خانه / زندگی با کتاب / آن «دیگری»، دریایی از حس و تمنا
people-talking

آن «دیگری»، دریایی از حس و تمنا

مرگ هر انسان مردن یک فرد نیست، مرگ جهان‌هایی‌ است که درون او می‌زیسته‌اند.
«یوگنی یفتوشنکو»

درون خودمان، یک سیستم تمام عیار و کاربلد داریم که ما را از جهان پیرامونی ایزوله می‌کند. 

خشم و غم‌ها را مختص به خودمان می‌دانیم. شادی و لبخندها را هم به خودمان می‌بندیم. کسی بیرون از وجودمان، انگار نه حسی دارد نه حالتی. 

من ترجیح می‌دهم این را یک «خطای شناختی» بدانم.

این ایزوله کردن چنان به اعماق مدل ذهنی‌مان رسوخ پیدا کرده که گویی کسی بیرون از ما وجود ندارد. انسان‌های دیگر، فقط یک شیء هستند که راه می‌روند. بی‌هیچ تقلایی در درون. 

photo-motamem-8931-0479
منبع عکس: پست جمله‌های روزانه متمم،‌ بخش شانزدهم (+)

تجربه شخصی‌ام به من می‌گوید که کم پیش آمده به احساسات درونی بقیه هم فکر کنم. با آن‌ها به گفتگو بنشینم و در درک احساسات شرم‌انگیز یا خجالت‌آور با اطرافیانم شریک باشم.

وقتی رمان می‌خوانم، حس‌های گم‌شده و خاص زندگی‌ام را در بین شخصیت‌هایش پیدا می کنم. شاید به این دلیل است که مشتاق‌ترم به خواندن رمان.

اینجور کتاب‌ها، به همت قلم نویسنده، شخصیت‌های جورواجوری را ورز می‌دهند. در بین کلمات، انسان‌هایی عادی لانه کرده‌اند بین‌مان زندگی می‌کنند و آن‌ها را می‌بینیم. اما از درک‌شان غافلیم. وقتی همین‌هایی که در دل عادت‌ها گیر افتاده‌اند و دیده نمی‌شوند به حیطه نوشتن و خوانده شدن وارد می‌شوند، وقتی با تصویر خلق می‌شوند و زمانی که یک نوع «هنر» در موردشان شرح و تفسیر می‌دهد، اینجاهاست که حس‌های گمشده‌ام را پیدا می‌کنم.

این درک حس برای من، گاهی از راه سینما است، گاهی از راه رمان و گاهی نقاشی رخ می‌دهد.

پرتره‌هایی که از انسان‌های مختلف در زندگی روزمره کشیده شده‌اند و در سینه‌ کاغذی روی بوم، گیر افتاده‌اند. این درک ساده زندگی، این حلاوت و به جان نشستن یک مفهوم، برایم ارزشمند است.

رمان‌هایی که انتخاب می‌کنم و می‌خوانم، شخصیت‌پردازی نویسنده‌ها گاهی متعجبم می‌کند. می‌فهمم تعجب من بی‌مورد نیست. انگار چیزی درونم پر می‌شود و این جاهای پر شده، مرا شگفت‌زده می‌کنند. گاهی قسمت‌های خالی وجودم را درمی‌یابم، گاهی تکه‌های پراکنده درونم، گاهی هم تمناهایی که داشته و دارم. شاید از جنس شرم و غم و اندوه باشند، شاید هم از جنس ذوق و شوق و شور و شعف.

فرقی نمی‌کند از چه جنسی باشد و از چه نوعی. همین درک مجدد احساسات است که امید به زندگی‌‌ام را در دم دوچندان می‌کند.

انگار کودک درونم بیدار می‌شود، جایی برای خودنمایی پیدا می‌کند.

خیلی وقت‌ها، کودک‌ بیچاره را سرکوب می‌کنیم و مجالی برای نفس کشیدن و بازی کردنش نمی‌گذاریم. در بازی زندگی گم می‌شود. به فراخور زمان، زندان درون‌مان تیره و تار می‌شود. گاهی با بی‌رحمی، پارچه‌ای در مشت‌مان مچاله می‌کنیم، می‌چپانیم توی دهان کوچکش. مبادا صدایش در بیاید!

با همین‌ها کودکم را بیدار می‌کنم. ولو برای لحظه‌ای.

دنیای من، همان دنیایی است که اطرافیانم درون خودشان دارند. دنیاهایی شیشه‌ای و گاهی خوش‌رنگ و خوش‌بو. دنیاهایی به تراوت گل سرخ در صبحی باران‌زده. اما افسوس که چنان در دنیای‌مان غرق می‌شویم که سرک کشیدن به دنیاهای دیگران کمرنگ می‌شود.

چه می‌شد اگر دستی هم بر آتش «آن دیگری» می‌داشتیم و می‌چشیدیم مزه‌ی شیرین یا تلخ دنیایشان را؟

اینکه انسانی دیگر را دریایی از انواع حس و تمنا و نیاز و غم و شادی‌های منحصر بفردش ببینی، قدم بزرگی‌ست. به همدلی نزدیک‌تر می‌شویم.

قضاوت‌های زودهنگام رنگ می‌بازند. 

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
یک دانشجوی پزشکی که از میان کلمات دنبال ساختن دنیای خودشه. علاقه‌مند به چایی گرم با نبات، کتاب، شعر و موسیقی.

همچنین ببینید

فروغ فرخزاد

حرف‌هایی به جای مقدمه – فروغ فرخزاد

یکی از شیرین‌لحظه‌های زندگی‌ام،‌غرق شدن در زندگی‌نامه‌ی این و آن است. افرادی که اسم‌شان سر …

یک نظر

  1. Avatar

    ادم خودخواه تر از اینه که خواسته باشه دنیا رو برای غیر خود ببینه . اگرم یکی حس کنه اونم توی راستای میل و خواسته های خودش می بینه.

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *