خانه / زندگی با کتاب / اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر- جدیدترین شاهکار محمود دولت‌آبادی
اسب ها اسب ها از کنار یکدیگر

اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر- جدیدترین شاهکار محمود دولت‌آبادی

این هم زنده‌ بودیِ‌ ماست. به یکدیگر می‌رسیم و از کنار هم می‌گذریم. یادی-چیزی از خودمان در دیگری باقی می‌گذاریم یا باقی نمی‌گذاریم؛ و هر کدام به محض گذر ار کنار شانه‌ی هم در پاشنه‌ی پای یکدیگر گم می‌شویم؛ چه اهمیتی دارد!
((اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر – محمود دولت‌آبادی))

وقت‌هایی می‌رسد که دست و زبانت قفل می‌کند اصلا نمی‌دانی چه بگویی. از کجا بگویی. به کجا برسی. نمیدانم. فعلا که این نوشته را شروع می‌کنم به نوشتن، از شدت بهت و حیرت فقط گیج‌ام و ناتوان از حرف زدن. بُهت که از یک حدی بگذرد، نمی‌گذارد دم برآوری. (( کلماتی که در زبان داریم اصلاً کافی نیستند برای بیان احوال آدمیزاد.))

اسب ها اسب ها از کنار یکدیگر

چندی پیش بود که وسط حرف زدن‌های با یکی از دوستانم با خبر شدم یکی از معلمان دلبندم کتابی بیرون داده. دوباره نوشته! محمود دولت‌آبادی. البته نشده از نزدیک شاگردی‌اش کنم ولی از هیمن راه دور، کم از این مرد یاد نگرفته‌ام! مطالبی را هم درموردش منتشر کرده‌ام تا به الان. هر کدام را که عشق‌تان کشید بد نیست نگاهی بهش بیندازید.

+پیشنهاد مطالعه:[۱۱ رمز زندگانی که از محمود دولت‌آبادی آموختم]

+پیشنهاد مطالعه:[حرف زدن یا فکر کردن؟ – نگاهی به سخنان محمود دولت‌آبادی]

اما این کتاب، رنگ و بوی دیگری داشت. یک جورهایی جدیدترین کتاب نویسنده‌ای ۸۰ ساله‌ای بود که عمری قلم زده و تجربه‌ها کسب کرده از زندگی و مملکت و احساسات و دوری و دوستی! اولین چیزی که نظرم را جلب کرد که مدتی خواندن مجلد آخرِ کلیدر را معطل کنم و این رمان ۱۳۰ صفحه‌ای را بخوانم، همین بود. حس می‌کردم انبوهی از تجربه‌ها باید خوابیده باشد پشت کلمات این کتاب. پشت حرف‌هایی که دارد از زبان شخصیت‌ها بیان می‌کند. که چنین بود.

بخدا این‌جاهاست که حیرت می‌کنم از این زیبایی. کسی بیاید به من حالی کند می‌شود یک کتاب را اینقدر زیبا دید؟ اینقدر زیبا خواند؟ اینقدر زیبا نوشت؟ حرکات و سکنات و درونیات و تشویش آدمیزاد را بر آن ریخت و خیلی چیزها را بیان کرد؟ مگر این کلمات چقدر رمق دارند؟ چقدر جا دارند و چقدر توان که چنین حجمی از احساس و منظور و مقصود را منتقل کنند به منِ‌ مخاطب؟!

این سوال‌هاست که من را به حیرت وا می‌دارد از این اثر مینیاتوری دولت‌آبادی؟ چرا مینیاتوری‌اش می‌گویم؟ مینیاتور… من دوست دارم اینطور لقبی بدهم به این کتاب. دریایی از مفاهیم و احساسات بین آدمی را در ۱۳۰ صفحه به زیباترین حالت و کشش‌دار ترین نقش بیان کنی، ‌کار ساده‌ای نیست. این توانایی چیست که چنین مرا به خود مسحور کرد؟

کتاب را خریدم روز اول. اولا که اسم روی جلدش برایم مبهم بود. اسب‌ها!‌ آخر چه ربطی داشتند این اسب‌ها به فضای اول داستان که داشت روایت می‌شد؟

اسب ها اسب ها از کنار یکدیگر
جلد پشت!

پیش‌تر از این با خواندن آثاری از دولت‌آبادی مثل رمان بزرگ کلیدر، فهمیده‌ بودم عشقش می‌کشد با داستانش توی بیابان و اسب و مادیان و شتر به سر کند. کلا حال می‌کند با سنت‌ها و گذشتگان و خوشش نمی‌آید امروزی‌تر داستانش را روایت کند. اما این داستان، همان اول مرا میخکوب کرد. فضای داستان مدرن‌تر بود و اتفاقا از اسب و سوار هم دیگر خبری نبود.

شاید نصفه‌ای از داستان را خوانده بودم که داشتم به مفهومش پی می‌بردم. مفهومی برای ارتباط. دوستی. عشق. نزدیک‌ شدن بیشتر دل‌ها. آدمیانی که در زندگی ما می‌آیند و می‌روند و یادی از خودشان در ذهن ما حک می‌کنند. هر کسی، نقش خاصی. هر کسی، طرح خاصی. هر کسی، رنگ خاصی. نقش و طرح و رنگ را می‌توان محدود و منحصر به هر فردی دانست که او را دوست داریم و این سه، قابل جایگزینی نیست.

-بعد از او، شاید بعد از دست رفتن او به صرافت افتاده‌ای کسی را به جایش پیدا کنی؛ همین نیست؟!
-شاید!
-اما هیچکس جای دیگری را نمی‌تواند بگیرد.

((اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر – محمود دولت‌آبادی))

نمی‌دانم چرا و به چه دلیل، ‌ولی می‌خواهم اینطور بگویم. هر کسی،‌ هر شخصی،‌ من، تو، ‌او، اصلاً ما، خودمان را در چیزی، در کسی، در جایی،‌ پیدا می‌کنیم. شاید برای کسی زمانی‌ست که به سر وقت کارش می‌رود! خودش را پیدا می‌کند. انگار با کارش زنده می‌شود. برای من، ‌حرف و صحبت‌های دولت‌آبادی که می‌نویسد و می‌خوانمشان حرف‌هایش را، می‌تواند حکم اینطور چیزی داشته باشد در کنار انبوه چیزها و افرادی که اطرافم هستند و بهشان دلبسته‌ام.

با حرف‌هایش خودم را پیدا می‌کنم؛ یک گم‌شده را انگار! . ((نیست و با من هست. با من هست و من دنبالش می‌گردم.))

چیزی که می‌خواهم را روشن‌تر می‌بینم. درک می‌کنم. می‌فهمم. راه برای تصمیم‌های شفاف‌ترم در زندگی بازتر می‌شود. کتاب‌هایش داستانی بیشتر نیستند. اما داستان داریم تا داستان. داستان‌هایی هم هست که به طوری آنی تو را سر شوق می‌آورد و بعد رهایت می‌کند وسط منجلاب زندگی قبلی که داشتی. مثل یک مخدر می‌مانند این‌ها! یک روان‌گردان. اما کتاب‌هایی هم هستند که در عین داستان بودنشان، ولی کلی حرف غیرداستانی دارند. غرق‌‌ات می‌کند در دل داستانش تا تأثیرپذیری‌ات بیشتر از پیش شود. یکهو مطالب نابش را وارد ذهن‌ات می‌کند و تو دیگر آدم قبلی نیستی. ((شاید ما فرض می‌کنیم که هستیم؟ ترس،‌ فقط ترس به ما القا می‌کند که وجود داریم!))

در کتاب‌ اسب‌هایش، زندگی را بهتر فهمیدم. رابطه را. گم‌شده‌ها را. آدم‌هایی که دورم هستند و دلم بهشان خوش است. باز کرد برایم این دنیای کوتاه و کوچک را که چه زود می‌گذرد! چه زود می‌فهمی که دیر شده و رفته‌ها رفته‌اند و مانده‌ها، مانده و اینکه چه می‌خواهی بکنی با یاد رفته‌‌ها و عشق مانده‌ها! ((آدم‌ها که فقط لباس تن نیستند!)) . یا اصلا (( چرا آدم به کسی-چیزی نگاه می‌کند؟)) جز اینست که چیزی‌ست در او که تکمیلش می‌کند؟ همین رابطه‌های ساده و بی‌غل و غش اطراف‌مان را میگویم!

آدمیزاد بعد از چندی نشست و برخاست با کسی، احوال و سکنات چهره‌ی آن شخص را فهم می‌کند و می‌شناسد؛ دیگر لازم نیست همه‌ی حرف‌ها گفته یا شنیده شوند!
((اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر – محمود دولت‌آبادی))

در اسب‌ها، فهمیدم اگر کسی را داری که باهاش حرف بزنی، سخن بگویی خاطره‌ای چیزی تعریف کنی، او هم گوش دهد، رفاقت کنی، عشق بورزی، عشق را تبادل کنی، اصلاً دل حُرمِ حرارتِ کسی، چیزی، هدفی،‌ خاطره‌ای گرم داشته باشی، همه‌ی زندگی همین است. (( یاد یک شخص در کجا می‌تواند باقی بماند؟ لابد در حافظه‌ی دیگران-نزدیکان. کجایند نزدیکان؟))

-بعد از او شاید بعد از دست رفتن او، به اصرافت افتاده‌ای کسی را به جایش پیدا کنی؛‌ همین نیست؟!
-شاید!
-اما هیچکس جای دیگری را نمی‌تواند بگیرد.

((اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر – محمود دولت‌آبادی))

۰

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

قوی سیاه پوستر

برای «قوی سیاهِ» نسیم طالب + آیا کرونا قوی سیاه بود؟ (ویرایش دوم)

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی …

۶ نظر

  1. Avatar

    امروز رفتم کتابفروشی ، خواستم این کتاب رو هم بخرم اما گفتن این کتاب از نشر چشمه هست و مدتی هست که نشر چشمه کتاب بیرون نمیده ! و گفت میتونم اینترنتی سفارش بدم . محمدجواد پس شما چطوری خریدی این کتاب رو؟ سایتی میشناسی؟و اینترنتی خریدین؟

    ۰
  2. Avatar

    سلام
    ممنونم لذت بردم . به عنوان کتاب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ؛ طبق نوشته های شما و برداشت هاتون از این کتاب ،در مورد رفتن و امدن ها در مورد کنار یکدیگر بودن و محبت ها و دوری و خاطره ها و ..که حرف زده شده بنظرم عنوان کتاب خیلی جالب و مناسب اومد !و تأمل برانگیز ! وقتی از این زاویه بهش نگاه کردم و فکر کردم برام جالب شد افکار و نگرش دولت آبادی!:) شاید جالب باشه بدونی(البته احتمالا بدونید خودتون ) که اسب ها که فوق العاده اجتماعی هستن ، محبت رو خوب میفهمن و اگر از دوستشون جدا بشن و سالها بعد بهش برسن اونو میشناسن و خوشحال میشن و دوستیشون رو از سر میگیرن 🙂 و دوستشون یادشونه اونا حافظه ی خوبی دارن و اون مکان رو هم به یاد دارن ! و … شاید، شاید بدلیل این ارتباط و احساسی که این حیوان خوش قلب! داره ،این اسم رو انتخاب کرده !!نمیدونم این به فکرم رسید در این لحظه ! شایدم خنده دار باشه این برداشتم از عنوانش ! نمیدونم ..
    “-بعد از او، شاید بعد از دست رفتن او به صرافت افتاده‌ای کسی را به جایش پیدا کنی؛ همین نیست؟!
    -شاید!
    -اما هیچکس جای دیگری را نمی‌تواند بگیرد.” این جملات منظورمه از حرفام
    این جملات بینهایت قشنگ و واقعی بودن حسش کردم عمیقا و قلباً ، احتمالا هر آدمی در زندگیش تجربه کرده بارها و بارها
    و همین امشب در ذهنم و مابین اونهمه خاطره ، مروری میکردم بر خاطرات شخصی که دیگه نیست … و حرفاش رو بیاد میاوردم و دقیقا هیچ کس جای دیگری رو نمیگیره .
    محمدجواد این کتاب ، این مفاهیم بینهایت برام قشنگ بودن و ممنونم منو باهاش آشنا کردی حتماااا میخرمش و میخونم ، این کتاب اولین کتابی خواهد بود که از دولت آبادی عزیز خواهم خوند ! اولین آشنایی و یادگیری از آن استاد عزیز و گرم و سرد دیده روزگار .ممنونم ازت خیلی زیاد:))

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      رعنا؛
      اضافه کردن نکاتی که درمورد اسب‌ها گفتی، دانش تازه‌ای به من اضافه کرد! و برام خیلی جالب بود!

      ۰
      • Avatar

        🙂 مدت زمانی هست که به اسب ها علاقه پیدا کردم :)) و یکی از آرزوهام در آینده یادگیری اسب سواری و داشتن یک اسب هست 🙂 اگر بشه و جای مناسبش و …فراهم بشه برای نگهداری ازش، البته کمی محال بنظر میرسه اما یکی از خواسته هامه فعلا ، اره وقتی میخوندم درموردشون برای خودم هم خیلی جالب بود ، حتی به خشم ما انسانها و ناراحتیمون واکنش نشون میدن و چشم چپشون میپره ! و یادمه یجای دیگه هم خونده بودم که اونا تمسخر رو یادشون نمیره حتی ! مبادا مسخره کنه کسی اونارو، طفلیا به دل میگیرن .کلا خیلی ناز و مهربون و گوگولی اند:) لبخنداشونو دیدی؟؟ در واقع لبخند نمیزنن بلکه لب بالایی رو میبرن بالا بخاطر بو کردن تا بو رو حس بکنن:) کلا خیلی بامزه ان ، خواستی میتونی راجع بهشون سرچ کنی .
        خوشحالم که اینطور بوده و برات مفید بوده و جالب.

        ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *