خانه / دانشجوی طبابت / روزهای ارتوپدی – از شکسته شدن‌‌ تا جوش خوردن (ویرایش نهایی)
ارتوپدی آتل

روزهای ارتوپدی – از شکسته شدن‌‌ تا جوش خوردن (ویرایش نهایی)

تقریباً اواسط دوره ارتوپدی است. بعنوان استاژر بخش رفت و آمد داریم و سراغی از بیماران می‌گیریم. در این روزهای کرونایی، بیماران با بیمارستان آشتی کرده‌اند. یا شکستگی‌ها بیشتر شده یا بیماران رغبت بیشتری به آمدن بیمارستان دارند.

ترس از کرونا جمعیت بیماران بخش را به یک‌سوم یا حتی کمتر رسانده.

اما جمعیت بیماران بیشتر می‌شود. هر روز که می‌گذرد چه اورژانس چه بخش، ازدحام بیشتری دارد. می‌دانم که آرزوی شلوغ‌تر بودن بیمارستان، دعایی پر از پارادوکس است و البته خنده‌آور. اینکه منفعت تو در زیان دیدن دیگری باشد چندان در معادله‌های اخلاقی که به خورد ما داده‌اند نمی‌گنجد. ولی چه کنیم که آموزش و یادگیری پزشکان در بیمارستان آموزشی هم بسته به حضور بیماران و مشاهده‌ی تابلوی بیماری‌ها از نزدیک است.

ناچارم با رویی خجل آرزو کنم کمی بیشتر بیمار ببینم. بیماران بیشتری خود را به بخش برسانند. که بیمارستان‌ها شلو‌غ‌تر شود و ما هم با مشاهده هر چه بیشتر بیماری‌ها، به نان و نوایی برسیم.

حال و هوای روزهای ابتدایی

ارتوپدی را با مودرز استخوان و گچ گیری و چکش‌کاری‌های اتاق عملش می‌شناسند.

بدون استثنا هر بیماری که در بخش بستری شده، تکه‌ای گچ و آتل و بانداژ را به بدنش بسته‌اند و مرحله نقاهت را سپری می‌کند.

اتاق‌های بستری در طرفین سالن بخش، بغل به بغل یکدیگر نشسته‌اند.

اتاق عمل ته سالن است. دربی فلزی و شیشه‌ای، که با آن دایره سرخش نشان می‌دهد که آن طرف دیوار، محل خاصی است.

در انتهای سالن، بالای دیوارش نوشته اتاق عمل مرکزی. بیماران را از این راهرو می‌برند داخل اتاق‌های عمل تا متخصصین جراحی عمومی یا ارتوپدی عمل‌های خودشان را انجام دهند.

ارتوپدی اتاق عمل

ته سالن را متر می‌کنم. قدمی می‌زنم. راه رفته را برمی‌گردم. از آخر سالن به اول سالن آمدم. به استیشن پرستاری می‌رسم. مثل هر استیشن دیگری پرونده‌ی بیمار دارد و پرستارانی که پای سیستم نشسته‌اند، جواب تلفن می‌دهند یا پرونده تکمیل می‌کنند.

صورتم به استیشن است و نگاهم به پرونده‌های رها شده روی ستون. سرم را برمی‌گردانم. ده قدمی جلوتر، درب خروجی بخش است.

دربی برقی که با چشم الکتریکی‌اش حضورت را احساس می‌کند و خیلی محترمانه کنار می‌رود. کارش این است که راه باز کند.

امروز، از قضا درب ورودی بخش خاموش است. راه را باز کرده است. خودش به کناری رفته، خاموش و ساکت. در حالت کاملاً باز، نفسش را بریده‌اند. بی‌رمق شده و به آن استراحت داده‌اند. راه باز است. نیاز نیست کسی خودش را به رخ چشم الکتریکی‌اش بکشاند. بیرونِ در پیداست.

سالن انتظار دیده می‌شود.

از فضایی که ایجاد کرده، سالن انتظار بخش را می‌بینم. همراهانی که بیمارشان بستری است یا به اتاق عمل منتقل شده‌اند، روی صندلی‌های اینجا تکیه داده‌اند. زانو خم کرده‌اند و وزنشان را انداخته‌اند روی ابر صندلی به امید آسودگی.

کسی نمی‌تواند خودش را جای درد و رنج‌های دیگری بگذارد. هرچقدر سعی کنیم از دید دیگری به دنیا نگاه کنیم، نمی‌شود که نمی‌شود. چه خوب می‌شد غم اطرافیان و دوستانت را می‌گرفتی و می‌انداختی به دوش خودت. با این امید که اندکی آسودگی یابند. ولی نه. بیرونِ بخش، گوش‌به‌گوش نگهبانی که پشت درب، عبور و مرور اشخاص و افراد را کنترل می‌‌کند مردمانی نشسته بودند پر از حرف و صحبت و انتظار.

ساعات نزدیک به ظهر سالن انتظار هم شلوغ می‌‌شود. حدوداً ساعت یازده. یا شاید دوازده.

مردم دو طرف سالن کنار همدیگر نشسته‌اند.

وقتی از میان آن‌ها رد می‌شوم سرم را پایین می‌اندازم. از چشم در چشم شدن با آن‌ها خجالت می‌کشم. کسی اگر می‌گفت این شرم و خجالت درونی از کجا می‌آید بهتر می‌توانستم از آن بنویسم و تحلیلش کنم. حالیا که هیچ نمی‌دانم و جز حدس و گمان نظر دیگری درمورد ماهیت‌اش ندارم. فقط می‌دانم انسان‌هایی که آنطرف نشسته‌اند، خسته و درمانده تکیه به صندلی داده‌اند و یک چشم به ساعت دارند و یک چشم به کف زمین، پر از نیاز اند و پر از دلهره و نگرانی که باید حل بشود. و من کاری از دستم ساخته نیست. نمی‌توانم دردی از دلشان بردارم. همین است که شرمنده می‌شوم. پس سرم را پایین می‌اندازم و شکاف‌های کف سالن را می‌شمارم. خدا می‌داند آن بیست-سی قدمی که طول می‌کشد تا به پله‌ها برسم و راهم را به بیرون بخش از پلکان ته راهرو ادامه دهم چقدر به من سخت می‌گذرد.

و این ماجرا هر بار تکرار می‌شود. کار هر روزم شده. گاهی پیش از بیرون رفتن از بخش و وارد شدن به سالن انتظار، گوشه‌‌کناره‌ای می‌ایستم و با خود فکر می‌کنم. حس شرمی که به من دست می‌دهد را حلاجی می‌کنم. آدمیزاد همینش جالب است. مغز که مسؤل فکر کردن است می‌تواند درمورد خودش فکر کند. و نمی‌فهمد که دارد در مورد خودش فکر می‌کند. جا نمی‌خورد. ذهنم را به فکر کردن درمورد خودش وادار می‌کنم. کمی به حس درونی‌ام می‌اندیشم. حالا احساس سبکی بیشتری می‌کنم. حالا راحت‌تر می‌شود بروم بیرون.

دیگر نگاه منتظر افراد نشسته‌ بر صندلی بر پیشانی‌ام سنگینی نمی‌کند.

ارتوپدی اتاق عمل انتظار

آتل گرفتن و گچ‌گیری یکی از وظایف شایع اینترن‌ ارتوپدی است. کار بخصوصی دست استاژرهای بخش نمی‌رسد جز نگاه کردن و از ظاهر کار چیزی یاد گرفتن. قسمت عمده‌ای از فراگرفتن پزشکی کارهای عملی و کلینیکی است. اینکه چطور فشار خون بگیری. اینکه کاف فشارسنج را برای کدام اندازه‌ها از دست مریض به کار ببری. سوند بگذاری و دررفتگی‌ها را با کشش استخوان جا بیندازی. چطور آتل بگیری و کدام معاینه‌ها را برای هر مراجع انجام دهی. معاینه‌های شانه، ران، ستون فقرات همه و همه با تجربه بدست می‌آیند.

ارتوپدی آتل

آتل‌گیری هم از این نوع بود. از اولین تجربه‌ای که از نزدیک در آتل‌گیری داشتم عکس گرفتم. مشارکت فعالی نداشتم ولی همین مشاهده از راه دور و زیر نظر گرفتن فرایند کار، برایم لذت‌بخش بود.

درمانگاه ارتوپدی- ۴ مرداد ماه ۱۴۰۰

درمانگاه ارتوپدی

دومین تجربه‌ام از درمانگاه ارتوپدی است.

خانم دکتر رحیمی. متخصص طب فیزیکی. گویا طب فیزیکی هم جزو ارتوپدی به‌حساب می‌‌آید. این حرفم از مرجع معتبری نیست. تجربه‌ای شخصی‌ست چون در بین درس‌های ارتوپدی، با تخصص طب فیزیکی هم سروکار داریم.

طب فیزیکی هم رشته‌ی جالبی است در نوع خودش. مخلوطی از روماتولوژی و ارتوپدی و اعصاب.

در حریان درمانگاه از معاینات هر ۳ مورد از این تخصص‌ها استفاده شد. کیس‌های ارتوپدی و تست‌های اعصاب، نوار عصب، دردهای مزمن عضلانی و ناتوانی‌های عضلانی مختلف، درد و ناپایداری‌های مفصلی، کوتاهی یک پا نسبت به دیگری و… .

بیماران می‌آمدند و می‌رفتند.

هر مریض، حدودا ۱۵ دقیقه تا ۲۵ دقیقه وقت می‌گرفت. و می‌دانیم این حجم از وقت گذاشتن برای بیمار چقدر کم‌یاب است.

۹:۳۰ صبح رفتیم و سه ساعت را به ویزیت مریضان گذراندیم.

استاد، با صبر مثال‌زدنی‌اش بیماران را معاینه می‌کرد. هر کیس را توضیح میداد. برای آموزش دانشجویان ارزش قائل می‌شد. این صبر و خستگی‌ناپذیری‌اش مرا متعجب کرد. دیدن بیماران پشت سر هم خستگی می‌آورد.

صدایی درونم را مثل شمعی در تاریکی روشن کرد. هنوز وجدان هست. انسانیت هست.

هنوز در یک سیستم معیوب که خیلی‌ها دنبال دو دره کردن هستند، حرفه‌ای‌گری را می‌توان دید.

دلم خوش بود وقتی عشق او به کارش را می‌دیدم. عشق او هنگام ارتباط برقرار کردن با بیماران که از جان و دل برایشان وقت می‌گذاشت.

هزینه‌ی ناچیزی که کلینیک بیمارستان دولتی در قبال ویزیت از بیماران دریافت می‌کند، انگیزه‌ی پزشک را برای ویزیت کردن کاهش می‌دهد. در این بین،‌ کسی مثل او تا ۲۵ دقیقه هم برای معاینه‌ی بیماران وقت می‌گذاشت. و این جای هزاران تبریک دارد و خوشحالی.

او را بعنوان یک «Role Model» برای آموزشم برگزیدم.

درمانگاه ارتوپدی

بخش ارتوپدی – ۵ مرداد ماه ۱۴۰۰

بخش ارتوپدی

۲۶ سالش بود. مردی جوان و خوش‌مشرب به اسم «مصطفی». اولین باری که شرح‌حالش را گرفتم در دلم نزدیکی خاصی نسبت به او احساس کردم. با برخی‌ها همذات‌پنداری عجیبی احساس می‌کنی و این دست تو نیست. چیز دیگریست که این حس آشنایی را بین تو و او ایجاد می‌کند.

و او برایم چنین بود. «آشنا».

به من گفت خدمت سربازی را می‌گذراند. برنامه‌نویسی خوانده بود.

روز عید قربان چاقو را انداخته بود به انگشت اشاره دست چپ. برده بودندش اورژانس. برشی چند سانتی را پر از بخیه کرده بودند. بخیه پشت بخیه چسبانده بودند روی پوست. یک زخم عفونی را که پر از بخیه می‌کنند، باکتری‌ها زیر بخیه‌، لانه می‌کنند. اینطور شد که عفونت از مسیر تاندون انگشت اشاره‌اش پخش شده بود به کف دست. از آنجا به ساق. اینطور بود که در بخش ماندگار شد.

روز اول شرح‌حالش را گرفتم. بیمارم شد. باید روند بهبودش را پیگیری می‌کردم و در پرونده به ثبت می‌رساندم.

به بالین مصطفی رفتم. خواب‌آلود یک نیمه از صورتش را تکیه داده بود به تخت. صدایش زدم. جواب داد. چشم‌هایش را مالید. هوشیاری‌اش برگشت. می‌توانستم درمورد حال و احوالش بپرسم.

چشم‌هایش پرفروغ بود. سرزنده و خندان. مشخص بود که حالش بهتر است.

دیدم کتابی را گذاشته جلوی تخت. کار عمیق از کال نیوپورت. چند سال پیش خوانده بودم. سر صحبت را باز کردم. بهانه خوبی بود برای گپ زدن.

رابطه عاطفی خاصی با کتاب برقرار می‌کنم. کافیست از دور کتابی ببینم تا ذوق کنم. مشعوف شدم. اولین بار است که در بیمارستان، می‌دیدم کسی از وقتش برای مطالعه استفاده می‌کند. بیماران را می‌گویم. آن‌هایی که صبح تا شب نشسته‌اند تا وقت بگذرد. کشتن ساعت‌ها کار ساده‌ای نیست.

هر کسی به شکلی زمان را می‌کُشد.

اما او زمان را نمی‌کشت. از آن لذت می‌برد. به گمانم با همان کتاب و عشق یادگیری، تمام لذت‌های دنیا را یک‌جا تجربه می‌کرد.

از کتاب و محتوایش گفتم. از من پرسید بدردت خورده یا نه. برایم تصمیم‌هایی که بعد مطالعه‌ی کتاب گرفته بودم مرور شد. یادم آمد چقدر برای فضای دیجیتالی که زندگی‌ام را بلعیده و وجود «کار عمیق» در زندگی‌ام ارزش قائل می‌شدم. از اثرات کار عمیق در زندگی صحبت کردم. کارایی‌های کتاب.

ذوق کردم که برای رشد و به پیش بردن تحول شخصیتی‌اش وقت می‌گذارد.

برای من دیدن او لذت‌بخش بود. حصار روزمرگی‌اش را شکسته بود.

می‌دانم بستری شدن و قفل شدن به تخت بیمارستان سخت است و ملال‌آور. ولی خودش را با شرایط جدید وفق داده بود.

سختی‌اش را می‌توانست کمتر کند.

بخش ارتوپدی – ۹ مرداد ماه ۱۴۰۰

لحظات انتهایی است.

دارم به آخرین ثانیه‌های ارتوپدی در مقطع استاژری نزدیک می‌شوم. سالادی از روزهای تلخ و شیرین را تجربه کردم.

یک هفته را بخاطر کرونا تعطیل شدیم. حضور در بخش داوطلبانه بود. دلم نیامد حضور در بخش را رها کنم و بچسبم به خواندن. خاصه اینکه دکتر ابراری، از اساتید جوان و خوش‌برخورد هر روز در مورنینگ‌ها درس می‌داد. لذت یادگیری را در کلاس‌هایش تجربه کردم.

کلاسش هم فال بود هم تماشا. در مورنینگی که هر روز صبحِ خروس‌خوان (۷:۳۰ صبح) برگزار می‌شد، کیس‌های روز گذشته‌ی ارتوپدی را اینترن کشیک بخش ارتوپدی شرح میداد. استاد هم توضیحات مربوط به هر کیس را بیان می‌کرد. هم جنبه practical داشت هم جنبه تئوری و انتقال علم.

حدودا این روند ۴ هفته‌ای ادامه یافته. و هر روز هفته، هر روز صبح، روال همینی بود که نوشتم. بعد مورنینگ‌ هم نوبت شرح حال گرفتن از بیماران و اندکی مطالعه بود.

حالا رسیده‌ام به آخرین جلسه با دکتر ابراری، متخصص و جراح ارتوپدی.

از روز اول بخش، منظم و مرتب سر کلاس‌هایش حاضر شد.

روز اول بخش، موضوعات آموزشی و سرفصل‌های درسی ارتوپدی را بین بچه‌ها تقسیم کرد. عادتی که از کنفرانس‌های قبلی در بخش‌های دیگر داشتم حدس زدم این بار هم استاد می‌خواهد از زیر بار مسؤلیت آموزش و زحمت تدریس شانه خالی کند. اما اولین کنفرانس‌ها نشان داد که شیوه تدریس جذابی از پیش گرفته.

صبر می‌کرد دانشجویانی که هر مبحث را بصورت اسلاید و پاورپوینت آماده کرده‌اند توضیحی به زبان خودشان بدهند.

سپس توضیحات تکمیلی را استاد از روی اسلایدها بیان می‌کرد.

صبر می‌کرد. این صبر کردن برای تمام شدن حرف ارائه دهنده که ما دانشجویان باشیم را دوست داشتم. انگار به ما احترام می‌گذارد. برای حرف‌هایمان ارزش قائل می‌شود. احساس می‌کردی ارزشمندی و حرفت ارزشمند است و خریدار دارد. این القای حس ارزشمندی را در کلاسش زیر نظر داشتم.

هنوز هم در صبر و حوصله‌اش هنگام ارائه کردن مباحث جا می‌خورم. مباحث تکراری‌ست. مثلاً مبحث در رفتگی شانه، هر ماه برای بچه‌های هر روتیشن یک‌ماهه‌ی استاژری بیان می‌شود. در رفتنگی هیپ یا مچ دست یا هر چیزی که شایع باشد.

بخش ارتوپدی از بخش‌های مینور است که یک ماهه سر و ته‌اش هم می‌آید. و این یعنی هر ماه، بچه‌هایی جدید وارد بخش می‌شوند که ارتوپدی را بگذرانند. و نتیجه‌اش می‌شود آموزش‌هایی مکرر و تکراری.

او اما از این تکرار‌های گاه و بی‌گاه خسته نبود. برای بچه‌های گروه پیش شرح داده بود و برای ما هم شرح می‌داد. صبر داشت. صبر. این صبر کردن او را هنوز نمی‌توانم هضم کنم. هر ماه مباحث تکراری ارائه شود و تو طوری توضیح بدهی که انگار با حلاوت اولین بار حرف می‌زنی.

چقدر این شیوه تدریسش را دوست داشتم. اسلایدها با دانشجو و توضیحات جامع و تکمیلی با خودش. تسلطش روی مطالب علمی مرا شگفت‌زده کرد. از دیدن اینطور افرادی که در یک زمینه عمیق شده‌اند و در یک زمینه خاص حرف برای گفتن دارند لذت می‌برم.

بخش ارتوپدی
جلسه آخر کلاس با دکتر ابراری متخصص و جراح ارتوپدی

سر کلاس‌هایش فرصت اشتباه کردن داشتیم.

به دانشجوهایش امکان اشتباه کردن می‌داد.

می‌توانستی اشتباه کنی. راه باز بود. اما سرکوفت نمی‌زد. اگر چیزی را خراب می کردی به تو خرده نمی‌گرفت. بخاطر ندانستن، به تو شرم نمی‌داد. می‌دانم یکی از روش‌های آموزش پزشکی در بین اساتید یادگیری مبتنی بر شرم (shame-based learning) است. به تو شرم می‌دهند، توهین می‌کنند و شخصیتت را پودر و پوچ می‌کنند بلکه مجاب شوی یاد بگیری. به گمانشان مسیر یاد دادن به دانشجو از این راه هموارتر است و باید مثل قوم مغول شمشیر و خنجر بالای سر دانشجو بگیری تا یاد بگیرد و تجربه کسب کند.

او اما چنین نبود.

سؤال که می کرد اگر درست پاسخ میدادی تشویق می‌شدی. اگر بلد نبودی می‌توانستی شجاعانه سرت را بالا بگیری و ادعا کنی که بلد نیستی. و این اعتراف کردن به بلد نبودن، شجاعتی خاص می‌خواهد.

در کلینیک برای آموزش دادن معاینه‌های فیزیکی بیماران وقت می‌گذاشت. معاینه‌‌های مفصل شانه و زانو را از او خوب به یاد دارم. هیچ چیزی جای عملی کار کردن را نمی‌گیرد. گیرم صدها خط کتاب را از بر باشی. وقتی نتوانی یک معاینه‌ی درست شانه برای تشخیص پارگی عضلات چرخاننده کاف داشته باشی، معلوماتت را باید بگذاری در کوزه آبش را بخوری. در تبدیل علم به عمل هم کمکم کرد.

بارها از من سؤال پرسید و بارها به او گفتم بلد نیستم. بارها سکوت کردم یا اشتباه گفتم. اما به من توهین نشد. فرصت داد تا با توضیحاتش یاد بگیرم.

عاشق این شیوه‌ی آموزش او در کلاس‌های درس شدم.

او در کنار دانشجو بود نه در مقابل دانشجو.

یاور و همیار دانشجو بود نه تخریب‌کننده.

تتمه‌ای بر این پست – پایان بخش ۱۷ مردادماه ۱۴۰۰

تمام شد.

امتحان کتبی را پر کردیم و تحویل مراقب امتحان دادیم. زنی میان‌قد با پوشش رسمی.

این روزهای آخر استاد به مرخصی رفته. دسترسی به او برای پرسیدن نمره و اوضاع قبولی‌ها به زیر صفر رسیده بود. اما نمره را آموزش ارتوپدی اعلام کرد. از ۳۰، ۲۱ شدم. ۳۰ تست بعنوان امتحان در نظر گرفته شده بود. سطح سوالات مشکل بود. ریز و جزئی.

معمولا از بحث‌های بعد امتحان و نمره پرسیدن‌ها و چک کردن نمره‌ات با بقیه طفره می‌روم. این‌بار هم نمره‌ام را به کسی نگفتم. این مقایسه کردن‌ها و مقایسه شدن ها حس خوبی نمی‌دهد. از جایی به بعد فهمیدم بهتر است سرم را مثل لاک‌پشت در لاک زندگی‌ام کنم و بیخیال این حرف‌ها شوم.

نمره‌ها می‌آیند و می‌روند مهم‌تر از آن‌، نگرش و رویکردی است که طی گذراندن این بخش داشتم.

میانه‌های بخش بود که کرونا اوج گرفت.

کشوری درحال توسعه که اسمش ایران باشد، نتوانست هم‌پای کشورهای توسعه یافته و پیشرفته‌ی اروپایی و آمریکایی، کرونا را مدیریت کند. تا دلت بخواهد مسؤلین ظاهراً «ایرانی»، حرف و صحبت و ادعا و من فلانم و من بهمانم درآوردند و قداره کشیدند برای قدرت‌های اقتصادی دنیا.

حالا به عیان می‌بینم که با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی‌شود. مدیریت کردن مسؤلین ما هم برای خودشان خوب است. نتیجه‌اش را می‌بینیم که روز به روز بدتر می‌شود و روی خوش زندگی را انگار فراموش کرده‌ایم. زندگی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی‌مان تاریک‌تر می‌شود و نه گوش شنوایی داریم و نه چشم بینایی. به ناکجا‌آبادی در دل تاریخ می‌رویم. گیج و نامفهوم. تاریک و سرد و نمور.

امیدوارم راه رفتنمان در جاده‌های تقویم را عوض کنیم. به گمانم راه خرابی را انتخاب کرده‌ایم. اگر جز این بود، الان حال و وضعمان بهتر از این بود.

این حماقت‌ها و شعارها و واکسن نیاوردن‌ها و شوخی گرفتن کرونا، آموزش ما را هم تحت‌الشعاع قرار داد.

هر بار که آمار کرونا به پرواز درآمد ما را تعطیل کردند. حضور در بخش را اختیاری کردند. بقیه مرخص شدند و عده‌ای که دوست داشتند بمانند تا یاد بگیرند، در بخش حاضر شدند. رضایت‌نامه‌ای امضا کردند و مسؤلیت ماندن در این سیاه‌بازار کرونایی را قبول کردند.

من هم ماندم. رفتنم دردی را دوا نمی‌کرد. در طول دوران استاژری، یک ماه ارتوپدی داریم و اگر همین یک بار را به بهانه کرونا نمی‌رفتم، تا اینترنی فرصتی برای یادگیری باقی نمی‌ماند. پس ماندم و روزانه در بخش حاضر شدم.

از تصمیمم راضی بودم. ماندن و تلاش کردن برای یادگیری و کسب تجربه‌ در محیط بالینی، تصمیم درستی بود. نباید می‌رفتم. اگر می‌رفتم و از زیر مسؤلیت یاد گرفتن شانه خالی می‌کردم، پیش خودم شرمنده می‌شدم. آمده‌ام به این رشته و به این حیطه که یاد بگیرم. که تجربه کسب کنم. که هیچ دو روزی از زندگی‌ام شبیه دیگری نباشد. زندگی را به روزمره گذراندن و گیر کردن به جریانی که تو را می‌برد و اختیاری نشان ندادن و همتی نکردن، برایم مثل کابوس است. انگار با دست خودم گورم را کنده‌ام و قبرستانی اجاره کرده‌ام.

به بخش رفتنم تلاشی بود برای خارج شدن و «کاری کردن». هرچند اندک. قدمی کوچک بود و حتی ناملموس. مثل ذره‌ی ارزنی که در میدانی وسیع اصلا به چشم نمی‌آید. مثل ذره‌ی غباری که در دل آسمان به هر طرف می‌رود و چشم از دیدن آن عاجز است. رفتنم به بیمارستان در شرایطی که خیلی‌ها نیامدند و بخش از استاژرها نسبتاً خالی بود، نوعی اثبات کردن بود به خودم که زندگی را همینی که هست نبینم. کاری کوچک کنم. قدمی کوچک بردارم. آینده‌ها را همین انتخاب‌های دم‌دستی و ساده می‌سازند. یاد گرفته‌ام که نتیجه‌های بزرگ، حاصل همین انتخاب‌های کوچک‌اند. یاد گرفته‌ام که برای حاصل شدن نتیجه، باید خودم را با قدم‌های کوچک و انتخاب‌های جزئی‌تر سرگرم کنم. نتیجه‌گرایی در زمان کوتاه‌مدت را به حداقل برسانم و چشم به راه بودن و بی‌قراری‌های لحظه‌ای را کمتر کنم.

زندگی صبر می‌خواهد و باقی ماندن بر یک هدف و تصمیم.

منتظر گذراندن سایر بخش‌های استاژری‌ام هستم. اما عجله‌ای ندارم. می‌گذرد. بخواهم نخواهم می‌گذرد. بهتر است در زمان حال بمانم و ببینم «در حال حاضر» چه کاری از دست من ساخته است. همان را پیش ببرم و از بامی به بام دیگر نپرم.

«میانه‌ی تعطیلات تقویم آموزشی دانشگاه – ۲۴ مرداد ۱۴۰۰»
«محمدجواد یعقوبی»

+۱۳

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

physical examination

روایتی شخصی از سه ماه بخش داخلی – آنچه تغییر کرد

می‌گویند زمان مقوله‌ای نسبی است. تند و کند گذشتن عقربه‌های ساعت، نه پدیده‌ای صرفا مکانیکی …

۷ نظر

  1. Avatar
    قدیر یعقوبی

    .I am proud of you
    افتخار خانواده هستی دکتر جان.
    این اراده پشتکاروجدیت باعث شده که یک بار دیگر افتخار کنیم که فرزندی همچون تو داریم
    همیشه نگرش خوب و شور و شوقی که امروز داری را برای رسیدن به رویا‌های بزرگ خود داشته باش
    بی شک موفقیت های بسیار بیشتری منتظر توست وعشق و حمایت ما همیشه همراه تو …
    دوستت داریم

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      بدون شک دوست‌‌داشتنی‌ترین کامنتی بود که در این سایت دیدم.
      مرسی از همه حمایت‌هاتون و حس‌های خوب و امیدوارکننده‌ای که همیشه بهم دادین و میدین 😍
      این حمایت و دل‌گرمی، قوت قلب منه!
      سالم و سلامت باشین همیشه.
      به حضورتون در زندگیم عشق می‌ورزم و افتخار میکنم ❤️

  2. Avatar

    سلام، حسی که به عنوان یه استاژر با روپوش سفید موقع رد شدن از میون همراهِ بیمارا دارم رو خیلی خوب توصیف کرده بودید. خوبه که تنها نیستم:)
    قلم خوبی دارید به نوشتن ادامه بدید. موفق باشید ✋

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      محبوبه؛
      برای منم خیلی جالب بود که تو هم به وجود این حس در خودت پی بردی!
      خوشحالم قسمتی از وقت خودت رو اینجا سپری می‌کنی.
      برقرار باشی 😀

  3. Avatar
    سیدمحمدمجتبی سیدمحسنی

    سلام محمدجواد.
    راستش یه مدته بی‌معرفتی کردم، بهت سر نزدم و احوالت رو نپرسیدم.🤝

    امیدوارم صحیح و سالم و “پر از دغدغه‌های خوب” باشی.😉🤝
    (میدونم کتاب «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» رو خوندی؛ و خودت می‌فهمی چه دعای خوبی برات کردم.)

    حقیقتا وقتی نوشته‌ات رو خوندم یه سول توی ذهنم شکل گرفت؛
    یا بهتره بگم یه سوال قدیمی(یه سوالِ حدودا ۵،۶ ماهِه)
    توی مغزم پررنگ‌تر شد.

    اواخر متنت گفتی:
    “قسمت عمده‌ای از فراگرفتن پزشکی کارهای عملی و کلینیکی است. اینکه چطور فشار خون بگیری. اینکه کاف فشارسنج را برای کدام اندازه‌ها از دست مریض به کار ببری. سوند بگذاری و دررفتگی‌ها را با کشش استخوان جا بیندازی. چطور آتل بگیری و کدام معاینه‌ها را برای هر مراجع انجام دهی. معاینه‌های شانه، ران، ستون فقرات همه و همه با تجربه بدست می‌آیند.”

    گفتی تجربه. مهارت‌های لازم در این کارها رو باید کم‌کم یاد گرفت و اون یادگیری هم با تجربه حاصل میشه.
    با این اوصاف و اهمیت “تجربه”
    سوالی که برای من مرور میشه اینه که:
    توی دوران علوم پایه که من الان ترم دومش هستم(ولی فکر کنم این ترم رو مشروط بشم؛ به خاطر تنبلی در خوندن درس‌های اساتید دانشگاه😕😐) چه طوری میتونم «تجربه‌ی مرتبط با آینده‌ی رشته‌م» کسب کنم؟؟؟

    البته شاید الان توی ذهنت بگی:”تو با این وضعت لازم نکرده تجربه کسب کنی؛
    فعلا همین درس‌هاتو بخون پاس کنی و از دانشگاه نندازنت بیرون؛ تجربه رو بذار برا بعد.”😅😂😐

    اگه این طوری فکر کنی واقعا ناامیدم کردی و برای همیشه یادم می‌مونه جواد جان.🤨

    ببین من دوران دبیرستان هم با درس خوندنِ خالی(یعنی فقط درس خوندن) مشکل داشتم؛
    درحدی که سال یازدهم نزدیک بود از مدرسه‌ی (به‌ظاهر) تیزهوشان بندازنم بیرون به خاطر نمره‌ی ۳ درس ریاضی و ۷ فیزیک.
    دلیل اینکه میگم “به ظاهر” اینه که توی این مدارس خاص که پر از خرخون هست،
    اگه نگم “کاملا”، میتونم بگم “تقریبا کاملا” خبری از همدلی نیست. اون‌جا دانش‌آموزها «باید» خودشون رو بکشن بالا تا اوّل و برتر بشن. حالا برای رسیدن به این هدف، هرکاری که بشه انجام میدن؛ اعم از زمین زدنِ تو و بقیه‌ی دوستانشون.

    البته نمی‌خوام توی «گذشته‌ی درگذشته» بمونم و الانم رو از دست بدم؛
    اما با اینکه سال پشت کنکور خودم رو تاحدودی پیدا کردم و جایگاه و ارزش خودم به دور از مدرسه و بچه‌ها بهم ثابت شد؛ اما حس میکنم الان هم همکلاسی‌هام همون مدل آدم‌هایی هستند که توی دبیرستان ازشون فراری و حتی متنفر بودم. 😔😟
    احساس می‌کنم “همدلی(empathy)” بخشی از تربیت ما هست که کلا به خاطر محیط‌های رقابتی مثل این مدارس خاص و کنکور و رقابتی که برای ورود به این رشته‌های برتر شکل گرفته، توی خیلی از ماها کشته شده و فاتحه‌ش سالیانی هست که خونده شده.

    لازمه بگم که من دارم واقعا تلاش می‌کنم تا خودم و همکلاسی‌ها و اساتیدم رو دوست داشته باشم و احساس خوبی نسبت به رشته و محیطم داشته باشم؛
    اما واقعا به کمک یه آدم همدل مثل تو، که هم مهربونی؛ و هم در برابر مراجعینی که به بیمارستانت مراجعه میکنند همدلی داری،
    نیاز دارم.🙏🙏
    پذیرای صحبت هات در این مواردم و واقعا مشتاقِ خوندن و شنیدن راهنمایی‌ها و پیشنهاداتت هستم.

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      مجتبی‌جان؛
      بازم مرسی از حضورت و مرسی از احوال‌پرسی گرمت. امیدوارم تو هم حالت خوب خوب باشه و پرانرژی باشی.
      درمورد حرفت فکر میکنم و در آینده خیلی نزدیک پاسخی رو چه در زیر این کامنت چه در قالب یک پست میذارم ؛)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *