پذیرفت. کسی مخالف سنت یا مدرنیته نیست. روند جامعه است و ایستادن در برابر این روند، خواه ناخواه، تنها به قیمت خرابی زندگی و روال عادی‌اش تمام می‌شود.

کسی قصد و نیت ایستادن ندارد. هر کدام از ما، برای خودش، درون خودش و در انگیزه‌‌های خودش،‌ بد نیست اگر به مدل ذهنی خودش تازه‌تر نگاه کند. جاهاییش را که حاصل تقلید و به ارث رسیدن هستند را عاقلانه بپذیرد و رد کند.

اینطوری زندگی و هر آن‌چه در زندگی هست را ارج می‌نهیم و زندگی و ثانیه‌ها ارزشمندتر می‌شوند.

عمر است که قیمت می‌گیرد…

خواندن این مطلب را توصیه می‌کنم: جنگ پرطمطراقِ اعتقادها + یک پیشنهاد

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

another round

سکانس‌‌های پایانی فیلم another round – تزریق حس رهایی

سکانس‌های آخر another round است. و موسیقی دلنشینِ Scarlet Pleasure. به نام «What A Life». …

۴ نظر

  1. Avatar

    سلام . بالاخره بعد از مدتها تونستم یکی از پستات رو بخونم 🙂 اونم وسط نوشتن مطلب برای یکی از ارائه های فردام خخخ زنگ تفریح خوبی بود برام و این تفکرت قشنگ 🙂 قبولش دارم اما سخته بخوای گاهی حتی نظرت رو بگی در برابر اون عقاید ! چرا های زیادی هست اما کیه که بخواد فکر کنه حتی تو این زمانه ! و ببینه چیزی که قبولش داشته واقعا چقدر حقیقت داره و از کجا اومده و من دارم کورکورانه ازش تبعیت میکنم !!
    “آیا جنون و جنایت وجه غالب و عادی زندگی ما مردم شده است؟ در این صورت لابد باید گفت وای به حال و روز کسانی که دست و توان و روحیه‌ی جنایت ندارند!” این بخش از حرفای دولت آبادی … میدونی یاد موضوعی افتادم البته جنایت نبود اما از دید من نامردی و ناجوانمردانگی خیلی بدی بود در حق خیلیا … دقیقا خواستم یک تنه برم جلو و جلوش رو بگیرم اما … برای اون فرد عادی بوده و اون زورش از من بیشتر بود ! ظلم کرد و کسی هم نمیشد چیزی بگه .ارزش های آدما فرق کرده حقیقتا .. امیدوارم به جایی نرسن اون آدما که دیگه نشه انسان خطابشون کرد !
    خیلی ممنون بابت پست خوبت :))

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      لعیای عزیز؛
      متوجه حرفت هستم. ارزش آدما همیشه عوض میشه.
      خوشحالم که هستی و سر میزنی به اینجا 🙂

      ۰
  2. Avatar

    سلام اقای یعقوبی 🙂
    امیدوارم عالی عالی باشین
    ممنونم بابت پست های زیباتون

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *